گوشه
Открыть в Telegram
304
Подписчики
-124 часа
+17 дней
-1030 дней
Архив постов
304
حکومت مادورو هم سقوط کرد. ونزوئلا سالها درگیر فساد گستردهی اقتصادی، فقر فراگیر مردم، خفقان سیاسی و ناکارآمدی و بیکفایتی ساختاری مسئولینش بود. حالا مردم از خونههاشون فریاد میزنند: «ترامپ، متشکریم». و شنیدن این جمله چقدر برام شیرین و در عین حال دردناک بود. اینکه توی کشور خودت، مثل یه شهروند درجه سه و بیارزش باهات رفتار بشه؛ اینکه پستترین جایگاه و منزلت رو فقط بهخاطر شرایط وخیم اقتصادی و فسادی که مسببینش همون مسئولین ردهبالا هستند تجربه کنی؛ اینکه بخاطر نوشتن یه روایت سیاسی توی شبکههای اجتماعی زندانی و تهدید به مرگ بشی، اینکه بشینی و با خودت فکر کنی حیف این عمر، این جوونی و این سالهایی که از کفم رفت، همهی اینها کافیه تا یه کشور خارجی در چشم شبیه ناجی دیده بشه. چقدر باید به مردم یه مملکت از طرف حاکمهایی که هموطنشون بودند و قرار بوده آیندهساز کشور باشند سخت بگذره؛ چقدر باید زیر ظلم و ستم له بشن تا حملهی نظامی کشور خارجی رو بهعنوان «پیروزی» تلقی کنند. البته که همیشه دیدن کنار رفتن مار غاشیه لذتبخشه، حتی اگه بهجاش عقرب جراره روی کار بیاد. امیدوارم دیدن سقوط هر حکومت دیکتاتور و خونخواری سهم مردم ستمدیدهی اون کشور بشه. من جنس خوشحالی مردم ونزوئلا رو تجربه نکردم، اما بهعنوان شهروند کشوری با یه حکومت خونریز و رادیکال، خوب میفهمم که فروپاشی دیکتاتور کشورت چقدر میتونه خوشحالکننده باشه. بیش باد.
304
همهش به اون مرزبانی فکر میکنم که با عکس پسرش توی دستش یخ زد و کشته شد؛ درواقع به قتل رسید. این اسمش شهادت نیست. شهادت باید با خواستهی قلبی و نوعی پیشبینی ذهنی از قبل همراه باشه. ج.ا یاد گرفته اسم بیتدبیریها، بیدرایتیها و ناکارآمدیهای خودش رو با واژههایی مثل «شهید شد» و «آسمانی شد» ماله بکشه و یه مشت عرزشی لمپن که یا مغز ندارند یا ترجیح میدن بدون استفاده ازش به زیستشون ادامه بدن، توی توییتر به این ماجرا دامن میزنند.
اگه اینجا یه کشور درستوحسابی بود، مافوق این مرزبان بیچاره باید تا الان دادگاهی میشد، نه اینکه اینقدر ساده ماجرا فیصله پیدا کنه و تموم بشه. حق حیات تنها یکباره و اینجا خیلی راحت از دست میره و زندگیها و آرزوها برای همیشه نابود میشن و تموم میشن.
304
ایرانی بودن ملغمهای از احساسات مختلف است. این روزها هیچ حالم را نمیفهمم. آشوبم و بیشتر از هر وقت دیگری دلم دریای خروشان اضطراب است.
بعد از اسکرول کردن اخبار این روزها، گوشی را کنار میگذارم و قرص جوشان ویتامین C را درون آب میاندازم تا بلکه قرص معجزه کند و بتوانم چند ساعت بیشتر بیدار بمانم و درس بخوانم. بعد وسط درس خواندن یکهو دلشوره میافتاد به جانم که نکند دوباره اینترنت قطع شود و همهی صحنههای تکراری قبل را مرور میکنم و اضطرابم سنگینتر میشود، پس میروم کانالهای تلگرام را بالا و پایین میکنم و چندتا از آن فیلترشکنهایی را که تعداد لایک رضایت بیشتری داشتهاند را دانلود میکنم. صبح زودتر از آلارم بیدار میشوم و اول از همه اینترنت را چک میکنم که ببینم وصل است یا نه و بعد نفسم را با اضطراب کمتری بیرون میدهم. فکر میکنم قید باشگاه امروز را بزنم و به جایش دو ساعت بیشتر درس بخوانم. کتاب را باز میکنم و سعی میکنم تمرکزم را حفظ کنم اما نمیتوانم و فکر میکنم احمقم و هیچکدام از این کارها فایده ندارد و همهچیز عبث است. از خانه بیرون میزنم و هوای خیلی تمیز و آسمان آبی و ابرهای پر مانند را میبینم و به این فکر میکنم پس برودت هوا این شکلیست که موجب تعطیلی کل کشور شده! در ایستگاه اتوبوس مینشینم و سعی میکنم چندتا نکته تستی را در ذهنم مرور کنم ولی هی حواسم پرت اتفاقات اخیر میشود، یاد ۴۰۱ میافتم و تمام اتفاقات در جریانش و حالم را نمیفهمم.
خیلی سعی میکنم وسط بلبشو، زندگی را هم تا حدودی حفظ کنم اما انگار زندگی با پوزخند زشتی نگاهم میکند و تمام تلاشهایم را مذبوحانه میشمارد.
304
امروز هوا جور عجیبی سرد بود. چرا عجیب؟ چون اصلا به ظاهر پر از ملاحتش این سرمای سوزناک و خشن نمیآمد. آسمان آبی بود با ابرهای قلمبهی سفید و آفتاب کمرمقی که نورش را بر سر و روی شهر میتاباند. همین که پایم را از خانه بیرون گذاشتم و زیر آسمان آبی قدم گذاشتم، یخ زدم و باد سرد مستقیم پیشانیام را نشانه گرفت. جوری سرما تا استخوانم را سوزاند که دلم میخواست به چند دقیقه قبل برگردم، دوباره داخل اتاق گرمم سکنی گزینم و از هجوم این باد خشمگین در امان بمانم.
قیمت دلار و سکه را برای هزارمین بار در این چند وقته چک میکنم، بعد چند ثانیه در خلا فرو میروم، نوچ نوچ میکنم، رد میشوم، دوباره آشوب میشوم و از شدت استرس اسید معدهام بالا میزند و تهوع میگیرم و از آینده وحشت میکنم. پس فلوکسیتین و پروپرانول میخورم تا شاید برای حداقل چند ساعت اثر کند و این روند دوباره و هزارباره تکرار میشود.
عکس مرد تنهایی که بیسلاح و بیدفاع روی زمین در خودش چمباتمه زده و مقابل خیل عظیم موتورسواران تا دندان مسلح نشسته را از دیروز در هر شبکه اجتماعی بارها دیدهام و حسم چیزی بود درست مثل خود عکس؛ عجیب. بیشتر از شجاعت، ناامیدی دیدم. شاید دیگر چیزی به اسم ترس درون وجودش نبوده و پایی هم برای فرار و گریختن نداشته. بیسلاح و بیشعار و یکه و تنها در برابر لشگر سیاهی نشسته و ما از پشت آدمی خموده و سر در گریبان با کاپشنی مشکی را میبینیم که احتمالا دیگر چیزی برای فرار و ترس ندارد. بیرمقتر و ناامیدتر از این حرفهاست که از لشگر رذالت مقابلش بترسد.
اخبار را اسکرول میکنم و به اعتصاب بازاریان میرسم. همهی این صحنهها را در این عمر کوتاهم قبلا دیدهام و باز هم دوباره ادامه دارند. شلوغی شهر، آمادهباش موتورسوارهایی که از زیر لباسهای ترسناک عجیبشان فقط چشمانشان پیداست؛ همان چشمهایی که میگویند «آینهی درون هر آدمی هستند.»، اعتصاب کسبه، قطعی اینترنت، قتل، کشتار، کشتار و کشتار. همهچیز را بارها دیدهایم و انگار در یک لوپ معیوب گرفتاریم، اما تکراری بودن اتفاقها چیزی از ترس و وحشت ما کم نکرده چون آدمهای مقابل ما تا ابدالدهر ترسناکاند.
304
یه بابایی توی توییتر نوشته: «دوستانی که مستاجر هستند، اگر پولتون در هر زمانی به پول خرید خونه رسید، حتما حتما بدون هیچگونه تعللی نسبت به خرید خونه اقدام کنید.»
جدی نمیفهمم بعضیها توی مغزشون چه فعلوانفعالاتی رخ میده که به همچین توصیههایی میرسند! خب طرف پول داشته و خونه نخریده؟! از سر خوشی زیاد تصمیم گرفته مستاجر بمونه؟!
بعد هم احتمالا با خودش فکر کرده چه توصیهی نابی کردم، فقط حیف این سطح از «مشاورهی اقتصادی» که رایگان در اختیار خلقالله گذاشتم و بابتش هزینهای دریافت نکردم.
304
Repost from Independent☁️
تا الان دقت کردید مردم چقدر به همهچیز گیر میدن؟
به اینایی که کریسمس رو جشن گرفتن گیر میدن، یه اینایی که یلدا گرفتن گیر میدن، به اینایی که یلدا نگرفتن گیر میدن، به اینایی که با هوش مصنوعی ور میرن گیر میدن، به اینایی که با هوش مصنوعی مخالفن گیر میدن، به اینایی که برای تولدشون ذوق دارن و پست و استوری میذارن گیر میدن، به اینایی که تولدشون براشون مهم نیست پنجاهتا طرحواره و انگ روانی میچسبونن و گیر میدن، به اینایی که ماچا میخورن گیر میدن، به اینایی که اصلاً نمیتونن کافئین مصرف کنن گیر میدن.
قشنگ هر کی به اندازهی تریبونی که دستشه سعی میکنه زندگی رو به بقیه زهرمار کنه.
304
در وضعیتی که قیمت سکه و دلار حتی یک ساعت هم ثابت نمیمونند، زیر فشار اقتصادی وحشتناک در حال گسستهشدنیم و داریم تخته گاز به سمت بدبختی و فلاکت بیشتر حرکت میکنیم، میدونیم نه دیگه مهاجرت ممکنه و نه حتی اینجا میشه بسیاری از چیزها رو داشت و زندگی کرد؛ طنز ماجرا اینجاست که دانشجوهای عزیز در ایام فرجه امتحانها هستند و باید حسابی درس بخونند تا مبادا بیفتند:)))))))
304
راستش خیلی فکر کردم که حداقل یک محتوایی، چیزی تولید کنم؛ اما هیچچیز در چنته ندارم. هیچ محتوایی برای ارائه ندارم و ذهنم برای نوشتن هر متنی بیش از حد خالیست. من هم مثل بقیهی آدمهای این جغرافیا خسته و ملولم و از چک کردن هربارهی قیمت سکه و دلار و بالا رفتن مداومشان اندوهگین. داریم از گرانی پاره میشویم. زیر فشار سختی این زندگی، هر بار میزاییم.
آرزوهای دیروز به حسرتهای امروز بدل میشوند و ما فقط آه میکشیم و عبور میکنیم. مهاجرت خیلی دور و دیر به نظر میرسد و دیگر حتی زیستن همینجا هم ناممکن جلوه میکند. هیچ حوصلهی آدمهایی را ندارم که با خواندن این چند سطر میخواهند ژست پیر فرزانه را بگیرند و قصد نصیحت و موعظه دارند. ما در سیاهی مطلق، برای رسیدن به مقصدی که هیچ دیدی به آن نداریم، دستوپای بیخود میزنیم و در تلاش مذبوحانهی خود گرفتاریم. لااقل حق بیرونریزی روانی را داشته باشیم تا بیش از این از هم گسسته نشدهایم! به آدمها اجازهی غر زدن بدهید و همیشه روی خوش از آنها نخواهید.
میخواهم چند روزی در حباب ناراحتی خودم بمانم و بعد اگر توانم را بازیافتم، مثل تمام زندگیام ادامه میدهم و به خودم میگویم: «چارهای جز ادامه دادن نداری.» اما وقت گفتن این جمله امروز نیست.
304
من عاشق آدمهایی هستم که به من اجازه میدن دربارهی داستانهایی که خوندم یا شنیدم، براشون با ریز شدن توی جزییات مهم تا کماهمیت حرف بزنم. صحنهها رو با ذوق و هیجان توصیف کنم و اونها واقعا اهمیت بدن؛ وسط حرفهام نظر بدن، واکنش نشون بدن، همراهی کنند و خلاصه ذوقم رو کور نکنند. من هیچوقت آدمی نیستم که ناگهانی دهان باز کنم و شروع به تعریف کردن از کتابی که خوندم بکنم، حتی اگه با اون آدم خیلی دوست باشم و احساس صمیمیت کنم. همیشه با خودم فکر میکنم شاید علاقه نداشته باشه، شاید دلش نخواد بشنوه و فقط از سر رودربایستی گوش بده و منتظر پایانش باشه. اما گاهی بعضی آدمها مشتاقانه از من میخوان که براشون روایتگر باشم و تعریف کنم و اونوقته که من، با پروانههایی که توی قلبم پرواز میکنند و چشمهایی قلبی از شدت ذوق، همهی صحنهها رو براشون تداعی میکنم. راستش این روزها خیلی دلم تنگ شده برای داستان تعریف کردن. دلم تنگ شده برای معاشرتهای دوستانه؛ برای روبهروی هم نشستن و حرف زدن. دلم برای آدمیهایی که روزگاری حضور داشتند و با همدیگه از داستانها حرف میزدیم و حالا توی دنیای همدیگه خیلی دور و غریبهایم، دنیا دنیا تنگه.
304
Repost from در غیاب آبیها
اونجایی که ترانه گفت امروز مردم از سینما جلوترن، حقیقتیه که توی جنبههای دیگهی جامعه هم اتفاق افتاده و محدود به سینما نیست. ولی هنوز خیلیها نمیتونن و نمیخوان بپذیرن. و این مقاومت احمقانه فقط ظاهر روشنفکرنمای این عده رو خندهدارتر میکنه. مقصر دونستن مردم دیگه از کسی رفع مسئولیت نمیکنه.
امیدوارم عمرش دراز باشه و تحقق آرزوی بزرگش رو به چشم ببینه.✨
304
صبح که بیدار شدم، بقایای بطری آب نیمخورده و جلد خالی قرص مسکن پایین تخت افتاده بودند. نصفهشب مسکن خوردم و کارگر نیفتاد و حالم را بهتر نکرد. انگار مسکن دیگر جوابگو نبود و به دوزی قویتر نیاز داشتم و چیزی نداشتم. دلم کیسهی آبگرم میخواست، اما آنقدر حالم بد بود که حتی طی کردن مسیر آشپزخانه و آب پر کردن کتری برای جوش آمدن، کاری بس سخت و سنگین بود و توانش از عهدهام خارج. پس هی روی تختم غلتواغلت زدم. نشستم و خودم را مچاله کردم. روی شکم خم شدم و چشمانم را از شدت درد روی هم فشار دادم. کمکم تهوع هم به سراغم آمد و حالم را بدتر کرد و حالا حتی فکر کردن به نوشیدن یک لیوان چای بابونه یا چای کوهی باعث مچاله شدن چهرهام و تحریک معدهام میشد و دوست داشتم تمام نخوردههای عالم را بالا بیاورم تا بلکه این درد کوفتی رهایم کند.
ساعت نزدیک شش صبح بود و داشتم به این فکر میکردم اگر همین حالا امتحان داشتم یا آزمون مهمی پیش رویم بود چه؟ اصلا با این وضع و حالم توانش را داشتم قدم از قدم بردارم؟ و بعد که بیشتر فکر کردم، یادم آمد من امتحانهای زیادی را چه در دوران مدرسه و چه دانشگاه در پریود دادهام. با حال نزار سر جلسهی آزمونهای مهم حاضر شدهام. وسط مسافرت و توی قطار و اتوبوس پریود شدهام. و بله حتی اگر همین صبح هم امتحان داشتم، باز از جا بلند میشدم و خودم را با سختی به دندان میگرفتم و به حوزهی امتحانی میرساندم؛ چون همهی زنها زیستن با پریود را یاد گرفتهاند و با وجود درد وحشتناکی که مجبور به تحملش هستند باز هم از مسئولیتهای زندگی کنارهگیری نمیکنند، چون اصلا کسی به این نوع دردها وقعی نمینهد.
