گوشه
Open in Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
271
Subscribers
+524 hours
+137 days
+1030 days
Posts Archive
271
Repost from در غیاب آبیها
اونجایی که ترانه گفت امروز مردم از سینما جلوترن، حقیقتیه که توی جنبههای دیگهی جامعه هم اتفاق افتاده و محدود به سینما نیست. ولی هنوز خیلیها نمیتونن و نمیخوان بپذیرن. و این مقاومت احمقانه فقط ظاهر روشنفکرنمای این عده رو خندهدارتر میکنه. مقصر دونستن مردم دیگه از کسی رفع مسئولیت نمیکنه.
امیدوارم عمرش دراز باشه و تحقق آرزوی بزرگش رو به چشم ببینه.✨
271
صبح که بیدار شدم، بقایای بطری آب نیمخورده و جلد خالی قرص مسکن پایین تخت افتاده بودند. نصفهشب مسکن خوردم و کارگر نیفتاد و حالم را بهتر نکرد. انگار مسکن دیگر جوابگو نبود و به دوزی قویتر نیاز داشتم و چیزی نداشتم. دلم کیسهی آبگرم میخواست، اما آنقدر حالم بد بود که حتی طی کردن مسیر آشپزخانه و آب پر کردن کتری برای جوش آمدن، کاری بس سخت و سنگین بود و توانش از عهدهام خارج. پس هی روی تختم غلتواغلت زدم. نشستم و خودم را مچاله کردم. روی شکم خم شدم و چشمانم را از شدت درد روی هم فشار دادم. کمکم تهوع هم به سراغم آمد و حالم را بدتر کرد و حالا حتی فکر کردن به نوشیدن یک لیوان چای بابونه یا چای کوهی باعث مچاله شدن چهرهام و تحریک معدهام میشد و دوست داشتم تمام نخوردههای عالم را بالا بیاورم تا بلکه این درد کوفتی رهایم کند.
ساعت نزدیک شش صبح بود و داشتم به این فکر میکردم اگر همین حالا امتحان داشتم یا آزمون مهمی پیش رویم بود چه؟ اصلا با این وضع و حالم توانش را داشتم قدم از قدم بردارم؟ و بعد که بیشتر فکر کردم، یادم آمد من امتحانهای زیادی را چه در دوران مدرسه و چه دانشگاه در پریود دادهام. با حال نزار سر جلسهی آزمونهای مهم حاضر شدهام. وسط مسافرت و توی قطار و اتوبوس پریود شدهام. و بله حتی اگر همین صبح هم امتحان داشتم، باز از جا بلند میشدم و خودم را با سختی به دندان میگرفتم و به حوزهی امتحانی میرساندم؛ چون همهی زنها زیستن با پریود را یاد گرفتهاند و با وجود درد وحشتناکی که مجبور به تحملش هستند باز هم از مسئولیتهای زندگی کنارهگیری نمیکنند، چون اصلا کسی به این نوع دردها وقعی نمینهد.
271
Repost from Independent🪁
اگر احساس میکنی بقیه با مهارتها و رزومهی تو موقعیتهای خیلی بهتری دارن، غصه نخورو خودت رو مقصر ندون. یک وقتهایی یه چیزهایی به شانسه. همین و بس.
271
این جمعه الف. رفته بود شهرکتاب و برام «بچه آهو» رو خریده بود؛ چون چند شب قبل بهش گفته بودم دلم میخواد بعضی از کتابهای نشر بیدگل رو بخونم، اما خیلی گروناند. من هم در عوض، یه کتاب از آگاتا کریستی براش گرفتم و یکی از همون ماشینحسابهای رنگی فانتزی و بامزه؛ چون قبلا گفته بود دوستشون داره. حس قشنگیه وقتی کادویی رو میگیرم که دقیقا مطابق سلیقهمه و مدتها دلم میخواست داشته باشمش، و در عوض، چیزی میخرم که مطمئنم قراره طرف مقابلم رو خوشحال کنه.
اصلا اینکه من یهبار، لابهلای حرفهام بگم از چی خوشم میاد و الف. یادش بمونه و برام بخره، خیلی دوستداشتنیه. این بچه همیشه دلش میخواد من رو خوشحال کنه و کاش من هم بتونم همیشه اون برق شادی رو توی چشمهاش زنده نگه دارم.
271
آذر تموم شد. روز اولش رفتم خونهی میم. به مناسبت تولدم ناهار دعوتم کرده بود خونهشون. قبلش ازم پرسید: «برات پاستا درست کنم؟» و من اینجوری بودم که چی بهتر از این آخه عزیزم؟! دفعهی پیش خودم گفتم برام لازانیا درست کنه و این دفعه هم چون میدونست پاستا دوست دارم، خودش پیشنهاد داد. میم واقعا دوست نازیه. کنار همدیگه غذا حسابی چسبید. برام کیک هم خریده بود و آخرین شمع تولد امسالم رو فوت کردم. بعدش با هم چایی و کیک خوردیم، حرف زدیم، گاسیپ فراوون کردیم و اون روز خیلی خوش گذشت. دوتا ارائهی بسیار بدقلق داشتم و خیلی اذیت شدم. یکیشون رو مجبور شدم سرکار ارائه بدم، ولی خب پایان خوبی داشتند و بهخوبی گذشتند. برای بار هزارم از یه موضوعی ناامید شدم و تصمیم گرفتم کلا رهاش کنم و بیخیالش بشم، چون فوکوس کردن زیادی روی موضوعی که انتظار نتیجه دادنش زیر یک درصده، احمقانهست. کتابهای لاغر و کمحجم خیلی خوبی خوندم. چندتا فیلم خیلی خوب دیدم. بیشتر پادکست گوش دادم. یه دستسازهی موزاییکی خیلی ناز ساختم. برای دومین بار رفتم باغ گیاهشناسی و اولین بار بود که توی پاییز میدیدمش و تجربهی جالبی بود، هرچند که بهارش جور دیگهای خوشگله. با ر. یه کتابفروشی جدید رفتیم و دوتا کتاب لاغر برای خودم و دوتا کتاب هم هدیه خریدم. برای شب یلدا چند نوع دسر درست کردم و دور همدیگه خوردیم و کیف کردیم. خلاصه پاییز تموم شد؛ هرچند پاییز چندان مطلوبی نبود. امیدوارم زمستون پربار و جالب و پر از اتفاقهای عزیز و دوستداشتنی باشه.
271
با خانواده نشستهایم به یلدا. مثل هر سال فقط خودمان حضور داریم و در خانه خلوت گزیدهایم. مامان خوراکیهای باب میلمان را خریده. بابا هم انار و هندوانه خریده و پیشبینی میکند هندوانه چندان شیرین نباشد و اصرار دارد زودتر ببریمش و درونش را ببینیم که قرمز است یا نه. من هم دسرهایی که از اینستاگرام یاد گرفتم و هیچ در مورد خوشمزه بودنشان مطمئن نیستم را با حوصله و دقت درست کردم و درون یخچال چپاندم تا خودشان را بگیرند. با الف. میز را چیدیم و بزک کرده عکس گرفتیم و به دوربین لبخندهای گشاد زدیم و بعد هم چندتایی عکس خانوادگی گرفتیم. با الف. دوتایی حرف میزنیم و گاهی از خنده ریسه میرویم و مامان که میپرسد: «چی شده؟!» خودمان هم نمیدانیم و فقط قهقهه میزنیم. بابا از خوراکیها تست میکند و خیلی جدی در مورد طعم و مزهشان نظر کارشناسی میدهد؛ مثلا دسری که من درست کردم از نظرش طعم نوستالژیکی دارد و اگر جای پتیبور، از بیسکوییت مادر استفاده میکردم بیشتر میتوانستم به زنده کردن طعم زمانهای دور دامن بزنم. ترانهای میگذارم تا برای این لحظههای معمولی و جالب زندگی موسیقی متن داشته باشیم. همهچیز آرام است. لحظهها کند و کشدار میگذرند و صدای خواننده پسزمینه است. مامان تخمه میشکند و نگاهش خیره به پایهی میز است و احتمالا به زمانهایی فکر میکند که حالا غباری از گذر زمان رویشان نشسته. الف. از دوستان و مدرسه تعریف میکند و صدایش شاد است و بلند میخندد و فکر میکنم کاش برق چشمان و لبخندهای شادش همیشگی باشند و با بزرگ شدن، زندگی کردن از یادش نرود. دلم میخواهد این لحظههای معمولی را با عمق جانم زندگی کنم و آنها را به درونیترین اعماق ذهنم فرو ببرم.
271
از میان مناسبتهای ایرانی، شب یلدا در نظرم جور دیگری عزیز و محترم است. فلسفهی پشتش را بینهایت دوست دارم. فکر کردن به اینکه نیاکان ما قرنها پیش، در طولانیترین شب سال، زمانی که تاریکی اهریمن بیشتر میپایید و این شب برایشان نحس و بدیمن بود، گرد هم جمع میشدند تا با خوردن و نوشیدن و گفتوگو و معاشرت این شب را به صبح برسانند و منتظر پیروزی خورشید و روشنایی بر اهریمن تاریکی بمانند، زیباترین بخش ماجراست.
حالا هم در زمانهی ما که روزها سخت میگذرند و عملا نمیشود به آینده امیدوار بود و باید در لحظه زندگی کرد و از ثانیهبهثانیهی عمر کوتاهمان استفاده کنیم و سیراب شویم، چه خوب که در حد توانمان این شب آیینی را جشن بگیریم و پاس بداریم. به امید اینکه شاید ما هم از این شبهای تیره به سلامت عبور کنیم و روزی کنار همدیگر پیروزی خورشید را جشن بگیریم.
یلدا مبارک♡.
271
پنجشنبه قبل از رفتن به سرکار و بعد از اینکه کارم توی آرایشگاه تموم شد، رفتم سوپری و با کلی ذوق مواد اولیهی کیک خریدم. شب برگشتم خونه و با کلی خستگی کیک پختم و چشمتون روز بد نبینه؛ بدترین کیکی بود که تا حالا پخته بودم و از همه فقط جملهی «خیلی بد شده.» رو شنیدم. البته مامانم وقتی قیافهام رو دید گفت: «حالا اشکال نداره، باید چندبار درست کنی، دستت راه بیفته دیگه. دفعههای بعدی بهتر میشی.» بابام ولی کیک رو خورد و نذاشت حس ناکافی بودن بهم غلبه کنه؛ فداکاریش واقعا قهرمانانه بود. خلاصه از همهی عزیزانی که حتی یه تیکهی کوچیک از کیک رو خوردند قدردان و سپاسگزارم:)))))).
271
منم صبح دنبال کفشهام میگشتم و پیداشون نمیکردم. خیلی آروم رفتم مامانم که خواب بود رو صدا زدم ازش بپرسم کفشهام کجان، بعد بابام برگشت گفت: «چی کارش داری؟ بدخواب میشه. یهو بیدار میشه، میترسه ببینه بالاسرش وایسادی. خب برو یه چیز دیگه پات کن:))))).»
271
درک میکنم که دورهمی آخر هفته برای خیلیها راحتتره و دیگه دغدغهی فردا صبح زود بیدار شدن برای مدرسه یا سرکار وجود نداره. همچنین کسی که راهش دور از خانوادهست هم میتونه شب رو با فراغ بال کنار خونواده بمونه و استراحت کنه و نیازی نباشه نصفه شب برگرده خونهشون و یا کلا بیخیال دورهمی بشه. با این حال، تاریخ اصلی این مراسم یکشنبه شبه و زودتر برگزار کردنش چندان جالب نیست، چون هدف صرفا دورهمی، تخمه شکستن و شام خوردن نیست؛ یلدا یه آیین تاریخیه که درسته توی زمان خاص خودش برگزار بشه و گرامی داشته بشه. اما خب مشکل اصلی و بزرگ دولته که فردای شب یلدا امکان دو ساعت با تأخیر به مدرسه یا سرکار رفتن رو فراهم نمیکنه. اما جالبه که فردای شب احیا این امکان وجود داره. بسیاری از آیینهای باستانی نیاکان ما برای ج.ا عملا خالی از معنا و بیاهمیت هستند و خب با در نظر گرفتن این وضعیت نمیشه به مردم هم چندان خرده گرفت.
271
فکر میکنم در دنیایی که هر روز سختتر و بیرحمتر میشود، عشق یکی از معدود موهبتهایی است که هنوز باقی مانده و وجود دارد. اینکه دل آدم به بودن کسی گرم باشد و بداند در این جهان پرهیاهو و خشن تنها نیست، چیزی است ورای حس خوب، که میشود تحسینش کرد. میدانم دوام عشق برای آدمها یکسان نیست و هر کسی سهم خودش را از دوستداشتن دارد. با این حال، خوشبهحال همهی کسانی که میدانند در لحظههای سخت، در رنج و اضطراب و فرسودگی، کسی هست که میتوانند رویش حساب باز کنند؛ کسی که بیش از خودشان نگران حال آنهاست. آدمی که عاشق است و با حضورش، دنیا را برای دیگری امنتر میکند. و راستش با نوشتن این چند سطر یاد سوال بیرحمانهی آقای لنگرودی افتادم. سوالی که جواب کوتاهش ممکن است آن رنج خفته را هشیار کند. فکر کردن به آن سوال کوتاه که ممکن است باعث تشویش و دلهره شود و هیچ دوستش ندارم. «: آیا کسی آنقدر دوستت دارد که از جهان نترسی؟!»
271
صبح، وقتی با چند لایه لباس از باشگاه بیرون آمدم، سوز سرما باز هم بدن خسته و عرقکردهام را لرزاند و پوست نازک صورتم را سوزاند. آسمان آبی بود، با ابرهای سفید پنبهای و آفتابی کمجان که دیگر نمیشد روی گرمایش حسابی باز کرد و رمقی برایش نمانده بود. دستهایم را توی جیب کاپشنم فرو بردم و قدمهایم را تندتر کردم؛ تا شاید اینطور کمتر در تیررس سرما باشم. سرمایی که فقط سوز باشد و برفی همراه خود نداشته باشد را دوست ندارم. البته که سوزش برای شهر ما و برفش برای باقی شهرهاست. گویا بعضی شهرها برف باریده و همهجا را سفیدپوش کرده. من عاشق برفم؛ دانههای بیصدایی که میبارند و با همان سکوت، زیباییشان چند برابر میشود. برف خوشگل درونگرا، که هیاهو ندارد اما شکوهش نفسگیر است. برف که میبارد، بیشتر به آدمها نگاه میکنم؛ به آنهایی که کلاه بافتنی را تا روی ابرو پایین میکشند، زیپ کاپشن را تا زیر گلو بالا میآورند و دستهای خشکشدهشان از سوز سرما را که به سوزش و خارش افتاده را درون جیب لباسشان میچپانند. به موزاییکهای لق پیادهرو که با هر قدم، آب و گل از زیرشان بیرون میزند. به بچههایی که از زیر کلاه و شالگردن فقط چشمهای درشت و کنجکاوشان پیداست و به آدمهایی که بیاعتنا قدم تند میکنند تا زودتر به خانه برسند و از شر سرما و احتمالا رطوبتی که به لباسشان چسبیده خلاص شوند. خیابانها هم که طبق معمول همیشه با کمترین بارش قفل میشوند و کرایه تاکسی و اسنپ چند برابر معمول محاسبه میشود. از ریز شدن به جزییات کوچک و معمولی خوشم میآید. انگار با این مشاهدات معمولی در سطح شهر حس زندگی را مییابم.
چند نفر از بچههای کلاس به مناسبت یلدا دورهمی کوچکی تدارک دیده بودند و اصرار داشتند همه بیایند. من زودتر از همه مجبور شدم رد کنم؛ چون باید سرکار میآمدم. اگر وقت داشتم، حتما شرکت میکردم. بیشترشان از من بزرگترند و رابطهمان صمیمانه نیست، برپایه احترام حفظ شده. با اینحال، همین شوق برای بهانههای کوچک زندگی آدم را سر ذوق میآورد و دلم میخواست فرصتش را داشتم تا من هم در جشن حضور یابم. من از آدمهای سرزنده خوشم میآید؛ آنهایی که حس زندگی در رگهایشان جریان دارد و حتی آدم بیحوصله را هم ناخواسته با خودشان همراه میکنند.
271
ماه پیش که به کتابفروشی «دی» رفتم، سه تا کتاب برداشتم؛ یکیشان «شصتسالگی» ناهید طباطبایی بود. «چهلسالگی» را قبلا خوانده بودم و داستانش را دوست داشتم. وقتی اتفاقی میان خیل عظیم کتابها با چشمان جستجوگرم دیدمش، دستم را برای برداشتنش دراز کردم. همانجا چند سطر رندوم را سرپایی و در شلوغی کتابفروشی خواندم و تصمیم گرفتم بخرمش. اما موقع حساب کردن، صندوقدار همیشه ناراحت و بیحوصله، کتابم را با کتاب یکی دیگر اشتباهی جابهجا کرد. به خانه که رسیدم و کاغذ کرافت دورش را باز کردم به این موضوع پی بردم. بهجای «شصتسالگی» انتخابی خودم، «چشم سگ» عالیه عطایی درآمد. «چشم سگ» آخرین آن سه کتابی بود که به انتخاب خودم نبود و لاجرم خواندمش و راستش، دوستش نداشتم و سلیقهام نبود. از عطایی قبلا «کورسرخی» را خوانده بودم و پسندیده بودم، اما این یکی نه. سهم من از آن اشتباه، همین بود؛ از جانب صندوقداری که همیشه بیحوصله است. بیکتابی به من سخت میگذرد. دیشب جلوی کتابخانهام ایستادم و فکر کردم کدام کتاب را دوباره بخوانم؛ اما نه. قصهی همهشان را یادم بود. دلم آدمهای تازه میخواست، زندگیهای ناآشنا که خودم را میانشان تصور کنم. یادم افتاد به پنج کتابی که دو سال پیش به امانت دست آدمی بیمسئولیت دادم و حالا اصلا نمیدانم هنوز سالماند؟ کاش ذرهای شعور داشت و آنها را پس میآورد و کاش با این رفتارها آدم را از عاریه دادن پشیمان نکنند.
در همین فکرها در انتهاییترین گوشهی سمت راست کتابخانهام، چشمم افتاد به کتابی که دوران کرونا خریده بودم و هیچوقت حس و حال نخواندمش را پیدا نکردم و راستش هنوز هم دلم نمیخواهد شروعش کنم و شاید هنوز زمانش فرا نرسیده. اما محض احتیاط گذاشتمش توی کیفم. کاش آخر این هفته به شهرکتاب بروم و چند کتاب جدید بخرم؛ باز هم لاغر و کمحجم، چون بدبختانه فصل امتحانات است. کی میشود دوباره، بیمحدودیت زمان، یک رمان بلند را یکنفس بخوانم و لذت ببرم؟
