en
Feedback
گوشه

گوشه

Open in Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
271
Subscribers
+524 hours
+137 days
+1030 days
Posts Archive
Repost from نور
غم‌انگیزترین قسمت روز برای اونجاست که در کتابفروشی کتابی رو در میاری، ورق می‌زنی، می‌خونی و دلت می‌خواد بیشتر بخونی؛ چنان به دلت می‌شینه که برات تصویر می‌شه خوندنش روی تختت وقتی گرمای چای رو دور دستت حس می‌کنی، اما باید برگردونیش به قفسه چون از نشر بیدگله و تو پول نداری.

دیروز روز جالبی بود. مامان از چند روز قبل خانه را به استقبال مهمان برده بود. آشپزخانه را با انواع و اقسام شوینده‌ها برق انداخته بود، تمام پنجره‌ها را چندین‌بار سابیده بود و گرد و غبار رویشان زدوده شده بود. میزها و صندلی‌ها و مبل‌ها از تمیزی برق می‌زدند و جارو کشیدن سهم من بود. لوله‌ی جاروبرقی را با زحمت در هر گوشه و کناری جا دادم و اجازه ندادم آشغال‌های بسیار ریز خود را پنهان کنند و از نظرم دور بمانند. بعد بلورهای مخصوص مهمان را با وسواس از ته کابینت بیرون کشیدم و میوه و شیرینی و شکلات و آجیل را آرام و دقیق در آن‌ها چیدم؛ انگار هر کدام قرار بود نقش کوچکی در خوشی جمع داشته باشند. مامان سالاد درست می‌کرد و با حوصله، گل وسطش را می‌برید؛ جوری که فقط پوست از تن گوجه جدا شود و خودش بی‌هیچ آسیبی سالم بماند. چای را دم کردم؛ هل کوبیده، غنچه‌ی گل محمدی و کمی زعفران هم به چای درون قوری گلدار اضافه کردم. قوری بیست‌وپنج دقیقه روی سماور ماند تا چای جان بگیرد و عطر و بویش فضا را پر کند. قندان‌ها پر شدند و فنجان‌های تازه‌خریده‌ی مامان، روی سینی جا خوش کردند. قیمه‌نثار و سوپ شیر و قارچ به آرامی روی شعله‌ی گاز قل می‌زدند و هنوز برای خیس کردن برنج وقت بود. مامان، دیس و بشقاب و کاسه‌ی چینی گل مینایی که از جهزیه‌اش مانده را همراه قاشق چنگال به ترتیب کنار همدیگر رو کابینت برای وقت ناهار آماده کرد. مهمان‌ها که رسیدند، خانه گرم شد. چای خوردیم، حرف زدیم و ناهار خوش‌طعم مامان را دور هم خوردیم. بعد از ناهار من رفتم سرکار، اما الف. گفت مهمان‌ها تا عصر ماندند و با هم آش رشته پختند و خوردند و کلی خوش گذشت. این‌ سطرها شاید در نگاه اول به غایت روزمره و کمی حوصله‌سربر به نظر برسند. اما من اسمش را می‌گذارم در ستایش مهمان و مهمانی. درود بر مهمان، بر معاشرت‌های تازه، بر میزبان بودن. حضور مهمان درون رگ‌هایم حسی تازه را به جریان می‌اندازد و حسی خوش را زیر پوستم زنده می‌کند. کاش خانه‌ی خودم را داشتم؛‌ تا بتوانم هر زمان که خواستم میزبان آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌ام باشم.

یکم/ دیشب الف. ازم پرسید: «وقتی غمگینی چیکار می‌کنی که حالت خوب بشه؟» فکر کردم آدم‌ها راه‌های مختلفی برای سبک کردن اندوه دلشان دارند. یکی خریددرمانی می‌کند، یکی می‌نویسد، یکی درددل می‌کند، یکی گریه می‌کند و یکی خواب را امتحان می‌کند. من اما آخرین سنگرم در مواجهه با غم، تمیزکاری است. بعد از غصه و نوشتن، که البته نوشتن برایم خیلی وقت‌ها بی‌جواب است و صرفا از روی عادت انجامش می‌دهم و اگر ننویسم انگار زنده نیستم، به تمیزکاری روی می‌آورم. دلم می‌خواهد در اوج غصه، انواع و اقسام شوینده‌ها را ردیف کنم و با دستکش و تجهیزات لازم به جان خانه بیفتم. برای خاموش کردن صدای مغزم و فرار از هرگونه فکر و خیال و غصه خوردن مضاعف، پادکست پلی می‌کنم و سعی می‌کنم روی خط داستان تمرکز کنم. اما بعد فکر کردم با همه‌ی این‌ها، گاهی غم رهایم نمی‌کند؛ مثل مار دور بدنم چمبره می‌زند و تمام تنم را سفت می‌فشارد. گویی با من عجین شده، با من زاده شده و انگار در ذات من است. با این حال می‌دانم هر بار من از او قوی‌ترم. جلویش می‌ایستم و می‌گویم: غم عزیزم، چیزهای زیادی برای زندگی کردن وجود دارد و من هنوز برای زیستن و ادامه دادن مشتاقم؛ پس تو را برای بار هزارم کنار می‌زنم و از تو عبور می‌کنم. دوم/ مامان چند روزی‌ست در تدارک مهمان و مهمانی است. آشپزخانه را برق انداخته و اتاق‌ها را سابیده. با بابا، به همراه لیست خرید، به بازار رفته‌اند و دوبار وقتی من سرکار بودم زنگ زد و نظر پرسید که کدام سس برای سالاد بهتر و مناسب‌تر است و حالا که شیرینی آلمانی تازه پیدا نکرده‌اند، چه نوع شیرینی‌ای بخرند که پسند مهمان‌ها باشد. و من هر بار سعی کردم کوتاه و مختصر جواب بدهم و زود قطع کنم. سوم/ هرچه بیشتر از زندگی‌ام می‌گذرد، بیشتر می‌فهمم کی هست و کی نیست. خیلی‌ها که در برهه‌ای از زمان مهم و تأثیرگذار بودند، حالا مدت‌هاست حضور ندارند و نقشی در زندگی‌ام ایفا نمی‌کنند. دیگر بود و نبودشان برایم بی‌اهمیت است؛ همان‌ها که زمانی حضورشان پررنگ و نظراتشان برایم مهم بود. با گذر زمان، نتیجه‌های زیادی به دست می‌آید و یکی از مهم‌ترینشان همین موقتی بودن آدم‌هاست. چهارم/ دیروز عصر که سرکار بودم، کسی به من زنگ زد که انتظارش را نداشتم و دیدن اسمش روی اسکرین موبایل برایم عجیب بود. بعد از چند کلام متوجه شدم اشتباه گرفته و حتی خداحافظی هم نکرد؛ با یک «ای وای ببخشید، اشتباه زنگ زدم» گوشی را قطع کرد. و من در حالی که چشمم به سیستم بود و گوشی را به آرامی روی میز می‌گذاشتم، با خودم فکر کردم ناراحت‌کننده است که بعضی آدم‌ها در بزرگسالی هنوز ذره‌ای مهارت اجتماعی بلد نیستند و شعور معاشرت ندارند. شب قبل از خواب شماره‌اش را حذف کردم؛ چون مدتی بود دیگر ضرورتی برای نگه داشتن شماره‌های اضافی و مخاطبانی که مکالمه‌ای با هم نداریم نمی‌دیدم. بعد از این اتفاق، مهر تأییدی بر تصمیمم زده شد. پنجم/ دلتنگم و حجم دلتنگی توی دلم روزبه‌روز بیشتر می‌شود. با دلتنگی زندگی می‌کنم و سعی می‌کنم خیلی به این احساس دست و پا درآورده‌ی تو دلم وقعی نگذارم و به تفاوت‌های خودم و دیگران فکر نکنم؛ این‌که آن‌ها چنین دلتنگی بزرگی را ندارند و من مجبورم با آن زندگی کنم. دلتنگی هر لحظه از روز، به سرعت برق و باد، در قلبم خطور می‌کند و مغزم به همان سرعت سعی می‌کند کنارش بزند. دلم لک زده برای زندگی دوباره‌ی خاطراتی که ساختم.

بعضی آرزوها با گذشت زمان از اعتبار ساقط می‌شن. انگار تاریخ انقضا دارند. مثلا اگه سال‌ها بگذره و کسی توی سی‌سالگی به آرزوی نوجوانی‌اش برسه، قطعا اون‌قدر بیات شده که دیگه مزه‌ای نداره. برای اون آرزوی قدیمی نه شوقی مونده، نه خاطره‌ای روشن از اینکه اصلا چرا یه روزی اون‌قدر مهم بوده. فقط یادشه زمانی براش دویده و وقتی بالاخره بهش رسیده که مدت‌هاست روش خاک ریخته و ازش عبور کرده و فکر رسیدن بهش رو از سرش بیرون کرده. کاش تا شوقی هست آدم‌ها به آرزوهاشون برسن و چشم‌هاشون از خوشی رسیدن‌هان و اتفاق افتادن‌ها برق بزنه.

Repost from آن
من اصلاً از اونا نیستم که بگم خواننده‌ی حکومتی، بازیگر حکومتی و فلان. نه. هرکی داره اینجا فعالیت می‌کنه، کم یا زیاد سر و کارش با حکومته. سلبریتی‌ش که بماند، حتی مردم عادی. ولی تو همین حکومتی بودن هم تو می‌تونی لول کارت رو حفظ کنی. نمی‌گم همه یراحی و قاضیانی و ترانه و کتایون ریاحی باشن، ولی دیگه یه زیست معمولی که بلدی بکنی.‌ مجوزت رو بگیر، آلبومت رو بده، فیلمت رو بازی کن. سرتو بنداز پایین کارتو بکن. ما می‌فهمیم که تو هم باید کار کنی، شغلته، هنرته. ولی نیازی نیست غش کنی تو دامن حکومت. نیازی نیست مثل همایون‌خان کنسرت بزرگ و فلان میدان آزادی واسه‌شون ترتیب بدی. نیازی نیست با مجوز ساترا بیای رپ کنی!! اصن خیلی جوکه دیگه این. قشنگ از اوناس که شب بری خونه‌ت تو خلوت خودت باید جر بخوری از تناقض. می‌شه همینجا مجوز گرفت کار کرد، آلبوم و کنسرت داد ولی پروپاگاندای حکومت نشد. تمام نکته‌ش همینه. رعایت همین مرز باریک.

Repost from آن
رپرای گلمون که هر چندوقت‌ یه‌بار مالکیت تهران رو بین خودشون تقسیم می‌کنن، ماشالا همه مجوز‌دار و پلتفرمی شدن‌. مبارک باشه. فقط کاش یه‌سری موزیکا و مصاحبه‌هاشون رو پاک کنن. خوبیت نداره ۲۰۲۴ فحش ناموس بدی به حکومت ۲۰۲۵ پول حکومتو بگیری بری رو استیج فیلیمو رپ کنی.

Repost from Independent🪁
ولی زندگی واقعی خیلی خسته‌کننده‌ست.‌ نه اژدهایی هست، نه جادویی، نه قراره دنیا رو نجات بدی، نه حلقه‌ی یگانه‌ای در کاره، نه یهو یکی می‌آد می‌گه من شکارچی سایه‌م قراره ازت محافظت کنم. خودتی و حوضت و بمرانی که هی می‌خونه احتمالا احتمالا قهرمانی در کار نیست.

تنگنا داستان جالبی بود؛ هیچ جزئیاتی از شخصیت‌ها نمی‌داد و جز اسم راوی، هیچ تصویری ازش نداریم. همین باعث می‌شه هرکس آدم‌های قصه رو توی ذهنش و با توجه به قدرت خیال‌پردازی‌اش ترسیم کنه و بهشون شکل بده. روایت کاملا مونولوگ بود. داستان مدام بین مرز واقعیت و جنون نوسان داشت. حین خوندن، توی بعضی لحظه‌ها، مکث می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم: این آدم داره نقش یه سرگشته رو بازی می‌کنه یا واقعا سرگشته‌ست؟ اصلا مرز بین عقل و جنون کجاست؟ تا جایی فکر می‌کردم راوی آگاهانه نقاب زده و درحال نقش بازی کردنه، اما بعد از یه جایی، دیگه قادر نبودم این مرز باریک رو تشخیص بدم. «تظاهر به جنون کردم تا قتل کنم، یا به خاطر جنون مرتکب قتل شدم؟» #کتاب_با_گوشه

محتوایی که بخاطرش میرم توییتر:
محتوایی که بخاطرش میرم توییتر:

به انضمام صدای باران.
به انضمام صدای باران.

چقدر دلم تنگ شده بود که با صدای بارون بخوابم و دوباره با همون صدا بیدار شم. اینکه صبح شده باشه، چشم‌هام رو باز کنم و اتاق هنوز تاریک باشه، توی اون تاریکی شمع روشن کنم و روزم رو از همون لحظه با یه آرامش عمیق شروع کنم. امروز نمی‌تونه روز بدی باشه؛ و من واقعا خوشحالم.

من عاشق آدم‌هایی‌ام که از تمجید و تحسین کردن کوچک‌ترین چیزها هم دریغ نمی‌کنند. اون‌ها یه جمله می‌گن و رد می‌شن، اما نمی‌دونند
من عاشق آدم‌هایی‌ام که از تمجید و تحسین کردن کوچک‌ترین چیزها هم دریغ نمی‌کنند. اون‌ها یه جمله می‌گن و رد می‌شن، اما نمی‌دونند همون تعریف کوچولو چطور تا مدت‌ها قراره لبخند به لب بیاره و فوج‌فوج احساس خوب توی رگ‌ها تزریق کنه. گاهی وقت‌ها ممکنه یه آدمی فکر کنه خیلی وقته از متن اصلی زندگی دور افتاده و انگار مدت‌هاست داره توی پاورقی زندگی می‌کنه که هیچ‌کس اهمیتی به خوندنش نمی‌ده، اما ناگهان شنیدن یه جمله‌ی کوتاه پر از لطف و مهر نور می‌تابونه به قلبش و گرمابخش روح خسته‌ش می‌شه.

زیبایی.
+1
زیبایی.

پس برنامه امشبم اینه بعد از سرکار، دوش بگیرم و درحالیکه با لباس‌های نرمالوم روی تخت گرم و نرمم لم دادم و لیوان شیر کاکائوم دستمه ولاگ نسیم رو ببینم و کیف کنم.

خصوصا سه‌بار پشت سرهم گفتنش.
خصوصا سه‌بار پشت سرهم گفتنش.

من بارها و بارها با پسران ۱۷ تا ۲۲ ساله‌‌ای روبرو شدم که معتقدن زن‌های فمینیست شیو نمی‌کنن، زن‌ها می‌خوان آویزون باشن، زن‌ها
من بارها و بارها با پسران ۱۷ تا ۲۲ ساله‌‌ای روبرو شدم که معتقدن زن‌های فمینیست شیو نمی‌کنن، زن‌ها می‌خوان آویزون باشن، زن‌ها فلان... در مبحث ازدواج هم همینه. پسر به دنیا میاد، مادره همیشه نگران دزدیده شدن پسرشه، از روز اول تو گوشش می گن باید مهریه بده، باید سربازی بره، و زن‌ها یه مشت آدم نسازن که قراره سر هر سختی طلاق بگیرن برن( پس به خاطر همین نباید بهشون حق طلاق داد)، بایدیفالت به یه سنی می‌رسه که عمیقا نمی‌دونه وقتی یه زن امضا می‌ده که جون و زندگی و آینده و دو تا تخمدانش دیگه مال توست و نمی‌تونه بدون اجازه تو بره سفر، زندانی توئه. یعنی درواقع فرصت فکر کردن در این‌باره بهش داده نشده. لذا وقتی این‌ور و اون‌ور ترازو رو نگاه می‌کنه می‌گه من می‌رم سربازی، فاعل رابطه‌م منم، مهریه هم باید بدم، پس به من ظلم می‌شه درواقع! دیه و ارث هم دین گفته، نمی‌شه ضد دین رفتار کرد.

صبح، ملول و غمگین بودم. توی اتاق تاریک، روی تخت کز کرده بودم. نفسم سنگین بود و انگار یه سنگ بزرگ روی سینه‌م فشار می‌آورد. داشتم به حرف‌های مامان فکر می‌کردم؛ اینکه فلانی وسط دریای گرفتاری‌هاش داره دست‌وپا می‌زنه و این روزها فشار زندگی رو چند برابر همیشه روی دوشش احساس می‌کنه. بعد از حرف‌های مامان انگار همه‌ی غصه‌های خودم تبدیل به یه مشت غبار شدند؛ همون غصه‌هایی که تا قبلش رو دوشم سنگینی می‌کردند. انگار بعد از شنیدن حرف‌های مامان دوباره روی ترازو گذاشتمشون و این‌بار از سبک بودنشون خجالت‌زده شدم؛ حس کردم رنج من در مقابل رنج اون آدم هیچی نیست. اما بعدش با خودم گفتم: مگه قراره مسابقه باشه؟ کی گفته غم آدم‌ها رو باید با ترازو وزن کرد و بعد با توجه به سنگینی یا سبکی‌شون بهشون بها داد؟ هرکسی توی زندگی خودش داره با یه مشکلی می‌جنگه؛ باری روی دوششه که شاید چند برابر وزن خودشه و حملش از توانش خارجه. غصه‌ی آدم‌ها رو نباید مقایسه کرد. رنج آدم‌ها رو نباید کوچیک شمرد. ما آدم‌ها فقط از بیرون شبیه همدیگه به‌نظر می‌رسیم، اما هیچ‌کس جز خودمون نمی‌دونه عمق دردمون چقدر و تا کجاست و ظرف تحمل ما چقدره و چه مقدار تا سرریز شدنش مونده. ما سعی می‌کنیم زندگی رو با چنگ و دندون نگه داریم و ادامه بدیم. تلاش می‌کنیم غصه‌ها رو تاب بیاریم با این خیال که یه روز همه‌چیز درست می‌شه. با دوست‌هامون قرار تئاتر می‌ذاریم. برای آخر هفته مهمون دعوت می‌کنیم و براشون تیرامیسو و لازانیا درست می‌کنیم. رژ قرمز می‌زنیم و جلوی آینه به خودمون لبخند می‌زنیم. از فنجون قهوه و کتابمون عکس می‌گیریم و استوری‌اش می‌کنیم. از ناخن‌کار برای ترمیم وقت می‌گیریم. از بیرون شبیه همدیگه‌ایم و از درون هرکدوم غم‌های منحصر به خودمون رو حمل می‌کنیم. کی می‌دونه هر آدمی هر روز با چه فکرهایی تنها می‌مونه و زندگی می‌کنه؟

اولین روز دانشجویی سال اول کارشناسی واقعا به من و دوست‌هام خوش گذشت؛ انگار وارد دنیای تازه‌ای شده بودیم. هنوز یک سال قبلش بین کلاس‌های کنکور می‌دویدیم و جمعه‌ها درگیر آزمون و تحلیل آزمون بودیم، اما حالا روی صندلی‌های سالن آمفی تئاتر دانشگاه نشسته بودیم و به‌جای استرس، ذوق‌زده بودیم که این جشن برای ما گرفته شده و حالا دیگه ما رسما دانشجوییم و دوران دانش‌آموزی سر اومده. یادمه اولین روز دانشجویی‌مون چهارشنبه بود و جشن از ساعت ۹ تا ۱۲ برگزار می‌شد، درست وسط ساعت کلاس‌هامون. از کل کلاس فقط ما چهارتا تصمیم گرفتیم قید درس رو بزنیم و بریم جشن و هیچ‌وقت هم از این تصمیم پشیمون نشدیم، بلکه معتقد بودیم بهترین کار رو کردیم. بدو ورودمون به سالن بهمون پیکسل و یک شاخه گل دادند، بعد هم با یک پک خوراکی که شامل موز، آبمیوه و کیک بود ازمون پذیرایی کردند. ناهار هم برعکس همیشه کیفیتش خوب بود. سلف دانشگاه ما هیچ‌وقت کنار غذا چیز اضافه‌ای نمی‌داد، اون روز اما سالاد و نوشابه و ماست موسیر هم گذاشته بودند. کنار دوست‌هام حسابی خندیدیم و خوش گذروندیم. از همون روزهایی بود که انگار زمان کند‌تر می‌گذشت و آدم می‌تونست لحظه لحظه‌‌ش رو رو مزه‌مزه کنه و برای سال‌های دور به خاطر بسپره. سال بعد هم همین‌قدر خوش گذشت، با این تفاوت که دیگه دانشجوی سال اولی نبودیم. حالا که فکرش رو می‌کنم، چقدر زود گذشت. اون روزها هنوز بیست سال هم نداشتم و حالا با سی سالگی چندان فاصله‌ای ندارم. هرچند اون دانشگاه و اون رشته برام موندگار نشد و اون دوست‌ها هم امروز تبدیل به «غریبه‌های آشنا» شدند، اما هنوز هم بهترین و زنده‌ترین خاطره‌ام از روز دانشجو، مربوط به همون سال‌های اول و دوم کارشناسیمه. سال‌هایی که کوتاه بودند و‌ موقت. ای جوونی عزیزم. ای سرخوشی خاموش شده. ای سرزندگی فراموش شده.

بعضی روزها زندگی سخت‌تر و زمخت‌‌تر از همیشه‌ است. باید بیشتر دست بیندازم و دستاویزی برای چنگ زدن پیدا کنم. باید محکم‌تر اما بااحتیاط‌تر آن نخ نازک اتصالم به زندگی را بچسبم. مدام باید زنگار لحظه‌های نابهنجار دنیای زیسته‌ام را صیقل دهم. گاهی برای انجام همین کارهای به ظاهر ساده انرژی زیادی می‌گذارم. گاهی تکه‌های فروپاشیده‌ی خودم را به تنهایی و دلی آشوب از گوشه و کنار این زندگی برمی‌دارم و با کورسوی امیدم دوباره و صدباره و هزارباره آن تکه‌ها را همچون پازل کنار یکدیگر می‌چینم، تا باز آن دخترک را درون خودم بیابم. همان دختر عاشق قصه و داستان‌های بلند و کوتاه را. آن دختری که نوشتن برایش عزیزترین و دوست‌داشتنی‌ترین کار دنیاست. دختری که با تمام ناملایمات و راه‌های ناهموار زندگی باز هم با چنگ و دندان به آن چسبیده و برایش تلاش می‌کند و دست از امیدواری نمی‌کشد.