گوشه
Open in Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
271
Subscribers
No data24 hours
+137 days
+1030 days
Posts Archive
271
خواستههای آدمها مثل رودخونهایه که مدام مسیرش عوض میشه و هیچوقت یه شکل ثابت نمیمونه، حداقل برای من تا حالا اینجوری بوده. اون دختر پرشور دبیرستانی، یا اون دانشجوی ترم یک کارشناسی که چشمهاش از ذوق برق میزد و یه لبخند گنده به لبهاش سنجاق شده بود، دیگه هیچ ربطی به منِ حالا نداره. حتی اون دختری که روی خواستهاش پافشاری کرد و با قاطعیت گفت: «باید انصراف بدم، وگرنه توی این رشته و این دانشگاه هدر میرم»، انگار یه غریبهست. چیزهای زیادی روی تغییر رویاها اثر میذارند؛ خیلی چیزها باعث میشه ذوق آدم کور بشه و میلی به ادامه دادن نداشته باشه و با خودش فکر کنه: «شاید از اول اشتباه کردم.» گاهی آدم دلش میخواد برگرده به نوزدهسالگی، یا حتی قبلتر، به شونزدهسالگی، وقتی انگار همهچیز ممکنتر و راحتتر بود. ولی حسرت مثل باتلاقه؛ فقط آدم رو بیشتر درون خودش فرو میبره. روزهای رفته دیگه هرگز برنمیگردند. یا باید دور زد و مسیر رو از نو ساخت، یا توی همون جاده ادامه داد، حتی اگه سخت باشه. شاید هم وسط راه یه فرعی پیدا بشه، راهی که طولانیتره، اما به یه مقصد تازه میرسه. آدمها همیشه یه چیز رو نمیخوان. گذر زمان روی خواستهها سایه میندازه. خوش به حال اونهایی که از اول یه رویا داشتند و حالا که بهش رسیدند یا توی مسیرش هستند، هنوز ذوقشون زندهست، مثل آتیشی که خاموش نشده. من اما انگار توی مسیر گم شدم؛ اون جادههای قدیمی دیگه مال من نیستند، انگار خودم برای خودم غریبهام.
حالا فقط به یه راه جدید و یه جرقه تازه احتیاج دارم.
271
من از خداحافظی با تو بیزارم. روزهای منتهی به دیدارت را میشمارم و هرچه زمان میگذرد، خوشحالتر میشوم؛ چون به دیدنت نزدیکترم. روز قبل از دیدارت، مدام چشمم به ساعت است و با خود میگویم: «فردا این موقع کنار همدیگهایم.» و وقتی لحظهی دیدار فرا میرسد، تمام جانم چشم میشود برای دیدن تو. اما روزهای بعدش، کند و ملالآورند؛ زمان کش میآید و لحظهها دیر میگذرند. میدانم تا دیدار دوباره راه درازی در پیش است. همیشه موقع خداحافظی دلم میخواهد گریه کنم، اما در دل به خود نهیب میزنم: «باز همدیگه رو میبینیم، آخرش رو با اشک و زاری خراب نکن.» باید همان چند ساعت با تو را زندگی کنم تا برای روزهای نیامده چیزی در چنتهی خاطراتم داشته باشم. هیچوقت به تو نگفتم چقدر از لحظههای خداحافظی و جدا شدن از تو بیزارم. نگفتم چقدر از راهآهن و ترمینال، که بوی بغلهای ذخیرهشده برای روزهای دور و دیر را میدهند، بدم میآید. من از جادههایی که تو را از من جدا میکنند، قلبم میگیرد.
271
امروز روز خوبی بود و خوش گذشت. با الف. دوتایی رفتیم برای تولد سین. کیک و گل خریدیم. قرارمون یه کافهای بود که من تا حالا نرفته بودم و خیلی ازش خوشم اومد. بودن کنار سین. توی شب تولدش و خوشحال کردنش برام خیلی ارزشمند بود. همیشه گفتم که خوشحال کردن آدمهای دوستداشتنی زندگیم برام مهمه. بعدش برای شام پیتزا خوردیم که خیلی خوشمزه بود و برای بار هزارم بهم ثابت شد که پیتزا توی قلبم تا ابد یه جایگاه ویژه داره و هیچوقت حتی کمرنگ هم نمیشه. بعد از شام یه کم پیادهروی کردیم و خداحافظی کردیم. من و الف. رفتیم یه کتابفروشی و من دوتا کتاب از نشر بیدگل عزیزم خریدم. پسر کتابفروش رو هم خیلی دوست داشتم، چون کتابخون و کتابدوست بود. حتما بازهم میرم اونجا و امیدوارم دفعههای بعدی خلوت باشه تا بتونم باهاش گپ بزنم.
271
فردا تولد سین. است؛ دوستی از دوران دبیرستانم. با سین. جز سال آخر، هیچوقت دیگری همکلاس نبودم. دوم دبیرستان به صورت اتفاقی با یکدیگر کلاس ریاضی تقویتی میرفتیم؛ شنبهها ساعت شش. و زنگ مدرسه سه روز اول هفته ساعت پنج و نیم به صدا درمیآمد. مسیر کلاس از جایی میگذشت که هر دوی ما باید با یک سرویس خود را به آن خیابان و آن آموزشگاه میرساندیم. تا آن روز هیچ مکالمهای با هم نداشتیم. سوار سرویس که شدم همان جلو نشستم. سین. هم همان ردیف را انتخاب کرد و با لبخندی ملیح به من گفت: «سلام». همین شد شروع دوستی ما. از آن به بعد، هر وقت در حیاط یا راهروهای مدرسه همدیگر را میدیدیم، با لبخند به یکدیگر سلام میکردیم و دست تکان میدادیم. و چون همرشته بودیم، هرچند همکلاس نبودیم، گاهی از هم کتاب و دفتر قرض میگرفتیم یا درباره امتحانها صحبت میکردیم. یکبار که به کلاسمان آمده بود تا دفتر هندسهام را قرض بگیرد، چون معلم تمرینها را برای آنها کامل حل نکرده بود، ازش خواستم شمارهاش را هم برایم صفحهی اول کتابم بنویسد. به مرور، دوستیمان عمیقتر شد. دیگر جملههایمان فقط دربارهی درس نبود؛ کمکم حرفهای دیگری هم میانمان رد و بدل میشد. پیشدانشگاهی به کلاس ما آمد و همین شد نقطهی عطف رفاقتمان. حالا وقت بیشتری برای باهم بودن داشتیم. بعد از کنکور به من زنگ زد و کلی حرف زدیم. من هم گفتم «حالا که برای یه مدت حداقل، از شر درس و کلاس و مدرسه خلاص شدیم، بریم بیرون». همان شد اولین باری که بعد از کنکور با هم بیرون رفتیم. انگار تا قبلش اصلا ضرورتی برای این کار حس نکرده بودیم؛ دوستیمان تا آن موقع فقط در محدودهی مدرسه جریان داشت. بعدتر برای دانشگاه به زنجان رفت و هر وقت برمیگشت، اگر فرصتی پیش میآمد، همدیگر را میدیدیم. دیگر آن رشتهی مشترک دبیرستان، قرض گرفتن دفتر و کتاب یا توضیح مسائل حسابان و آزمون دیفرانسیل دستاویزهای رفاقت ما نبودند. رفاقتمان کاملا بر اساس احساس قلبی ادامه پیدا کرد. نه جهان مشترکی باقی مانده بود و نه دغدغهای مشترک؛ اما ما این دوستی را از دبیرستان به یادگار برداشتیم و در حفظ و زنده نگه داشتنش تلاش کردیم. اگر روزی کسی به من میگفت همان لبخند و همان سلام اول، شما را تبدیل به دوستانی عمیق و ماندگار خواهد کرد، شاید جدی نمیگرفتم. اما شد. و حالا، بعد از گذر این سالها، اینها را از او مینویسم.
رفیق سالهای همیشهام تولدت مبارک♡.
271
جمعهها را از عمق جانم دوست دارم. پنجشنبهشبها، با خیالی آسوده و بینیاز از ست کردن آلارم، تا دیروقت به تماشای فیلم مینشینم و نگرانی از بابت صبح زود بیدار شدن بر دلم سایه نمیاندازد. و بعد هر زمان چشمان گرم خواب شوند، نه چون باید صبح زود بیدار شوم، سر بر بالین میگذارم و به خوابی عمیق فرو میروم. صبح جمعه، بیقید زمان، صبحانهای مفصل و دیرهنگام تدارک میبینم. کتابی دست میگیرم و در صفحاتش غرق میشوم یا چند اپیزود از سریال این روزهایم را پشت سرهم تماشا میکنم. لباسهای شسته شدهی هفته را با حوصله اتو میکنم، در حالی که گوشم به پادکست در حال پخش است. طولانیتر از همیشه دوش میگیرم و از رقص قطرات آب داغ بر روی پوستم لذت میبرم. لباسهای فردا را آماده میکنم و با خود فکر میکنم زندگی، همین لحظههای معمولی است.
271
کاش من هم امسال، شمع تولدم رو توی بالکن دی فوت کنم. دلم میخواد باور کنم اگه شمع تولدم رو جایی که عمیقا دوستش دارم و بهش احساس تعلق و خونه بودن دارم فوت کنم و قبلش توی دلم آرزو کنم، همهچیز توی سن جدید برام بهتر پیش میره.
271
لبای سرخ تو هر میوهی سرخی بود
داغ داغ از روی هر درختی چیدم
ماه و خورشید منی دورت میگردم
دوتا چشمات عشقم، قابل تمجیدن
هرکی میبینه تو رو دوست داره مثل تو شه
حرکاتت، حرفات مرجع تقلیدن
پینوشت: این موزیک رو امروز بعد از دیدن ویدیوی اون عروس خانوم ناز توی توییتر دانلود کردم که با احساس و درحالیکه اشک میریخت داشت همخونی میکرد و همزمان با همسرش میرقصید.
271
اول اکتبر است. زودتر از همیشه به خانه برگشتهام. صدای موسیقی در سکوت اتاقم میپیچد و خواننده زمزمه میکند: cause we fell in love in October و من در خود فرو میروم و میاندیشم: چه جهان اولی! آدمها با فرا رسیدن اکتبر به عشق میاندیشند، سبکبال در پی عاشق شدناند و قلبشان در تکاپوی لحظههای ناب است. اما وقتی عمیقتر به این گزارهی جهان اولی مینگرم، باورم نمیشود که جغرافیای زیستمان چگونه جهانهایی چنین متفاوت برایمان رقم زده است. اکتبر است و در سرزمینهای دور، دغدغهی آدمها عشق است، معجزهی عاشق شدن در خنکای پاییز. اما چرا ما، در این گوشه از جهان، هیچگاه چنین دغدغههایی نداشتهایم؟ چرا هیچگاه سبکبال نبودهایم؟ چرا همیشه با اضطراب اخبار را دنبال کردهایم، غمگین و سرخورده و ناامید شدهایم؟ چرا اخبار این حوالی هیچگاه دمدستی و ساده نبوده است؟
در سرزمینهای دور، آدمها زیر آسمان اکتبر به معجزهی عشق فکر میکنند، اما در گوشهای دیگر از این جهان، افغانستان اینترنت را برای همیشه روی مردمش قطع کرده. این خبر، در اولین روز ماه اکتبر، چون سیلی محکمی بر صورتم نشست. به عنوان یک ایرانی ساکن ایران، که طعم تلخ قطع اینترنت و محبوس ماندن در حباب بیخبری را چندینبار و به مدت چند روز چشیدهام، میدانم که حال و روزشان چه قدر وخیم است. برای تمام زنان افغان غصهدارم، زنانی که مدتهاست طالبان حق تحصیل و اشتغال را از آنان سلب کرده و به این واسطه خانهنشینشان ساخته. و حالا تنها کورسوی امیدشان به همان اینترنت نیمبند و کلاسهای مجازی بود. اما حالا با قطع اینترنت کذایی، همان روزنهی نور هم خاموش شده است. در پس صدای خواننده با قلبی محزون و ذهنی مغشوش به این میاندیشم که دیگر هیچکس در افغانستان حتی نمیتواند این موسیقی را، به بهانهی اکتبر، زندگی که نه، حتی گوش کند و خیال ببافد و فکر کند شاید هم روزی عاشق شدن ما در ماه اکتبر فرارسید؟
غم چنان در وجودم تنیده که نمیدانم چگونه این حجم از اندوه در تنم جا گرفته است. به عنوان زنی ایرانی، نمیتوانم برای زنان افغان که درد و رنجشان برایم بیگانه نیست و با آن غریبه نیستم، غصهدار نباشم. اما غم من گرهی از رنج آنها باز نمیکند، باری از دوششان برنمیدارد و دردشان را تقلیل نمیدهد. کاش روزی فرا رسد که ما نیز، با آمدن اکتبر، زیر لب زمزمه کنیم: we fell in love in October, that's why, I love fall. کاش زندگی به ما نیز آن روی خوشش را نشان دهد و قلبمان در خنکای پاییز، سبکبال، به شوق عشق بتپد.
271
امروز تولد ف. است؛ اولین دوستم از دوران دبیرستان. دوم دبیرستان بودیم که کلاسمان عوض شد. از آن کلاس بزرگ طبقهی بالا، با نیمکتهای خالی فراوان، به کلاسی کوچک و جمعوجور در طبقهی همکف منتقل شدیم. دوستانم رشتهی تجربی را انتخاب کرده بودند و من با انتخاب ریاضی، تنهایی و غربت را هم پذیرفته بودم. تمام هفتهی اول مهر ماه را در کلاس طبقهی بالا تنها بودم، ولی آن روزها هنوز از تنها ماندن نمیترسیدم. تنها و مظلوم نیمکت ردیف وسط، یکیمانده به آخر را انتخاب کردم و نشستم.
ف. آمد و با کلامی مختصر مکالمهای میانمان شکل داد. مودبانه پرسید: «میشه شما جاتون رو عوض کنید؟» و با انگشت به نیمکتی در ردیفی دیگر اشاره کرد. و من بدون مکث و تعلل گفتم: «نه.» احتمالا انتظار این برخورد هارش را نداشت. و این شد اولین مکالمهی بین ما. نرفتم و حاضر به پذیرش تغییر نیمکتم نشدم، پس او هم به ناچار کنارم نشست. از من خوشش نمیآمد و فکر میکرد زیادی خودم را میگیرم؛ در حالی که من فقط ساکت و درونگرا بودم، غرق خیالهای خودم و بیخبر از برداشت دیگران. همین سکوت باعث میشد آدمها در برخورد اول درموردم اشتباه کنند. هفتهی اول را بدون هیچ تلاشی برای گفتگو و ارتباط گرفتن با یکدیگر کنار هم نشستیم. بعد، کمکم چند جملهای میانمان رد و بدل شد. سر امتحان هندسه، از من جواب سوالی را خواست، جواب را روی کاغذ نوشتم و دادم. او هم سؤالی را که من بلد نبودم برایم نوشت. همان شد آغاز دوستیمان. شمارههایمان را رد و بدل کردیم و تابستان پیش از سال سوم، اولینبار با هم بیرون رفتیم. دوستیمان آرام و بیعجله شکل گرفت؛ اما عمیق و ماندگار و همیشگی شد.
یادم میآید اولینبار که مادر ف. را در مدرسه دیدم و ف. ما را به هم معرفی کرد، مادرش با گشادهرویی گفت: «ف. خیلی توی خونه از شما تعریف میکنه، دائم حرف شماست.» قلبم از شنیدن این جمله بسیار گرم شد. از اینکه پیش خانوادهاش از من تعریف کرده بود، بینهایت خوشحال شدم.
سه سال دبیرستان را کنار هم گذراندیم، همهی کلاسهای کنکور و آزمونها را با هم رفتیم. و بعد از دبیرستان، مسیرهایمان به کل از هم جدا شد. دیگر نه مدرسهای بود و نه نیمکتی که ما را کنار هم بنشاند؛ تنها رشتهای که باقی ماند، رشتهی اتصال قلبی ما به هم بود که هرچه گذشت، محکمتر شد.
حالا کمتر همدیگر را میبینیم؛ جهانهایمان از هم فاصله گرفته، دغدغههامان شبیه نیست. اما همچنان دوستیمان پابرجاست، بیهیچ تغییری در قلبهایمان. امروز یازدهمین تولدی است که برایش تبریک مینویسم. اگر آن روز نخست که من بیاعتنا گفتم «نه»، کسی میگفت این دوستی ریشهدار خواهد شد، شاید باورم نمیشد. اما زندگی همین است؛ عجیب و غافلگیرکننده. خوشحالم که آن روز برحسب اجبار کنار هم روی یک نیمکت نشستیم و امروز، بعد از یازده سال، اینجا از او مینویسم.
رفیق و یار غارم، تولدت مبارک♡.
271
چون امروز روز جهانی پادکست بود، من هم تصمیم گرفتم اپیزود جدید «دیالوگباکس» رو که شیش روز پیش منتشر شده بود و هنوز فرصت نکرده بودم گوش بدم، توی مسیر برگشت از سرکار گوش کنم. راه خونه رو کمی دورتر کردم، از داخل پارک قدم زدم و نگاهم به آدمهای غریبه بود و گوشم به پادکست. بعد با خودم فکر کردم زندگی همین لحظههاست؛ همین لحظههای کوچیک و ساده؛ که خسته از سرکار میام و کسی منتظرم نیست، پیاده و تنها به سمت خونه راه میفتم و به پسری که با یه دستهگل گنده توی ماشینش نشسته و چشمش به در یه خونهست و معلومه داره انتظار میکشه نگاه میکنم و لبخند میزنم و با خودم فکر میکنم امشب یه نفر قراره از ته دل خوشحال بشه. بعد هندزفری رو محکم توی گوشم میچپونم و صدا را تا آخر زیاد میکنم، تا صدای آدمها و خیابونها قطع شه و من وارد دنیای پادکست بشم.
271
یه هفته قبل از چهارشنبهسوری سال یک، به عنوان مهمان رفتم خوابگاه الف. خوابگاه خیلی خلوت بود و بیشتر دانشجوها برگشته بودند شهرهاشون. هماتاقی الف. هم نبود و فقط خودمون دوتا توی اتاق بودیم. تا چهار صبح حرف زدیم و خوراکی خوردیم. بعد الف. رفت آشپزخونه، کتری رو آب پر کرد و گفت: «خیلی هوس چایی کردم:))))».
درسته که الف. اون شب خیلی استرس داشت و فرصت نشد بیشتر کنار هم بمونیم و صبحش من با یه اتوبوس بینراهی برگشتم خونه و اون هم راهی ترمینال شد، اما باز هم خوش گذشت و برامون یه خاطرهی بامزه ساخته شد.
271
این اپیزود خیلی طولانی رو بالاخره در چند روز و طی پیادهرویهام گوش دادم. راستش وقتی عنوان اپیزود رو دیدم و داستان آدمها رو شنیدم، ناخودآگاه به سالهای دبیرستان و انتخاب رشتهی خودم پرت شدم. واقعیت اینه که من هیچ فشاری از سمت خانواده نداشتم؛ کسی به من نگفت باید فلان رشته رو انتخاب کنم. اما با توجه به سن کم، نداشتن تجربه و نبود کسی که راهنماییم کنه، رشتهای رو انتخاب کردم که هیچ علاقهای بهش نداشتم و دلایلم برای اون انتخاب واقعا بیهوده بود.
فکر میکنم انتخاب رشتهی دبیرستان، اولین انتخاب جدی برای ورود به دنیای بزرگسالیه و میتونه روی آینده خیلی تاثیر بذاره. من اما اشتباه کردم. مسیری رو رفتم که از همون اول اشتباه بود و حتی انصراف از دانشگاه و تغییر رشته هم نجاتدهنده نشد. خیلی وقتها از انتخابهام و مسیرهایی که رفتم پشیمون میشم و با خودم میگم کاش فرصتی دوباره داشتم؛ کاش میشد با تجربهی امروز دوباره یه دختر دبیرستانی باشم، با چشم باز انتخاب کنم و بدونم همین تصمیم ظاهرا ساده چقدر میتونه مسیر بزرگسالی رو هموار یا پر از دستانداز و مانع کنه.
اما واقعیت اینه که همچین فرصتی وجود نداره. زندگی ما امتداد همون تصمیمها و انتخابهاییه که در گذشته گرفتیم.
از من که گذشت، اما امیدوارم بچهها انتخاب رشته رو جدیتر بگیرند و درست و با آگاهی تصمیم بگیرند.
271
همهچیز وحشتناک گرونه. آدمها هر روز میرن سرکار، یه ماه تماموقت کار میکنند و جون میکنند، تایمهای باکیفیت روزشون رو توی محل کار میگذرونند و وقتی میرسن خونه، دیگه خسته و بیجونند و حال هیچ کاری رو ندارند. ولی با خودشون میگن: «اشکال نداره، واریزی حقوق آخر ماه حالم رو خوب میکنه و این خستگیها جبران میشه.»، ولی وقتی سر ماه میرسه، اون واریزی حتی ذرهای خوشحالکننده نیست. چون همهچیز به طور لحظهای گرون و گرونتر میشه، اما میزان حقوق ثابته. قیمت هیچچیز با ماه پیش یکی نیست اما حقوق همون حقوق قبلیه. تهش میبینی پولت به هیچی نمیرسه. از لیست خریدت کلی چیز خط میزنی، چون با این گرونیها دیگه اونقدرها هم ضروری به نظر نمیرسن و خریدشون چندان لازم نیست.
متنفرم که باید صدبار حساب و کتاب کنم تا ببینم میتونم یه چیزی رو بخرم یا نه. متنفرم که حتی خیلی از چیزهایی که واقعا نیاز دارم رو نمیتونم بخرم، چون پولم کفافشون رو نمیده. برای همین مجبورم با همون پول، خوشحالیهای کوچیک و لحظهای برای خودم بسازم. میرم یه کروسان و قهوه میگیرم و حین پیادهروی پادکست گوش میدم. مواد اولیه لازانیا میخرم و تصمیم میگیرم آخر هفته لازانیا بپزم و یه فیلم قشنگ تماشا کنم و لذت ببرم. به دوستم میگم: «میام پیشت» و تیرامیسو درست میکنم و با خودم میبرم، با چای میخوریم و با همدیگه گپ میزنیم.
این چیزهای کوچیک خیلی قشنگ و جالبن، ولی قرار نبود جای خالی چیزهای بزرگتر رو پر کنند. قرار بود کنارشون باشند، نه اینکه جایگزینشون بشن. ولی خب، مگه کاری از دستمون برمیاد؟ اینم زندگی ماست دیگه. پس حداقل با خریدهای کوچیک خودمون رو خوشحال نگه میداریم تا به چیزهایی دیگه کمتر فکر کنیم.
