es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

گوشه

گوشه

Ir al canal en Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
304
Suscriptores
-124 horas
+17 días
-1030 días
Archivo de publicaciones
امسال شرکت شونیز، به مناسبت تولدم برای من هم کادوی تولد فرستاد⁦^⁠_⁠^⁩.
+1
امسال شرکت شونیز، به مناسبت تولدم برای من هم کادوی تولد فرستاد⁦^⁠_⁠^⁩.

🥹🩷

حافظهٔ بویایی آدم عجیب و بی‌رحمه. ردّ عطرها می‌تونه پرتت کنه به روزهایی که مطمئن بودی پشت سر گذاشتی‌شون. انگار بوها نسخه‌های فشردهٔ لحظه‌ها هستن. آدم‌ها با همون رایحهٔ خاصشون توی ذهن می‌مونن؛ اون‌قدر واضح که حضورشون از چند قدم دورتر حس می‌شه و وقتی می‌رن، غیبت‌شون هم بوی خودش رو داره. شده حتی از یک عطر ساده هم بترسیم، چون می‌دونیم می‌تونه توی یک لحظه، تموم تلاش‌مون برای فراموش‌ کردن گذشته رو بر باد بده. عطرها کافین تا گذشته، با تموم جزئیاتش، بی‌دعوت برگرده.

امروز وقتی غمگین و مستأصل بودم و نمی‌دونستم کار درست چیه، توی کانال الف. عزیزم چشمم به این بیت شعر که همیشه عاشقش بودم افتاد و توی دلم با خودم گفتم: «بفرما اینم یه نشونه» و حالا جدا از نتیجه می‌خوام تلاشم رو بکنم. همین نشونه‌‌ی کوچیک از جانب آدم ارزشمندی مثل الف. قلبم رو گرم کرد.

همیشه نوشته‌هایی که از «گذشتن و‌ رفتن پیوسته» حرف می‌زنند عمیقا غمگینم می‌کنند. خداحافظی با شهری که سال‌ها خونه‌‌ بوده، احساس عجیبیه. اینکه آدم چندین سال از بهترین سال‌های جوونی‌ش رو توی یه شهر دیگه و به دور از خونواده زندگی کنه و اون‌جا رو پناهش بدونه و دوستی‌ها و روابط ارزشمند بسازه، ولی همیشه ته دلش بدونه اینجا همیشگی نیست و یه روزی باید از این شهر دل کند و با کوله‌باری از خاطرات خوب و بد برای همیشه رفت، غمگینه. یه روزی آدم‌ها از اتاق امور فارغ‌التحصیلی میان بیرون و یه نگاهی به برگه‌ی داخل دستشون می‌اندازند و زیر لب با خودشون میگن: «جدی جدی کارم توی این شهر برای همیشه تموم شد.» و فکر کردن به همین جمله ته‌نشینم کرد. آدم‌ها یه روزی به شهر دوران دانشجویی‌شون برمی‌گردند و همه‌ی اون خاطرات رو لابه‌لای کوچه‌ها و خیابون‌ها و کافه‌های شهر مرور می‌کنند. از دور یه نگاه به ساختمون دانشگاه می‌اندازند و یاد ساختمون خوابگاه داخل دانشگاه توی ذهنشون زنده میشه و بعد با خودشون فکر می‌کنند یعنی توی اون اتاق چهارنفره الان کیا هستند؟ تختم برای کی شده؟ از کدوم شهر اومده؟ بعد یه نگاه به دختر و پسرهای کم‌سن و خندون اطراف دانشگاه با کوله‌پشتی و استایل‌های کژوال می‌اندازند و یاد اون اکیپ ناکام ترم یک خودشون می‌افتند و میرن‌.

تا حالا براتون پیش اومده که یه داستان کوتاه یا یه رمان رو بخونید و با خودتون بگید: «کاش من این قصه رو به همین زیبایی و ملموسی نوشته بودم»؟ واقعا چطور بعضی آدم‌ها می‌تونند با کلمات جادو کنند؟ یه جادوی واقعی؛‌ جوری که انگار اون آدم‌های داستان رو مدت‌هاست می‌شناسی، می‌تونی خودت رو نزدیکشون تصور کنی، خونه و زندگی‌شون رو با تمام وجود می‌بینی و بهشون فکر می‌کنی. یه تصویر واقعی جلوی چشم که انگار میشه لمسش کرد. عاشق اون احساسی‌ام که بعد از خوندن همچین داستان‌هایی توی رگ‌هام جاری میشه و مدت‌ها همراهم می‌مونه. کاش فقط یه میلیونیوم از این جادوی کلماتشون تو وجود من هم بود. کاش من هم این توانایی رو داشتم همچین نوشته‌هایی خلق کنم. ولی همه قرار نیست نویسنده باشند. من همین که بتونم تا آخرین نفس، کتاب‌های این جادوگرهای قلم رو بخونم و آرزو کنم کتاب‌های خوب رو رو نخونده نمیرم، خودش بزرگ‌ترین هدیه‌ست.

بگو به باران ببارد امشب...

می‌گذره عزیزدلم. مثل اون روزها که از وقت گذرون باهاشون یه لبخند گنده روی صورتت بود و ردیف جلوی طبقه‌ی بالای اتوبوس دانشگاه نشسته بودی و درحالیکه داشتی آدامس می‌جوییدی و امینم توی گوشت رپ می‌کرد و تندتند روی کیبورد گوشی می‌کوبیدی و تایپ می‌کردی و چت می‌کردی و از حرف‌های خنده‌دار مسخره‌شون به زور خودت رو کنترل می‌کردی که قهقهه نزنی؛ و نمی‌دونستی قراره تا چند سال بعد اثری از اون صمیمیت بینتون نمونه. حالا اون گروه، اون ته مه‌های تلگرامت هنوز هم هست و داره خاک می‌خوره، اما دیگه نمی‌تونی اونجا تایپ کنی: «حالم خوب نیست و احتیاج به صحبت کردن دارم» و بدونی تا چند ثانیه‌ی دیگه بهترین نصیحت‌های عالم رو قراره بگیری و به جای غصه، قراره لب‌هات بخنده و فکر کنی به درک که فلان اتفاق افتاد، من بهترین دوست‌های جهان رو دارم. حالا الان پست‌ها و استوری‌هاشون رو می‌بینی و لایک می‌کنی و حتی دیگه به ریپلای و کامنت فکر هم نمی‌کنی. اون وقت‌ها به این همه غریبه شدن فکر نمی‌کردی نه؟ ولی زندگی جوری پیش رفت که حالا برای همدیگه غریبه‌های آشنایید؛ مطمئنا الان آخرین چیزی که از زندگی می‌خواید اینه که توی موقعیتی قرار بگیرید که دوباره همدیگه رو ببینید. واقعا چه موقعیت ناراحت و معذب‌گونه‌ای. و خب، این برای آدم‌هایی که روزی وصل همدیگه بودند و حالا عین دو سر موافق آهنربا، فقط می‌خوان از همدیگه فرار کنند، چقدر عجیبه نه؟ ولی خب زندگی خیلی بالا و پایین داره عزیزدلم. به هیچی و هیچکس نمیشه برای همیشه دل بست. همه میان که یه روزی برن. و جالب‌ترش اینه زمانش که بگذره نبود همون آدم‌ها که فکر می‌کردی همیشگی‌‌اند جوری عادی میشه که درحالیکه داری پرتقال پوست می‌کنی و حواست هست بدون آسیب به خود پرتقال پوست از تنش جا بشه می‌گی:«ما مسیر خوبی رو باهم داشتیم و اون پایان، فقط سرانجام نقشمون توی زندگی همدیگه بود و تاریخ انقضای دوستی ما سر اومد.» و بعدش یه پر پرتقال می‌ذاری توی دهنت. فکرش هم نمی‌کردی یه روز این جمله‌ها رو خیلی عادی و پذیرفته شده و با صدای بلند بتونی به مخاطبت بگی نه؟! این زندگی خیلی عجیب‌تر از این حرف‌هاست.

و شب بخیر.

توی اینستاگرام یه پیج پیدا کردم دقیقا همین نوع ساعت‌ها رو داره. پولدار که شدم همه‌ی این نازنازی‌های عسلی رو برای خودم می‌خرم🙂‍↔️.

امشب که از سرکار اومدم بیرون، از بوی خاک فهمیدم بارون اومده و من اولین بارون پاییزی امسال رو از دست دادم. بااین‌حال، همون زمین خیس و آسمان سرخ انگار یه جون به جون‌هام اضافه کرد. هوس پیراشکی داغ با یه لایه‌ی ضخیم شکلات کرده بودم، اما کارت همراهم نبود و نتونستم بخرم. وقت شام دوباره بارون شروع به باریدن کرد؛ البته خیلی کوتاه و مختصر، اما برای مای بارون ندیده که تا اینجای پاییز هیچ بارونی نداشتیم همون هم غنیمت بود. خوشحالم که هفته‌ی منتهی به تولدم بالاخره رنگ واقعی پاییز رو گرفت. فقط امیدوارم روز تولدم هم باران بباره یا حداقل آسمون حسابی ابری و تیره باشه. دلم می‌خواد اون روز واقعا خوش بگذره؛ از صبح تا شب بیرون باشم. اولش بریم باغ گیاه‌شناسی، چون تا حالا توی پاییز اونجا رو ندیدم و به نظرم باید خیلی خوشگل باشه. بعد بریم کتابفروشی دی و توی بالکنش شمع کیک کوچولوم رو فوت کنم؛ قبلش هم آرزو کنم و امیدوار باشم سال بعد آرزوم به واقعیت تبدیل بشه. بعد بریم تئاتر ببینیم و کیف کنیم. دلم می‌خواد یه روز یکی همراهم باشه و بهم بگه چون امروز متولد تویی پس هرچی تو بگی برنامه همونه. بارون که تیک خورد. اگه یه آدم پایه و اهل گردش هم پیدا بشه خیلی بیشتر خوشحال می‌شم. اگه هم نشد برنامه رو با پلن بی پیش می‌برم‌^⁠_⁠^⁩.

من هیچ‌وقت توی زندگیم آدم رها کردن یکباره نبودم. همیشه تحمل کردم، فرصت دادم و تا جایی که تونستم برای روابطم تلاش کردم. هیچ‌وقت هم اون توصیه‌های دم‌دستی «سریع رها کنید.» رو جدی نگرفتم. اما واقعیت اینه که فرصت دادن همیشه نتیجه نمی‌ده. با این حال، هرجا که تلاش کردم و باز هم چیزی پیش نرفته، حداقل پیش وجدان خودم آسوده خاطر بودم که کم گذاشتن از جانب من نبوده. چون هیچ رابطه‌ای با زور یک‌نفره دووم نمیاره. اگه طرف مقابل قدردان باشه، می‌فهمه که بعضی فرصت‌ها هرگز دوباره تکرار نمی‌شن و تغییرهای کوچیک هم می‌تونند نجات‌دهنده‌ی رابطه باشن. اما بعضی‌ها نه قدردان‌اند، نه مسئولیت‌پذیر. و متاسفانه نمی‌فهمند که توی بزرگسالی، همین رابطه‌هاست که توی یه سری از لحظات آدم رو از تاریکی بیرون می‌کشن. معمولا هم وقتی به این حقیقت می‌رسند که خیلی دیر شده؛ اون‌قدر دیر که دیگه هیچ فایده‌ای نداره. و راستش الان و توی این نقطه از زندگیم خیلی بیشتر از قبل از آدم‌ها و روابط ناامیدم.

قبل‌ترها گاهی در میانه‌ی روز مچ خودم را در لحظه‌هایی ناگهانی می‌گرفتم؛ لحظه‌هایی که رفتاری شبیه پدر و مادرم از من سر زده، همان رفتارهایی که همیشه بابتشان آن‌ها را سرزنش کرده‌ام. چند لحظه‌ای بعد از این مچ‌گیری، درمانده و حیران می‌ماندم و با خودم فکر می‌کردم شاید ما خیلی بیشتر از آنچه تصور می‌کنیم عادت‌های والدینمان را به ارث می‌بریم. همان عاداتی که فکر می‌کردیم ازشان گریخته‌ایم و با هزار تمرین دفنشان کرده‌ایم، ناگهان از زیر پوست رفتارهایمان بیرون می‌زنند؛ طوری که انگار تمام آن تلاش‌ها فقط خوش‌بینی خام بوده است. بارها در میان خشم، اضطراب یا موقعیت‌های حساس دیگر امتداد رفتار والدینم را در خود دیده‌ام. انگار آدم‌ها حتی اگر تمام عمرشان برای بهتر شدن دست‌وپا بزنند باز همان ادامه‌ی نسل قبل‌اند، با اندکی بهبود. همان‌طور که والدین ما نسخه‌ی کم‌وبیش اصلاح‌شده‌ای از اجدادشان بوده‌اند. حالا ما هم با همه‌ی تقلاهایمان هنوز مقدار زیادی از آن ریشه‌های محکم عادت‌ها را بر دوش می‌کشیم. گاهی محتاطانه‌تر قدم برمی‌داریم و گاهی هم وسط روز که به خودمان می‌آییم، می‌بینیم آن خرده‌عادت‌ها بی‌اجازه دست در دستمان گذاشته‌اند. دلم می‌خواهد اگر روزی در این جهان مادر شدم و فرزندم بعدها به شکلی ناگهانی مچ خودش را گرفت و در خودش شباهتی به من دید، مرا سرزنش نکند. این ژن‌های مشترک و این ردهای ناخواسته را ملامت نکند. بداند که من همیشه تلاش کرده‌ام بهترین نسخه‌ی ممکن خودم باشم و گاهی از دستم خارج بوده است و مرا ببخشد. همان‌طور که پدر و مادرم هم بی‌شک تمام تلاششان را کرده‌اند و شاید ملامت‌های من هم آن‌ها را آزرده باشد و حالا با همه‌ی آن عادت‌ها به پذیرش رسیده‌ام.

زندگی بدون تو بی‌ارزشه، بی‌همه‌چیزه...

از اینکه قراره فردا دوستانم رو ببینم و با همدیگه پیتزا بخوریم بسیار خوشحالم. چه چیزی از دیدن دوست و خوردن پیتزا در کنار هم زیباتر؟! اگه ماه بعد هم بتونم الف. رو ببینم و چند روزی رو کنارش بگذرونم، قطعا انسان خوشحال‌تری خواهم بود.

بچه‌ها فکر می‌کنید شوخیه ولی به طور جدی در میان میلیون‌ها میلیون احمق گرفتار شدیم و هیچ راه فراری نیست. مثلا این قضیه که پژمان جمشیدی رفت خارج و برگشت رو به عنوان یک قهرمان و افتخار در نظر می‌گیرن و دارن بهش تبریک می‌گن و یا مثلا قاتل پزشکی که دیروز در یاسوج اعدام شد رو مردم به خاطر غیرت و ایستادگی و غیره باز بهش تبریک می‌گفتن و تشکر می‌کردن ازش. جای همه چیز عوض شده و حداقل تا ۳ نسل دیگه هم این احمق‌ها درست نمی‌شن.

شکلات شونیز سبز خریدم که اتفاقی با جورابم ست شده🙂‍↕️.
شکلات شونیز سبز خریدم که اتفاقی با جورابم ست شده🙂‍↕️.

«می‌خرم برات.» یکی از قشنگ‌ترین جمله‌هاست. پی‌نوشت: عکس رو از توییتر برداشتم.
«می‌خرم برات.» یکی از قشنگ‌ترین جمله‌هاست. پی‌نوشت: عکس رو از توییتر برداشتم.

یکم/ تصمیم گرفتم چند روز به خودم تلقین کنم که پاییز از نیمه هم گذشته، پس هوا سرد است. در راستای همین تلقین ذهنی، پلیورم را از میان انبوه لباس‌های زمستانی بیرون کشیدم و هر روز با آن به محل کار رفتم. اما از جایی به بعد ناامید شدم و دوباره به همان مانتوی نازک مشکی همیشگی پناه بردم. حالا هر روز مانتوی نازکم را می‌پوشم و در مسیر، حتی نسیم ملایمی هم از آستین لباسم به داخل نمی‌خزد و دستم را لمس نمی‌کند. هیچ ابری در آسمان نیست و هرروز آسمان آبی‌ست. در اپلیکشن‌های هواشناسی هم فقط پایداری هوا برای چند روز آینده گزارش می‌شود و خبری از باران نیست. هرگز فکر نمی‌کردم این‌طور دلتنگ باران شوم؛ آن هم منی که برخلاف خیلی‌ها، در هوای ابری و بارانی نه تنها دلم نمی‌گیرد، بلکه باز می‌شود و از آفتاب و آسمان آبی بیزارم. دوم/ کاش ارائه‌هایم زودتر تمام شوند. همیشه روزهای نزدیک تولدم با استرسی عجیب همراه است و حالم مغشوش و مشوش است. و حالا با وجود کارهای دانشگاه، این اضطراب چند برابر شده. فشار زندگی روی شانه‌های نحیفم سنگین‌تر از همیشه است. دلم آسودگی می‌خواهد؛ حتی برای چند روز. سوم/ دیروز برای مادر عزیزِ «ماری» گریه کردم. هرگز نه ماری را دیده‌ام و نه مادرش را؛ اما مجازی دل‌های آدم‌های ندیده و غریبه را به هم نزدیک می‌کند. پس من هم مثل خیلی‌های دیگر خودم را با این سوگ غریبه نپنداشتم. با خودم فکر کردم زندگی چقدر بی‌رحم است. کاش می‌شد شرایط را تغییر داد و پایان این قصه را طور دیگری رقم زد، اما حیف که دنیا واقعی‌تر و ظالم‌تر از این حرف‌هاست و به ناراحتی و غصه‌ی آدم‌ها وقعی نمی‌نهد. چهارم/ الف. جمعه به تولد دعوت است. آن هم تولدی مبسوط و مفصل، با خوش‌گذرانی‌های عدیده. و واقعا خوش‌به‌حال او و تمام دوستانش. کاش من هم به مهمانی‌ای دعوت بودم؛ جایی برای ساعتی رهایی از همه‌چیز، برای اندکی دمی ساییدن بی‌فکر به هیچ‌چیز. پنجم/ دیروز در مسیر قصد داشتم از آقای دستفروش که گل‌های تازه با قیمت مناسب دارد گل نرگس بخرم، اما فقط داوودی و رز و آفتابگردان داشت. پارسال اولین نرگس را مامان برایم خرید، امسال به حتم خودم می‌خرم. عاشق حضور گل در اتاقم هستم؛ انگار جریان زندگی را به یادم می‌آورد. اینکه هر دو روز آب گلدان را عوض می‌کنم، چند دانه قند درون آب گلدان می‌اندازم، ساقه‌هاشان را کوتاه می‌کنم و با آبپاش چند پاف آب روی گل‌ها می‌پاشم تا باطراوت‌تر جلوه کنند به زندگی وصل نگهم می‌‌دارد. همیشه فکر می‌کنم آدمی که گل خریدن را کاری عبث و باطل می‌پندارد چقدر از درون مرده و کاش هیچ‌وقت به چنین دردی مبتلا نشوم.

این روزها همه‌ش منتظر یه خبر خوب و امیدوارکننده از کانال ماری بودم. وقتی پستش رو خوندم خشکم زد و بهتم برد. کاش زندگی جور دیگه‌ای بود.