گوشه
Open in Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
271
Subscribers
No data24 hours
+137 days
+1030 days
Posts Archive
271
دیروز یه خانم خیلی ناز و مهربون بهم دایرکت داد و گفت نوشتههام رو دوست داره و بیشتر بنویسم. این جور کامنتها از آدمهای غریبه واقعا قلبم رو گرم و چشمهام رو پر از ذوق میکنه. وقتی پیامش رو خوندم، یه لبخند گنده رو لبهام سنجاق شد. بعضی آدمها اونقدر دل مهربونی دارند که با یه جملهشون میتونند روز یه آدم غریبه رو توی دنیای مجازی بسازند.
امروز صبح هم توی باشگاه، خوشحالی دوم نصیبم شد. دختری که تازه ثبتنام کرده بود، من رو با مربی اشتباه گرفت. وقتی ازش پرسیدم: «چرا فکر کردی من مربیام؟»، گفت: «آخه هیکلت خیلی خوبه!» و من؟ دیگه تا آخر کلاس روی ابرها بودم.
دخترهای عسل و مهربون اینجوری بهم انرژی مثبت میدن. بوس به همهی خانومیهای نازنازی♡.
271
دیشب داشتم عکسهای قدیمیام با الف. رو نگاه میکردم. ما دوتا خیلی کم با هم عکس داریم و حالا هم خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم. اینکه با دوست صمیمی و نزدیکم چندتا استان فاصله دارم غمگینم میکنه و این مسئله هیچوقت برام عادی نمیشه. وقتی ناراحتم و دست غم روی گلومه و داره خفهم میکنه، با خودم میگم کاش نزدیک بودیم. کاش این همه شهر و جاده بینمون فاصله نمیانداخت. اگه بود، الان زنگ میزدم بهش و میگفتم میخوام بیام پیشت گریه کنم. اگه بود، میرفتیم بام، دوتا سیگار روشن میکرد، یکی رو میگرفت سمتم، منم با تعلل و مکث میگرفتم و با هم میکشیدیم. آخرش هم میگفت: «غمت نباشه، همهچی میگذره. ولی دوستی من و تو همیشه میمونه.»
هیچی بهتر از این نیست که وقتی دلم گرفته، بدونم دوستم کنارمه و تنها نیستم. حالا ولی خیلی تنهام. پس میرم بخوابم تا توی دریای اضطراب و اشک خودم رو غرق نکردم.
271
دوست دارم یه عکس از این بچه ببینم که دستهاش رو زمین باشه. آخه چرا همیشه رو پاهات وایستادی مامانجان؟!😭
271
برنامهام برای اینکه دووم بیارم اینه که خودم رو حسابی مشغول کنم؛ غرق کار و درس و کتاب و پادکست بشم. هرچیزی که بتونم بهش بچسبم و ازش به عنوان یه تکیهگاه استفاده کنم تا توی فکر و خیال روزهای نیومده غرق نشم. فعلا نمیخوام به هیچ آیندهای فکر کنم یا حتی واسه خودم آیندهای متصور شم. میدونم خیلی چیزها قرار نیست درست پیش بره یا سرانجامی داشته باشه و وقتی کاری از دستم برنمیاد، تنها کاری که میتونم بکنم اینه که خودم رو مشغول نگه دارم تا دستکم دچار فروپاشی روانی نشم.
271
زندگی سخت و در بیشتر مواقع ناامیدکنندهست. اما آدمها با دلخوشیهای کوچیک زندگی رو تاب میارن و ادامه میدن. مثلا همین دیروز با میم. اولین قهوهی پاییزی رو خوردیم و کلی با همدیگه گپ زدیم. وقتی ازش خداحافظی کردم، با خودم فکر کردم چقدر خوبه که توی بزرگسالی چندتا رفیق امن توی دایرهی رفاقتم دارم و با وجود دیدارهای خیلی محدود، باز هم میدونم هستند و دلم به بودنشون خوشه.♡
271
گویی تمام این دویدنها و جانکندنها عبث و بیهوده است؛ گویی هرگز نمیتوان با ذرهذره اندوختن پول، حتی به خرید چیزی فکر کرد. هرچه میگذرد، همهچیز دورتر و دستنیافتنیتر میشود. این روزها زندگی تلختر و دشوارتر از همیشه جلوه میکند. گاهی دلم نمیخواهد ادامه دهم، اما با خود میاندیشم اگر همینجا بایستم و در همین نقطه توقف کنم، خب بعدش چه کنم؟ من نیز همچون بسیاری از مردمان این سرزمین خسته و نفسبریدهام و خوشبختی و آسایش را از خود بسیار دور میبینم. بهراستی اگر حق حیات تنها یکبار است، چرا این یکبار باید چنین سخت و در چنین شرایطی و در این کشور میگذشت؟!
271
دیروز اپیزود آخر دیالوگ باکس رو گوش دادم. اولش وقتی دیدم از اپیزود ۴۳ هست کلی ذوق کردم و فکر کردم قراره خاطرههای آدمهای معمولی و غریبه رو بشنوم و لذت ببرم. اما این اپیزود فراخوان عمومی نبود؛ بلکه خاطرات موسیقی خوانندهها و هنرمندها بود که من بیشترشون رو نمیشناختم. نه با آهنگهاشون تونستم ارتباط برقرار کنم و نه برام تداعیکنندهی خاطراتم شدند. و نه خاطراتی که تعریف کردند، برام ملموس بودند. خلاصه که یک امتیاز منفی برای دیالوگ باکس🦦.
271
Repost from Independent🪁
نیاز به انسانهایی در زندگیم دارم که عصر پنجشنبه یهو ازشون بپرسم بریم بیرون؟ و فقط بشنوم بریم✨️
271
حالا که سرم خلوته، ناداستان میخونم و کافی میخورم و از اینکه امروز کارم زودتر تموم میشه خوشحالم^_^.
271
نمایشگاه الکامپ برگزار شده و یاد تابستون ۹۷ افتادم. با بچهها دم مترو توحید قرار گذاشتیم و بعد با بیآرتی رفتیم تا نمایشگاه. یکییکی غرفهها رو دیدیم. با یه سری از بچههای همرشتهی دانشگاههای دیگه توی محوطهی نمایشگاه قرار گذاشته بودیم و با همدیگه، یه گپ کوتاه زدیم. بعد غذا گرفتیم و روی چمنهای محوطه نشستیم و ناهار خوردیم. کلی هم از اون روز عکس گرفتیم. چقدر اون وقتها کوچولو و طفلکی بودم. اون موقعها فکر میکردم مسیر آیندهی من هم حتما شباهتی به همین فضاها و شغلها خواهد داشت. یادمه ی. گفت: «من یا باید تا سال بعد اینجا غرفهی خودم رو داشته باشم یا باید کانادا باشم.» توی الکامپ که هیچوقت غرفهای نزد و تا سال بعدش که نه، اما اوایل امسال بالاخره مهاجرت کرد کانادا. انگار هزار سال از اون روزها و لحظهها و خاطرات گذشته.
