ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

گوشه

گوشه

الذهاب إلى القناة على Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
304
المشتركون
-124 ساعات
+17 أيام
-1030 أيام
أرشيف المشاركات
شما ببینید من تا اینجا چه روز بدی داشتم که بهترین اتفاقش پریود شدن و خلاص شدنم از پی‌ام‌اس بوده!

من اون‌قدر ذوق کردم که گل هدیه گرفتم، همون شب یه استوری فقط از دسته‌گلم گذاشتم. فردا صبحش هم میکاپ کردم، باهاش عکس گرفتم و گذاشتم پروفایلم. الان هم تصمیم دارم خشکش کنم و تا هزار سال نگهش دارم. نرگس‌هام رو هم گذاشتم توی گلدون و هر بار از کنار‌شون رد می‌شم بوشون می‌کنم و از اول ذوق‌زده می‌شم. عاشق گلم. اگه هدیه بگیرم که هزار برابر بیشتر خوشحال میشم. هر آدمی یه مدل خوشحال میشه دیگه؛ ولی انگار بعضی‌ها فقط مأمور خاموش کردن ذوق بقیه‌اند. مثلا می‌گن با پول یه دسته گل میشه رفت رستوران غذا خورد. واقعا وا! خب اون آدم دلش می‌خواد گاهی وقت‌ها با یه دسته گل با یه شاخه گل محبت ببینه و خوشحال بشه، اینجوری بیشتر احساس دیده شدن می‌کنه. تا ابد درود بر آدم‌های خوش‌ذوق.

فقط کسایی که کتاب نمی‌خونن در مواجهه با کتابخونه‌های بزرگ می‌پرسن «یعنی همه‌شونو خوندی؟». آدمی که مطالعه می‌کنه فقط عناوین رو نگاه می‌کنه که ببینه کدوم رو می‌تونه قرض بگیره. هرگز ندیدم براشون سوال باشه تک‌تک کتاب‌ها رو خوندم یا نه. هرگز. ‌

الان توی وضعیتی‌ام که دلم می‌خواد قید همه‌چیز رو بزنم، برم زیر پتو و فقط بخوابم. ولی باید بلند شم و برم سرکار و هیچ راه فراری نیست. کاش چشم‌هام رو ببندم، باز کنم و ببینم پنجشنبه‌ست و عبور کردم و تا حدی خلاص شدم. کاش زمان یه بار هم که شده با من راه بیاد. اگه هنوز یه دختر کوچولو بودم با گریه می‌رفتم سراغ مامان و بابام و بهشون می‌گفتم: من خیلی می‌ترسم. اون‌ها هم آرومم می‌کردند. ولی حالا تنها و ترسیده‌ام و هیچکس نیست که حواسش بهم باشه.

امروز تولد الف. است. دوستی که از من دور است و دلم برایش هزار برابر فاصله میان‌مان تنگ است. با الف. سال نود و هفت، وقتی هنوز دخترکانی پرشور و شوق بودیم، در توییتر آشنا شدم. راستش در نگاه اول از او خوشم نیامد و ارتباطی هم نگرفتیم. زمان گذشت و رابطه‌مان آرام‌آرام شد چند کامنت و بعد گروه‌های توییتری و تلگرامی. اولین‌بار دوازده اردیبهشت نود و هشت در یک جمع دخترانه همدیگر را دیدیم. پنج نفر بودیم و جلوی متروی انقلاب قرار داشتیم. همدیگر را با ذوق، لبخندهای پهن و چشم‌های باریک شده از شدت خوشحالی در آغوش کشیدیم. همان اطراف میدان، تصادفی یک کافه پیدا کردیم؛ جایی که هیچ‌کدام‌مان قبلا امتحانش نکرده بودیم، همان‌جا نشستیم و ساعت‌ها گپ زدیم. قرار بعدی‌مان در ترمینال غرب بود. چند ساعتی را روی صندلی‌های ناراحت و میان شلوغی همیشگی و فضای بسیار مزخرف آن‌جا گذراندیم تا ساعت یازده و نیم برسد و برای سفر سه‌روزه‌ی تبریز سوار اتوبوس شویم. یکی از بهترین سفرهای زندگی‌ام با بهترین هم‌سفر ممکن بود. الف در سفر سخت‌گیر نیست، غر نمی‌زند و همیشه پایه‌ی هر تصمیمی است. سفر رفتن با او را بی‌نهایت دوست دارم. دیدارهای ما همیشه کم و با فاصله‌های طولانی بوده. چندبار من مهمان خانه‌شان بودم و چندبار او. آن سال‌هایی که خوابگاهی بودیم دیدارها آسان‌تر بود. حالا سخت‌تر شده، اما هیچ‌وقت حس نکردم دور شده‌ایم. همیشه دلتنگیم و گاهی از فاصله خسته، اما همیشه در دل هم جا داریم. خوشحالم که پازل زندگی طوری چیده شد که از توییتر ۲۰۱۸، الف برای من بماند. و حالا بعد از این همه سال، برایش بنویسم: رفیق همیشگی قلبم، تولدت مبارک‌♡⁩.

دلم می‌خواد زار زار گریه کنم. دلم می‌سوزه و هیچ کاری از دستم برنمیاد؛ یعنی از دست هیچ‌کس برنمیاد. فقط باید هر روز نظاره‌گر این وضعیت وخیم باشیم. بارونی که نمی‌باره و پاییزی که هیچ شباهتی به سال‌های قبل نداره. ماه سوم پاییز هم شروع شد و فقط یه‌بار، اون هم در حد خیس شدن زمین، بارون اومد. شاخص آلودگی هوا اون‌قدر بالاست که آدم ترجیح می‌ده توی خونه بمونه و قید کارهای ضروری‌اش رو بزنه و عطای همه‌چیز رو به لقاش ببخشه، اما کار رو نمی‌شه هیچ‌جوره پیچوند؛ چون قسط‌های ماه بعد سلام می‌کنند و دست تکون میدن‌. آب نیست، خشکسالی کشور رو بلعیده. رودخونه‌ها خشک شدند. پشت اکثر سدها دیگه هیچ آبی نیست. آب دریای خرز ده‌ها متر عقب رفته و کم شده. جنگل‌های هیرکانی با قدمت بیش از پنجاه میلیون سال، دارن می‌سوزند و از بین می‌رن. جنگل‌هایی که کلی تاریخ توی خودشون جا دادند، حالا توی تاریخ زیست ما و زمونه‌ی ما دارن از بین می‌رن. این‌جا نه حیوون‌ها، نه جنگل‌ها، نه رودخانه‌ها و نه دریاها، هیچ‌کدوم از دست اهریمن در امان نیستند. کاش جز غصه، راه نجاتی بود.

چون شکلات شونیز تموم شده بود، مجبور شدم گالاردوی فرمند بخرم. پی‌نوشت: همین الان و حین نوشتنش حس کردم چقدر جالبه که دغدغه‌های
چون شکلات شونیز تموم شده بود، مجبور شدم گالاردوی فرمند بخرم. پی‌نوشت: همین الان و حین نوشتنش حس کردم چقدر جالبه که دغدغه‌های آدم همیشه این‌چنینی باشه. اما صد حیف که اینجا خاورمیانه‌ست و دغدغه‌های جهان اولی ممکنه صدسالی یکبار، اون هم شاید برامون اتفاق بیفته.

هوا وحشتناک آلوده است و همه‌چیز در غبار فرو رفته. طبق پیش‌بینی‌‌های اخبار هواشناسی هم تا مدت‌ها خبری از باران نیست که شاید با بارش باران کمی این وضعیت قابل‌تحمل‌ شود. طبق معمول تنها کاری که از دست مسئولان برمی‌آید، تعطیل‌کردن مدارس و دانشگاه‌هاست. و هفته‌ای یک‌بار هم مردم را با هشدارهای جدید درباره‌ی قطع آب می‌ترسانند، انگار این مردم بودند که همه‌ی این سال‌ها سیاست‌مداری کردند نه خودشان! جنگل‌های هیرکانی در آتش می‌سوزند و دل آدم از غصه می‌گیرد، که حتی میراث کهن این سرزمین هم از دست اهریمن در امان نمانده است. این روزها خیلی‌ها گرفتار آنفلوانزا و کرونا شده‌اند و حتی با وجود تجربه‌ی دوران سیاه کرونا، هنوز یاد نگرفته‌اند ماسک بزنند و جلوی انتقال این ویروس لعنتی را بگیرند. حقوقی که آدم‌ها یک ماه تمام برایش جان می‌کنند و زحمت می‌کشند، حتی به هفته‌ی اول ماه هم نمی‌رسد. آدم‌ها یک ماه کار و تحقیر از سوی کارفرما را تحمل می‌کنند تا آخرش حقوقی بگیرند که فاصله‌ی زیادی با خط فقر دارد؛ و همین‌جاست که افول انسانیت گریبان آدم را بدجور می‌گیرد.

جنگلی که ۵۰ میلیون سال قدمت داشت هم اینا سوزوندن دیگه ببین ما چی داریم می‌کشیم.

از امروز و خونه‌ی دوست⁦^⁠_⁠^⁩.
+1
از امروز و خونه‌ی دوست⁦^⁠_⁠^⁩.

یادگاری از سی‌ام آبان سال چهار.
+5
یادگاری از سی‌ام آبان سال چهار.

آبان تموم شد. دومین روزش خیلی خوش گذشت. اون روز اولین کادوی تولدم رو پیشاپیش گرفتم. رفتیم دی عزیزدلم و این شد اولین ملاقات با دی توی پاییز. بعد رفتیم سمت بازار و یکم گشتیم و خرید کردیم. چهارتا ارائه داشتم و هندل کردن دانشگاه و سرکار واقعاً سخت بود اما از پسش بر اومدم. بیشتر درس خوندم و کمتر فیلم و سریال دیدم و کتاب داستان خوندم. باشگاهم رو مرتب ادامه دادم و برای مربی‌مون جشن روز مربی گرفتیم و بهش کادو دادیم و اون روز جای ورزش فقط رقصیدیم و کیک خوردیم و با کالری‌های افزوده برگشتیم سمت خونه‌هامون. بالاخره اولین بارون پاییزی بارید. با مامان رفتیم و کادوی تولدم رو به انتخاب خودم خریدم. با سین. و ف. تولدم رو توی کافه جشن گرفتیم، آرزو کردم و شمعم رو فوت کردم و بعدش با همدیگه رفتیم پیتزا خوردیم و معاشرت کردیم. به یه سری واقعیات ناامیدکننده درمورد آدم‌ها برخوردم، متأسف شدم و ازش عبور کردم. این وسط اتفاقات بد زیادی هم افتاد و خیلی اذیت شدم. شرکت شونیز دو روز قبل از تولدم برام بسته‌ی تولدی فرستاد و چون اصلا یادم نبود و انتظارش رو نداشتم حسابی سورپرایز شدم. اختتامیه‌ی آبان هرسال هم که با تولدمه. شب تولدم رو با خونواده گذروندم. از سرکار برگشتم خونه و دیدم برام کیک خریدند و شام هم پیتزا داریم. پس شمع تولدم رو کنارشون فوت کردم. کلی تبریک از آدم‌های عزیز ندیده که از طریق مجازی آشنا شدیم گرفتم و عمیقا خوشحال شدم. روز تولدم رو با ر. عزیزم گذروندم. رفتیم سینما و سری آخر کانجورینگ رو دیدیم و اصلا ترسناک نبود و خوشمون نیومد، اما سالن VIP و صندلی‌های راحت تخت‌شو خیلی باحال و جالب بودند. توی بالکن دی سومین شمع تولد امسالم رو فوت کردم و خیلی خیلی خیلی حس خوبی داشتم. از استیکر فروشی میم.ر یه کارت‌پستال خیلی ناز خریدم. یه پیتزای خیلی خوشمزه هم توی یکی از پیتزافروشی‌های سنایی خوردیم و خوشمون اومد و قرار شد بازهم بریم و پیتزاهای دیگه‌ش رو هم امتحان کنیم. اولین گل نرگس امسال رو هم ر. برام خرید، الان هم گذاشتمش توی گلدون و عطرش توی اتاقم پخشه. در کل ماهی بود که بدبیاری کم پیش نیومد، اما اتفاق خوب هم زیاد داشت. امیدوارم آذر پر از بارون و اتفاق‌های خوب و ناز و جالب باشه.

یادگاری از امشب⁦^⁠_⁠^⁩.
یادگاری از امشب⁦^⁠_⁠^⁩.

خوشبختی بیشتر از این‌که بعد از گذشتن از ساعت دوازده، دوست‌هام یکی‌یکی پیام دادند و تبریک گفتند و به یادم بودند؟ این‌که وقتی از سرکار رسیدم خونه، مامان و بابا و الف. بغلم کردند و بوسیدند و دیدم برام کیک خریدند و شام پیتزا داشتیم؟ الان و در اولین ساعت‌های تولدم، عمیقا احساس خوشبختی می‌کنم.

یادگاری از تولد زودهنگام⁦^⁠_⁠^⁩.
یادگاری از تولد زودهنگام⁦^⁠_⁠^⁩.

فردا که بیاد، تولدمه ولی باید تا پاسی از شب سرکار باشم. دارم فکر می‌کنم سال‌های قبل، روز قبل از تولدم یا خود روز تولدم کجا بودم و چیکار می‌کردم. پارسال بیست‌ونهم آبان با بچه‌ها توی کافه قرار داشتم و شب تولدم رو کنارشون بودم. ف. تازه از ماه‌عسل برگشته بود و دیدنش کلی خوشحالم کرد. اون شب با همدیگه کلی حرف زدیم و عکس و فیلم گرفتیم. شمع تولدم رو فوت کردم، کیکم رو بریدم و با قهوه خوردیم. یادمه بارون خیلی شدید بود، اما وقتی خداحافظی کردیم، دیگه قطع شده بود. روز تولدم رو هم با خونواده پیتزا خوردیم و جشن گرفتیم. سال دو، دقیقا روز تولدم امتحان داشتم. هفت صبح اسنپ گرفتم و رفتم امتحانم رو دادم. توی اسنپ برگشت به مقصد خونه که نشسته بودم سایت رو چک کردم و دیدم با نمره‌ی بالا قبول شدم و خیالم راحت شد. رفتم خونه و مامان گفت: «بریم کادوی تولدت رو به انتخاب خودت بخریم». شب هم با بابا رفتند کیک و پیتزا خریدند و خوش گذشت. سال یک، بچه‌ها با کیک اومدند خونه‌مون. دور هم کیک و چای و میوه و تنقلات خوردیم و حرف زدیم و ف. از خواستگاری که حالا تبدیل به شوهر شده برامون تعریف کرد. حالا که فکر می‌کنم همیشه توی تولدهام آدم‌های دوست‌داشتنی زندگیم حضور داشتند و خوشحال بودنم توی روز تولدم براشون مهم بوده. همین امسال هم هفته‌ی پیش با دوست‌هام رفتیم کافه. برام کیک و گل خریده بودند. آرزو کردم و شمعم رو فوت کردم. بعد با هم معاشرت کردیم و شام هم پیتزا خوردیم. من خیلی خوشبختم که این‌همه خاطره‌ی خوب از تولدهام توی سال‌های مختلف دارم. دلم می‌خواد فردا رو هم خوش بگذرونم و برای سال‌های بعد یه خاطره‌ی به یادموندنی درست کنم.

گاهی وقت‌ها نباید دنبال ترمیم کردن یه رابطه‌ی پوسیده بود؛ چون پوسیدگی فقط سطحی نیست بلکه قطعا از درون خیلی بیشتر فرسوده شده و هر تلاشی در جهت بهبودش صرفا تلاشی مذبوحانه‌ست. رها شدن از رابطه‌ای که از درون مرده و تموم اون زخم‌هایی که زمانی سطحی بودند و به‌خاطر مراقبت نکردن حالا تبدیل به دمل چرکی شدند، موهبت بزرگیه. نبودن هیچ‌کس ما رو نمی‌کشه، اما بودن بعضی آدم‌ها قطع به یقین مرگ تدریجیه. همون‌طور که بعضی وقت‌ها رها کردن ناگهانی منطقی نیست، موندن بیش‌ازحد توی بعضی روابط اشتباه و کج‌دارومریز ادامه دادن هم هیچ‌جوره عقلانی نیست. آدم‌ها توی دنیای بزرگسالی باید دایره‌ی روابطشون رو طوری بچینند که با معاشرت‌های هرازگاهی‌شون کیفور بشن و حس خوبی که از دوستانشون می‌گیرند بره و گوشه‌ی دلشون جا بگیره، نه اینکه دائم اذیت بشن و توی عذاب باشند. رها کردن، گاهی وقت‌ها بزرگ‌ترین لطف ما در حق خودمونه.

جداً غصه می‌خورم‌ وقتی توفیقات عربستان را می‌بینم. دقیقا در جایی که قرار بود ما باشیم ایستاده‌اند و ما نیم‌قرن زودتر در همین مسیر بودیم، با منابع بهتر و موقعیتی بهتر. الان ته چاه یا دره، منتظریم باران بیاید آب داشته باشیم و باد بیاید هوا داشته باشیم. چه خیانت‌ها و دشمنی‌ها و نادانی‌ها دیدی تو ای ایران. @nabayad_m

یکم/ طبق گفته‌ی هواشناسی هوا قرار است گرم‌تر شود و تا دو هفته‌ی آینده در هیچ‌کجای کشور بارندگی نیست. آسمان آبی‌ست و همچنان آفتاب بر فرق سرمان خواهد کوفت. کاش آفتاب یک استراحتی بکند و برای مدتی ما را رها کند. کاش خورشید برای مدتی دست از سر ما بردارد. پاییزی که باران و آسمان تیره ندارد و نور خورشید یقه‌مان را سفت چسبیده و رهایمان نمی‌کند، تحملش خیلی سخت است. دوم/ از دعوت شدن به خانه‌ی میم. بسیار خوشحالم. اینکه دوستم میزبان است و من به‌عنوان مهمان در خانه‌ی گرم و صمیمی‌اش حضور می‌یابم برایم موهبت است. چقدر خوب که می‌دانم خانه‌ی میم. همین نزدیکی‌ست و هروقت احساس دل‌گرفتگی کنم می‌توانم روی او حساب باز کنم. دلم برای معاشرت و وقت‌گذراندن با او تنگ شده؛ از گفتگوهای دم‌دستی و سطحی با چشم‌هایی باریک‌شده از شدت خنده‌های از ته دل گرفته، تا دلگرمی و همدلی در صحبت‌های دوتایی و درددل کردن. سوم/ کاش چهارشنبه‌ی هفته‌ی بعد هم بگذرد تا من نفسی آسوده بکشم و برنامه‌ریزی‌هایم را برای کوتاه‌مدت از سر بگیرم. دلم آسودگی و دمی ساییدن بدون عذاب وجدان از کارهای عقب‌افتاده می‌خواهد. چهارم/ این مدت در مریضی مامان، زندگی سخت گذشت. هرروز بعد از کار با خانه‌ای هرج‌ومرج و آشفته و مامانی که درد داشت و حالش ابدا روبه‌راه نبود مواجه بودم. از دیدنش در این وضعیت در عذاب بودم و کاری ازم برنمی‌آمد. کاش می‌شد دردش را وارد جان خودم کنم ولی او سالم باشد و دیگر عذاب و درد نکشد. پنجم/ برای بابا اتفاق بدی افتاد و من سرکار گیر کرده بودم و هیچ‌جوره نتوانستم خودم را به او برسانم. جز گریه‌کردن در دستشویی محل کار و ماندن و کارکردن تا آخر وقت، با چشم‌هایی قرمز از گریه و دلی آشوب، کاری ازم، برایش ساخته نبود. آن روز از بدترین روزهای زندگی‌ام بود. احساس بی‌پناهی داشتم و از اینکه کنار پدرم نیستم تا من پناهش باشم و او در آن شرایط تنها ماند، قلبم فشرده شد. ششم/ در مجموع دو هفته‌ی بدی را پشت سر گذاشتم و لحظه‌ای برای دمی ساییدن در اختیار نداشتم. اما ر. عزیزم هر لحظه کنارم بود. شبی با گریه به او زنگ زدم و گفتم: «من دیگه خسته شدم.» و او با همدلی مرا آرام کرد. بودن او بزرگ‌ترین موهبت و خوش‌شانسی زندگی من است.

اومدم دلایل نامگذاری روز جهانی مرد رو بخونم و مطلب علمی بذارم اینجا، دیدم مورد خاصی ننوشته، چون گویا بحران مرد خاورمیانه‌ای کلا اهمیتی نداره. لذا .... امروز روز جهانی مرد نامگذاری شده. در ایران مردان زیادی به واسطه سنت و فرهنگ، به واسطه اقتصاد و ناامنی، به واسطه جبر جغرافیا با مشکلات زیادی روبرو‌ بوده و هستند. اون‌ها عموما توجهی به سلامت جسمی و روانی خود ندارند و دسترسی‌شون به آموزش‌های مهارت زندگی کم بوده و هست. اون‌ها در سربازی اجباری کشته می‌شن، اون‌ها در اعتراضات بنزین کشته می‌شن. اون‌ها مجبور به دریافت کمترین حقوق برای سپری‌کردن زندگی هستند. تعرض و تجاوز به او‌ن‌ها گزارش و درمان نمی‌شه و.... و.... آرزو می‌کنم خیلی زود همگی در کنار هم در ایرانی آباد زندگی برابری داشته باشیم. ❤️