en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

گوشه

گوشه

Open in Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
303
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-1630 days
Posts Archive
خیلی وقت‌ها مشکل از کمبود وقت و باقی توجیهات نیست، مشکل از کمبود اهمیته. بعضی اتفاق‌ها بدون توضیح، خودشون به اندازه‌ی کافی، گویا و شفاف و روشن هستند.

من عاشق این انسان‌های جزئی‌نگر و ریزبین هستم. آدم‌هایی که با توجه‌شون همیشه چیزی رو درون آدم روشن می‌کنند. زنده‌باد همچین دخت
من عاشق این انسان‌های جزئی‌نگر و ریزبین هستم. آدم‌هایی که با توجه‌شون همیشه چیزی رو درون آدم روشن می‌کنند. زنده‌باد همچین دختر و پسرهای ناز و عسلی.

این هفته تا این‌جا از هر لحاظ گند بود. فردا رو توی سکون و سکوت می‌گذرونم تا برای هفته‌ی پیش‌رو تجدید قوا کنم. دلم می‌خواد بگم خوشحالم که تموم شد، اما می‌دونم هفته‌ی بعد هم چیزی برام توی چنته نداره. بعضی وقت‌ها دلم می‌خواست جایی بود که می‌تونستم با خیال راحت و آزادانه، بدون اینکه مجبور باشم احساساتم رو سرکوب کنم برم و گریه کنم و با صدای بلند بگم خیلی خسته‌ام. اما همچنین جایی نیست. ناراحتم که دیگه مأمنی ندارم؛ انگار همه‌چیز تبدیل به تظاهر شده و می‌دونم دیگه قرار نیست هیچ‌وقت چیزی به قبل برگرده. کاش هنوز کودک بودم و می‌تونستم خودم رو توی آغوش مامان و بابا رها کنم، گریه کنم و بگم چی و کی آزارم داده و چقدر در برابر همه‌چیز بی‌دفاع و تنهام.

ظهر خسته و له از سرکار رسیدم خونه. الف. ناهار رو آماده کرده بود. موقع خوردن ناهار کلی با همدیگه گاسیپ کردیم. بعدش رفتم دوش گرفتم و اون‌قدر هوا پاییزی شده که از دوش آب گرم حسابی لذت بردم و حالم جا اومد. حالا هم منتظرم آب جوش بیاد، نسکافه بخورم و سریال ببینم. زنده‌باد آخر هفته‌های یواش و خلوت.

تمام این هفته رو بی‌اندازه مظلوم و دلشکسته و غم‌زده و در خود فرورفته بودم و همچنان هم هستم. فردا هم بگذره، بعد با خودم وقت می‌گذرونم که تلخی این هفته‌ی بسیار ملال‌آور بگذره.

Chaartaar - Zane Divaaneh.mp33.49 MB

خیلی اذیت می‌شم وقتی متوجه می‌شم بعضی از مسائل برای من بیش از حد مهم‌اند، در حالی که به چشم می‌بینم برای آدم اون طرف قضیه بی‌اهمیت‌اند. اون‌جاست که متوجه میشم تمام این نگرانی فقط برای من بوده. از خودم عصبانی می‌شم بابت این‌همه اهمیت دادن و بزرگ کردن یه مسئله برای خودم. امروز از شدت خشمی که از این بیش از حد اهمیت دادن داشتم گریه کردم. اذیت می‌شم وقتی می‌فهمم طرف مقابل حتی اپسیلونی هم به مسئله اهمیت نداده چون اگه اهمیت داده بود احتمالا خیلی زودتر از این‌ها حل می‌شد و کش پیدا نمی‌کرد. حل کردن مسئله باید دوطرفه باشه. اینکه یه نفر خودش رو اذیت کنه، وضعیت روحی و حتی جسمیش مختل بشه و طرف مقابل اصلا به روی خودش هم نیاره، همون‌جایی که آدم باید بس کنه. یه جایی آدم باید به خودش بیاد و بایسته و از بیرون به ماجرا نگاه کنه و بفهمه چیزی که این‌همه ذهن و زندگی‌اش رو درگیر کرده برای طرف مقابل واقعا مهم نبوده. و همون‌جا باید رها کرد.

من سال‌ها پیش پادکست گوش دادن رو با دیالوگ‌باکس شروع کردم. هنوز هم یه جور دیگه دوستش دارم و با اینکه شاید خیلی کمتر از قبل فرصت کنم گوشش بدم، اما همچنان دیالوگ‌باکس عزیز عزیزمه. از بین اپیزودهاش، «خاطرات، آدم‌ها و موسیقی» رو خیلی دوست دارم. این مدل اپیزودها هم یه جور خاطره‌بازی با فیلم‌ها و سریال‌هاست، پر از نوستالژیه و همزمان باهاشون هم خوشحال می‌شم و هم یه جور عجیبی غمگین. #پادکست_با_گوشه

photo content

صبح⁦^⁠_⁠^⁩.
صبح⁦^⁠_⁠^⁩.

یکم/ از صبح اضطرابی فلج‌کننده گریبانم را گرفته و رهایم نمی‌کند. وقتی مضطرب و آشفته می‌شوم عملا کارایی‌ام را از دست می‌دهم و متوقف می‌شوم. گویی تمام توانم برای انجام ساده‌ترین کارها نیز از من گرفته می‌شود. جدا از این مسائل روحی، با وجود سندروم روده‌ی تحریک‌پذیر وضعیت جسمی بسیار بدی را هم متحمل می‌شوم. می‌دانم اضطرابم از چه چیز و کجا نشأت می‌گیرد، اما راه‌حلی برای درمانش ندارم و لاجرم مجبور به همزیستی با او در یک جسم و روح هستم. همزیستی ناخواسته‌ای که گاهی تمام توانم را برای ادامه‌ی روزمرگی از من می‌گیرد. دوم/ استوری همکلاسی‌های دوران راهنمایی‌ام را دیدم و دلم برای آن آدم‌ها تنگ شد. البته این دلتنگی به این معنا نیست که اگر اکنون موقعیتی پیش بیاید و بتوانم آن‌ها را ببینم، قبول خواهم کرد. قطع به یقین، پاسخم خیر خواهد بود و هرگز دلم نمی‌خواهد چنین اتفاقی بیفتد. آن دوران و آدم‌هایش گذشته‌اند و حالا صرفا دلم برای آن خاطره‌های دور و محو گذشته تنگ شده. برای روزهایی که دیگر وجود ندارند و آدم‌هایی که حالا جز چند ویژگی شخصیتی و چند خاطره‌ی بامزه، چیزی از آن‌ها در ذهنم باقی نمانده است. حالا دیگر با آن آدم‌ها نه وجه مشترکی دارم و نه طی این سال‌ها خاطره‌ای با یکدیگر ساخته‌ایم که بخواهیم مرورش کنیم و از روزهای خوش رفته بگوییم. دیدار مجدد با آدم‌های گذشته، آخرین چیزی هم نیست که بخواهم. دلتنگی، نه میل به بازگشت است و نه اشتیاقی برای دوباره دیدن؛ صرفا دل‌تنگی برای چیزی است که روزگاری وجود داشته و حالا دیگر نیست. سوم/ پاییز امسال واقعا شبیه پاییز است. صبح‌های زود و کمرنگ، وقتی که به باشگاه می‌روم باد خنک پاییزی از زیر و لای لباسم می‌گذرد و به پوست تنم می‌چسبد. ظهر هنگام رفتن به سرکار آفتاب بی‌رمق و کم‌جان است. هندزفری جدیدم را در گوش‌هایم می‌چپانم و صدای آهنگ را زیاد می‌کنم. به برگ‌های درخت‌ها نگاه می‌کنم که همراه باد می‌رقصند و می‌چرخند و آرام از شاخه‌ها جدا می‌شوند و در هوا به این سو و آن سو می‌روند. میان شلوغی روز و آشفتگی ذهنم، همین لحظه‌های کوچک و گذرا هستند که مرا اندکی به خودم بازمی‌گردانند. کاش باران هم راهش را به اینجا زودتر پیدا کند. دلم برای روزهای بارانی حسابی تنگ شده.

Repost from هالی
تعامل وقتی شکل می‌گیره که دوطرفه باشه اگر همیشه یک نفره که پیام می‌ده، سر صحبت رو باز می‌کنه، واکنش نشون می‌ده، کامنت می‌ذاره و سعی می‌کنه ارتباط رو زنده نگه داره، دیگه اسمش تعامل نیست؛ بیشتر شبیه زور زدن برای حفظ یه رابطه‌ست. بعضی‌ها دوست دارن باهاشون زیاد تعامل بشه، دوست دارن بقیه سراغشون بیان، کامنت بذارن، پستاشون رو شیر کنن و در کل حواسشون بهشون باشه؛ اما خودشون برای حفظ این تعامل تقریباً هیچ تلاشی نمی‌کنن. به نظرم اینجا قبل از اینکه از بقیه انتظار تعامل داشته باشیم، باید یه نگاهی به خودمون بندازیم. بینیم خودمون چقدر برای آدم‌هایی که دوست داریم باهامون در ارتباط باشن، از وقت و توجه‌مون مایه می‌ذاریم. تعامل، دو سر داره. توی یه قایق، اگه فقط یه طرف پارو بزنه، قایق نه‌تنها جلو نمی‌ره، بلکه از مسیرش هم منحرف می‌شه. #وقتشه_از_بالای_منبر_بیام_پایین

هیچکس به آن‌ها نگفته بود که وحشتناک‌ترین چیز درمورد از دست رفتن جوانی آن چیزهایی نیست که آدم از دست می‌دهد، بلکه آن چیزی است که به او داده می‌شود. نه خردمندی؛ و نه آسودگی. نه قوه‌ی تمیز بی‌عیب‌و‌نقص نه آرامش. بلکه فقط آگاهی از فروپاشی همگانی. خیابان کاتالین، ماگدا سابو ترجمهٔ نصرالله مرادیانی

چند هفته پیش فکر کردم آیدی کانالم رو به بچه‌های باشگاه بدم اما یه لحظه تردید کردم و از انجامش منصرف شدم و نخواستم هیجانی پیش برم. امروز که رفته بودم باشگاه و مشغول تمرین بودم با خودم فکر کردم چه کار خوبی کردم که از اون تصمیم لحظه‌ایم فاصله گرفتم و از انجام دادنش پشیمون شدم. دلم نمی‌خواد اینجا رو آدم‌هایی که هر روز من رو توی زندگی واقعی می‌بینند و با همدیگه روبرو می‌شیم داشته باشند. دلم می‌خواد یه گوشه‌ی دنج و امن باشه، منحصرا برای خودم و ثبت کردن لحظه‌های زندگیم. اینستاگرام برای دوستان و آشنایان کافیه. آدم گاهی لازم داره دور از چشم اطرافیان زندگی کنه و لحظات زندگیش رو هرچند کم و محدود، به یادگار برای روزهای دور ثبت کنه.

بالاخره این پادکست خیلی طولانی رو تموم کردم. دو ساعت پایانی‌اش رو همین امروز صبح، لابه‌لای کارهای روزمره‌ام گوش دادم و پایان رسوندمش. درسته که تعدیل شدن از کار به‌خاطر شرایط ایجادشده هیچ ربطی به توانمندی اون آدم نداره، اما خب ناخودآگاه باعث میشه آدم دچار یه نوع کم‌بینی و احساس ناکافی بودن بشه که «چرا من؟ لابد اون‌قدر که باید توانمند و شایسته نبودم.» قبول دارم که این جمله‌ها توی اون لحظات سخت، فقط به‌خاطر فشارهای روانیه، اما همین که آدم مدتی دائم توی ذهنش با خودش درگیر باشه و بجنگه، خیلی دردناکه. بیکار شدن جدا از فشارهای مالی، هویت اجتماعی آدم رو هم تحت‌تأثیر قرار می‌ده. بهم ریختن روتین زندگی و اون دیسیپلینی که فرد توی دوران شاغل بودن برای خودش ساخته، یکی از بدترین اتفاق‌هاییه که می‌تونه بیفته. اینکه نظم باشگاه رفتن، کلاس زبان، خرید و پس‌انداز کردن از بین بره و آدم مجبور بشه به همون اندوخته‌ی اندک از قبلش تکیه کنه. از نظر اجتماعی هم وقتی آدم احساس کنه نمی‌تونه با دوست‌هاش بیرون بره چون بهتره پولش رو نگه داره، چون نمی‌دونه قراره تا کی شرایط بیکاریش ادامه‌دار باشه باعث میشه کم‌کم از اون گروه دوستی فاصله بگیره و حذف میشه. نکته‌ی ناراحت‌کننده‌ی پادکست این بود که هیچ‌کدوم از این آدم‌ها موفق نشده بودند کار جدیدی پیدا کنند و حتی یکی‌شون بعد از شروع دوباره، باز هم به‌خاطر شرایط تعدیل مجدد شده بود. وقتی بیکاری طولانی میشه ذهن آدم میره سمت مشاغل غیرتخصصی که هیچ ربطی به رشته و حرفه‌ی پیشینش نداره، چون دیگه آدم صرفا به بقا فکر می‌کنه. کاش امنیت شغلی وجود داشت و آدم‌ها این‌قدر راحت بیکار نمی‌شدند. #پادکست_با_گوشه

بالاخره این پادکستِ خیلی طولانی رو تموم کردم. دو ساعت پایانی‌اش رو همین امروز صبح، لابه‌لای کارهای روزمره‌ام گوش دادم و پرونده‌اش بسته شد. درسته که تعدیل شدن از کار به‌خاطر شرایطِ ایجادشده، هیچ ربطی به توانمندی آدم نداره؛ اما خب، ناخودآگاه باعث میشه آدم دچار یه نوع کم‌بینی و احساس ناکافی بودن بشه که: «چرا من؟ لابد اون‌قدر که باید توانمند و شایسته نبودم.» قبول دارم که این جمله‌ها توی اون لحظات سخت، فقط به‌خاطرِ فشارهای روانیه، اما همین که آدم مدتی دائم توی ذهنش با خودش درگیر باشه و بجنگه، خیلی دردناکه. بیکار شدن، جدا از فشارهای مالی، هویت اجتماعی آدم رو هم تحت‌تأثیر قرار می‌ده. بهم ریختنِ روتینِ زندگی، یکی از بدترین اتفاق‌هایی‌ست که می‌تونه بیفته؛ اینکه روتینِ باشگاه رفتن، کلاس زبان، خرید و پس‌انداز کردن از بین بره و آدم مجبور بشه به همون اندوخته‌ی اندکش تکیه کنه. از نظر اجتماعی هم وقتی آدم احساس کنه نمی‌تونه با دوست‌هاش بیرون بره (چون بهتره پولش رو نگه داره)، کم‌کم از اون گروه دوستی فاصله می‌گیره و حذف میشه. نکته‌ی ناراحت‌کننده‌ی پادکست این بود که هیچ‌کدوم از اون آدم‌ها موفق نشده بودند کار جدیدی پیدا کنند و حتی یکی‌شون بعد از شروعِ دوباره، باز هم به‌خاطر شرایط، تعدیل شده بود. وقتی بیکاری طولانی میشه و ذهن آدم میره سمت مشاغل غیرتخصصی که هیچ ربطی به رشته و حرفه‌ی پیشینش نداره، دیگه آدم فقط به «بقا» فکر می‌کنه. کاش امنیت شغلی وجود داشت و آدم‌ها این‌قدر راحت بیکار نمی‌شدند. #پادکست_با_گوشه

photo content

خسته از سرکار رسیدم خونه، چشمم به لیلیوم‌های بازشده افتاد و لبخند زدم.
خسته از سرکار رسیدم خونه، چشمم به لیلیوم‌های بازشده افتاد و لبخند زدم.

کاش می‌تونستم یه مدت هرچند کوتاه لحظه‌های زندگیم رو بدون مشغله‌های بزرگسالی بگذرونم. دلم فراغت چند روزه می‌خواد. توی روزهای شلوغ هفته به‌خصوص اول هفته، هیچ‌چیز اندازه‌ی چند ساعت دمی آسودن و با خودم خلوت کردن برام لذت‌بخش نیست. کاش آخر هفته‌هایی که لحظه به لحظه‌شون زندگی شدند، اینقدر زود تموم نمی‌شدند و کاش روزهای کاری این‌قدر کشدار و طولانی و ناراحت‌کننده نمی‌گذشتند.

از سری روزهای زندگی‌شده♡⁩.
+3
از سری روزهای زندگی‌شده♡⁩.