هالی
Open in Telegram
در جستوجوی زندگی (دور آتش با هالی☕🔥)
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
269
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Loading data
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
October '26Oct '26
October '26
+110
in 2 channels
September '260
in 8 channels
Get PRO
August '26
+82
in 2 channels
Get PRO
July '260
in 6 channels
Get PRO
June '26
+23
in 1 channels
Get PRO
May '260
in 0 channels
Get PRO
April '26
+17
in 1 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+38
in 3 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 27 October | 0 |
Channel Posts
| 2 | سال گذشته، ۵ آبانماه طوطو شد عضوی از خانوادهی ما ❤️
درست شب عید پرید، رفت و بعد از دو روز پیداش کردیم. حالا بیشتر قدر بودنش رو میدونیم.
امروز هم براش یه جشن کوچولو گرفتیم.💃
البته همونطور که مشاهده میکنید ایشون همهی گل و ربان رو کند و ریخت زمین! که البته فدای یه پرش!🙂↔️💃
#طوطو ۵ آبان ۱۴۰۵ | 68 |
| 3 | در ارتباط با این پست، امشب به آرایشگرم که تازه مغازهش رو عوض کرده بود گفتم: «ایشالا چرخش برات بچرخه!» 😂 | 122 |
| 4 | پشت گوشی به حجت گله میکردم: «من هر ماه دارم خودم رو از نظر ذهنی و روانی آماده میکنم که یه روز بریم اون شهر. بعد تو هربار کنسلش میکنی.»
خندید و جواب داد: «خدایی تو هم؟ والا منم فراریام از اون شهر.»
لااقل خیالم راحت شد فقط من نیستم که برگشتن به شهر زادگاهمون اینقدر برام دشواره.
#زیر_پوست_زندگی | 132 |
| 5 | چیه تیرامیسو این وقت شب؟ یه عالمه خامه و قند مصنوعی و چی و چی... من هر کاری میکنم در جهت سالمخوری و تندرستیه😎😅 | 228 |
| 6 | کلی بادومزمینی خورد ولی نذاشت من ازش یه عکس درستحسابی بگیرم :/
رااااستی گفته بودم که چند وقته اجازه میده من زیر بالش رو ماچ کنم؟ 🙂↔️💃😋
#طوطو | 239 |
| 7 | بیرون بودم، شنیدم یه جوون به یه پیرمرد گفت: «بهترین؟ سالم باشین ایشالا.» پیرمرد هم که انگار تلاش میکرد لفظ قلم جواب بده گفت: «بله، همچنین شما هم ایشالا ... سلامتیتون ... برطرف بشه.»
والا ما که راضی نیستیم سلامتی هیچکسی برطرف بشه😁 | 340 |
| 8 | زُکامی (۲)
جالب است که مهمترین اتفاقات زندگیام به نحوی با مرگ پدرم گره خورده. انگار مرگش زندگیام را به قبل و بعد از خودش تقسیم کرده و باعث پیشآمدن بسیاری از اتفاقات تلخ و شیرین شده است.
یکی از آن اتفاقات شیرین، دقیقاً در مراسم ختمش اتفاق افتاد. مثل اغلب مراسمات ختم و عروسی، غذا زرشکپلو با مرغ بود. هر دیس برنج، یک رانِ بزرگ داشت؛ انگار مرغش از برنجش بیشتر بود. به همراه کوکای مشکی و ماستموسیرِ تکنفره.
بعد از تمامشدن مراسم، داداشکوچیکه آمد توی آشپزخانه و یخچال را باز کرد. یک پک ماستموسیر توی یخچال باقی مانده بود. یک ماست از داخل پک در آورد و جلوی من بازش کرد و تندی همهاش را خورد. بعد با لحن شرارتبارش گفت: «نکنه ماستموسیر هم بوی پیاز میده؟» و یک ماست دیگر از یخچال درآورد و زودتر از قبلی تمامش کرد. در حالی که داشت با انگشتکشیدن ظرف ماست را تمیز میکرد گفت: «بهنظرت این ماستا چند روزه تموم میشن؟»
دوباره در یخچال را باز کرد و یک ماست دیگر برداشت. با خنده گفت: «حیفه ماستموسیر ختم بابا رو نخوری. مطمئنی نمیخوای؟» من هم میدانستم اگر این ماست را نخورم شاید از آنهمه ماست یکیش هم به من نرسد. ماست را با اکراه ازش گرفتم و بازش کردم. آوردمش بالا تا نزدیک دماغم و بو کشیدم. هیچ بویی نداشت. با یک قاشق مرباخوری کمی از ماست برداشتم و گذاشتم توی دهنم. داداشکوچیکه منتظر بود حالم از مزهش بهم بخورد تا سوژهی خندهی بعدیش را پیدا کند. ماست را با تعجب دادم پایین. اینبار یک قاشق پر از ماست برداشتم و گذاشتم دهنم. بعد از ماهها برای اولین بار میتوانستم از خوردنِ چیزی واقعاً لذت ببرم! با ولع ماست را تمام کردم. از خوشحالی سر از پا نمیشناختم. به داداشکوچیکه گفتم: «امیر! ماستموسیر بوی پیاز نمیده! باورت میشه؟! ماستا رو باهم نصف میکنیم. من سهمم رو به کسی نمیدم!»
امیر که راضی نشد ماستها را با من نصف کند. من هم چند روز بعد یک دبهی دوکیلویی ماستموسیر خریدم. به بقیه گفتم: دست به این ماست نمیزنید، همهاش برای خودمه. از آن به بعد بود که هرنوع غذایی را میخوردم، حتا اگر پیاز داشت؛ تنها به این شرط که بعدش یک کاسه ماستموسیر بخورم! دوباره مثل یک آدم عادی غذا میخوردم. رفتهرفته بویاییام بهتر شد و چیزهایی که بوی پیاز میدادند روزبهروز کمتر شدند.
خلاصه که مرگ پدر برای ما، برکت هم داشت!
حالا که زکامم و بویاییام ضعیف شده، گاهی نگران میشوم و یاد آن روزها میافتم. ولی خوشبختانه میدانم که جدی نیست و امروز و فرداست که بویاییام به روال عادی برگردد.
#زیر_پوست_زندگی | 288 |
| 9 | زُکامی (۱)
وقتی زکام میشوی، بویی توی دماغت هست که تو را یاد تمام وقتهایی از عمرت میاندازد که زکام بودی. از دیروز تا حالا بویاییام ضعیف شده؛ مدام نگرانم که نکند مثل آن زمانی که کرونا گرفتم، بویایی و چشاییام را بهکلی از دست بدهم.
اولین بار که کرونا گرفتم، هیچ علائمی نداشتم، جز اینکه زندگی را بدون بو و مزه تجربه میکردم. بعد از یک ماه کمکم یکسری بوها را میفهمیدم، ولی مسئله این بود که بوها برایم تغییر کرده بودن. فکرش را بکنید، توی دنیایی زندگی کنید که پیاز و سیر و تره و سیگار و قهوه و عرقِ بدن و زباله، همگی یک بو را بدهند. و از استشمام بوی گوگردیِ همهشان حالت تهوع بگیری! این شد که از غذا خوردن افتاده بودم.
مادرم گله میکرد: «از بس غذا نمیخوری لاغر شدی». من هم میگفتم: «خب توی غذاهایت پیاز نریز تا بخورم». او هم اصرار داشت که غذا بدون پیاز مزه ندارد. یادم است یک روز برای اینکه خوشحالم کند، با کمک بچهها پیتزا درست کرد. وقتی اسلایس پیتزا را دست گرفتم، اولین کاری که کردم این بود که بو کردم. ولی نمیفهمیدم پیتزا چرا باید بوی پیاز بدهد. مامان گفت: «اینقدر همهچی رو بو نکن، بذار دهنت و بخور!» من هم پیتزا را گذاشتم دهنم. و بعد از چندتا گاز، تفش کردم. گفتند: «سس کچاپ بزن بهتر میشه». سس زدم و خوردم. باز هم تفش کردم. کفری شدم از اینکه چرا سس کچاپ را هم با پیاز درست میکنند!
دنیا به کامم زهر بود تا اینکه بابا فوت کرد.
(ادامه در قسمت بعد...) | 239 |
| 10 | شمارهی پنجم هالی پسند منتشر شد. ☕️ | 256 |
| 11 | نقطهی اوج مریضی، اونجایی نیست که تب میکنی و با پتو گرمت نمیشه. اونجایی هم نیست که مدام ضعف داری و خستهای و میخوای بخوابی. حتا اونجایی هم نیست که گوشات سوت میکشه و انگار دراگ مصرف کردی و روی ابرها راه میری.
نقطهی اوج مریضی، دقیقاً اونجاییه که غم عالم آوار میشه روی قلبت؛ و هیچ راه فراری ازش نداری.
#زیر_پوست_زندگی | 314 |
| 12 | تیمشل (Timshel) واژهایست که کل سریال شرق بهشت رو میشه در اون خلاصه کرد: به معنی «اختیار داشتن».
اینکه آدمیزاد اختیار انتخاب بین بدی و خوبی رو داره. و گذشته و ریشهی آدم لزوماً نمیتونه سرنوشتش رو تعیین کنه.
#دیدنیها | 362 |
| 13 | دوستان احیاناً اگر اتفاقی افتاد و دسترسیمون به تلگرام محدود شد، میتونید من رو در نویسنده دنبال کنید:
هالی در نویسنده
پینوشت: این پست صرفاً تبلیغ سرویس خوب نویسندهست. جنگ پیشبینی ناپذیرتر از این حرفهاست. اما درصورتیکه برای بار چندم جنگ شد و نتمون رو قطع کردن، قطعاً در وبلاگ مینویسم نه در پیامرسانهای داخلی!
پینوشت ۲: اگه برای ثبتنام توی سرویس نویسنده نیاز به کد دعوت داشتید، من میتونم در اختیارتون بذارم🌿 | 361 |
| 14 | مریض شدیم
از کرونا به بعد، ما توی هر مغازه یا مکان سرپوشیدهای که میریم ماسک میزنیم. اینبار هم اصلاً هیچ ایدهای نداریم که چطوری شد که مریض شدیم. واقعا تعجب کردم. احساس میکنم ویروسهای پاییزِ امسال، شدت سرایت خیلی بالاتری نسبت به قبلیها دارن و باید تمهیدات ویژهای برای مریضنشدن اندیشید!
میگن انسان اشرف مخلوقاته، درحالیکه یه ویروسِ کوچکتر از سر سوزن، میتونه یه آدم گنده رو از پا دربیاره! امروز صبح که از حرصِ گلودرد داشتم آبنمک قرقره میکردم، گفتم بذار دمار از روزگار ویروسها در بیارم: توی دستم آبنمک ریختم و آوردم بالا جلوی دماغم. یک دو سه گفتم و یهو دماغم رو کردم توی آب نمک و با تمام توان کشیدمش بالا. چشمتون روز بد نبینه... در جاهایی از حلق و بینیام احساس سوزش کردم که تاحالا اصلا از وجودشون خبر نداشتم. از درون داشتم میسوختم. دیدم چارهی کار چیزی نیست جز دوباره استنشاقکردن ولی اینبار با آب معمولی. و کردم. نمیدونم تا حالا تجربهی استنشاق داشتید یا نه؛ سوزشش گاهی تا مغز آدم ادامه پیدا میکنه.
فکر میکنم ویروسها حتا اگه یکسوم از عذابِ خودخواستهای که من کشیدم رو کشیده باشند، باید تا حالا از بین رفته بودن و خوب شده بودم. نه که الان حالم خیلی بد باشه ها، نه... ولی انتظار داشتم بلایی که سر خودم آوردم نتیجهی بهتری میداشت...!
#با_دمپایی_تا_آخر_دنیا | 383 |
| 15 | اون لحظهای که آب دهنت رو قورت میدی و مطمئن نیستی خارش گلوت بخاطر آلودگی هواست یا ...🥲 | 331 |
| 16 | این هفته که از جنگلهای برزیل رد میشدیم، به مزارع کشت قهوه رسیدیم. وقتی یه زمیندار از چاییآتیشی ما خورد، خیلی بهش چسبید و ازش تعریف کرد. ما هم بهش چاییخشک همراه با قوری و کتری دادیم. رفت و کمی بعد دیدیم یه کیسه قهوهی تازه و یه موکاپات بزرگ برامون هدیه آورده.
خلاصه که امشب در کنار چایی آتیشی، قهوه هم داریم. بفرمایید بشینید... قهوه میخورید یا چایی؟☕️
#دور_آتش_با_هالی🔥 | 344 |
| 17 | به نظرم یکی از بزرگترین لطفهایی که آدمی میتونه به خودش بکنه، اینه که با یه «آدم درست» بره زیر یه سقف. کسی که وقتی بهش میگی امروز حوصله ندارم برا صبونه بریم بیرون. بگه: «عیب نداره، وقتی بریم اونجا حالوهوات عوض میشه.» وقتی بهش میگی خیلی خستهام. حوصلهی نوشتن و... ندارم. بگه: «عیب نداره. هروقت دوست داشتی بنویس. از سادهترین چیزا بنویس.»
کسی که بتونه بگه «عیب نداره اگه...» یعنی توانایی این رو داره که کنار شما بایسته و احساسات شما رو باهاتون ببینه، بدون اینکه عجلهای برای صرفاً رفع مسئله داشته باشه. | 279 |
| 18 | یک طَبَق غذا از بهشت
رفته بودم برای الویه، نون باگت بگیرم. یه سوپری هست که همیشه نون باگت تازه داره. وقتی به باگتهاش دست میزنی برشتهان و هنوز بیات نشدن.
نرسیده به سوپری، از کنار یه کافه رد شدم. بوی قهوهش هوش از سرم پروند. بوی دلنشینِ قهوه که بهم میخوره، هوس قهوه میکنم. با خودم گفتم خونه که رفتم یه قهوه میزنم بر بدن. ولی بعدش دیدم بدنم در حال حاضر نیازی به قهوه نداره و لازم نیست قهوه بخورم! خریدم رو انجام دادم و برگشتم خونه.
در حالی که داشتم به زهرا توی درستکردن سس الویه کمک میکردم، فکر کردم چه خوب میشد در رابطه با قند و غذا هم همینطوری بودم. مثلاً وقتی میبینم بدنم نیازی به قند نداره، کنار چاییم شیرینی و کیک و بیسکوییت نخورم. یا وقتی نیاز بدنم به غذا با یه کفگیر برنج برطرف میشه، یه بشقاب لبریز همراه با تهدیگِ چرب نخورم.
وقتی که کار تموم شد و داشتیم به الویه ناخنک میزدیم و از مزهش تعریف میکردیم، با خودم گفتم بعضی از فکرها هم از سر شکمسیریه. وقتی گرسنهت باشه و یه طبق غذا از بهشت بذارن جلوت، همهی فلسفهبافیهات رو فراموش میکنی!
#با_دمپایی_تا_آخر_دنیا | 323 |
| 19 | ویسکی
هربار که بنزین میزنم، کیلومترشمار موتورم رو صفر میکنم. هروقت هم کیلومترشمار به ۳۰۰ نزدیک میشه، میرم پمپبنزین.
محلهی ما تا همین اواخر، ۴ تا نونوایی سنگک داشت. همیشهی خدا میشد نون تازه پیدا کرد. چندوقت پیش دیدم اون نونوایی که نوندرآرش مرد باحالیه، نونشون رو قیمتآزاد کردن و با آرد سفید نون میپزن. گذشته از گرونکردنش، نونش دیگه به خوبی قبل نیست. نونش سفیده، مثل لواش. سبوس نداره. دوباره یه نون سفید گرفتم و داشتم حسرت میخوردم که از اون ۴ تا نونوایی سنگک فقط ۲ تاشون باقی موندن، که دیدم کیلومترشمار داره عدد ۲۷۰ رو نشون میده.
رفتم پمپبنزین. خلوت بود و زود نوبت به من رسید. وقتی رفتم حساب کنم، دیدم مسئول پمپبنزین عوض شده. قبلا یه پیرمرد اینجا کار میکرد ولی حالا یه جوون اومده بود جاش. به جوون گفتم خسته نباشید. جوون هم جواب داد: سلام عزیزم، سلامت باشی. جوونِ باصفایی بود. داشتم کارتم رو از توی کیفم در میآوردم که گفت: کاش اونقدری ویسکی میخوردم که بمیرم. خیلی با انرژی این جمله رو گفت؛ نه شوخی میکرد و نه غر میزد. بهش جواب دادم: «بخور کیفش رو ببر، ولی نه اونقدری که بمیری.» کارتم رو هم بهش دادم. با همون لحن پر انرژی و باصفاش گفت: «نه، باید اونقدری بخورم که بمیرم.» اصرارش روی مردن هیچ تناسبی با لحنش نداشت. رمز کارتم رو گفتم و ۷ لیتر بنزین حساب کرد. گفتم: «ویسکی اصل پیدا نمیشه که.» گفت: «اوووه، چیزی که زیاده ویسکی. همهجا ریخته. بفرما عزیزم.» کارم رو بهم پس داد. گفتم: «واقعا؟ چه قیمته؟» گفت: «قدیما که ما میگرفتیم ارزون بود، ۳-۴ تومن. دو نفری نصفنصف پول میدادیم و یه شیشه میخریدیم. ولی الان باید خیلی گرون شده باشه، احتمالاً ۱۵-۲۰ تومنی شده.» موتور رو استارت زدم و از جوون خداحافظی کردم. جوون هم گفت: خداحافظت عزیزم.
راه که افتادم کیلومترشمار رو صفر کردم. امیدوارم دفعهی بعد که میرم بنزین بزنم، همین جوون رو ببینم و ازش بپرسم: بالاخره ویسکی پیدا کردی؟
#زیر_پوست_زندگی | 361 |
| 20 | گاهی پیش میآد که فکر میکنیم به دیگری نزدیکیم، که بین ما و اون آدم چیزی از جنس دوستی و صمیمیت شکل گرفته. در حالی که شاید اونچه برای ما یه رابطهی دوستانهست، برای دیگری صرفاً یه معاشرت معمولی باشه. به نظرم گاهی صمیمیت، نه یه اتفاقِ واقعی، بلکه تصوریه که ما از یه رابطه تو ذهن خودمون ساختیم. بعضی وقتا آدما بهطرز عجیبی ناامیدمون میکنن. لزوماً نه به خاطر اینکه تغییر کردهان، بلکه چون ما اونها رو تو جایگاهی نشونده بودیم که خودشون انتظارش رو نداشتن..! | 259 |
