گوشه
الذهاب إلى القناة على Telegram
269
المشتركون
+124 ساعات
+117 أيام
+830 أيام
أرشيف المشاركات
269
Repost from گوشه
در رابطه با قضیه شکوری این رو هم بگم که این آقا لطف نکرده که بعد از چند سال الآن یادش افتاده قضیه سهمیه داشتن و استفاده از رانت رو بگه. راستگویی و صداقت یک وظیفه اخلاقیه و این همه دست و جیغ و هورا نداره. انگار بنا روی دروغگویی و فریبه که با شفاف سازی عدهای میگن میتونست حالا هم نگه! وقتی از آدمی بت ساخته میشه و بعد از مدتی به هر دلیلی با مشخص شدن ایرادات اون آدم، بت باید شکسته شه. اما چون پذیرشش سخته پس شروع میکنند به کوچک و بیاهمیت نشون دادن اون ایرادات تا قبول نکنند که اشتباه کردند!
269
Repost from گوشه
این روزها به واسطه اعتراف شکوری بازار حرفها درمورد سهمیه داغ است.
من هم در اینباره چند کلامی حرف دارم.
من آدمهای سهمیهای زیادی را میشناسم. آدمهایی که به واسطه داشتن سهمیه علی رغم معدل پایین، در مدرسههای شاهد پذیرفته شدند.
با وجود سهمیه روی صندلیهای دانشگاههای دولتی نشستند. در دانشگاه آزاد از پرداخت شهریه معاف یا از تخفیف بسیار چشمگیری بهرهمند شدند. در آزمونهای استخدامی توی صف رقبا زده و به راحتی آب خوردن قبول شدند. استفاده از سهمیه یکبار نیست. بلکه بارها و بارها میتوان از آن استفاده کرد و این استفاده کردن را از چشم دیگران پنهان کرد و ادای تلاشگر بودن درآورد.
راستش من از سهمیهایها دل خوشی ندارم. ما اینجا هرروز به جنگ ناعدالتیها میرویم. مسیری را که برای آدمهای معمولی پر از سنگ و کلوخ است و حسابی طولانیست برای آنها هموار و سنگفرش شده و کوتاه است. همیشه بعد از کسب موفقیتهای کذبشان به واسطه همین سهمیه کذایی، با ژست دانای فرزانه از نحوه درسخواندنهای طولانی مدت و تلاشهای شبانه روزیشان برای بقیه افاضه فضل کردهاند. کاش حداقل شجاعت اینکه یکبار برای همیشه بگویند از سهمیه بارها و بارها در دوران تحصیل و کاری خود استفاده کردهاند را داشتند و خود را پشت نقاب آدم دانا و کوشا پنهان نمیکردند و به بقیه احساس ناکافی بودن و بیاستعداد بودن نمیدادند.
269
امروز توی پیج اینستاگرام هممدرسهای دوران دبستانم که عکاس عروسیه، کلیپ عروس و دامادی رو دیدم که چند ماه پیش دوتایی توی محل کارم دیده بودمشون. همونموقع هم بهشدت ازشون وایب خوبی گرفتم و توی دلم گفتم چقدر به همدیگه میان. طبق گفتهی دخترخانم نازنازی اون روزها تازه درگیر تدارکات خواستگاری بودند و امروز خیلی اتفاقی فهمیدم این عروس و داماد عسل همون دو نفرند. دیدنشون واقعا بامزه بود. امیدوارم تا همیشه کنار همدیگه خوشبخت و خوشحال بمونند.
269
گلها خشک میشن و از بین میرن، اما خاطرهای که پشتشون جا میمونه سالها توی ذهن میمونه. این دستهگل ناز رو روز تولدم از آدم دوستداشتنی زندگیم هدیه گرفتم و حس خوشحالی اون لحظه هنوز گوشهی دلم سنجاقه. بعضی هدیهها عمر کوتاهی دارند، اما حسی که به آدم میبخشند تا مدتها توی قلب، موندگاره.
269
Repost from نگار🌸🩷
برای اولین چالشمون بریم که داشته باشیم :
زیبا ترین گلی که تاحالا هدیه گرفتین یا یه گل و گیاهی که تو خونه تونه و خیلی دوسش دارین و یا براتون به هردلیلی خیلی ارزشمند هست رو به + یه جمله برام برام بفرستین
🥀🪻🪷🌺🌸🌼🌻🌞🌹🌷💐🌱🪴
پ. ن : هم میتونه گل خشک باشه هم طبیعی و یا مصنوعی و حتی گیاهای دیگه و شاید درخت !
همه رو فور میکنم چنلم 🫶🏻❤️
لطفا اگر چنلتون پرایوته پستتون رو برام بفرستین دایرکت چنل
@pinknegar
269
راستش از این میزان غریب بودن در وطن، از خشمی که توی وجودم جاریه و از غمی که توی دلم ریشه دوونده، خسته و مستأصلم. مگه آدم چقدر توان داره که هر روزش بخواد با یه اتفاق وحشتناک شروع بشه؟ تا کی میشه اینجوری ادامه داد و سرپا موند؟
انگار هیچ انتهایی برای بدتر شدن چیزی وجود نداره. اینجا هر روز همهچیز به فجیعترین شکل ممکن میگذره و انگار میتونه باز هم گهتر از اینها بشه.
269
احتمالا ۵/۵/۵ هم مثل باقی تاریخهای رند دیگه به هیچ اتفاق جالبی نمیگذره که بتونه برام متمایز و خاصش کنه. اما یه فرق بزرگش اینه که دیگه توقعی هم ندارم، نه از آدمها و نه از کائنات. سالهای قبل چون دلم یه اتفاق به یاد موندنی میخواست مسخره شدم و آدمی سطحی، با دغدغههای بیهوده خطاب شدم، امسال دیگه انتظاری ندارم.
269
Repost from عین الدوله
از اینکه ۵/۵/۵ برنامهای نداری ناراحت نباش. ناراحت این باش که ۶/۶/۶ هم هیچ برنامهای نداری.
269
Repost from آیـدا آن سـوی مـاه🌛
شبِ تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحلها
269
«ابیگیل» سومین کتابی بود که از ماگدا سابو خوندم. بعد از «در» تصمیم گرفتم همهی کتابهایی رو که ازش به فارسی ترجمه شدهاند بخونم، چون فهمیدم چیزی که من رو جذب سابو میکنه، صرفا قصه یا معماهاش نیست؛ بلکه شخصیتهاییه که خلق میکنه.
اگر دنبال یه رمان معمایی هستید که آخرش غافلگیرتون کنه، «ابیگیل» اون کتابی نیست که دنبالش میگردید. چون معمای اصلی داستان قابل حدسه و از همون اواسط کتاب میشه به جواب قطعی رسید. اما به نظرم اصلا ارزش این کتاب جای دیگهایه. سابو هیچوقت آدمهای قصههاش رو تکبعدی نمینویسه. شخصیتهایی که اول ازشون خوشتون نمیاد، کمکم لایههای دیگهای از خودشون رو نشون میدن و وادارتون میکنند توی قضاوتتون تجدیدنظر کنید. کولمر، میتسی هورن، گدئون تورما و گینا، هیچکدوم همون چیزی نیستند که در برخورد اول به نظر میرسند. هرچه جلوتر میرید، بیشتر میفهمید که آدمها رو نمیشه فقط با ظاهر یا رفتارهای اولیهشون شناخت. برای من، مهمترین بخش کتاب هم همین بود. همراه شدن با شخصیت اصلی داستان. دختری که تا اون سن زندگی نسبتا بیغم و راحتی داشته و ناگهان همهچیزش عوض میشه. از دست دادن آزادی فردی و اجتماعیاش، پذیرفتن قوانین سفت و سخت جدید و یاد گرفتن اینکه دنیا همیشه قرار نیست حول محور خواستههاش بچرخه و اون مرکز ثقل همهچیز و همهکس باشه، مسیری بود که با علاقه دنبالش کردم. «ابیگیل» برای من کتابی نبود که به خاطر معماش توی ذهنم موندگار بشه؛ کتابی بود که به خاطر آدمهاش از یادم نمیره. و شاید همین بزرگترین ویژگی سابو باشه؛ اینکه قصههاش تموم میشن، اما شخصیتهاش مدتها بعد از بستن کتاب همچنان توی ذهن مخاطب باقی میمونند. به قلمی که داشتید حسودیم میشه خانم سابو.
269
ابیگیل
«ابیگیل» سومین کتابی بود که از ماگدا سابو خوندم. بعد از «در» تصمیم گرفتم همهی کتابهایی رو که ازش به فارسی ترجمه شدهاند بخونم، چون فهمیدم چیزی که من رو جذب سابو میکنه، صرفا قصه یا معماهاش نیست؛ بلکه شخصیتهاییه که خلق میکنه.
اگر دنبال یه رمان معمایی هستید که آخرش غافلگیرتون کند، «ابیگیل» اون کتابی نیست که دنبالش میگردید. معمای اصلی داستان تا قابل حدسه و از همون اواسط کتاب میشه به جواب قطعی نزدیک شد. اما به نظرم اصلا ارزش این کتاب جای دیگهایه. سابو هیچوقت آدمهای قصههاش رو تکبعدی نمینویسه. شخصیتهایی که اول ازشون خوشتون نمیاد، کمکم لایههای دیگهای از خودشون رو نشون میدن و وادارتون میکنند توی قضاوتتون تجدیدنظر کنید. کولمر، میتسی هورن، گدئون تورما و گینا، هیچکدوم همون چیزی نیستند که در برخورد اول به نظر میرسند. هرچه جلوتر میرید، بیشتر میفهمید که آدمها رو نمیشه فقط با ظاهر یا رفتارهای اولیهشون شناخت. برای من، مهمترین بخش کتاب هم همین بود. همراه شدن با شخصیت اصلی داستان. دختری که تا اون سن زندگی نسبتا بیغم و راحتی داشته و ناگهان همهچیزش عوض میشه. از دست دادن آزادی فردی و اجتماعیاش، پذیرفتن قوانین جدید و یاد گرفتن اینکه دنیا قرار نیست حول محور خواستههاش بچرخه، مسیری بود که با علاقه دنبالش کردم. «ابیگیل» برای من کتابی نبود که به خاطر معماش توی ذهنم موندگار بشه؛ کتابی بود که به خاطر آدمهاش از یادم نمیره. و شاید همین بزرگترین ویژگی ماگدا سابو باشه؛ اینکه قصههاش تمام میشن، اما شخصیتهاش مدتها بعد از بستن کتاب همچنان توی ذهن باقی میمونند. به قلمی که داشتید حسودیم میشه خانم سابو.
#کتاب_با_گوشه
