من!
Open in Telegram
و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکرهالاولیا
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
378
Subscribers
-124 hours
-127 days
-4130 days
Posts Archive
378
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیات میان دو حرف حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتزار خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصلههاست.
صدای فاصلههایی که غرق ابهامند؟
نه
صدای فاصلههایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیههاست.
__سهراب
378
این نخستینبار نیست که دریافتهام زندگیِ آدمی سایهای بیش نیست. ترسی ندارم که بگویم میرایانی که گمان میکنند به راز همهچیز پی بردهاند و در آوردن برهان اُستادند، گناه این نادانی بیشتر بر گردن آنان است. نیکبختیِ هیچ میرایی پایدار نیست. اگر بخت یار باشد، شاید که داراییِ تو از همسایهات بیشتر باشد، اما هرگز از او نیکبختتر نیستی.
__مدهآ🔥/ اوریپید
(نمایشنامه)
378
اگر من راهی یا ابزاری یافتم تا با آن شویَم را برای این ستمها که بر من روا داشته کیفر دهم، از شما خواهانِ یک چیزم:
خاموشیتان. زن در بسیار جاها آفریدهای ترسوست، که دلِ ستیزه ندارد و چشمش بر رویینه خیره میماند، اما اگر در عشق بر او ستم کنند، دلی مرگآورتر از دل او نیست.
__مدهآ🔥/ اوریپید
(نمایشنامه)
378
آه زئوس، چرا، آه، چرا به میرایان آموختی که زر را از مس جدا سازند، اما در تن مردان نشانهای نیست که بدان از دلِ پوسیدهشان خبردار شویم؟
__مدهآ🔥/ اوریپید
(نمایشنامه)
378
Repost from من!
همیشه همین فکر ها باعث عذابم شده
من از این نبرد خسته شدم
کاش خفه خونبگیرد.
انقدر حرف نزند.
وقتی سایهی شوم بیتفاوتی قد و قوارهی قامتم شده چگونه حرف بزنم؟
چگونه بلند پروازی کنم که هرزه وار بر قلبم میپیچید و خونم را میمکد؟
من همان بیچاره ای هستم که زیر سایهی آرام پوچی، خیالات برم میدارد.
رویا میبینم
رنگ در رنگ
شکوه در شکوه.
__من
378
بخدا ما هممون دیوونهایم.
قلادمونم دست خدایِ خدایان، وجدانه که فقط بلده با چشمهای درشت و بیحالت مثل سگ نگامون کنه.
378
برخی با اثرم همچون ظرفی پر از کثافت، خون، گنداب، زباله و از این قبیل برخورد کردهاند. با ادا و اصول منتقدان آشنایم، حتی خودم هم مرتکبش شدهام، اما اعتراف میکنم که در برابر اینهمه حمله دستپاچه شدم. دریغا! از همکارانم حتی یک نفر هم پیدا نشد که در توضیح اثرم بکوشد، در دفاعش که هیچ! در میان همهمهی اصواتی که بانگ میزدند: «نویسنده ترزراکن مفلوک هیستریکی است که هوس هرزهنگاری داشته»، بیهوده منتظر بودم صدایی پاسخ دهد: «نخیر! این نویسنده فقط روانکاو است، کسی که توانسته محو فساد بشری شود و در این محو شدن، همچون پزشکی است در سالن تشریح.»
__ترزراکن/ امیل زولا
(از مقدمهی کتاب)
378
آسمان را بنشانیم میان دو هجایِ
هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار، از پشه، از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است،
که میان گل نیلوفر و قرن
پیِ
آواز حقیقت بدویم.
__سهراب
