ch
Feedback
گاو

گاو

前往频道在 Telegram

Nerd @prophe_t پیغمبری که خدایش او را از خویش رانده @Calibannashenasbot ناشناس

显示更多
603
订阅者
无数据24 小时
+27 天
-630 天
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+14
在0个频道中
八月 '26
+34
在1个频道中
Get PRO
七月 '26
+56
在2个频道中
Get PRO
六月 '26
+54
在1个频道中
Get PRO
五月 '26
+15
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+4
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+31
在2个频道中
Get PRO
一月 '26
+34
在3个频道中
Get PRO
十二月 '25
+49
在3个频道中
Get PRO
十一月 '25
+23
在1个频道中
Get PRO
十月 '25
+38
在2个频道中
Get PRO
九月 '25
+27
在1个频道中
Get PRO
八月 '25
+37
在1个频道中
Get PRO
七月 '25
+35
在2个频道中
Get PRO
六月 '25
+32
在2个频道中
Get PRO
五月 '25
+39
在2个频道中
Get PRO
四月 '25
+52
在1个频道中
Get PRO
三月 '25
+26
在0个频道中
Get PRO
二月 '25
+40
在1个频道中
Get PRO
一月 '25
+47
在2个频道中
Get PRO
十二月 '24
+27
在3个频道中
Get PRO
十一月 '24
+67
在2个频道中
Get PRO
十月 '24
+86
在4个频道中
Get PRO
九月 '24
+55
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+42
在1个频道中
Get PRO
七月 '24
+185
在1个频道中
Get PRO
六月 '240
在3个频道中
Get PRO
五月 '240
在1个频道中
Get PRO
四月 '240
在0个频道中
Get PRO
三月 '240
在1个频道中
Get PRO
二月 '24
+30
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
17 九月+1
16 九月0
15 九月0
14 九月+2
13 九月+2
12 九月0
11 九月+1
10 九月+1
09 九月0
08 九月+1
07 九月+2
06 九月+1
05 九月0
04 九月+3
03 九月0
02 九月0
01 九月0
频道帖子
این فیلم می‌خوره به زمان بیکاری من که با یک خانم آلمانی زندگی می‌کردم که در دفتر لوفت هانزا کار میکرد. و یادمه سر میز صبحانه یک مقداری تربچه هم گذاشته بود. بعد طوری این‌ها رو با سر و صدا می‌خورد که من روی کاغذ نوشتم: «من زنی را می‌شناسم که طوری تربچه می‌خورد که انگار هزاران سرباز از روی خرده‌شیشه رژه می‌روند.» گفت چی داری می‌نویسی؟ گفتم هیچی. الان تموم میشه. این زن قهوه که می‌خورد هورت می‌کشید طوری که یک‌دفعه من گفتم «چی گفتی؟» و این صحنه رو هم گذاشتم توی فیلم. وقتی این زن در شب افتتاح، این فیلم رو دید، زنی که بزرگترین لذت زندگیش خوردن یک گیلاس شراب سفید بود، یک بغلی ویسکی خریده بود و رفته بود تو پار‌ک و تنهایی بغلی رو خالی کرده بود. روز بعدش به من تلفن کرد و گفت سهراب این زنه منم؟ گفتم نه. کی گفته؟ گفت آخه خیلی چیزهاش شبیه منه. گفتم تقصیر من چیه؟ Ordnung (Sohrab Shahid-Saless, 1980) @hello_to_all_cows

2
گاه از خودم می‌پرسم: کجا هستم؟ روی سره‌ی کوه‌های بختیاری که تا چشم کار می‌کند، تا آن‌طرف آسمان، کوه در کوه است: «سفیدکوه»، «سیاه‌کوه». بلندی‌های «کوه‌رنگ» و سرچشمه‌ی «زاینده‌رود»... یا در پستوی دکانی، در کنار چاه حیاط خلوتی تاریک با دیوارهای بلند؟ می‌گویی با خودم چکار کنم، روحم را به کدام دیاری فرار بدهم؟ گفت‌وگو در باغ شاهرخ مسکوب @hello_to_all_cows
122
3
@hello_to_all_cows
227
4
عزیز من، به گفته‌هایت بی‌توجه نیستم. از کودکی، به لطف تلاش‌های تو، با کتاب مقدس آشنا شده‌ام. قدرت ایمان را حس کرده‌ام. و سپس، همه‌ی لذت‌های هستی را تجربه کرده‌ام. در هاله‌ای از شکوه، با ذهن‌های والا همنشین بوده‌ام. تمام آنچه زندگی داشت که نشان دهد را دیده‌ام. با فرومایگان و ثروتمندان، با مردان وارسته در فقرشان و با دنیاپرستان در جبروتشان زیسته‌ام. از جامی که هر دو شیوه به لبم نزدیک کردند نوشیده‌ام، و در این لحظه برایت سوگند می‌خورم که تنها یک لحظه تجربه‌ی عمیق قلبی، ارزشش از همه هستی‌ای که دنیاپرستان روی این دنیا هوار می‌کنند، و آن‌هایی که ذهنشان را مشغول امور اخروی کرده‌اند، بیشتر است. رابرت ماتورین ملموث سرگردان @hello_to_all_cows
261
5
@hello_to_all_cows
@hello_to_all_cows
194
6
مرد: «موناکو، بیست و هشت درجه گرما در سایه‌گاه، باورنکردنی و ورای طاقتِ ماست. ما تنها آدم‌های دنیا هستیم. همه جا آبی و همه‌چیز محشر است. چشمانت را که کمی بر هم بگذاری، خورشید به اوج آسمان رسیده است. من پاهایت را نوازش می‌کنم، دستم پوستِ تنت را داغ می‌کند.» زن: «هیچی نگو! هر زمان دوست داشتی، مرا ببوس. حس بی‌نظیری دارم، عشق در همین‌جا، درست در کنار تو است.» مرد: «چه حس خوبی!» مرد: «موناکو، بیست و هشت درجه گرما در سایه‌گاه، سیگارم را خاموش می‌کنم، هوا دارد گرم‌تر می‌شود. لبانت مزه‌ی میوه‌های وحشی را می‌دهد و در همان‌حال چونان موجی زرین مرا در خود فرو می‌بری.» زن: «هیچی نگو! عشق تمام مرا فرا گرفته است.» @hello_to_all_cows
203
7
برای تکمله‌ی صحبتام: @hello_to_all_cows
برای تکمله‌ی صحبتام: @hello_to_all_cows
215
8
با این آهنگ به عکس بالا خیره شدم، به آدم‌هایی که اونجا زندگی میکنن و چیزهای ساده‌ای که توی خونه‌هاشون دارن فکر میکنم تصور میکنم چه زندگی‌های ساده و بی‌تکلفی دارن و ما در خاورمیانه به اندازه‌ی چندین زندگی کار میکنیم و جون می‌کنیم که دقیقا به اون نقطه‌ی ساده و بی‌تکلف برسیم. و این برای میلیاردها آدم آرزو نیست بلکه بخشی از روزمره‌شون هست. امان از ایران و جبر جغرافیایی…@hello_to_all_cows
250
9
@hello_to_all_cows
@hello_to_all_cows
243
10
لطیف و دلنشین🤍 @hello_to_all_cows
225
11
شب را نوشیده‌ام و بر این شاخه‌های شکسته می‌گریم. مرا تنها گذار ای چشمِ تب‌دار سرگردان! مرا با رنجِ بودن تنها گذار. مگذار خوابِ وجودم را پرپر کنم. مگذار از بالشِ تاریک تنهایی سر بردارم و به دامن بی‌تار و پودِ رویاها بیاویزم. سپیدی‌های فریب روی ستون‌های بی‌سایه رجز می‌خوانند. طلسم شکسته‌ی خوابم را بنگر بیهوده به زنجیر مروارید چشمم آویخته. او را بگو تپشِ جهنّمی مست! او را بگو: نسیمِ سیاه چشمانت را نوشیده‌ام. نوشیده‌ام که پیوسته بی‌آرامم. جهنّم سرگردان! مرا تنها گذار. سهراب سپهری @hello_to_all_cows
279
12
@hello_to_all_cows
308
13
برگ‌ها در سقوط‌اند، تو گویی از ارتفاعی بلند. انگار درخت‌زاران در فضای تهیِ آسمان در کشاکشِ مردن‌اند. هر برگ چنان می‌افتد انگار علامت داده باشد «نه».  و امشب زمین سنگدلانه افول می‌کند. می‌رمد از ستارگان در تنهایی خود. می‌افتیم. پایین می‌آید این دستِ من.  و این یکی دست نیز. در همه‌ی این‌ها سقوط هست. عجب اما، که هنوز کسی هست که دست‌هایش در نهایتِ آرامی‌اند. کسی که سقوط را می‌گیرد که نیافتد. ریلکه @hello_to_all_cows
282
14
بوس به صدات جنتلمن❤️ @hello_to_all_cows
441
15
در این روزهای منتهی به آزمون، از خودم فراموش کردم امشب به دوستی میگفتم دلم برای اون سینایی که جلسه برگزار میکرد و راجع به فیلم‌ها و کتاب‌ها صحبت میکرد تنگ شده... سینایی که میل به کشف و ارتباط داشت؛ اما حالا فقط کسی هستم که درسش خوب است و حقوق مدنی را ۸۰ درصد می‌زند اما خالی از امید. کجاست آنجای خوب؟ کجاست آنجا که سر بنهم بر آن و لَختی آسوده بخواب روم؟ کجایند نشاط و شور زندگی؟ اما حالا همه‌چیز خلاصه شده در دویدن و خواندن و نگرانی بابت آزمونی که تضمینی بابت خوشبختی و خوشحالی من نمیده و شاید حتی ابتدای بدبختی‌هام باشه. به هرحال دلم خواست حالا که وقت گیر آوردم از آنچه که بر این تن و جسم و روحِ کهنسال داره میاد بگم. روزهای سخت، خیلی سخت. بامداد ۱۹ شهریور
371
16
بازوی لخت مرا گرفت و تمام تن مرا به طرف خود کشید... @hello_to_all_cows
بازوی لخت مرا گرفت و تمام تن مرا به طرف خود کشید... @hello_to_all_cows
364
17
شیرین و دلنشین @hello_to_all_cows
465
18
@hello_to_all_cows
@hello_to_all_cows
409
19
Come to my house, i have great books. @hello_to_all_cows
348
20
حَظ مدام از این شعرِ کوتاهِ ریلکه؛ از این که فاتح‌بودن به "بُردن" نباشد، بلکه به این باشد که آدمی، حریفِ درستی برای شکست خوردن انتخاب کند. سال‌ها خیال می‌کنیم باید از پسِ چیزها برآییم و کوچک‌شان کنیم تا اندازهٔ دست‌مان شوند؛ ریلکه اما می‌گوید آنچه واقعاً بزرگ است تن به این رام‌ شدن نمی‌دهد. باید با آن کشتی گرفت و باخت، آن‌هم قاطعانه. همچون باختِ یعقوب از فرشته در عهد عتیق. چه تخیل غریبی: اندازهٔ آدم را فتوحاتش تعیین نکنند بلکه بزرگیِ چیزی تعیین کند که توانسته او را زمین بزند. This is how he grows: by being defeated, decisively, by constantly greater beings. @hello_to_all_cows
358