•رُمــ𝑅𝑜𝓂𝒶𝓃ــان•☕
前往频道在 Telegram
جایی که نوشتن تنها راه است.☕✍🏻 🌙🦢 ارتباط بامن: @Arwm_kiBot 🍩 @Ar1mesh https://t.me/+pTftae25lAcyMjc0
显示更多526
订阅者
+224 小时
-77 天
-2130 天
数据加载中...
吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+19
在1个频道中
六月 '26
+58
在7个频道中
Get PRO
五月 '26
+11
在1个频道中
Get PRO
四月 '26
+13
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+31
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+116
在2个频道中
Get PRO
一月 '26
+39
在2个频道中
Get PRO
十二月 '25
+217
在5个频道中
Get PRO
十一月 '25
+32
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+45
在1个频道中
Get PRO
九月 '25
+26
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+70
在4个频道中
Get PRO
七月 '25
+5
在0个频道中
Get PRO
六月 '25
+25
在1个频道中
Get PRO
五月 '25
+98
在1个频道中
Get PRO
四月 '25
+41
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+75
在4个频道中
Get PRO
二月 '25
+105
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+153
在2个频道中
Get PRO
十二月 '24
+44
在1个频道中
Get PRO
十一月 '24
+40
在3个频道中
Get PRO
十月 '24
+52
在4个频道中
Get PRO
九月 '24
+228
在5个频道中
Get PRO
八月 '24
+108
在4个频道中
Get PRO
七月 '24
+27
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+217
在2个频道中
Get PRO
五月 '24
+20
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+224
在3个频道中
Get PRO
三月 '24
+256
在9个频道中
Get PRO
二月 '24
+56
在6个频道中
Get PRO
一月 '24
+341
在13个频道中
Get PRO
十二月 '23
+303
在13个频道中
Get PRO
十一月 '23
+1 183
在12个频道中
Get PRO
十月 '23
+202
在7个频道中
Get PRO
九月 '23
+590
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 29 七月 | +2 | |||
| 28 七月 | 0 | |||
| 27 七月 | 0 | |||
| 26 七月 | 0 | |||
| 25 七月 | 0 | |||
| 24 七月 | +1 | |||
| 23 七月 | 0 | |||
| 22 七月 | +2 | |||
| 21 七月 | +2 | |||
| 20 七月 | +3 | |||
| 19 七月 | 0 | |||
| 18 七月 | 0 | |||
| 17 七月 | +1 | |||
| 16 七月 | +3 | |||
| 15 七月 | 0 | |||
| 14 七月 | +1 | |||
| 13 七月 | 0 | |||
| 12 七月 | +1 | |||
| 11 七月 | 0 | |||
| 10 七月 | 0 | |||
| 09 七月 | 0 | |||
| 08 七月 | +1 | |||
| 07 七月 | +2 | |||
| 06 七月 | 0 | |||
| 05 七月 | 0 | |||
| 04 七月 | 0 | |||
| 03 七月 | 0 | |||
| 02 七月 | 0 | |||
| 01 七月 | 0 |
频道帖子
یه افسانه هست که میگه زمانی که خیلی خستهاید و روحتون گرفته و هیچ امیدی براتون نمیمونه، فرشتهها و کائنات تمام تلاششون رو میکنند که یه دلیلی پیدا کنند تا زندگیت رو بهتر کنند✨🌻☘️
| 2 | نور که برسد،
دیر آمدنش را
میبیخشی....✨☘️ | 68 |
| 3 | هر روز دارم نجات دهنده رو،نجات میدم | 48 |
| 4 | خانوادههمهچیزه.🤍 | 98 |
| 5 | نه
اگر زمانی اسم شخصیت ها تغییر دادم
عکسا تغییر دادم
اون زمان رمان پی دی اف میکنم
برای کسایی که میخوان بخرن🙂🫶🏻✨
تاکید میکنم اسم ها تغییر میدم..یعنی از اسم وانتونز استفاده نمیکنم | 96 |
| 6 | ارامی عشقم راه چاره ای وجود نداره برای ماهایی که دیر تر فهمیدیم داری در انتظار ارامشو ادامه میدی
فصل دو رو یه بار چند دارت توی چنل خیلی وقت پیش گذاشتی ولی باز گذاشتیش کنار
من چون کنکور داشتم تلگراممو پاک کرده بودم کامل الان تازه فهمیدم چنل وی ای پی زدی برای فصل دو 🥲 | 89 |
| 7 | 没有文字... | 0 |
| 8 | 没有文字... | 0 |
| 9 | اولش میخندید... حالش خوب بود اما هرچه زمان میگذشت، خندهها در هیاهوی جمعیت گم میشدند نفسش میان آن همه آدم بند آمده بود!
دیگر دلش نمیخواست آنجا بماند میان نگاهها، میان صداها، میان آدمهایی که هیچکدام پناهش نبودند
خستگی عجیبی تمام وجودش را گرفت
بیصدا از اتاق بیرون آمد
حیاط بزرگ خانه، بوی گذشته میداد خانهای قدیمی با دیوارهای ترکخورده و سکوتی که از هر صدایی آرامتر بود دنبال گوشهای امن میگشت... جایی که بتواند فقط چند دقیقه نفس بکشد
همان لحظه چشمش به مردی افتاد
غریبه بود...
اما انگار تمام عمر او را میشناخت
قدمهایش آهسته شد
نزدیکتر رفت...
و قلبش لرزید
خودش بود...
همان مردی که روزی برایش امید ساخته بود، آرزو بافته بود و هزار خیال شیرین در سر پرورانده بود همان کسی که باعث شده بود روزی جلوی آینه به خودش لبخند بزند
اما حالا...
میانشان فقط سکوت مانده بود سکوتی تلختر از هر دعوا
دختر نگاهش را از او دزدید و آرام گفت:
«میخوام برم اونجا بشینم...»
مرد به گوشهی حیاط نگاه کرد
کنار دیوار نیمهویرانی، نیمکتی خاکگرفته بود جایی تاریک، بدون حتی یک چراغ
آرام گفت:
«اونجا برق نداره...»
بعد، بیآنکه منتظر جوابش بماند رفت سیمی کشید، لامپی روشن کرد و نورِ زرد و آرامش روی همان گوشه افتاد انگار دلش نمیخواست دختر در تاریکی بنشیند
کارش که تمام شد، خودش هم روی همان نیمکت نشست
دختر چند لحظه فقط نگاهش کرد
چشمهایش از اشک میسوخت
اول خواست کمی دورتر بنشیند...
اما انگار دلش، زودتر از عقلش تصمیم گرفته بود
بیاختیار خودش را کنار او رساند، سرش را آرام روی پاهایش گذاشت و چشمهایش را بست
میدانست خواب است...
میدانست این آرامش واقعی نیست...
اما برای اولین بار، دلش نمیخواست بیدار شود.
صدای نفسهای مرد را میشنید...
آرام نبود؛ تند و سنگین بود، انگار او هم چیزی را پنهان میکرد
دست مرد بیهیچ حرفی روی کمرش نشست
فقط او را کمی محکمتر در آغوش گرفت:)
و همان سکوت...
برای هر دو آنها از هر جمله ای از هر حسی با ارزش تر بود...
برگرفته از خوابی که هنوز در ذهنم مانده✍🏻✨
៹ @romankadeh_ar ִֶָ࣪ ⋆ | 166 |
| 10 | 没有文字... | 152 |
| 11 | تب🫴🏻✨ | 70 |
| 12 | #سند_انتقام📄
خلاصه داستان:
ملکه خاکستریِ مافیا، در تلهیِ شکارچیِ بیرحمِ اروپا.
معاملهای که با ازدواج شروع شد و با انتقام به خون کشیده شد.
اینجا قانون فقط یک چیز است: قدرت.
ورود به دنیایِ [تاریکترین معامله]؛ جایی که هیچکس بیگناه نیست.
نویسنده:نور✨
#دارک_رومنس #مافیایی #ملکه_خاکستری #رمان_انلاین
@darkestroman | 69 |
| 13 | کاورا یکی یکی دارن جذاب تر میشن🫣✨ | 158 |
| 14 | https://www.instagram.com/p/DbBtUT0AM9b/?igsh=Nmw3cTJlZ2F4azNz
🦋 | 168 |
| 15 | ری اکشن+نظر🫶🏻🤍 | 147 |
| 16 | #رمان_بیآنکهبدانی...!🦢✨
#part_59
ریحان پشت گردنش خاروند کمی با گردنبند مرواریدی دور گردنش بازی بازی کرد بدون اینکه نگام کنه به آسنای فرق خواب خیره شد گفت: هجران خاتون..انگار..بهش فشار اورده آسنا صدا کرده بود براش قهوه ببره اما..آسنا خیلی آشفته از اتاقش بیرون اومد اصلان..
به دست باند پیچی شده ی آسنا خیره شدم طاقتم تموم شده بود با کلافگی گفتم:خبببب؟ دستش چرا بستسسسس؟
ریحان با استرس گفت:منم..نمیدونم..اما..دکتر گفت که اصلان.. انگار به انگشتاش فشار اومده
اصلان:آخ هجران خاتون نباید اینکار میکردی نباید..رو کردم سمت مامان گفتم:همینجا کنار آسنا بمون مامان!
مامان با نگرانی گفت:اصلان..
اصلان:بموووون مامان بمون!
از اتاق خارج شدم ریحان پشت سرم راه افتاد.. چشمم افتاد به هجران خاتون که توی بالکن نشسته بود عصاش کنارش و داشت قهوه میخورد..
با قدم های محکم سمتش راه افتادم تند تند نفس میکشیدم مقابلش عصبی بودم برای مظلومیت آسنا..
اصلان:مامان بزرگگگگ!
پوزخندی زد فنجون قهوه شو گذاشت روی میز با غرور سرش بالا گرفت توی چشمام زل زد گفت:چیشده از هجران خاتون به مامان بزرگ تبدیل شدم اصلان خااان!
اصلان:گفتم کسی کاری به این دختر نداشته باشه چرا اذیتش کردی مامان بزرگ چرااا؟ گفتم کسی حق نداره اون دختر اذیت کنه توی این عمارت اون زنمههههه زنم!
هجران خاتون: اون دختر دشمن منه! بعد رو کرد به ریحان گفت:سریع خبر دادی؟ آزاد بیاد به حساب توهم رسیدگی میشه..
خواستم چیزی بگم که با صدای آزاد دستم مشت شد!
آزاد: باز قیامت شده چخبره اینجا؟
رو کردم سمتش با خشم گفتم: بیا آزاد خان بیا قیامت اصلی مونده بیا..
آزاد سردرگم بینمون نزدیک شد گفت: چخبره پسر زنگ زدی دستور میدی بیا عمارت فلان! | 199 |
| 17 | خوشحالممم این حسو بهت میدم قشنگ منننن:)
خداروشکرررررر🩷
مرسی که رمانام دنبال میکنییی✨ | 120 |
| 18 | تنهاااا نویسنده خفنی ک میشناسم خودتی
و تنها رمان هایی ک میخونم رمانایی ک خودت مینویسیی من اصن رمانی دنیال نمیکنم چون نمیتونن اون حس رو بهم منتقل کنن بیشتر فیلم میبینم جز خودت ک انقد دقیق و با حس مینویسی و اون حس منتقل میشه ک من همش بک میکنم ی جا ی فیلمی دیدم از بس خفنی همینجا ی تشکرم ازت میکنممم 😍😘 | 128 |
| 19 | قلبممممم مرسسییییییییی🥹❤️ | 125 |
| 20 | ب نظرمممم همه چیو بگیم خوب بود و ایناا اماااا واقعاااا تاوان هوس ی چییی دگگگگ بووود من خودم عاشق رمان وانتونزی هستم امااا تاوانننن هوسسسسس اصننن نگممم هرکی نخونده پیشنهاپ میکنممم بهش بشدت خفنننننن | 141 |
