•رُمــ𝑅𝑜𝓂𝒶𝓃ــان•☕
前往频道在 Telegram
جایی که نوشتن تنها راه است.☕✍🏻 🌙🦢 ارتباط بامن: @Arwm_kiBot 🍩 @Ar1mesh https://t.me/+pTftae25lAcyMjc0
显示更多543
订阅者
-224 小时
+27 天
+2330 天
数据加载中...
吸引订阅者
七月 '26
七月 '260
在1个频道中
六月 '26
+58
在7个频道中
Get PRO
五月 '26
+11
在1个频道中
Get PRO
四月 '26
+13
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+31
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+116
在2个频道中
Get PRO
一月 '26
+39
在2个频道中
Get PRO
十二月 '25
+217
在5个频道中
Get PRO
十一月 '25
+32
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+45
在1个频道中
Get PRO
九月 '25
+26
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+70
在4个频道中
Get PRO
七月 '25
+5
在0个频道中
Get PRO
六月 '25
+25
在1个频道中
Get PRO
五月 '25
+98
在1个频道中
Get PRO
四月 '25
+41
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+75
在4个频道中
Get PRO
二月 '25
+105
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+153
在2个频道中
Get PRO
十二月 '24
+44
在1个频道中
Get PRO
十一月 '24
+40
在3个频道中
Get PRO
十月 '24
+52
在4个频道中
Get PRO
九月 '24
+228
在5个频道中
Get PRO
八月 '24
+108
在4个频道中
Get PRO
七月 '24
+27
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+217
在2个频道中
Get PRO
五月 '24
+20
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+224
在3个频道中
Get PRO
三月 '24
+256
在9个频道中
Get PRO
二月 '24
+56
在6个频道中
Get PRO
一月 '24
+341
在13个频道中
Get PRO
十二月 '23
+303
在13个频道中
Get PRO
十一月 '23
+1 183
在12个频道中
Get PRO
十月 '23
+202
在7个频道中
Get PRO
九月 '23
+590
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 03 七月 | 0 | |||
| 02 七月 | 0 | |||
| 01 七月 | 0 |
频道帖子
| 2 | [550] بشیم پارت هدیه داریم🤭💗 | 59 |
| 3 | ری اکشن+نظررررر♥️ | 59 |
| 4 | #رمان_درانتظارآرامش²🤍
#part_31
آرتا:داشت! یه زن بود و بنظر میرسید از اون زناییه که حتی نمیتونه با صدای بلند حرف بزنه..ولی وقتی با کیان رادمهر آشنا شدم خیالم راحت شد امضا کردم یعنی انگار تکنیک شون بود زن بفرستن..
پشیمونی توی چشمای کوروش میدیدم و میدونستم چقدر مغروره و نمیخواد به زبون بیاره.
هلیا:آرتا برگرد خونه.
آرتا:هتل راحت ترم.. میخوایین شما برسونم خونه
کوروش دستش گذاشت روی شونه ام گفت:داداش تو باید باشی باید کنار هم باشیم ما کلی هدف داریم نمیشه از هم جدا باشیم
آرتا:شاید چند روز دیگه..بشینید برسونمتون
هلیا وکوروش نشستن توی ماشین برگشتم به شرکت به همون طبقه ای که اتاق کیان بود خیره شدم..اون بو..بدون اینکه حتی یه گل هم توی اتاق رادمهر باشه عجیب بود..
قلبم سنگینی میکرد توی سینم و اصلا دوست نداشتم این حسو..باعث میشد ضعیف بشم!
نشستم تو ماشین راه افتادم سمت خونه سمی
آرتا:راستی مهرسانا توی شرکت منشی کیان رادمهره...
کوروش:مهرسانا خواهر رها؟
سری تکون دادم
هلیا خندید گفت:این یه نشونه ست آرتا باید بیشتر به مهرسانا توجه کنی شاید چیزی دیدی..
پوزخندی زدم
میدونستم خود هلیا حرفی زد سختش بود اما اینم میدونستم همش بخاطر این بود کاری کنه به زندگی نرمالم برگردم تاثیر حرفای کوروش..
کوروش:بنظرم حق با هلیاست..از طرفی مهرسانا خواهر رهاست غریبه نمیاد بینمون
شیشه ماشین پایین کردم تا به مغزم باد برسه داد نزنم..
شمرده شمرده اما عصبی گفتم:من چجوری میتونم با قلب دوردونه ام که توی سینمه به یکی دیگه عشق بورزم؟چجوری میتونم به یکی دیگه بگم دوست دارم وقتی قلب این دختر توی سینمه؟من بعد اینهمه سال بوی عطر تنش یادمه شما میگید به یکی دیگه فرصت بده..
از توی آینه چشمم خورد به هلیا چشماش اشکی بود...
بعد مرگ ربکا هلیا منو مثل برادر بزرگترش میدید..همیشه بهم میگفت تو که هستی انگار ربکام هست!
کوروش:تا کی؟ | 60 |
| 5 | https://t.me/LoveGod77 | 73 |
| 6 | کدوم پروف؟
اولی(🍓)
دومی(💘) | 71 |
| 7 | بچها فعلا این پارت داشته باشید من تا چند روز درگیرم جا به جایی داریم🫶🏻✨ | 71 |
| 8 | #رمان_درانتظارآرامش²🤍
#part_30
کیان با اخم خیلی خوبی گفت..
با ضرب در اتاق باز کردم رفتم سمت اتاقم... پارمیدام پشت سرم اومد
توی اتاقم بالکنی بود..
در بالکن باز کردم واردش شدم تند تند نفس میکشیدم نمیدونستم چی داره به سرم میاد نمیدونستم چرا اینجوری شدم
میله های بالکن سفت گرفتم چشمام بستم قطره اشکی از چشمام چکید..نباید دلت بسوزه ربکا نباید..
پارمیدا:ربکا من...
با حرص نفسم دادم بیرون برگشتم سمت پارمیدا گفتم:میدونی اگر آرتا منو میدید چی میشدددد؟میدونی پارمیدا حق نداشتی انقدر خودسرانه عمل کنی نبایدددد تموم زحماتم به باد میرفت...
پارمیدا:نمیتونستم بهت خبر بدم آرتا خیلی آدم تیز بینی بود ت ماشین کنارش نشسته بودم گوشیم در میوردم میفهمید میخوام چیکار کنم..اصلا فکر کردی چرا خواست بیاد شرکت با کیان رو به رو شه؟ چون شک کرده بود ربکا..
دستی کشیدم لای موهام...
نشستم روی صندلی چند بار نفس کشیدم حق با پارمیدا بود
پارمیدا نشست روی صندلی کنار میز آروم گفت:تو از یچیز دیگه عصبی شدی
چشم غره ای بهش رفتم
وقتی سکوتم دید ادامه داد
پارمیدا: عصبی شدی چون آرتا بوی...
پریدم وسط حرفش
ربکا:ساکت شو!
•ارتا•
از شرکت خارج شدم که دیدم کنار ماشینم کوروش و هلیا وایسادن
با اینکه حق میدادم به حرفی که کوروش زد اما بازم دلخور بودم..
آرتا:شما اینجا چیکار میکنید؟
کوروش: نگرانت شدیم وقتی دیدیم خبری نشد از اینکه امضا کردی یا ن اومدیم..
آرتا:چجوری اینجا پیدا کردین؟
کوروش گوشیش نشون داد گفت: لوکیشن زنده ای که فعاله ازت توی گوشیم...
ابرویی بالا انداختم گفتم:امضا کردم یه لحظه شک کردم چون با چیزی که رو به رو شدم با کسی که پشت لب تاپ بود حس کردم فرق داره!
کوروش:فرق داشت؟ | 73 |
| 9 | یادآوری:
هرجا حسی کردی ادما پیچیدهان یعنی داری زیادی بهشون اهمیت میدی یعنی داری غرق میشی بکش کنار.
شب بخیر قندک💗 | 66 |
| 10 | 没有文字... | 76 |
| 11 | خیلی میتونید بخونید منو | 76 |
| 12 | ولی اگر یروزی من بمیرم | 77 |
| 13 | کجایییییی توت فرنگی🙂😂 | 79 |
| 14 | توت فرنگی مون کجاست؟! 😔🤣💔 | 78 |
| 15 | آخیش بچهام🙂 | 74 |
| 16 | این پست ۵۶ تا ری اکشن داره
چرا بقیه پارتا نداره؟:) | 69 |
| 17 | قلب آسنا همراه با فنجان قهوهشکست!
៹🤍 @romankadeh_ar ִֶָ࣪ ⋆ | 69 |
| 18 | 🫴🏻💗✨ | 64 |
| 19 | #رمان_درانتظارآرامش²🤍
#part_29
عمیق بوییدم...
از اتاق خارج شدم..درست میگفت یاس سفید...
(فلش بک_4سال پیش)
ربکا با شیطنت دوید
آرتا:وایسااااا اگر جرعت داری وایسااااا خانوم بلا
ربکا:نزدیک نیااا آرتا بابااااا شوخی کردم..
آرتا سر مستانه خندید گفت:شوخی میکنی بیاااا جواب شوخی تو بگیر پس عه وایساااا ببینم..
ربکا از پله ها تند تند بالا رفت و آرتا پشت سرش..
ربکا رفت روی تخت شروع کرد بالا و پایین پریدن
آرتا دستی کشید به گردنش نفس نفس میزد با خنده گفت:چه جونی داری تو دختر
ربکا خندید..
آرتا هورش برداشت سمتش دست گرفت گفت:بیاااا اینجا ببینم فرار کافیه
ربکا از اینکه یهویی دستش کشیده شد جیغی کشید و افتاد توی بغل آرتا..
آرتا خودشو و ربکا انداخت روی تخت..
یک بغل شد ربکا که با سرخوشی میخندید وقتی نگاهای عمیق پر عشق آرتا دید کم کم خنده ی بلندش تبدیل به یه لبخند پر عشق شد چرخید سمت آرتا و گفت:چرا اینجوری نگام میکنییی
آرتا چشماش برقی زد با انگشتش گونه ی ربکا نوازش کرد گفت:تو خونه ی منی ربکا..خونه خرابم نکن!
با این حرف آرتا دل ربکا ریخت..
آرتا نزدیک تر شد سرشو توی گردن ربکا قایم کرد عمیق عطر تنشو با تموم وجودش بلعید توی ریه هاش..
با صدای خمارش گفت:بوت...محشره!مستم میکنه..این بو..
ربکا دست برد لای موهای آرتا آروم زمزمه کرد:یاس سفید...
آرتا:عاشقشم.. عاشقتم
سرش بلند کرد اخم ریزی کرد با حالت بامزه ای گفت:آتیش پاره چرا نمیگی منم عاشقتم..
ربکا لباش ورچین کرد گفت:,خببببببب منم عاشقتم...
(زمان حال)
•ربکا•
به محض اینکه آرتا از اتاق رفت بیرون دستی کشیدم به صورتم از پشت قفسه ها اومدم بیرون
کیان منتظر و سوالی نگام میکرد..
چشمام ازش دزدیدم با اخم به پارمیدا خیره شدم..
پارمیدا با صدای ضعیفی آروم زمزمه کرد:ببخشید..
بدون هیچ حرفی با عجله رفتم سمت در فقط میخواستم از این اتاق لعنتی برم بیرون.
کیان:بنظرم قبل رفتن یه توضیح به من بدهکاری ربکا..!
با حرص نفسی کشیدم برگشتم سمت کیان گفتم:توضیح میدم اما الان باید برم بیرون لطفا آقای رادمهر... | 67 |
| 20 | انگشت شون درد میگیره | 34 |
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
