ch
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

前往频道在 Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

显示更多
1 953
订阅者
+224 小时
+137
+2030
帖子存档
photo content

برای من که صدای تپش‌های قلب کوچک و مهربان تو را بارها و بارها و بارها، از نزدیک حس کرده و شنیده بودم، باور این‌که تو هم می‌توانی چنین بی‌رحم باشی، سخت و جانکاه بود.

Repost from Saved Messages
أمّا القلوبُ المنکسرة؛ العباسُ کفیلها. اما قلب‌های شکسته؛ عباس ضامن و سرپرست آن‌هاست.

Repost from Saved Messages
یک بخشی از دعای عرفه، امام حسین علیه‌السلام از خدا تشکر می‌کنند و می‌فرمایند خدایا ممنونم ازت که به ابراهیم (ع) رحم کردی و نذاشتی پسر‌ش جلوی چشمش ذبح بشه.

‏به موازات این‌که به این فکر می‌کنم که کم‌ دردترین راه خلاص کردن خودم از زندگی چی می‌تونه باشه، حواسم هست که به حد کافی آب بخورم تا پوستم چروک نشه. یاد آقای بدیعی افتادم که همه‌ی همّ و غمّش شده بود این‌که یکی پیدا بشه که روش خاک بریزه، ولی در جواب تعارف کسی گفت «ممنون، من تخم‌مرغ نمی‌خورم. کلسترول دارم، برام خوب نیست.»

اینجا چنان ناامن و ناپایدار است که اگر تنها برای یک ساعت، از کسی جدا شوی ممکن است مجبور شوی در ابدیت به دنبال او بگردی!

فکر میکنی آسان بود که تو را دائما و بارها، در قلبم، دفن کنم !؟

لحظاتی هست که خودمان را بابت اشتباهات و انتخاب‌های غلط سرزنش می‌کنیم. یا حتی آرزو می‌کنیم که کاش هرگز نزدیک نمی‌شدیم و تجربه نمی‌کردیم تا حداقل آن تصویر ذهنی باشکوه خراب نمی‌شد اما به قول آقای داستایفسکی، آدم همیشه می‌تواند اشتباه کند. وانگهی اشتباه آدم را به حقیقت می‌رساند. گاهی بهتر است مرتکب این اشتباهات شویم تا به اجبار با حقیقتی که از روبه‌رو شدن با آن واهمه داریم مواجهه شویم‌. اگر این اشتباهات نبود، شاید تا آخر عمر یک تصویر رویایی و خاص نسبت به بعضی آدم‌ها و مسائل در ذهنمان باقی می‌ماند که حقیقت نداشت. زندگی کردن با یک رویا و تصویر ذهنی دروغین جز اندوه برایمان چه حاصلی دارد؟

چگونه یک قلب، یک قلب نه چندان سالم، می‌تواند این همه ناخشنودی و انباشتن دائمی این همه اشتیاق را تحمل کند؟

04. Reminiscence.mp310.27 MB

فکر میکردم اگه به اندازه‌ی کافی برای هرکسی یا هرچیزی تلاش کنم، حتی اگه در پایان این تلاش‌ها به نتیجه‌ی دلخواهم ختم نشه بابتش پشیمون نمیشم، چرا که به اندازه توانم براش جنگیدم. اما این‌طور نبود! بعدها به‌خاطر تمام اون تلاش‌های احمقانه خودم رو سرزنش کردم که چرا زودتر ازش دست نکشیدم؟ چرا این‌قدر پیش رفتم وقتی همه‌چیز مثل روز روشن بود؟ می‌دونی، همه‌ی این‌ها بهونه‌ست. آدم فقط دنبال یه دلیل می‌گرده یقه خودشو بگیره، چون ما زورمون فقط به خودمون می‌رسه نه مقصر اصلی.

صدایت را دوست دارم. خستگی را از یاد من می‌برد، و آدم‌ها را ...

photo content

[WWW.FOTROS.IR]ma98061205.mp35.22 MB

متاسفم. ولیکن این‌روزها خیلی بیش‌ از هر زمان دیگری، نیازمند حقیقی بودن هستم. از ارتباطات‌ مجازی خسته شدم و دوست دارم چیزهایی را تجربه کنم که در قالب مجازی امکانش نیست. مهمانی‌های کوچک، رقصیدن، هم‌خوانی دسته‌ جمعی یک نوا، گوش سپردن به نواختن ساز از نزدیک، بوسیدن دست‌ها، دویدن زير باران و هزاران هزار چیز دیگر که متاسفانه با کلمات نمی‌شود تجربه و احساس کرد.

و روزی چشمانم را خواهم بست و بازخواهم گشت به جایی که نمی‌دانم کجاست و کاری را خواهم کرد که نمی‌دانم چیست و حرفی را خواهم زد که به یادش نخواهم آورد و وقتی که بازگردم، همه چیز همان گونه‌ای خواهد شد که نمی‌دانم چگونه است، و تنها همین را می‌دانم که باید بازگشت، انگار نفرینی شنیده شده از دست زنی کولی، که سکه‌ای در دستش نگذاشته باشی و پشت سرت گفته باشد که الهی همیشه در حال برگشتن به چیزی نامعلوم مانده باشی!

از آدمیزاد هیچ بعید نیست که بگوید خداحافظ و بند بند وجودش، می‌خواهم بمانم باشد.

4_5960666350530593924.mp37.27 MB

هر وقت احساس می‌کنم کم‌جان و بی‌چاره و بی‌کس شده‌ام، فقط به این خاطر است که به شک دچار می‌شوم. اما هر وقت که به خاطر می‌آورم هستی و مرا دوست داری، هر وقت که کنار من هستی، زندگی‌ام سرشار و توجیه‌پذیر است.

هزاران خورشید درون قلب من در حال غروب هستند اما من هنوز هم به روشنایی شب‌ هنگام ماه، امید دارم.