تارانتیسم
前往频道在 Telegram
تارانتیسم [اسم.] : هوس رقص؛ شکلی از رفتار هیستریک است که فرد در آن درگیر گریه میشود و سپس به رقص میپردازد. https://t.me/HarfChatBot?start=4efb82a252dd تـارا-
显示更多1 135
订阅者
无数据24 小时
+17 天
-330 天
数据加载中...
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+13
在0个频道中
八月 '26
+23
在3个频道中
Get PRO
七月 '26
+25
在5个频道中
Get PRO
六月 '26
+21
在3个频道中
Get PRO
五月 '26
+24
在6个频道中
Get PRO
四月 '26
+3
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+1
在2个频道中
Get PRO
一月 '26
+11
在1个频道中
Get PRO
十二月 '25
+17
在1个频道中
Get PRO
十一月 '25
+5
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+7
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+11
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+15
在1个频道中
Get PRO
七月 '25
+50
在8个频道中
Get PRO
六月 '25
+60
在26个频道中
Get PRO
五月 '25
+66
在9个频道中
Get PRO
四月 '25
+68
在22个频道中
Get PRO
三月 '25
+64
在9个频道中
Get PRO
二月 '25
+47
在8个频道中
Get PRO
一月 '25
+144
在5个频道中
Get PRO
十二月 '24
+67
在14个频道中
Get PRO
十一月 '24
+30
在8个频道中
Get PRO
十月 '24
+37
在12个频道中
Get PRO
九月 '24
+39
在8个频道中
Get PRO
八月 '24
+41
在5个频道中
Get PRO
七月 '24
+58
在12个频道中
Get PRO
六月 '24
+56
在13个频道中
Get PRO
五月 '24
+95
在24个频道中
Get PRO
四月 '24
+61
在11个频道中
Get PRO
三月 '24
+41
在16个频道中
Get PRO
二月 '24
+48
在15个频道中
Get PRO
一月 '24
+81
在15个频道中
Get PRO
十二月 '23
+130
在15个频道中
Get PRO
十一月 '23
+96
在14个频道中
Get PRO
十月 '23
+48
在10个频道中
Get PRO
九月 '23
+37
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+176
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+75
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+68
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+70
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+222
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+192
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+462
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 23 九月 | +1 | |||
| 22 九月 | 0 | |||
| 21 九月 | +2 | |||
| 20 九月 | 0 | |||
| 19 九月 | 0 | |||
| 18 九月 | 0 | |||
| 17 九月 | +3 | |||
| 16 九月 | +1 | |||
| 15 九月 | +1 | |||
| 14 九月 | +1 | |||
| 13 九月 | 0 | |||
| 12 九月 | 0 | |||
| 11 九月 | +1 | |||
| 10 九月 | 0 | |||
| 09 九月 | 0 | |||
| 08 九月 | 0 | |||
| 07 九月 | 0 | |||
| 06 九月 | +1 | |||
| 05 九月 | 0 | |||
| 04 九月 | 0 | |||
| 03 九月 | +1 | |||
| 02 九月 | +1 | |||
| 01 九月 | 0 |
频道帖子
| 2 | VID_20230922_204450_343_۲۲۰۹۲۰۲۳.mp3 | 178 |
| 3 | “How about we buy two copies of the same poetry book, underline the lines that make us think of each other, and then swap them when we’re finished?” | 196 |
| 4 | حال که جنگ و احوالاتش تا پشت درهای خانه ما رسیده است، بگذار برایت چای بریزم و روی فرش قرمز ایرانی، با دامن گلدار و پاهای برهنهام برقصم؛ بخند، دستانم را بگیر و بگذار ندانیم کدامین بار، آخرین است. | 270 |
| 5 | بچه ها باید برم، تعداد خیلی زیاده بقیه رو بعدا مینویسم♡ | 1 |
| 6 | من اگه فقط ۲۴ ساعت دیگه زنده بودم، دست تو رو میگرفتم و میرفتیم دِریا.. دَریا نه ها! اونی که همه تعطیلات میرن شمال و دَریا نه! دِریای جنوب..!
دستام رو حِنا میکردُم، چشمام رو سرمه میکشیدُم، جنوبی میپوشیدم و کِل کشان راه میرفتُم تو کوچه پس کوچههای بوشهر.
ها معلومه که عروسیه! همه باید برقصن. کل میکشیدوم تو کوچهها کلللل...
میرفتیم تو ساحل خِلیجِ فارس، مو حل میشدُم تو صدای نیانبون و کنارِ تو.. ها چه قِشَنگ.. چه مرگی قِشَنگتر از این؟!..
او طوری مو نمیمُردُم؛ دل میزدُم به دِریا و تو گوشِت میخوندُم چقدر دوستت دارُم و تو همون دِریایی که دِلُم رو غرق غمت کِرد، ماهی میشدُم.
تو باشی، نی انبون باشه، دِستام حنا داشته باشن تو دستات، دِریا باشه و غروب..
همین قدر برای کلِ زندگیِ مو بس.. بعدش دیگه با خیال راحت، خِلاص..! | 1 |
| 7 |
دریا | 42 |
| 8 | چشم در چشم هم بودیم. نبردی ابدی به نظر میرسید. او مصمم، من نیز مصمم. هیچکدام نمیدانستیم که این نبرد، از آگاهی ست یا غفلت. من آماده برای مبارزه با او، او آماده برای خردکردن من. منی که سالها از او فراری بودم، حال تشنهی دیدنِ به خاک افتادنش شده بودم.
هرکاری میکردم تا بشود. هرکاری میکرد که نشود. هر راهی میرفتم تا ثابت کنم نیست، هر راهی میآمد تا نشان دهد حضور دارد.
ناگهان ایستادم.
چشم در چشم
هنوز هم او مصمم و من.. مشکوک..
به سویش رفتم جای فرار.
دست دراز کردم و لحظهای لمس کافی بود؛ تنهایی را در آغوش کشیدم و ناگهان جنگ، پایان گرفت. | 43 |
| 9 |
لمس اگاهی تنهایی ابدی | 37 |
| 10 | آخرین عزیزِ جانم، درست در دومین هفته از آتش بس رفت. مهاجرت نکرد، گریخت. میگفت از رفتن میترسم و از نرفتن، بیشتر. قرار بود قبل رفتنش خاطرهای از گوشهای از ایران با خود ببرد؛ چیزی شبیه چای آلبالو در میدان شهرداری رشت یا خواندن فالی در حافظیه شیراز. میخواست ردپایی بگذارد در تهران. «اینجا خندیدیم» ، «اینجا گریه کردیم» ، «اینجا یکدیگر را سخت در آغوش کشیدیم» ، « اینجا عاشق شدیم..»
جنگ که آمد، نه شیراز رفتم نه رشت. خنده و گریه و آغوش و عشق را پشت درهای فرودگاه جاگذاشت و رفت.
همین است که میگویند:
«هیچ مهاجری فعل رفتن را یکسان صرف نمیکند» | 37 |
| 11 |
عشق، شیراز، مهاجرت | 70 |
| 12 | تو از من رازنگهدار خوبی ساختی. تو بهم یاد دادی که هرچی رو میفهمم به رو نیارم. مثلا نپرسم چرا وقتی من زمین خوردم، تو گریه کردی. یا نگم چرا من لرزیدم ولی تو نفست بند اومد. تو ازم خواستی که تمام رازهات رو نگه دارم و من منتظر روزی بودم که همهش رو ازم پس بگیری و سنگینیش رو کم کنی. من هنوز هم منتظرم. منتظر فریاد کردن رازهایی که برای من نبودن اما سنگینیشون قلب منو شکست. | 69 |
| 13 |
رازها | 86 |
| 14 | دلم معجزه میخواد. معجزهای که برای من باشه. برای خودِ خودم. از اون لحظه هایی که تمام سالن تاتر تاریک میشه و یه نورِ سفید فقط و فقط روی تو میتابه. اون جنسِ دیده شدن. از اون لحظاتی که باور کنی حتی اگه بخوای هم نمیتونی دیده نشی، نمیتونی واضح نباشی، نمیشه نوبت تو نشه. دلم نور میخواد. از اونایی که از گوشه پرده یواشکی و دزدکی میوفته رو فرش قرمز ایرانی و میرسه به صفحه کتابت که رو زمین گذاشته بودی و میخواستی بخونیش. از اونایی که وسط سرمای زمستون یهو از پشت ابر مستقیم میتابه روی تو و گرمت میکنه. از همونایی که دل-گرمت میکنه.
که تمامِ زندگی، من نور بودم؛ دلم یه نور میخواد که بتابه به من.. | 85 |
| 15 | خب گمونم توانایی نوشتنم رو از دست دادم. عالی شد. | 101 |
| 16 | واژه مورد علاقهم. | 104 |
| 17 |
نور | 106 |
| 18 | کلمه یا کلمات بگید بهم، براتون بنویسم
https://t.me/HarfChatBot?start=4efb82a252dd | 104 |
| 19 | و امید آه امید.. که گران است و کمر میشکند | 430 |
| 20 | 没有文字... | 426 |
