سایهروشن
前往频道在 Telegram
روزنوشتهای پراکندهی یک : دکتر داروساز بورد تخصصی اقتصاد دارو نویسنده معلم ادبیات فارسی و به طور کلی بندهی خدا مراقب خودتان باشید.
显示更多1 504
订阅者
无数据24 小时
+27 天
+1230 天
数据加载中...
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+9
在1个频道中
八月 '26
+42
在5个频道中
Get PRO
七月 '26
+28
在1个频道中
Get PRO
六月 '26
+16
在1个频道中
Get PRO
五月 '26
+20
在2个频道中
Get PRO
四月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+33
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+7
在2个频道中
Get PRO
十二月 '25
+69
在6个频道中
Get PRO
十一月 '25
+35
在1个频道中
Get PRO
十月 '25
+52
在4个频道中
Get PRO
九月 '25
+43
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+111
在5个频道中
Get PRO
七月 '25
+28
在1个频道中
Get PRO
六月 '25
+14
在0个频道中
Get PRO
五月 '25
+54
在3个频道中
Get PRO
四月 '25
+21
在1个频道中
Get PRO
三月 '25
+38
在2个频道中
Get PRO
二月 '25
+21
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+44
在1个频道中
Get PRO
十二月 '24
+32
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+22
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+18
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+30
在1个频道中
Get PRO
八月 '24
+20
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+29
在1个频道中
Get PRO
六月 '24
+30
在1个频道中
Get PRO
五月 '24
+22
在1个频道中
Get PRO
四月 '24
+31
在1个频道中
Get PRO
三月 '24
+16
在0个频道中
Get PRO
二月 '24
+12
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+15
在1个频道中
Get PRO
十二月 '23
+14
在0个频道中
Get PRO
十一月 '23
+14
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+14
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+11
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+16
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+17
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+8
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+73
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+9
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+18
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+44
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+27
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+22
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+235
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+49
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+10
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+48
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+88
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+150
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+359
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+128
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+202
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+362
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+180
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+172
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+200
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+235
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+216
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+320
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+461
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+47
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+258
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+110
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+327
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+241
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+428
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+4 091
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 15 九月 | 0 | |||
| 14 九月 | +1 | |||
| 13 九月 | 0 | |||
| 12 九月 | 0 | |||
| 11 九月 | +1 | |||
| 10 九月 | 0 | |||
| 09 九月 | +2 | |||
| 08 九月 | +1 | |||
| 07 九月 | 0 | |||
| 06 九月 | 0 | |||
| 05 九月 | 0 | |||
| 04 九月 | +1 | |||
| 03 九月 | 0 | |||
| 02 九月 | +3 | |||
| 01 九月 | 0 |
频道帖子
فکر کنم یکی از دلایلی که میتوانم عاشق کسی باشم همین خواهدبود که این مزخرفاتی که میگویم را بفهمد و او هم مثل من ذوق کند.
متاسفانه با این اوصاف ناکام از دنیا خواهم رفت🤣🤣
خصوصا که شک دارم اصلا دارم پرت و پلا میگویم یا واقعا این چیزها شبیه هماند.
| 2 | +1 این موسیقیای بود که توی سرم میپیچید. مخصوصا همین ثانیهی 00:10 که جاهای مختلفی هم تکرار میشود
هی زور زدم زور زدم تا رسیدم به آهنگ بعدی که توی سینما شنیده بودم | 219 |
| 3 | امشب داشتم توی سرم آهنگ میزدم برای خودم. بعد کم کم هی یک شعر فارسی پیچید توی سرم. خیلی زور زدم. خیلی خیلی زور زدم. فهمیدم یک بار آن شعر را بعد از کلی گریستن با فیلم درخت گردو روی تیتراژ آن توی سینما شنیده بودم. خلاصه الان حس میکنم ملودی علیرضا قربانی توی درخت گردو یک ربطی به این قطعهی الِنی کارائیندرو دارد.
حیف که موسیقی بلد نیستم.
واقعا حیف.
و گرنه اینقدر خل نمیشدم. | 224 |
| 4 | توی حیاط کارخانه که راه میروم، با کارگرها که سلامعلیک میکنم، توی جلسه با مدیرها، توی سخنرانیِ فلانجا، موقع فلان ارائه، کلا وقتی کار باید انجام بشود، یکی نداند گمان میکند ناخدا اهبِ موبیدیک دارد سکه را میکوبد به دکل و میگوید هر که نهنگ سفید را بگیرد، سکهی طلا برای اوست.
وقتی از نظرم کسی بهاندازه کافی لیاقت انجام کاری را ندارد و باید به او فهماند که نمیداند دارد چه کار میکند، انگار بازرس ژاورِ بینوایانام و ژانوالژان را گرفتار تیزبینی و قانونمداریام کردهام و تاکید دارم که قانون، قانون است.
اصلاح هر سیستمی را در ایرانِ امروز لزوما با طراحی و فرایند نمیدانم و گاهی لیدیمکبث میشوم که نقشهی قتل دانکنهای سازمان را میکشد و میگوید مکبث هم بهتر است شیرمرد باشد.
ولی امان از وقتی کار تمام میشود. وقتی کار تمام میشود هم باباگوریوی کتابِ بالزاکام هم آن زنی که توی جنایت و مکافات به پای راسکولنیکف افتاد.
معمولا البته شاهزادهمیشکینِ ابلهِ داستایِوسکی میشوم که معتقد است آدم باید برای همه متاسف باشد چون همهشان تقصیر خودشان نیست.
✍امیرمحمد دهقان
@sayershan | 493 |
| 5 | به مِیْ پرستی از آن نقشِ خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقشِ خود پرستیدن | 2 876 |
| 6 | نشستهام به شمردن کارهایم توی روزی که گذشت و حاصل جمع را که میبینم، غصه میخورم. گشودگی ما در برابر حس دیگران، احتمالا از هوش ماست؛ اما لعنت بر هوشی که ما را ناآرامتر میکند. ما حسِ دیگران را بیش از حسکردنی معمولی میفهمیم و همین بلای جانمان میشود.
به دیگران گوش میدهیم و نمیتوانیم فقط بشنویم. بعد کمی از غم را از توی حرفهایش برمیداریم و روی دوشهایمان میگذاریم. توی چشمهای دیگران نگاه میکنیم و نمیتوانیم فقط ببینیم. بعد کمی از غم را از توی چشمهایش برمیداریم و... .
بارها تمرین کردهایم. اگر حس بدی از سردیِ نگاه کسی گرفتیم، گوشهای یادداشتش کنیم و سعی کنیم بعدتر برایش وقت بگذاریم و تصور کنیم برگ خشکی رو آب است که با جریان آب میرود. هدف این است که افکار و احساسات بدی که از دیگران میگیریم را از خودمان مثل آب عبور بدهیم، اما میبینیم پایمان را توی آبِ وجود دیگری خیس کردهایم و حتی تا گلویمان را آب گرفته و داریم غرق میشویم.
سنگینی بارهای روی دوشمان زمینگیرمان میکند و بعد، خستهی خسته که شدیم، گریه میکنیم.
این شاید همان آب زلالی است که قرار بود از ما عبور کند.
✍امیرمحمد دهقان
@sayershan | 436 |
| 7 | زندگیِ ماهایی که یار و دلبر یا لااقل دوستان سهل الوصولِ پرتکرار و این چیزها نداریم، یک وقتهایی کمی سخت میشود. مخصوصا روزهایی که دیگر کار هم نمیکنیم و فقط خودمانیم و اتاقمان و نزدیکترین ارتباطی که تجربه میکنیم، ارتباط با کتابهاست. هی از خودمان میپرسیم مشخصا "من چرا هستم؟"
میدانیم پاسخی درخور نخواهیم یافت و صرفا چون خودِ این پرسش، پرسشِ مهمی است، میپرسیماش. بیآنکه هرگز به پاسخی برسیم.
بعد به تمامِ نداشتههایمان بیش از داشتههایمان فکر میکنیم. خصوصا وقتهایی که برای خودمان نگذاشتیم. کمکم به خودمان میآییم و میبینیم حاصلی جز بیحوصلگیِ مطلق برایمان نمانده.
به آن پایین نگاه میکنیم؛ به هر جایی که بالاتر از آن ایستادهایم. گمان میکنیم خوشبخت نیستیم. اما پایین را که میبینیم چه موقعیتهای بدتری برای سقوط در آنها هست. خدا را شکر میکنیم.
مهم نیست چرا باید باشیم. مهم این است با این همه احتمالِ خوب برای نبودن، هنوز وجود داریم.
✍امیرمحمد دهقان
@sayershan | 529 |
| 8 | برای "خودت" وقت میذاری؟ | 445 |
| 9 | دو یار زیرک و از بادهٔ کهن دو منی
فراغتی و کتابی و گوشهٔ چمنی
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پِیام افتند هر دم انجمنی
هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهدِ همچو تویی، یا به فسق همچو منی
ز تندباد حوادث نمیتوان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سَمنی
ببین در آینهٔ جام، نقشبندیِ غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زَمنی
از این سَموم که بر طَرْف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
مزاجِ دَهر تَبَه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی؟
✍حضرت حافظ
@sayershan | 451 |
| 10 | من فکر میکنم
هرگز نبوده قلبِ من
اینگونه
گرم و سُرخ:
احساس میکنم
در بدترین دقایقِ این شامِ مرگزای
چندین هزار چشمهی خورشید
در دلم
میجوشد از یقین؛
احساس میکنم
در هر کنار و گوشهی این شورهزارِ یأس
چندین هزار جنگلِ شاداب
ناگهان
میروید از زمین.
آه ای یقینِ گمشده، ای ماهیِ گریز
در برکههای آینه لغزیده توبهتو!
من آبگیرِ صافیام، اینک! به سِحرِ عشق؛
از برکههای آینه راهی به من بجو!
من فکر میکنم
هرگز نبوده
دستِ من
این سان بزرگ و شاد:
احساس میکنم
در چشمِ من
به آبشرِ اشکِ سُرخگون
خورشیدِ بیغروبِ سرودی کشد نفس؛
احساس میکنم
در هر رگم
به هر تپشِ قلبِ من
کنون
بیدارباشِ قافلهیی میزند جرس.
آمد شبی برهنهام از در
چو روحِ آب
در سینهاش دو ماهی و در دستش آینه
گیسویِ خیسِ او خزهبو، چون خزه بههم.
من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:
«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمینهم!»
✍احمد شاملو
@sayershan | 512 |
| 11 | روزی رفته بودم به دهی کوچک. پدربزرگ پیر نود سالهای مشغول غرس درخت بادامی بود. با تعجب گفتم: پدر جان، چه میکنی؟ جواب داد درخت بادام میکارم. با آن که قوزی در پشت داشت، رویش را برگردانده اضافه کرد: پسر جان، من طوری زندگی میکنم که انگار هرگز نخواهم مرد. بالافاصله در مقابل سخنش، متقابلاً، گفتم: و من طوری زندگی میکنم که گویی همین لحظه چشم از جهان فرو خواهم بست. ارباب، حق با کدام ما بود ــ او یا من؟
📚زوربای یونانی
✍نیکوس کازانتزاکیس
@sayershan | 523 |
| 12 | 🌿میلاد باسعادت حضرت محمد (ص)، رحمه للعالمین، مبارک باد🌿
گزیده ای از سخنان امام موسی صدر را در کتاب آن همیشه مهربان میشنوید. | 519 |
| 13 | او دیگر هیچ کتابی دربارهی نازایی نخواهد نوشت. حالا پس از همهی این سالها مادر شده است.
صدای لرزان و پر از اشک و بدون نفسش را، وقتی خبر دیدن دختران دوقلوی تازه چشمبهجهانگشودهاش را بهمان داد، هرگز فراموش نخواهم کرد.
یک روز عکس بچههای خودش را به دیوار خواهد زد و پاهای بچههای خودش توی دمپاییهای بچهگانهی دستشویی خانهشان خواهد رفت.
او حالا خوشبختترین زن دنیاست و به سیاحتِ مادربودن دعوت شده است.
بعد از تمام دعاهایمان، حالا خدا را شکر. خدا را صدهزار بار شکر.
@sayershan | 551 |
| 14 | جمعه، ششمین روزِ ششمین ماهِ سال. من و همنسلهای من کنجی از اتاق یا خانهمان افتادهایم و اگر چه روزی نیست که در تکاپو و تلاش نباشیم، به خالی بودنِ عصر جمعه فکر میکنیم.
به این که جایی برای رفتن و رفقایی با حالِ رفتن نمانده. دلِ ماندن نمانده و روزگار، یکنواخت و خفه است. زمانه، زمانهی تابآوردن است و ما بیتاب.
به داشتههایمان میبالیم اما حسرت نداشتههایمان هنوز هم خفهمان میکند. حسرت هر چیز و هر کسی که دوست داشتیم و نتوانستیم داشته باشیماش.
تویوتایی که از نوجوانی نشان کرده بودیم، کتابخانهای که چشممان گرفته بود، کوچهای که خیلی دلمان میخواست خانهمان آنجا باشد، زنی که دوستش داریم، مردی که دلمان میخواست باشیم، کودکی که بغلش نکردیم.
جمعه را دوست دارم.
صادقانه توی روی آدم وایمیایستد و میگوید چه کثافتی را داریم زندگی میکنیم.
✍امیرمحمد دهقان | 565 |
| 15 | با سپاس از معرفت جامعهی دندانپزشکی کشور | 612 |
| 16 | مسئولیت کامل اینکه به جای هنر، موسیقی و ادبیات به سراغ داروسازی به عنوان یک رشته آکادمیک رفتم، نهتنها با من است که به تلاش تمام سالهای تا حالا طیشده میبالم.
داروساز شدن از مسیر دانشگاه است و مسیر دشوار و پرپیچ و خمی است. اما تمام سالهای طی مسیر داروساز شدن به ادبیات فکر میکردم. هنوز هم فکر میکنم. هنوز هم طی مسیر میکنم.
توی تمام کلاسهای دانشگاه یا خواب بودم یا ترس این را داشتم که استادی با یکی از کتابهای توی دستم بیرونم بیندازد.
این کلاس، آن کلاس میکردم. صبحها داروسازی میخواندم، عصرها میرفتم به این و آن ادبیاتِ کنکور درس میدادم یا کتاب مینوشتم، شبها تا نیمههای شب پای درس این معلم و آن معلم بودم برای داستاننوشتن.
در سریعترین حالت ممکن و بدون مشروطی از شر دانشگاه خلاص شدم و داروساز شدم و به انسانیترینِ تخصصهای داروسازی روی آوردم و جهانم شد اقتصاد و مدیریت دارو.
بعد از این که داروخانه و شیفت را درنوردیدم، زدم توی صنعت و سگدوی مطلقی که حاصلش شد خواندنِ کمتر و نوشتنِ کمتر.
حالا ادبیات خونم کم شده. و به گمانم اگر دوباره زیاد نشود؛ بمیرم.
و کاش یا این بشود یا آن.
روز داروساز مبارک.
@sayershan | 859 |
| 17 | 🔶هشتاد و چهار
محمد این را برایم فرستاد. چهار سال پیش توی کلاس درک شعر او را شناختم. به او میگویند شاگرد اما من دوست ندارم او را به این نام صدا کنم.
خیلی وقتها توی این چهار سال برایم موسیقی میفرستاد.این یکی را با درد فراوانِ کمر و وقتی حوصلهی زندگی را نداشتم گوش کردم.
ناخودآگاه چشمانم بسته شد. نور را از پشت پلکهایم حس کردم. نور و تصاویر پراکندهای که روی این نور عبور میکنند. تصاویری از خاطرات کودکی تا حال، تنبیهها، بوسهها، بغلشدنها، عاشقشدنها، پیادهگزکردنها، گنبدهای جاهایی که دلم زود برایشان تنگ میشود و از همه بیشتر آدمها؛ آدمهایی که دوستشان داشتم و دارم.
توی همین دو دقیقه و چهل و دو ثانیه، جهان پیش پایم کوچکتر شد. چیزی نزدیک به هیچ.
همیشه فکر میکردم ارزش آدمها به کارکردهایشان است. حالا میفهمم ارزش آدمها در وجود داشتنشان است. حتی ارزشِ من. چه دوستم داشته باشید، چه نه، من وجود دارم؛ با تمام سرگشتگی و حیرت و درد و تردید و خستگی و لبریزی.
✍امیرمحمد دهقان
@sayershan | 778 |
| 18 | روزتون مبارک رفقای پزشکِ عزیزم
@sayershan | 3 075 |
| 19 | یادمه یه کانال هایی بودن هر کلاس کوفتی هر جا برگزار میشد سریع فیلماشو میدزدیدن میذاشتن
فیلمها در سایت کاد ذخیره نشده اما احتمالا آرشیوِ دزدها کامله
اگر بهشون دسترسی داشتید، فیلمهای منو بیابید و جایزه بگیرید | 939 |
| 20 | سلام
خیلی وقت پیش من کلاسهایی داشتم به اسم درک و دریافت شعر
و کلاس دیگری
به اسم لذت ادبی
خیلی بعید است اما آیا کسی هست که فیلمهایشان را داشته باشد؟
اگر هست پیام بدهد: @loatincreation | 866 |
