شهر داستان | رمان
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览
频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 282 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 273,并在 伊朗 地区排名第 13 405 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 282 名订阅者。
根据 23 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -634,过去 24 小时变化为 -14,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 11.94%。内容发布后 24 小时内通常能获得 3.77% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 3 021 次浏览,首日通常累积 953 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 24 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
25 282
订阅者
-1424 小时
-1297 天
-63430 天
数据加载中...
吸引订阅者
六月 '26
六月 '26
+3
在0个频道中
五月 '260
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+6
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+18
在0个频道中
Get PRO
十二月 '250
在0个频道中
Get PRO
十一月 '25
+2
在0个频道中
Get PRO
十月 '250
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+3
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+3
在0个频道中
Get PRO
七月 '250
在0个频道中
Get PRO
六月 '25
+1
在0个频道中
Get PRO
五月 '250
在0个频道中
Get PRO
四月 '250
在0个频道中
Get PRO
三月 '250
在0个频道中
Get PRO
二月 '25
+17 430
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+1
在0个频道中
Get PRO
十二月 '240
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+723
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+2 633
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+94 620
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 24 六月 | 0 | |||
| 23 六月 | +1 | |||
| 22 六月 | 0 | |||
| 21 六月 | 0 | |||
| 20 六月 | 0 | |||
| 19 六月 | 0 | |||
| 18 六月 | 0 | |||
| 17 六月 | 0 | |||
| 16 六月 | +1 | |||
| 15 六月 | 0 | |||
| 14 六月 | 0 | |||
| 13 六月 | 0 | |||
| 12 六月 | +1 | |||
| 11 六月 | 0 | |||
| 10 六月 | 0 | |||
| 09 六月 | 0 | |||
| 08 六月 | 0 | |||
| 07 六月 | 0 | |||
| 06 六月 | 0 | |||
| 05 六月 | 0 | |||
| 04 六月 | 0 | |||
| 03 六月 | 0 | |||
| 02 六月 | 0 | |||
| 01 六月 | 0 |
频道帖子
| 2 | میگی نمیدونم.نوشت ولم نمیکنی؟؟؟نوشتم نه.نوشت منو بخاطر بدنم نمیخوای؟؟؟نوشتم اول من که هنوز چیزی ندیدم بعدش هم بخواد رابطه ای باشه باید هر دو طرف راضی باشن و هیچی رو به اجبار نخواستم و نمیخوام و تا خودت نخوای من چنین چیزی رو درخواست نمیکنم.نوشت فقط ی شرط من زود دل می بندم ولم نکن.پیشم بمون.باهام سازش کن.بزار بهت اعتماد کنم.بزار بعد این همه مدت که میخوام یکی کنارم باشه بهم آرامش بده.نوشتم من آدمی نیستم که بخوام سرکاری کسی بزارم یا از کسی سو استفاده کنم.شما منو میشناسی.با آدم ناشناخته طرف نیستی.گفت ی چیز دیگه گفتم جانم.گفت از حالا بهم بگو ناهید جون.گفتم پس قبوله.گفت اره.گفتم هوراااااا.گفت بیشعور و خندید.گفتم عروس خانم نمیخواد ی عکس نشون آقا داماد بده گفت داماد باید براش ی چیزی بخره ناسلامتی عروس داری میبری و استیکر خنده گذاشت.بعدش ی عکس با تاپ و شلوارک پوشیده بود که تو ی تولد بوده فرستاد…ادامه ماجرا در قسمت بعد...
ادامه دارد....
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity | 865 |
| 3 | یشی.گفت باهات راحت بودم که عکسم فرستادم گفتم چرا با کسی نیستی؟یکی که باهاش باشی بگردی خوش بگذرونی؟هر چی باشه شما هم به یکی نیاز داری که باهاش حرف بزنی بیرون بری تا روحیه ات باز بشه.نوشت همین مونده تو این شهر کوچیک دیگه یکی بفهمه آبرو برامون نمونه.گفتم اینجور بخوای فکر کنی بقیه عمرت هم باید ت تنهایی و حسرت ی بگو و بخند تموم بشه.نوشت منم بخوام.نمیتونم که برم داد بزنم من یکی میخوام که با هم باشیم.تازه حالا معلوم نیست اونی که بیاد جلو منو بخواد یا فقط برای رابطه.گفتم هر رابطه ای همه چی توش هست و اگه آدم مطمئنی باشه چه اشکال داره نیازهای روحی و جنسی هم رو تامین کنید.چند تا استیکر خنده گذاشت گفت حالا که اصلا کسی ما رو نخواسته چه برسه که مطمئن باشه یا نباشه.بازم با خنده نوشت حالا اگه دیدی سلام مارو بهش برسون بگو ما هم ی خاله داریم.نوشتم ی سوال.اگه واقعا کسی باشه که مطمئن باشه دلت میخواد پا پیش بزاره؟؟نوشت نمیدونم.من تا امروز بجز بچه ها به هیچی فکر نکردم.نوشتم با خنده پس نگو سلام برسون.نوشت حالا تو بهش بگو من ببینم شاید قبول کردم.نوشتم جدی؟؟نوشت حالاااااااا.اصلا تو این فکر نبودم که خودمو بخوام بهش نزدیک کنم چون متاهل بودم و دوست نداشتم زندگیم خراب بشه.ی مدت شاید نزدیک دوهفته گذشت اصلا این موضوع رو فراموش کردم.ی روز تو واتساپ دیدم پیام داده سلام خوبی بچه ها خوبن چخبر.انگار تحویل نمیگیری خاله؟؟نوشتم سلام خوبی نه بابا این حرفا چیه سرم شلوغ بود کوتاهی از ماست.نوشت حتما خیلی درگیری که یادی از ما نکردی گفتم اره.با استیکر خنده نوشت نمیخواد دنبال کسی باشی.البته به شوخی.منم نوشتم من خو شاه ماهی رو به همه معرفی نمیکنم با خنده.نوشت واویلا.یعنی انقدر شاه ماهی.نوشتم اونی که من دیدم شاه ماهی بود.نوشت تو که چیزی ندیدی.گفتم همین بس که تا تهش بدونم چیه.خندید.گفت خاله شوخی کردم باهات.نمیخواد به اینچیزا فکر کنی.نوشتم پس سر کار بودم.من هر روز دارم میگردم دنبال ی کیس خوب با شما با استیکر خنده فرستادم.گفت خاله از ما گذشته.گفتم خودت نمیخوای.وگرنه ادم خوب هم پیدا میشه.گفت ما که کسی ندیدیم.اگرم باشه میخواد ازت سواری بگیره با خنده.گفتم دیگه حالا خوش بر رو بودن این دردسرا هم داره.گفت خوشم نمیاد کسی بخواد ازم سو استفاده کنه بعد ولم کنه بره.گفتم خو ازدواج کن.گفت دوست ندارم.مرد خوب کمه.به شوخی گفتم مثل خودم باشه خوبه.گفت شما که آقایی.گفتم پس ملاک من با خنده.خندید گفت آفرین آقایی مثل خودت پیدا کردی خبرم کن تا نظر بدم.اینجا بود که واقعا دلم لرزید.اولین بار بود.با اینکه اون نمیدونست من دلم براش لرزیده.گذاشتم ی هفته شد.بهش پیام دادم بعد سلام و احوال پرسی گفتم خاله؟نوشت جانم.گفتم یکی آقا پیدا شده.با استیکر خنده نوشت واویلا.در کل هر حرفی میزدیم به حالت خنده و مسخره بود ولی در باطن انگار میخواست خودش هم.گفت حالا اون آقا کی هست.گفتم آدم خوب مطمئن فقط از شما کوچیکتره و متاهل هست.چیزی ننوشت.نوشتم چی شد پشیمون شدی؟؟بازم هیچی نگفت.دیگه قضییه از حالت شوخی و خنده آمد بیرون.چون می دونست خودم رو دارم میگم.اینجا واقعا خودمم کپ کردم گفتم نکنه بدش آمده باشه و هر چی گفته شوخی بوده.یهو نوشت خودت رو میگی؟؟اینجا من بودم که نمیدونستم چی بهش بگم.نوشتم فرض کن اره.نوشت حالا فرض کنم یا واقعی فکر کنم؟؟؟نوشتم شما حالا فرض کن.نوشت فرض کن موافقم.نوشتم کوچکترم متاهل هستم اقوام هستیم باهاش مشکلی نداری.نوشت نمیدونم.فقط میدونم اگه بخوام ی روز با کسی باشم اخلاق و رفتار شما داشته باشه قبول میکنم.نوشتم ببخشید میتونم رک باشم.نوشت بگو.نوشتم حاضری با من با این شرایطی که دارم باشی؟؟نوشت تو واقعا از من خوشت اومده؟؟؟نوشتم اره.نوشت جدی میگی.نوشتم شوخی که ندارم.نوشت چی بگم.نوشتم حرفت بزن یا بگو اره اگه دلت میخاد یا بگو نه تا همین جا تمومش کنیم.نوشت تموم تموم؟؟؟نوشتم اره.من کسی نیستم که بخوام برا شما دردسر بشم.نوشت نمی ترسی؟؟نوشتم ترس هم داره ولی تو این مدت دلبسته شدم الان هم شما نخوای به نطرتون احترام میزارم.نوشت منم بهت عادت کردم.نوشتم عادت کردی یا دوستم داری.نوشت حالا دیگه.نوشتم حرفت رو بی پرده بزن.نوشت اگه بخوام با کسی باشم آدمی مطمعن تر از تو پیدا نمیکنم که هم بهم احترام میزاره هم دوستم داره هم آبروی منو آبروی خودش میدونه.ولی از این میترسم که برا خودت مشکلی پیش بیاد و زندگیت بخاطر من خراب بشه.نوشتم حالا اونا به کنار حاضری با من باشی؟؟نوشت تو خودت مطمئنی؟؟؟نوشتم مطمئن نبودم که پیشنهاد نمیدادم.حالا نظرت چیه؟؟؟نوشت کی بهتر از تو فقط میترسم کسی بفهمه.نوشتم بچه که نیستیم شرایط همدیگه هم میدونیم.قبوله؟؟؟نوشت نمیدونم.نوشتم پس ولش کن.نوشت چه زود جا بدی.نوشتم ۲ساعته دارم التماس میکنم که من تو رو دوست دارم تو همش | 803 |
| 4 | دختر خاله بابام (۱)
#اقوام
اسم من بهمن هست.۳۷ سالمه متاهل.بابام ی دختر خاله داره اسمش ناهیده.۴۷سالشه دوتا دختر داره که بزرگه زن پسر عمه ام هست کوچیک هم نامزد کرده.شوهر ناهید ۲۰سال پیش تو تصادف فوت کرد.خب بریم سر داستان.من خودم کارم پخش مواد غذایی هست.ی روز پسر عمه ام که دختر ناهید زنشه بهم زنگ زد که اگه ۲تا روغن گیرت آمد ببر واسه ناهید.این حرف مال وقتی هست که روغن داشت گرون میشد و تو بازار گیر نمیومد.گفتم چشم.عصرش بعد کار ۲تا روغن بردم.در زدم ناهید آمد کلی سلام و احوالپرسی کردیم.گفت از این برا.گفتم پسر عمو گفته برا مادر زن جان اگه داری روغن ببر.گفت خدا خیرش بده که بهت گفته خودم خجالت میکشیدم بهت بگم.چند روزه روغن نداریم گیر نمیاد.گفتم شما هر وقت چیزی خواستی تعارف نکن بگو اگه موجود باشه براتون میارم.گفتم من برم دیگه گفت لحظه وایسا.رفت داخل خونه و برگشت ۱۰۰تومن پول دستش بود گفت بفرما.گفتم این چیه گفت پول روغن ها دیگه.گفتم زشته.گفت نگیری نمی برم.منم ۱۰تومن برداشتم گفتم برا اینکه ناراحت نشی.گفت اینجور زشته خب.گفتم مگه چی بوده.کلی تشکر کرد.چند روز بعد بهم زنگ زد گفت خواستی بری خونه ی سر بیا تا دم در.بعد کار رفتم ی ظرف دلمه درست کرده بود گفت اینو خودم درست کردم ببر خونه با خانواده بخورین.گفتم این چه کاریه اخه.گفت حالا ببر اگه دفعه دیگه چیزی خواستم لااقل روم بشه بهت زنگ بزنم گفتم خجالت زده کردین.گذشت تا بعد چند وقت ی پیام تو واتساپ امد که سلام.خوبی آقا بهمن.کم پیدا.حتما ما باید چیزی بخواییم که شما رو زیارت کنیم.چون شماره اش نداشتم نفهمیدم کیه.گفتم شما.گفت خاله ناهیدم.چون ما بهش خاله میگفتیم.نوشتم من خدمت شما ارادت دارم خاله.شما دستور بده.نوشت فقط میخواستم حالت بپرسم نگی بی معرفت هست.وقتی چیزی میخواد سفارش میکنه.گفتم من چنین جسارتی نمیکنم.نوشت شما آقایی.یهو چند تا استیکر خنده فرستاد گفت حالا خاله اگه روغن بود ی ۲تا برا من بزار کنار.منم استیکر خنده گزاشتم گفتم به چشم.فرداش بعد کار بردم براش.کلی تشکر کرد گفت خاله میگن سلام گرگ بی طمع نیست حالا شدم من.گفتم ۲تا روغن که این حرفا رو نداره.گفت وایسا تا پولش بیارم گفتم اگه میخوای پول بیاری روغن ها رو بده میبرم.۲تا روغن یه که دیگه من از شما پول بگیرم.گفت آخه زشته.گفتم بلانصبت شما زشت پیر زنه.گفت خاله دیگه بلا نسبت نداره ما هم پیریم دیگه گفتم بزنم به تخته ماشالله شما خانم زیبا و خوش بر رو هستید.خندید گفت شما مرد ها زبون نداشتین چه میکردین.خدا برا زن و بچه ات ناگه ات داره.گفتم شما هم زنده باشی خاله.ی ماه گذشت و تو این مدت من ی خونه بجز خونه ای که داشتم خریدم.بعد ی مدت از خریدخونه ناهید تو واتساپ پیام داد سلام خوبی بچه ها خوبن خونه نو مبارک.نوشتم سلام ممنون.شما از کجا خبردار شدید.گفت شهر کوچیکه خبرا زود میپیچه.بسلامتی که خریدی.خیلی خوشحال شدم.شیرینی ما فراموش نشه.نوشتم شیرینی چه قابلی داره.نوشت شوخی کردم خاله.انشالله بهترین ها نصیبت بشه.نوشتم ممنون.شب ی جعبه کاکائو برداشتم از مغازه بردم در خونشون.امد دم در غافلگیر شد گفت چه عجب از این برا.گفتم آمدم ی سلامی کنم و ی شیرینی کوچولو بهتون بدم و کاکائو رو بهش دادم.گفت خاله بخدا شوخی کردم.گفتم میدونم.خودم دوست داشتم.گفت من همینجوری هم شرمنده شما هستم گفتم این حرفا چیه خودم دوست داشتم.فردا تو واتساپ نوشت خیلی شرمنده ام کردی انشالله جبران کنم.نوشتم خودم دوست داشتم.بخاطر حرف شما نبوده.نوشت خاله بعد مدتها ی نفر هم به من شیرینی هدیه داد و کلی استیکر خنده گذاشت.منم به شوخی نوشتم اگه خوشحال میشی خب بگو تولدت کی هست تا خودم برات هدیه بگیرم که خوشحال بشی.نوشت ای خاله دیگه از ما گذشته.گفتم یه جوری میگی که انگار ۷۰ساله هستی.گفت وقتی ۲۰سال شوهر نداشته باشی و ۲تا بچه رو دستت باشه که بزرگش کنی چند برابر سنی که داری پیر میشی.گفتم خدا سایه بچه هات رو نگه داره.اره سخته.خواستم جو عوض بشه.نوشتم ولی خدایی هم جوانی هم خوشکل.گفت اگه تو تعریف کنی.نوشت من چیزی که دیدم گفتم.نوشت چی دیدی مگه با استیکر خنده.گفتم همین که همه می بینن.گفت پسری دیگه و استیکر خنده گزاشت.نوشتم حالا که ما چیزی بیشتر از بقیه ندیدیم.یهو ی عکس آمد ی لباس بلند بدون آستین که چاک سینش کامل معلوم بود و ارایش غلیظ داشت فرستاد.انگار تو عروسی گرفته بود. به دقیقه نکشید پاک کرد.اصلا هنگ کردم.نوشتم آیه احسن الخالقین واسه شما صدق میکنه.کلی استیکر خنده گزاشت نوشت برو مسخره خودت کن.نوشتم مسخره چیه ماشالله ماشالله اینی که من دیدم شاخ هرچی دختر امروزی هست رو میشکونه.نوشت اگه تو تعریف کنی.نوشتم حالا من هر چی میگم تو جدی نگیر ولی خیلی خودتو دست کم گرفتی.نوشت حالا قشنگ یا زشت کی دیگه ما رو میخواد بعد پیری و ۲تا بچه بزرگ.نوشتم ی چی بگم ناراحت نم | 837 |
| 5 | sticker.webp | 1 290 |
| 6 | شتم روی بالش؛ اول از روی تاپ شروع کردم به مالیدن سینههاش؛ خوابیدم روش و رفتم سراغ لبهاش؛ آخ که چقدر داغ و خوشمزه بودن؛ زبونامون به هم میپیچیدن؛ از روش بلند شدم و کشیدمش سمت خودم؛ با یه حرکت تاپش رو درآوردم و پرت کردم روی دسته صندلی؛ قفل سوتینش رو هم باز کردم؛ خودمم زیرپوشم رو درآوردم؛ وقتی دوباره روش دراز کشیدم و سینههامون به هم چسبید، یه آهی کشید و گفت: جوووون!
دستم رو که بردم سمت دکمه شلوارش گفت: نه! میترسم. من دخترم.
گفتم: عزیزم! کاری نمیکنم؛ بهت قول میدم؛ فقط بازی میکنیم. شلوارش رو از پاش بیرون کشیدم. یه شورت صورتی پاش بود که خیس شده بود. از روی شورت اول کسش رو مالش دادم بعد شروع کردم به بوسیدنش. کمی بعد رفتم سراغ رونهاش؛ با لبها و زبونم حسابی حشریش کرده بودم. چشماشو بسته بود و لبخند زیبایی روی لباش بود. از کناره شورتش زبونم رو رسوندم به کسش. طعم و بوی خوبی میداد. با این کارم لرزید و چنگ انداخت توی موهام. شورتش رو که کشیدم بیرون اصلاً مقاومتی نکرد. واای چه کُسی بود! سفید و تپل با یه لایه صورتی وسطش. وقتی زبونم رو از پایین شیار کسش به سمت بالا کشیدم دوتا رونهاش رو چنان به دوطرف سرم فشار داد که احساس خفگی کردم. کمی تحمل کردم تا کمی شل شد. ارضا شده بود. مرتب میگفت: آخییش کیف کردم.
گفتم: حالا تو بیا منو حال بیار. بلدی ساک بزنی؟ گفت: آره توی فیلم دیدم. خودش اومد کمربندم رو باز کرد و زیپ شلوارم رو باز کرد. کمکش کردم و شلوار و شورتم رو با هم درآوردم.
وقتی کیرم که خیلی بزرگ شده بود آزاد شد و راست وایساد از چشمهای گرد شده بهاره فهمیدم اولین باره که کیر میبینه. با دوتا دستاش کیرمو گرفت و چند تا بوسه کوچیک از سرش برداشت. بعد آروم آروم سرش رو توی دهنش میکرد و لبهاش رو به کناره کیرم میکشید. من به پشت خوابیدم. بهاره تخمهام رو توی دهنش میکرد و با زبونش چند بار از سوراخ کونم تا زیر کیرم لیس میزد. حسابی حشری شده بودم. گفتم: بکنش دهنت. همه کیرم توی دهنش جا نمیشد. یکی دوبار خواست همهش رو بکنه دهنش حالت تهوع بهش دست داد. با آخ و واخ و عزیزم و جونم تشویقش میکردم محکمتر ساک بزنه. آبم داشت میاومد. بهش گفتم: بهاره جون! آبم داره میاد کجا بریزمش؟ خودش با دستای نرمش سر کیرمو گرفت و میمالید و گفت: بریز! آبم با فشار توی دستاش خالی شد و از لای انگشتاش بیرون زد. با تعجب بهش نگاه کرد و گفت: چقدر چسبناکه! بعدشم رفت سمت دستشویی دستاشو شست. منم کیرمو شستم و لباسامون رو پوشیدیم.
ساعت کمی بعد از سه و نیم عصر بود. چقدر زود گذشت! با اینکه دلم میخواست ساعتها کنارش باشم ولی مجبور بودیم از هم جدا شیم. یه لب محکم و طولانی از هم گرفتیم. ازش تشکر کردم. گفت: منم ازت ممنونم! اولین بار توی عمرم بود که اینقدر لذت بردم.
بعد از اون بارها و بارها توی همین ساعت باهم خلوت میکردیم. تا اینکه مغازهدارهای طبقه همکف بهمون شک کرده بودن.
از اون روز به بعد بیرون باهاش قرار میذاشتم؛ سوارش میکردم و میرفتیم تفریحگاهها و شهرهای اطراف. بیشتر وقتا توی مسیر، سرش رو روی پام میذاشت و برام ساک میزد یا دست من توی شورتش بود و کسش رو نوازش میکردم. هر وقت هم مکان خلوت یا کورهراهی پیدا میکردیم حسابی به هم حال میدادیم.
تا اینکه یه روز بهم گفت: برام خواستگار اومده. تحقیق میکنی ببینی چطوره؟
اولش غیرتی شدم. ولی بعدش با خودم گفتم: من که متاهلم؛ اگه هم بخوام ازدواج مجدد کنم زندگیم از هم پاشیده میشه. با اینکه عاشقش شده بودم ولی چارهای نبود. بعد از تحقیقات کامل بهش گفتم: پسر خوبیه؛ میتونی قبول کنی ولی باید قول بدی دوستی ما دوتا تا آخر عمر باقی بمونه. اونم قول داد.
ازدواج کرد و رفت. بعد از اون فقط گاهی باهم تلفنی صحبت میکنیم یا به هم پیام میدیم.
یه پسر گیرش اومد که اسم منو روش گذاشت: امیرعلی!
نوشته: امیرعلی
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity | 1 329 |
| 7 | ماجرای من و بهاره منشی وکیل
#منشی #عاشقی
امیرعلی هستم. متأهل هستم. توی داستان قبلی(سفر اهواز با زن متأهل) سعی کردم نود درصد اتفاقات رو به صورت واقعی بنویسم ولی مثل اینکه بعضی از خوانندگان عزیز فقط داستانهای تخیلی رو دوست دارن.😅 البته نظر مخاطب قابل احترامه.
بگذریم. این داستان هم که به نوعی خاطره است اتفاقیه که برام افتاده و میخوام براتون تعریف کنم.
پسر عموی من سعید، وکیله و یه دفتر وکالت طبقه دوم یه ساختمون باز کرده. توی اون طبقه یه دفتر مشاوره هم هست که دو طرف یه راهروی حدود ده متری روبروی هم هستند.
چند سال پیش برای راهاندازی نرمافزاری که تازه خریده بود رفته بودم دفترش. وقتی وارد شدم با یه خانم منشی تَرگل وَرگل و خوشگل روبرو شدم. وقتی سعید معرفیم کرد خانم منشی که بعدا فهمیدم اسمش بهاره است جلوم بلند شد و با لبخند ملیحی سلام کرد که قند تو دلم آب شد؛ موهای مشکی؛ چشمهای براق و نافذ که همون اول جذبشون شدم؛ صورت کشیده؛ قدش حدود ۱۷۰ بود؛ چون کمی از خودم کوتاهتر بود؛ نه چاق بود نه لاغر؛ کون و سینههاش هم طبیعی بود، نه خیلی بزرگ نه کوچیک.
دفتر سعید یه سوئیت یه خوابه بود که هالش رو میز و صندلی چیده بودن برای اتاق انتظار و نشستن منشی و میز وکیل و قفسه کتابها و کمد پروندهها رو هم توی اتاق خواب چیده بودن. اتاق وکیل یه پنجره با بیرون داشت. حمام و توالت یکی بود؛ یه آشپزخونه خیلی کوچیک هم داشت که درش ورودی در سالن بود.
این که با جزییات توضیح میدم واسه اینه که تمام اتفاقات سکسی من همونجا افتاد.
وقتی توی لپتاپ سعید مشغول تنظیمات نرمافزار وکالت و وصل کردنش به پرینتر بودم بهاره اومد گفت: ببخشید یه نگاهی هم به کامپیوتر من میندازین؟ یه نرمافزار تلویزیون روش نصبه ولی مدتیه قطع شده شبکهها رو نمیاره. گفتم: چشم! کارم تموم شد میام.
بعد از نیم ساعت اومدم سراغ کامپیوتر بهاره خانم؛ یه موکل هم اومد و رفت پیش سعید.
تا روی صندلی منشی نشستم و گرمای جای کونش رو حس کردم کیرم راست شد؛ بهاره هم یه صندلی گذاشت کنارم و نشست؛ از عطری که زده بود مست شدم و بیشتر راست کردم. به زحمت خودمو جابهجا کردم و کیرم رو لای پاهام جا دادم. بهاره متوجه این حرکتم شد و لبخند زد.
نرمافزار تلویزیون یه آنتن داشت که با سیم به پشت کامپیوتر وصل میشد، سیمش جدا شده بود و خانم چک نکرده بود؛ منم برای اینکه بیشتر پیشش بشینم و از عطر و بوی خوش و همصحبتیش بیشتر بهرهمند بشم الکی مشغول تنظیماتش شدم.
بعد که راهاندازیش کردم گفتم: اگه بازم قطع شد بهم بگو تا بیام درستش کنم. تشکر کرد و گفت: شمارهتو میدی بهم؟ شماره رو بهش دادم. توی دلم عروسی بود. خداحافظی کردم و رفتم.
شب یه شماره ناشناس توی واتسآپ بهم پیام داد؛ وقتی بازش کردم دیدم بهاره یه پیام تشکر با یه استیکر قلب برام فرستاده؛ این پیام شد آغاز چت کردنامون. از هر دری صحبت میکردیم. از خودش و خانوادهش برام گفت که یه پدر و مادر کم سواد داره؛ یه برادر و یه خواهر بزرگتر از خودش داره که هر دو ازدواج کردن و رفتن.
کمکم پیامهامون به سمت متنهای احساسی و عاشقانه پیش رفت. گاهی هم قربون صدقه هم میرفتیم.
از اون روز به بعد به هر بهانهای به دفتر وکالت سعید سر میزدم تا بهاره رو ملاقات کنم. دفتر همیشه از ساعت ۴ عصر به بعد باز میشد. یه بار ساعت یک ظهر بهم پیام داد: دارم میرم دفتر، میای؟ گفتم: به روی چششششم!
به سرعت برق و باد خودمو رسوندم. با آسانسور بالا رفتم. هردوتا دفتر بسته بودند. رفتم سمت دفتر و دستگیره رو فشار دادم. در بسته بود. با خودم گفتم: اینم منو گذاشت سرکار! خواستم بهش زنگ بزنم که یکباره صدای قفل در اومد و باز شد. وارد که شدم در رو بست و قفل کرد. برای اولین بار محکم بغلش کردم و به خودم فشارش دادم. پشتش به دیوار بود. همینطور که بهش چسبیده بودم صورتم رو مقابل صورتش بردم و شروع کردم به ادای جملههای عاشقانه: عشقمی! عزیزمی! دوست دارم! فدات! با شنیدن این کلمات، کمکم داغ شد و لبامون توی هم قفل شد. همزمان با خوردن لبها دستام رو بردم سمت سینههاش و آروم میمالیدمشون. بهاره به نفس نفس افتاده بود. وقتی ازش جدا شدم تازه متوجه بالش و پتویی شدم که کف اتاق پهن کرده بود. گفت: من گاهی وقتا اینجا استراحت میکنم. ماکارونی پختم بیا باهم بخوریم. بشقاب نبود؛ دوتایی روی پتو نشستیم با دوتا قاشق توی قابلمه ناهار خوردیم. خیلی خوشمزه بود. وقتی تمام شد. بهش گفتم: بیا پیشم. اومد نشست روی پام. همینطور که با بوس و کنار مشغولش بودم، روسریش رو در آوردم و یکی یکی دکمههای مانتو رو باز کردم و از تنش بیرون کشیدم. خودشم بیمیل نبود. بلند شد که لباسش رو روی صندلی بذاره. منم کت و پیرهنم رو درآوردم و با زیرپوش نشستم. بهاره زیر مانتو یه تاپ صورتی پوشیده بود. وقتی نشست کنارم دست انداختم گردنش و سرش رو گذا | 1 303 |
| 8 | sticker.webp | 1 588 |
| 9 | ود و من میترسیدم ناچارا رفتم پیش برادرم از خواب بیدارش کردم و غرغر کرد چرا بیدارش کردم منم گفتم میترسم از رعد و برق بذار پیشت بخوابم اولش بازم غر زد که تخت یک نفرست و جا نمیشیم و اینا ولی رفت کنار ک پیشش بخوابم، کم کم کم آروم شدم به فکرم اومد ک با این روش میتونم بهش نزدیک بشم اون شبو کنارش خوابیدم کم کم ک هوا آروم شد رفتم سرجام خوابیدم چون مدام بیدار بودم ولی برادرم خواب بود چون کلاس آنلاین داشت صبح،
چند روزی هوا آروم بود و منم ناراحت تا اینکه دوباره هوا بارونی شد اما عصری بود ک بارونی شد و رعد و برقی شد منم خوشحال ک امشبم پیش برادرم میخوابم ولی بعد ک شب شد هوا ساکت شد و منم ناراحت شدم ولی حدود 11 , 12 شب بود که دوباره بارش بارون با رعد و برق شروع شد و منم سریع بالش و پتو رو برداشتم و رفتم پیش برادرم بیدار بود تو گوشیش بود بهش گفتم بازم میترسم ی چشم غره ای رفت و بعدش رفت کنار تا برای من جا باشه منم خوابیدم کنارش و خوابم برد دوباره با صدای وحشتناکی ک اومد از خواب پریدم و فکر کردم ک تنهام بعدش فهمیدم ک کنار برادرم خوابم ، دیدم دقیقا پشت من خوابه منم خودمو چسبوندم بهش و خوابیدم ،
گرمای تنش باعث شد صدارو فراموش کنم و زود خوابم ببره، صبح که شد بیدارم کرد و رفتیم پای کلاسای آنلاینمون،
ساعت ۹ بود که زنگ تفریح من بود و استراحت بین کلاس برادرم ، رفتم سراغ آماده کردن صبحونه ، اومد و صبحونه رو خوردیم هی بمن نگاه میکرد از همون نگاه های معنی دار ک قبلا میکرد منم ی چیزایی فهمیدم ک نقشهام گرفته،
از شانس بد برادرم و شانس خوب من بازم هوا بارندگی بود وقتی پتو بالشم رو برداشتم برم اتاقش انگار ک آماده بود من بیام چون خودش رفته بود کنار منم ی لبخند ریزی زدم و رفتم پیشش تو تخت ، جامو درست کردم و خوابیدم و ی دستی اومد روی گونه ام ک نوازش میکرد منو این حرکت برادرم منو متعجب کرد و بهم میگفت نترس و ترس نداره این صدا که ی رعد و برق سادس ولی اگر میترسی و نمیتونی بخوابی بیا پیشم و اینا، یه جورایی داشت نصیحت میکرد منم خیلی خوشحال بودم که رفتارش داره باهام بهتر میشه…
ادامه دارد....
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity | 1 588 |
| 10 | خواهر شیطون و برادر هیز (۱)
#برادر #تابو
خواهر شیطون و برادر هیز
من دخترم و 20 سالمه یک برادر دارم که دو سال ازم بزرگتره خب بریم سراغ داستانم،
اواخر سال ۹۸ بود، دقیقا اسفند ماه ک اعلام کردن کرونا هست و مدارس تعطیل شد برادرم گوشی داشت و درساش رو با گوشیش پیش می برد سال آخر مدرسش بود کلاس دوازدهم.اما من نه گوشی داشتم نه تبلت پس گوشی مامانم رو گرفتم برای ارتباط با مدرسه و معلما از طریق واتساپ،
همه ما فکر میکردیم این ویروس چند روزی هست و بعد تموم میشه اما خب برعکس شد ، مامانم گوشیش رو لازم داشت و به خاطر شرایط کرونا برایم یک گوشی شیائومی خرید که بتونم باهاش درسام رو بخونم ، راستی اون موقع که کرونا اومدش و کم کم پای اپلیکیشن مزخرف شاد باز شد که هم دوره های من میدونن چی میگم از بس این برنامه کند و لاکپشتی بود. اون روزی که مامانم گوشی خرید برام گفت با نظارت خودش باشه و حق نصب تلگرام و اینستا و… ندارم خب اوایل راضی بودم ولی کم کم دوست داشتم که این برنامه هارو روی گوشی داشته باشم ، به هر حال با کلی اصرار و التماس رضایت داد که نصب کنم اما بازم با نظارت خودش.
دیگه تابستون شده بود و من سرگرمی ای نداشتم ، برادرم راحت میتونست بره بیرون با دوستاش بچرخه اما من نمیتونستم پس رو آوردم به تل و اینستا اوایل خب سخت بودش همش مدام گوشیم رو چک میکرد ولی کم کم که مطمئن شد من با پسری حرف نمیزنم و سروگوشم نمیجنبه بیخیال نظارتش شد و منم راحت بودم خب تابستون روزای آخرش بودو و مدرسه جدید و دوستای جدید اما مجازی ، ی چند نفری از مدرسه قبلیم بودن ولی بقیه جدید بودن کم کم آشنا شدیم باهم و گروه زدیم تو تل و اینستا برای همدیگر چیزمیز میفرستادیم،
کم کم پای رمان ها و داستان ها هم به گروهمون باز شد ولی رمان و داستان از نوع خوبش که +18 نبودن و سرگرمش بودیم،
خلاصه که تو گروهامون هی تکست میفرستادیم و عکس و داستان و رمان منم خب درس خون بودم و بیشتر اوقات فراغت رو رمان میخوندم و دنبال میکردم گاها 50 قسمت و یا بیشتر هم بودن ی رمان که خوندم اسمش دخترعمو پسرعمو بود فکر کنم خیلی قشنگ بود داستانش و خب شبیه اینا میخوندم که سکسی بودن کم کم برای ادامه رمان ها باید عضو چنل دیگ میشدم تا بتونم قسمت های جدید رمان و داستانها رو از ربات مخصوصش بگیرم که چنل های مختلفی رو باید جوین میشدم و یکی از چنلا داستان های عجیبی داشت که محتوای سکسی داشت و تم واقعی داشت داستان ها منم شروع کردم خوندن داستان های اون چنل که داستان کوتاه بودن و رمان چندین قسمتی نبودن،
با خوندن اون داستانا که روابط دختر خاله پسر خاله ، دختر عمو پسر عمو ، دوست پسر دوست دختر و… بودن منم شهوتی میشدم و با امر جق زدن هم به لطف دوستان آشنا شده بودم همش خودم رو با داستان هایی ک میخوندم میمالیدم و بیشتر وقتاهم شب ها این کارو میکردم،
کم کم با داستان هایی با محتوای جدید آشنا شدم که در من حس جدیدی به وجود آورد و اون محتوای سکس خواهر و برادری بود (مثل داستانهایی که تو چنل گذاشتم و در ادامه هم خواهم گذاشت) من کم کم جذب این داستانا شدم و برادر هم داشتم ولی نمیدونستم چجوری بهش بگم آخه اون ازم 2 سال بزرگتر بود،
تو خونه متوجه شده بودم که برادرم جق میزنه و بیشتر وقتا هم حموم که میرفت جق میزد از وقتی که مجازی شده بود زمانی که پدر و مادرم سرکار بودن ( پدر و مادرم هر دو شاغل هستن و تقریبا هم دیر میان خونه) داشتم میگفتم وقتی خونه نبودن میرفت حموم و گوشیش هم میبرد با خودش و دیر هم میومد بیرون و من میفهمیدم که جق زده تو حموم ولی نمیتونستم چیزی بهش بگم چون ازش خجالت میکشیدم،
از وقتی این داستانا رو میخوندم نگاهم به برادرم عوض شده بود دائما نگاهم به شورتش بود و شاید برادرم هم متوجه زاویه نگاهم شده بود اما از اون جالب تر وقتایی ک تنها بودیم خونه اون هم دائم نگاهش ب من بود مخصوصا وقتایی ک تو آشپزخونه مشغول داغ کردن ناهار بودم منو دید میزد منم زیر چشمی حواسم بود،
مدتها گذشت و ما هیچ حرکتی بینمون انجام نشد جز همون نگاه کردنا که کمرنگ تر هم شده بود از سوی برادرم و دیگ کمتر منو نگاه میکرد کم کم داشتم ناامید میشدم و این مدت هم تقریبا یک سالی گذشت و حالا بجای یک چنل سکسی چندتا داشتم و تمام داستان هارو دنبال میکردم و روز به روز شهوتی تر میشدم ،
دائم دنبال ساخت سناریو بودم تا بهش بگم من چی میخوام که بالاخره فهمیدم،
من و برادرم اتاقامون جدا از هم هستش و همینطور که گفتم کلاس همچنان مجازی بود و برادرمم مجازی کلاس های دانشگاهش رو می رفت، اوایل سال تحصیلم بود بارون های پاییزی شروع شد و هوا بسیار بد بارندگی بود شب موقع خواب بود که صدای آسمون در اومد، همون رعد و برق منظورمه و من از رعد و برق میترسم اون اوایل بچگی میرفتم پیش مادر و پدرم میخوابیدم ولی بعدا فهمیدم مزاحمشون میشم،
خلاصه ک رعد و برق ب | 1 542 |
| 11 | sticker.webp | 1 869 |
| 12 | بکار زنگ زد و قول فردا رو داد دیگه همه چیز تموم شده دیدم.
اون شب رفتم حموم و خودمو تمیز کردم، صبح هم بیدار شدم یه ست سکسی پوشیدم، چند تا لوازم آرایشی هم گذاشتم تو کیفم راه افتادم سمت شرکت.
ادامه رو در داستان بعدی براتون می زارم.
ادامه دارد...
نوشته:
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity | 1 880 |
| 13 | نسرین و رییس
#خیانت #رئیس #منشی
سلام. نسرین هستم، سی ساله، شش سال که ازدواج کردم و یدونه پسر دارم. زندگی خوبی هم با شوهرم داشتم، داستان من اما از یک مهمونی شروع شد. یک شب خونه یکی از دوست های شوهرم دعوت بودیم که تو این مهمونی غیر از ما چند تا خانواده دیگه هم بودن که باهاشون از قبل آشنایی نداشتیم و از دوست های میزبان بودن. میزبان هم دوست صمیمی و بچه محل قدیمی شوهرم بود. این دوست شوهرم که اسمش ناصر بود تو یه شرکت جز مدیرها بود و اون شب صاحب شرکت هم تو دعوتی ها بود. شوهرم هم از قبل با دوستش صحبت کرده بود تا اگه میتونه منو تو شرکتشون استخدام کنه و اون شب بعد از کمی حرف زدن با من و مشورت با صاحب شرکت قرار شد مدارکم رو ببرم براشون.
چند روز بعد شوهرم مدارکم رو داد به ناصر و هفته بعدش رفتم دفتر شرکت و بعد مصاحبه و معرفی خودم قرار شد به عنوان رییس دفتر مشغول به کارشم. مدتی بود که کارم رو شروع کرده بودم و چون قبل تولد پسرم هم سابقه کار داشتم از کارم راضی بودن. یه چند ماهی از کارم میگذشت که بخاطر مسائلی مشکل مالی اومد سراغمون. شوهرم با ناصر صحبت کرده بود اگه میشه یه وامی به من بدن اما ناصر همه چیز رو سپرده بود به مدیر شرکت و به شوهرم گفته بود که من از مدیر بخوام. بعد از کلی کلنجار با خودم و شوهرم، چون بدهی شوهرم زیاد بود و پول نزول کرده بود، هر لحظه ممکن بود طلبکار شوهرم رو بندازه زندان، واسه همین تصمیم گرفتم که به مدیر شرکت بگم و ازش کمک بخوام. آخر وقت کاری رفتم اتاق آقای ابراهیمی و موضوع رو باهاش در میان گذاشتم، اما با درخواستی مخالفت کرد و بهم گفت هم وضعیت شرکت خوب نیست هم شرکت تا حالا به نیروها چنین وامی نداده.
حالم گرفته شد و چند روزی تو مود ناراحتی بود تا اینکه یه روز که همه رفته بودن و منم منتظر بودن ابراهیمی بره تا در قفل کنم خودم هم برم، ابراهیمی ازم خواست برم تو اتاقش.
ابراهیمی: مشکل مالی تون حل شد؟
من: نه، متاسفانه هنوز پولی که میخواهیم جور نشده.
+مشکلتون چی هست؟
-والا شوهرم یه پولی از کسی گرفت تا خونه خریدیم اما نتونستیم پول جور کنیم، الآنم واسه بدهی سفته ها و چک شوهرم رو گذاشتن اجرا.
+ببین نسرین جان، من میتونم پول بهت بدم اما نباید کسی بفهمه، چون ممکن هم بقیه کارمندها سوءاستفاده کنند هم اینکه چون تازه اومده و خب به خاطر قیافه خوشگلی هم که داری فکرهای دیگه ای بکنن.
تا حالا منو به اسم کوچک صدا نزده بود و بخاطر صحبت هاش سرم رو انداخته بودم پایین.
+بعدش من این پول از حساب خودم برات واریز میکنم ولی اگه این پول بهت بدم در ازاش چی بهم میدی؟؟
-میتونم از شوهرم چک بگیرم؟
+چک شوهرت اگه میخواست پاس شه که این مشکل براش پیش نمیومد؟
-خب خودتون چی میگید؟ هر چی بگید انجام میدیم، حتی سند خونمون هم حاضریم امانت بدیم تا پول برگردونیم؟
+آخه سند خونه رو میخوام چیکار کنم؟
-خب چیکار کنیم؟
+خودتو امانت بذار، تا وقتی پول بهم برگردونی، تو امانت دست من میمونی؟
-من؟ آخه چطور؟ متوجه نمیشم؟
+از وقتی دیدمت محو زیبایی و اون چشای آبیت شدم، فقط کافیه با من باشی تا هرچی بخوای بهت بدم، مطمئن باش کسی نمیفهمه.
از شنیدن پیشنهادش غافلگیر شده بودم و عصبانی. همون لحظه از جام بلند شدم و حتی نگاشم نکردم و از اتاق اومدم بیرون. قبل از اینکه از در بیام بیرون بهم گفت که منتظر جوابم میمونه. چند دقیقه بعد هم از اتاقش اومد بیرون و از شرکت رفت. منم در قفل کردم و حرکت کردم سمت خونه مادر شوهرم دنبال پسرم. حسابی داغون بودم اما نمیتونستم به شوهرم بگم، دیگه تحمل این فشار رو نداشت و به پول کار هم نیاز داشتیم. خونه ای هم که خریده بودیم قسط هاش زیاد بود و طلا و ماشین رو هم بخاطرش فروخته بودیم و چیزی برای فروش نداشتیم. دویست تومن هم نزول کرده بودیم که همین داشت بدبختمون میکرد. طلبکار نامرد هم داشت آبرومون رو میبرد. بعد چند روز فکر کردم تصمیمم رو گرفتم.
-سلام
+سلام، جانم؟ چیزی شده؟
همانطور که سرپا کنار میزش واستاده بودم،
-کی پول بهم میدی؟
+پس تصمیمت گرفتی؟ قول میدم پشیمون نمیشی و هیچکس هم بویی از این قضیه نمیبره.
-میترسم آبروم بره، همه چیز رو از دست بدم.
+نترس، هیچ اتفاقی نمیفته، خودم میدونم چطوری درستش کنم، پولم تا فردا تو حسابت هستش فقط قبلش باید حرفت ثابت کنی.
-چطور؟
+فردا بعد اینکه اومدی شرکت، یه برگه ماموریت مینوسی میدی اداری، من باهاشون هماهنگ میکنم، بعدش میری به آدرسی که فردا بهت میگم.
-باشه
+فقط خوشگل که هستی ولی بیشتر به خودت برس.
یه لبخند تلخی زدم و از اتاقش اومدم بیرون. اون شب رفتم خونه و به شوهرم گفتم با وام موافقت کرده و قراره هر ماه نصف حقوقم رو برداره. از خوشحالی شوهرم خوشحال بودم اما تو دلم غم بود، خودم رو فروخته بودم و این برام سخت بود. چند باری خواستم بزنم زیر همه چیز اما وقتی دیدم شوهرم به طل | 1 821 |
| 14 | sticker.webp | 1 925 |
| 15 | یکشید که صورتم سرخ شده بود و کیرم داشت شق میشد
وقتی صورتم سرخ دید انگار دلش برام سوخت و من بلند گزاشت روی پاهاش و گفت عشق من سرخ شده و سرمو گزاشت لای ممه هاش منم بهش گفتم آره مامانی صورتم سرخ شده که بلند شد و نگاهی بهم گفت و گفت آفرین پسرم از این حرفت خوشم اومد و شلوارم رو در آوردم اما شرت پام بود گفت بخواب منم خوابیدم با پاش کیرمو میمالید بعدش که شق شد شرتمو در آورد گفت چه کیر کوشولویی داری من چیزی نگفتم که یهو منو بلند کرد انداخت روی مبل و خودشو انداخت روم و من کامل زیر سارا جونم محو شده بودم که ازم لب گرفت و زبونشو داخل دهانم میچرخوند و کیرمو داخل دستش فشار میدار منم به ممه هاش دست میزدم که خیلی حشری شد و یهو از روم پا شد و کامل لخت شد و دوباره خودشو انداخت روم و سرم رو گزاشت لای ممه های سایز۷۵ و بعد گفت ممه هام رو بخور و نوکش میک بزن انگار که من مادرتم و داری ازم شیر میخورم منم انگار برده اون شدم انجام میدادم و لای ممه هاش هم لیس میزدم که بلند شد روی شکمم نشست و به دهانم نزدیک شد که گفت کسم رو میک بزن و بخور منم کص تپلش رو خوردم و چه حالی میداد و بعدش هم به من گفت سرپا وایسا منم وایسادم و خودش زانو زد و کیرمو خورد و مبگیگوفت چه کیر کوچیکی داری کیرم حدود۱۵ سانت بود و بعد از روی شکم خوابید منم لای کونش رو با تف خیس میکردم و میلیسیدم و بعد آروم آروم کیرم میکردم تو کونش اولش یکمی صدا داد اما بعدش چیزی نگفت و پشت سر هم تلمبه زدم تا آبم ریخت تو کونش و بعد باهم رفتیم حمام و من دوباره بغلش میکردم و مثل یک ارباب باهاش رفتار میکردم بعد حمام دیدیدم ساعت۵ صبح هست اما چون دو روزش پنج شنبه وجمعه بود تعطیل بودیم و اون شب و بقیه شب های لخت بودیم و منم داخل بغل گرم و نرم سارا جون میخوابیدم تا اینکه خانوادم اومدن
بعدش منو سارا چت میکردیم و عکس لختی برای همدیگه میفرستادیم
الان سارا ازدواج کرده و هر وقت که وقتش پیش بیاد همو میمالیم
امیدوار از این خاطره ای که گفت لذت برده باشی
نوشته: آرمین
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity | 1 982 |
| 16 | من و دختر خالم تنهایی
#دختر_خاله
سلام من رامین هستم و الان 22 سالمه
این داستان نیست و خاطره هست و واقعی هست باور کردنشون به عهده خودتونه
این خاطره برمیگرده به ۵ سال پیش
من فقط یک خاله دارم که یک دختر داره اسم دختر خالم سارا هست و ۲۱ سالشه (پنج سال پیش)
هم من و هم اون تک فرزند هستیم
۵ سال پیش یکی از فامیل ما یک عروسی داشتن و خانواده من همراه با خالم قرار بود برن و راه دوری هم بود اما من چون مدرسه داشتم نمیتونستم و دختر خالم هم زیاد اهل اینور اونور نیست خالم گفت این یک هفته آرمین بیاد پیش سارا بمونه اما چون مدرسه فاصله زیادی به خونه ما نداشت سارا اومد خونه ما وقتی اومد یه ساک آورده بود که لباساش با خودش آورده بود و قرار بود خانوادمون همون شب راه بیوفتن بعدش سارا رفت لباس راحتی پوشید یک تیشرت گشاد با یک شلوار نسبتاً تنگ وقتی دستش میبرد بالا از زیر بغلش مشخص بود که زیر بغلش مو داره
من قدم ۱۶۳ و وزنم ۵۸ بود و اون ۱۷۸ قدش بود و وزنش ۷۹ بود ولی چاق نبود فقط یکم توپر بود بود قدش هم ارثی بود و قدش به پدرش رفته بود
ساعت ۱۰ خاموشی زد که بخوابیم،کنار هم روی زمین خوابیده بودیم اما من خوابم نمیبرد بهم گفت آرمین جون چرا نمیخوابی فردا صبح قراره بری مدرسه گفتم خوابم نمیاد بلند شد چراغ ها رو روشن کرد گفت یه بازی بکنیم که خوابت بگیره منم رفت منچ آوردم بازی کردیم که خوابمون گرفت رفتیم دراز کشیدیم صبح صدام زد آرمین پاشو صبحانه درست کردم بخور که ببرمت مدرسه منم پا شدم صبحونه خوردم منو برد مدرسه و تاکسی گرفت و رفت باشگاه بعد که خواست بیاد دنبالم من با یکی از دانش آموزان مدرسه دعوا کردم و اونم منو کتک زد و گریه میکردم که سارا اومد منو دید دارم گریه میکنم گفت چی شده بهش گفتم دعوا کردم گفت کدومه منم بهش گفتم رفت زد تو گوش اون طرف و گوشش رو گرفت و گفت دیگه نبینم کاری با آرمین داشته باشی اونم چیزی نگفت و سارا اومد که باهم بریم
اونجا بود که داستان ما شروع شد بهش گفتم چه زوری داشتی فکر کنم دید که ازش بلند تری هم ترسید یه لبخند ریزی کرد و به راهمون ادامه دادیم یه لحظه حس کردم انگار که مامانمه منو برد مدرسه و آورد و بخاطر من یک نفرو زد و اونم دستشو دور گردنم انداخته بود بعد که رفتیم خونه گفت ناهار هرچی میخوری بگو تا سفارش بدم برات بعد برای هردومون یک پرس زرشک پلو سفارش داد زنگ رو که زدن سارا رفت درو باز کنه ناخودآگاه چشمم خورد به چاک باسنش انگار قد تو دلم آب شد یک باسن خوش فرم و خیلی خوشگلی بود بعد گفت من میخوام برم حمام گفتم برو تا بعدش منم بیام بعد اینکه گفتم رفت حمام وقتی من رفتم لباس های ورزشیش که یکمی عرق کرده بود رو دیدم کنجکاو بوشون شده بودم و انگار یه حسی به سارا دارم اول جورابه سارا رو بو کردم یه بوی تیزی داشت که من لذت بردم بعد شلوارش طرف کصش رو بو کردم و بعد پیراهن و سوتینش رو بو کردم و کیرم داشت شق میشد سوتینش بزرگ بود مشخص بود سینه های بزرگی داره منم بعد حموم کردم و بعد در اومدم دختر خالم گفت بیا ناهار بخوریم دیدمش که موهای بلند و بورشو انداخته بود جلو و یک نیم تنه که نافش پیدا بود و مشخص بود سینه بزرگی داره و یک شلواری که تا زانوش بود و چسبیده بود به بدنش رو پوشیده بود منم محو سینه اش شده بودم که سارا فهمید و گفت آقا پسر کجا رو نگا میکنی و غذات رو بخور و من بعدش خوابیدم بعدش نزدیک ساعت ۳ ظهر بود از خواب بیدار شدم که دیدم سرش داخل موبایله آروم که رفتم بالای سرش تا داره پورن میبینه یهو وجود منو حس کرد و سریع موبایل رو خاموش کرد و گفت عه آرمین جون تو از خواب بیدار شدی؟ منم مات و مبهوت گفتم آره
بعد ساعت ۹ شب بود داشتم درس میخوندم بعد از اینکه تمام کردم دیدم داخل پذیرایی رو به شکم خوابیده منم رفتم طرفش وقتی اون قد بلندش و کون تپل و خوش فرمش دیدم تپش قلبم رفت بالا
چند صداش زدم سارا جون اما چیزی نگفت آروم دستم رو روی رون هاش کشیدم طوری که بیدار نشه بعد روی یک طرف کونش بعدش صداش اومد که چرا اینقدر آروم دست میکشی منم خشکم زده بود گفتم تورو خدا به کسی چیزی نگو گفت که نگران نباش
گفت چی شد که به این فکر رسیدی؟
گفتم از وقتی اون پسره رو کتک زدی تحریک شدم و داخل حمام لباس هات و سوتین و شورتت رو بو میکنم
بلند شد و بدون اراده خودم دستم رو گرفت و بلند کرد گفتم چه زوری داره حتما الان عصبی شده و منم کتک میزنه من تا گردن اون بودم و قد بلندی داشت گفت منم خوشم میاد
منم خیلی ذوق کرده کرده بودم که گفت وقت خوابه فردا شب میگم که چیکار کنیم من از ذوق خوابم نگرفت و بعد گذشت تا فردا ساعت ۶ عصر گفت جوجو کوچولو دیشب کجا بودیم و گفت بیا پاهام رو بلیس و بو کن اگه خوشت میاد منم براش لیسیدم و بو میکردم و انگشت شصتش می کردم داخل دهانم و اون پاش هم همینطوری گفت بخواب روی زمین منم خوابیدم بعد باهاش رو روی صورتم م | 2 012 |
| 17 | sticker.webp | 2 403 |
| 18 | فت.
سرم اوردم بالا و حواسم به اطراف بود و انگشتم را گزاشتم لا چاک کصش و بالا پایین میکشیدم و وسطش چوچولش را چرخشی میمالیدم و با اون دستم صورت و لب هاش را نوازش میکردم. هردفعه یه اه کوچک می کشید که من سریع دستم را جلوی دهنش میزاشتم.
یه سه دقیقه ای براش خوب مالیدم که یهو انگشت دستم را گاز گرفت و پاهاش را به هم محکم چسبوند و از دل زدن های رو کصش فهمیدم که ارضا شد.
یکم دیگه رو پاهام خوابید چندتا بوس به هم دیگه دادیم و از رو پام پاشد نشست سرجاش و مانتوش را درست کرد.
تو فکر بودم لاشی ارضا شد و بیخیال ما شد و تو ذهنم داشتم بهش فحش میدادم که بلند شد ایستاد و یه نگاه به دور و بر کرد و نشست و دستش را از رو شلوار گذاشت رو کیرم و شروع کرد مالیدن.بعدش سرش را آورد پایین و اومد کمربندم را باز کنه که خودم کمکش کردم و کیرم را از بالا شرتم کشید بیرون. یه جوووون اروم گفت لباش را گذاشت رو کیرم و شروع کرد بوس کردن سرش و لیس زدن و میمالیدش به صورت و دماغ و … .
قشنگ معلوم بود کیر اولی نیست که داره میخوره چون تو یه حرکت کل کیرم را کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن وچه ساک تمیز و عالی میزد با این سنش.
همونجا پیش خودم گفتم خوش به حال دوست پسر و شوهر آینده ات.
یه ۵ دقیقه ای برام میخورد و میمالید البته خیلی اروم و بی صدا که صداش صندلی جلو را خبردار نکنه و من هم تو اوج لذت داشتم موهاش را نوازش میکردم.
دیگه داشتم ارضا میشدم ولی دلم نمیخواست آبم را دهنش بریزم شاید بدش بیاد برا همین تا اومدم ارضا بشم سرش را آوردم بالا و همه آبم را ریختم تو شورت خودم.
سریع شلوارم را کشیدم بالا و خودمون را جمع و جور کردیم.
یه چندتا بوسه از لب و لپ هاش گرفتم و هر دو میدونستیم که یه دختر ۱۹ ساله و یه مرد متاهل ۴۰ ساله به درد هم نمیخوریم پس این رابطه بدون هیچ مکالمه ای رو صندلی هامون تموم شد و من با یه حس عجیب عذاب وجدان و خوشحالی از اتوبوس پیاده شدم به سمت خونه حرکت کردم…
نوشته: عماد
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity | 2 470 |
| 19 | فنچی در اتوبوس
#ساک_زدن #س.ک.س_در_اتوبوس
با هزار بدبختی تونستم از بازار سیاه یه بلیط برا برگشت به شهرمون ساعت ۵ پیدا کنم. به دلیل زیاد بودن دانشجوها ترافیک مسافر عصرهای چهارشنبه خیلی زیاد بود و منی که برای کار میومدم به اون شهر همیشه برای برگشتم به مشکل میخوردم.
بلیطم را از یه خانم دانشجو خریده بودم و ردیف اخر رو یکی از صندلی های دوتایی باید میشستم.
کیف ام را بالای اتوبوس جا دادم و نشستم کنار پنجره و داشتم به نم بارون پاییزه بیرون نگاه میکردم که با صدایی نحیف و بچه گانه به خودم اومدم که گفت آقا میشه من کنار پنجره بشینم.
منم سریع پاشدم و گفتم بفرمایید.
تشکر کرد و با کوله اش رفت نشست کنار پنجره.
یه دختره حدود ۱۹ ساله دانشجو با ۱۶۰ قد و لاغر اندام بود. چهره معصوم و نمکی داشت با یه ارایش خیلی ساده.
در کل به عنوان یک فنچ زیبا به دل هر پسری می نشست.
من یک هفته ای بودم که دور از خانواده و زنم بودم و شوق اینا داشتم که امشب یه سکس توپ با زنم داشته باشم و باید ۴ ساعت دیگه صبر میکردم تا میرسیدم شهرمون.
اتوبوس حرکت کرد و بیشتر اتوبوس دانشجو بودند
و همه گوشی به دست به جز صندلی تکی کناری ما که یه مرد مسن و خسته ای بود که همون اول انگار بهش بیهوشی زده باشند به خواب عمیق فرو رفت.
منم هندزفری تو گوشم بود و داشتم پادکست گوش میدادم که بعد از یک ساعتی خوابم برد ولی تا قبلش حواسم به دختر کناریم بود که داشت تو اینستا چرخ میزد.
تو خواب و رویا بودم که یهو با صدای بوق یه تریلی از خواب پریدم و دیدم که همه جا تاریک تاریکه و فقط یه نوار نور قرمز بالای اتوبوس روشنه.
به خودم که اومدم دیدم یه چیز رو شونه راستمه و وقتی دقت کردم دیدم که دختر کناریم سرش را گذاشته رو شونه من و خوابیده و مقنعه اش را هم کاملا در آورده بود.
اولش پیش خودم گفتم خب گناه داره و خوابش اومده و گردنش کج شده رو شونم و منی که خیلی آدم وفاداری خودم را میدونستم در ابتدا از ورود افکار شیطانی به مغزم جلوگیری میکردم.
یک لحظه سرم را چرخوندم سمتش و یه بوش خوش و شهوتناکی را از تو موهاش حس کردم و همین کافی بود تا عقل از سرم بپره و کاملا شق کنم.
دیگه تمام افکارم بوی شهوت می داد و عقل و منطقم دیگه تعطیل شده بود.
سرم را بردم نزدیک موهای خرماییش و دماغم را کامل جسبونده بودم و نفس های عمیق و داغ میکشیدم.
بعدش لبم را هم چسبونده بودم به سرش و همینطور بوس های ریز پشت سر هم میکردم و همچنان نفس های عمیقم را میکشیدم که بوی شهوت و شامپو و عرق باهم دیگه بی نظیر شده بود.
تو حس خودم بودم که یهو دختره یه تکونی خورد و خودش را صمیمی و راحت تر به بازوهام چسبوند و پای راست را انداخت روی پای چپش و همین کار باعث شد تا منی که حس فوت فتیش دارم با دیدم مچ پاهای سفید و خوش تراشش که تو کتونی و جوراب مشکیش مثل جواهر میدرخشید دیوونه تر بشم.
خیلی دلم میخواست کفش و جورابش را در میورد تا میتونستم پاهای این فنچ خوشگل را تماشا کنم و لذت ببرم و بتونم به اون هم لذت بدم چون داشت پاهاش را مثل دُم برام تکون میداد و این خودش چراغ سبزی بود تا من دست چپم را بیارم سمت صورتش و گونه هاش را نوازش کنم و دست توی موهاش بکشم.
فنچ کوچک من هم دیگه داغ شده بود و صورتش را به بازوهام میمالید و بوسه های کوچکی بهشون میکرد.
یه چند دقیقه ای تو همین حس و حال بودیم که یهو رو صندلیش دراز کشید و سرش را گذاشت رو پاهای من و الان کاملا فیس تو فیس بودیم و داشتم از صورت معصوم و نازش و لبخند ملیحی که نشانه رضایت داشت لذت میبردم.
یکم چشم تو چشم بودیم تا دوباره دستم را گذاشتم رو سر و صورتش و موهاش را نوازش میکردم.
فنچ فکر کنم از من داغ تر شده بود و شروع کرد لبش را با دندون گاز گرفتن و کشیدن زبونش دور لباش و من فهمیدم که الان وقتشه لب های کوچولوش را بچشم و سرم را بردم پایین و شروع به لب گرفتن خیلی اروم و بی صدا کردیم. خیلی خوب باهام همکاری میکرد و معلوم بود اون هم مثل من داره نهایت لذت را از لب هام میبره.
همینطور که داشتم لب هاش را میخوردم دستم را گذاشتم رو سینه هاش که تو این حالت خوابیده از سینه های خودم هم کوچکتر بود و شروع کردم مالیدن شون و خودش منتظر این کار بود که یه گاز کوچک از لب هام گرفت و بعد شروع کرد دکمه های مانتوش را باز کردن و من به راحتی دستم را از زیر تیشرتش به سینه هاش رسوندم چون سوتین نبسته بود و حسابی سینه های نرمش را براش مالیدم و با نوکشون بازی میکردم و از حرکاتش تو لب گرفتن
معلوم بود داره خیلی کیف میکنه.
یکم که سینه هاش را مالیدم خودش دستم را گرفت از تی شرتش کشید بیرون و گزاشت روی کصش و با دست بهم فهموند که دستم را بکنم تو شرتش و من از خدا خواسته دستم را به بهشتش رسوندم.
وای که چقدر کصش داغ و خیس بود . اینقدر خیس بود که اگه یکم تند میمالیدم قطعا صدای شلپ شلپش تا دوتا صندلی جلوتر هم میر | 2 294 |
| 20 | sticker.webp | 2 368 |
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
