جبههٔ آنارشیستی | Anarchist Front
前往频道在 Telegram
جبهه آنارشیستی ( ایران و افغانستان) Contact us anarchistfront@riseup.net @AnarchistFront1 link.kompektiva.org/@anarchistfront https://anarchistfront.noblogs.org https://t.me/anegofromworldgap
显示更多888
订阅者
-124 小时
+77 天
+1630 天
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+3
在0个频道中
八月 '26
+53
在4个频道中
Get PRO
七月 '26
+21
在2个频道中
Get PRO
六月 '26
+33
在0个频道中
Get PRO
五月 '26
+40
在6个频道中
Get PRO
四月 '26
+32
在5个频道中
Get PRO
三月 '26
+90
在10个频道中
Get PRO
二月 '26
+78
在2个频道中
Get PRO
一月 '26
+204
在10个频道中
Get PRO
十二月 '25
+107
在6个频道中
Get PRO
十一月 '25
+52
在5个频道中
Get PRO
十月 '25
+43
在8个频道中
Get PRO
九月 '25
+56
在5个频道中
Get PRO
八月 '25
+53
在8个频道中
Get PRO
七月 '25
+56
在3个频道中
Get PRO
六月 '25
+230
在8个频道中
Get PRO
五月 '250
在1个频道中
Get PRO
四月 '25
+57
在2个频道中
Get PRO
三月 '250
在0个频道中
Get PRO
二月 '250
在0个频道中
Get PRO
一月 '250
在1个频道中
Get PRO
十二月 '240
在2个频道中
Get PRO
十一月 '24
+4
在2个频道中
Get PRO
十月 '240
在1个频道中
Get PRO
九月 '24
+1
在0个频道中
Get PRO
八月 '240
在0个频道中
Get PRO
七月 '240
在1个频道中
Get PRO
六月 '24
+8
在0个频道中
Get PRO
五月 '240
在1个频道中
Get PRO
四月 '24
+4
在2个频道中
Get PRO
三月 '240
在0个频道中
Get PRO
二月 '240
在2个频道中
Get PRO
一月 '24
+59
在2个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 03 九月 | +1 | |||
| 02 九月 | +1 | |||
| 01 九月 | +1 |
频道帖子
| 2 | #شورشگری
دلار مرز ۲۲۰ هزار تومان را پشت سر گذاشت.
ارزش ریال به کم ترین میزان تاریخی خودش رسیده است. | 27 |
| 3 | agar_az_khab_barayad_bimar_اگر_از.mp3 | 43 |
| 4 | وقتی درد و رنج از حد میگذرد و فجایع بارها تکرار میشود، واکنشها رفته رفته کمتر میشود و به تدریج همهچیز عادی به نظر میرسد.
اخبار اعدام و شکنجه ها که هر روز فجیع تر و بیشتر می شود، آمار اختلاس و فساد سیستمی، افزایش آمار خودکشی و ترک تحصیل ، مرگ کارگران به دلیل نبود ایمنی کافی و....
فجایعی که آن قدر تکرار شده که دیگر برای خیلی از افراد جامعه عادی است و ...
این وضعیت تصادفی نیست؛ محصول سازوکارهای روانی و اجتماعی مشخصی است.
• واکنش نشان ندادن یا بیحس شدن در برابر رنجها و فجایع مکرر، یک سازوکار دفاعی روانی است که در روانشناسی با اصطلاحات مختلفی تبیین میشود. وقتی ذهن در معرض حجم زیادی از تروما قرار میگیرد، برای بقا و جلوگیری از فروپاشی روانی، احساسات خود را خاموش میکند.*
•
تلاش می کنم ضمن آسیب شناسی ، راهکارهایی ارائه کنیم، البته هنوز این پژوهش کامل نشده و از زوایای گوناگون باید به آن پرداخت،اما با توجه به اینکه محکوم به تحمل پنج سال حبس شده ام_ موقتا همین مقدار را برای یاران دادخواه به اشتراک می گذارم.
#سهیل_عربی | 39 |
| 5 | همان کافی بود تا معلم هایم فکر کنند که برای دیگر همکلاسی هایم مثال زدنی هستم و لابد آینده روشنی دارم.
به خاطر دارم که گاهی برای توضیح درسی و مطلبی کلاس به کلاس، همراه استادی می رفتم و نقش دستیار و دانش آموز ممتاز را بازی میکردم.نقشی که گاهی تناسبی با نمراتم و تلاشگری ام و حتی تصور همکلاسی هایم نداشت.من واقعا دانش آموز خوبی نبودم.تنها آموخته بودم که چگونه مثل یک نخبه به نظر برسم و تنها بر بعضی از مباحث تسلط داشتم.
سال کنکور مدرسه ما را در دو طبقه از هم تفکیک کردند آن هایی که پول کلاس کنکور را داده بودند طبقه بالا و باقی پایین درس می خواندند.
آینده آن هایی که بالا درس می خواندند مهم بود و لاغیر
و همکلاسی هایشان نباید با رفت و آمد بی جا تمرکز حواس آن ها را برهم میزدند.
شگفتا آن که در اصل، بخش عمده این تقسیم بندی سوری بود.
چرا که سال کنکور ما مصادف با کرونا شد و نیمی از سال در تعطیلی گذشت.
سپس سال بعد، ما همگی در رشته هایی در دانشگاه های مختلف پذیرفته شدیم.
من با شرایطی ویژه به دانشگاه رفتم و بعدتر بارها با تذکر و تعهد و در نهایت بازداشت و اخراج و عفو و تعلیق مواجه شدم.
مجموعه اتفاقاتی که ته مانده امید من برای دانش آموز و دانشجوی کوشایی بودن را ضایع کردند.
من به المپیاد دانشجویی و نوشتن مقاله ای تازه نرسیدم.عوض اش عمده زمان و انرژی ام را در جواب پس دادن های مکرر و بازجویی و شبه بازجویی گذراندم.و در فقر و با بیگاری و مشاغلی با مزد پایین دست و پا زدم.و هنوز روزهایم را عمدتا نیمه گرسنه میگذرانم.
حراست دانشگاه و بازجویان فلان اداره بار ها به من میگفتند:که خیال کرده ای گوه خاصی هستی که اغتشاش میکنی؟ تو هیچی نیستی و به خیال خودت نخبه ای؟
من حتم داشتم و دارم که فقط ادم معمولی هستم و به عنوان یک انسان معمولی برای آزادی و توانمند بودن خودم ایستادگی میکنم.
با این حال تناقض در این جاست که سیستمی که نیروی بسیاری را صرف ساختن برچسب نخبگی میکند و افراد را بر اساس دسترسی های مالی و اقتصادی به این جرگه راه می دهد، در نهایت تلاش خواهد کرد که این برچسب را باز پس گیرد تا کسی در موضع فراتر از خودش نایستد.
معمولی بودن و اعتراض کردن و جنگیدن گناهانی نابخشودنی اند.
و معمولی نبودن و کسی بودن یا نخبه بودن یا بر عقیده ای ماندن حتی گناهانی بالاتر از آن ها اند.
حالا من چه هستم؟
گمان میکنم آدمی آزرده و تحقیر شده هستم.آدمی ام که عمیقا احساس بی کفایتی میکند.انسانی که عمدتا بابت چیزهایی که هست و آن چیزهایی که نمی تواند باشد احساس شرمندگی دارد.
موجودی خسته و فرسوده ام.شخصی ام که دیگر نمی تواند فقط درس خوان باشد و از پس هزینه های نخبه ماندن بر نمی آید.
آدمی که معمولی است و از پس هزینه های زنده ماندن بر نمی آید.
آدمی ام که دستگاه اطلاعاتی و قضایی کشورش با میلیارد ها تومان بودجه تصمیم گرفته اند به او و نود میلیون انسان دیگر ثابت کنند که آن ها موجوداتی بی ارزش و حقیر اند.
اما من نمی خواهم که آشغال باشم.
حتی اگر مضحک باشد می خواهم یک معمولی ارزشمند شمرده شوم.
یک فرد معمولی که در عین معمولی بودن اش توانمند و محترم است و می تواند زندگی کند.
چیزی که می خواهم باز پس بگیرم این نیست که دارای ویژگی های خاصی باشم تا زندگی کنم.
دلم می خواهد بدون ثروتمند بودن،باهوش بودن و دیگر اشکال نخبگی،لایق و مستحق زندگی کردن به حساب بیایم.
این تصویری است که دلم می خواهد از خودم باور کنم و او را بسازم.
من آدمی معمولی و مستحق زندگی کردن هستم.
یکی بدون اون یکی | 59 |
| 6 | نخبه ای که دیگر من نیستم!
به بهانه کنکور و حال و هوایش
چند روز پیش آزمون سراسری کنکور برگزار شد.
آزمونی که برخی از شرکت کنندگان اش در خیزش دی ماه و جنگ کشته شده بودند و ده ها نفر دیگر در زندان یا با حکم قضایی در این ازمون حاضر شدند.
کنکور در وضعیت کاهش خوابگاه از طرف دانشگاه تهران و حذف خوابگاه از طرف بسیاری از دانشگاه های دولتی مانند دانشگاه گلستان و شهید بهشتی برگزار شد.
دانشگاه های غیرانتفاعی و خوابگاه های خودگران نیز برای سال تحصیلی جدید تا هشتاد درصد افزایش اجاره بها را اعلام کرده اند.
شهریه دانشگاه آزاد نیز امسال با افزایش هفتاد درصدی مواجه شده است.
درس خواندن و تحرک اجتماعی از این طریق نسبت به قبل دشوار تر شده است.
و درس خوان ماندن، حتی از آن هم سخت تر است!
مزیتی منحصر به افراد متمول و توانمند جامعه.
در این ارتباط،
این ماجرای من است:
من هرگز به عقیده خودم نخبه نبوده ام.اما گاهی دیگران تصور میکردند که احتمالا ربطی به نخبه بودن دارم.
از برگزیدگان مرحله اول و دوم آزمون های شناسایی تیزهوشان در مقطع دبستان هستم.
سال هشتاد و نه اسم ما را در روزنامه چاپ کردند و در همایشی به خانواده مان توضیح دادند که فرزندان شان احتمالا تیزهوش اند و کوشش و حمایت مالی ویژه ای برای شکوفا شدن ما لازم است!
مادر من به شنیدن این سخنرانی نیازی نداشت.
او قبل از آن که کسی من را نخبه بداند؛شخصا لازم می دید که من حتما نخبه باشم!
اولین باری که با کتاب فوق درسی مواجه شدم در هشت سالگی ام بود.
این کتاب دو بخش داشت بخش اول سوالات هوش و بخش دوم اش مطالب درسی پایه های بالاتر بود.
مطالبی که حتما و باید می آموختم و در ذهنم جا میدادم تا نخبه به حساب بیایم.
لازم به توضیح دوباره نیست که من بالاخره آن آزمون ها را قبول شده بودم.
و به کلاسی که مخصوص کودکان تیزهوش بود فرستاده شدم.
در کلاس نو و در نه سالگی همه از من قطع امید کردند.گویا من تنها پخمه کلاس نخبگان بودم.
بنابراین به مدرسه دولتی بازگشتم تا دوباره شاگرد ممتازی بشوم!
در مدرسه دولتی من برنده مسابقات علمی میشدم و بر دیوار مدرسه برای من و هم تیمی هایم پرچم نصب میکردند و صاحب لوح تقدیر های پرشماری ام.
نشانه هایی که باعث میشدند معلم هایم تصور کنند که واقعا تیزهوش هستم.
افتخار اجباری بود که نصیبم شده بود.
افتخاری که تا اندازه ای به توانایی های خودم و شاید تا حد بیش تری به حمایت اقتصادی و علاقه خانواده ام به حفظ تصویر یک کودک تیزهوش از من باز میگشت.
بدون شک بدون داشتن کتاب های درسی لازم و معلم خصوصی ریاضی و تهیه وسایل اولیه آزمایش ها نمی توانستم تیزهوش یا برنده مسابقات باشم.
با همه ی این ها در مقابل آن هایی که در کنارشان رقابت میکردم حتی گاهی دانش آموز محرومی به حساب می آمدم!
چرا که ما نه از مدرسه غیر انتفاعی می آمدیم و نه تیزهوشان.
و همین به این معنا بود که همیشه نصف ماجرا را برای ما تعریف نکرده بودند!
محتوا مورد تدریس در مدارس دولتی تهران با مدارس تیزهوشان و غیرانتفاعی های برتر(مانند مدارس سلام)تفاوت قابل توجهی داشت و از قضا این تفاوت تنها به سطح درسی دانش آموزان خلاصه نمیشد، مدارس سلام از نظر اقتصادی نیز بسیار گران تر از مدارس معمولی بودند و شهریه نهایی مدارس تیزهوشان نیز بیشتر از مدارس دولتی بود.
من در کودکی دریافتم که نخبه بودن تنها متکی بر بهره هوشی و تلاش دانش آموزان نیست و ارتباط مستقیمی با سبک کوشش ورزیدن و شانس آن ها و همچنین وضعیت مالی والدین شان دارد.
در نهایت من در دبیرستان همه را به نوعی ناامید کردم.
فکر میکردم که حتما به دنیا آمده ام که علوم انسانی بخوانم.دنیا و دغدغه هایم از ماراتن های اثبات نخبگی جدا شده بودند و آرزو داشتم که بتوانم برای قصه ی پر غصه خودم و خانه مان چاره ای پیدا کنم!
حتم داشتم که لازم است که نویسنده،روزنامه نگار یا یک جامعه شناس بشوم.حتما باید ناگفتنی ها را می نوشتم و داستان هایی را نقل میکردم.
از بیرون به شکل آدمی از دست رفته و دیوانه دیده میشدم که تصمیم گرفته بود زندگی خودش را به علاوه هزینه ها و تلاش های دستگاه تربیت انسان نخبه و تیزهوش را فنا کند تا به دنبال هوس و خیالی کودکانه برود.
مدتی بعد معلوم شد که در علوم انسانی و ادبیات صاحب علاقه ام و اشتباه نکرده ام.
بار دیگر پایم به المپیاد ادبی کشیده شد.
و فهمیدم که از شعر هم میشود ابزار رقابت و سوال تستی در آورد.
هرگز آن قدر دیگر در درس و تست زدن کوشا نبودم که بتوانم برنده نهایی این المپیاد باشم و تنها تا چند مرحله پیش رفتم. | 52 |
| 7 | ادامه | 45 |
| 8 | 没有文字... | 45 |
| 9 | آشنایی با شخصیت های تاثیرگذار جنبش آنارشیستی قسمت هجدهم | 47 |
| 10 | انقلاب از بالا
شارلاتان های دولت امریکا،
در مورد معترضان در ایران چه می گویند؟
دیشب ترامپ طی سخنرانی ابراز امیدواری کرده است که گرانی و قحطی شدید در ایران باعث شروع مجدد اعتراضات شود.
اعتراضاتی که در معنای جنگ بی سلاح مردم با حکومتی تا دندان مسلح است.و تا به الان هزاران کشته برجای گذاشته است.
در واقع دولت امریکا بر این منطق متمرکز است که یا با فشار گرانی و قحطی رژیم جنایتکار تهران را ساقط کند یا به قیمت خون مردم ساکن ایران به این پیروزی دست یابد.
این در حالی است که ترامپ و لابی حامیان اش،این جنگ را با شعار کمک به مردم تحت کشتار ایران آغاز کرده بودند.
جنگی که نه به سقوط جمهوری اسلامی انجامید و نه به جامعه ایران کمکی کرد. و تنها آورده اش فرسایش بیشتر زیرساخت ها،کشته شدن ده ها نفر و گرانی و قحطی اقتصادی و غذایی بود.
دولت امریکا در کنار جمهوری اسلامی، مسئول قطحی انسان ساخته و جنایت علیه بشریت در ایران است.
مردم ایران سال هاست که برای ساده ترین حقوق شان در حال جنگیدن اند و هزینه بسیاری پرداخته اند.
ما برای شوریدن نیازی به توصیه های ترامپ و رژیم گرسنگی و سرکوب اش نداشته ایم.
ما برای آزادی و حق زندگی کردن مان سال ها در مقابل حکومتی جنگیده ایم که سران اش با آسودگی بر کرسی مجامع غربی می نشستند و با لبخند با دیگر سیاستمداران دست می دادند تا منافع همگان را تامین کنند؛به جز منافع مردمان تحت سرکوب ساکن ایران و مردمان تحت سرکوب در منطقه خاورمیانه را.
ما برای پاسداشت انسان هایی که دیروز در مقابل ستم ایستادند،برای حق زندگی مان در امروز و برای آینده خودمان و کودکان این جغرافیا مبارزه میکنیم.
نه بازیچه و اسباب زبان سیاستمداران غربی هستیم و نه لزوما برای تامین منافع دولت امریکا به میدان و خیابان می رویم.
باور داریم که همان قدر که کشتار مردمان ساکن ایران توسط جمهوری اسلامی جنایت امیز و غیرقابل چشم پوشی است،ملعبه و بازیچه قرار دادن جان انسان ها توسط امریکا در ایران نیز از وضعیت و وزن یکسانی برخوردار است.
و در این مورد با هر دو در ستیزیم.
راوی | 53 |
| 11 | سلطه فقط در خیابان، اداره یا حکومت دیده نمیشود. گاهی در نزدیکترین رابطهها شکل میگیرد؛ جایی که یک نفر خود را صاحب اختیار زندگی دیگری میداند.
«تو دختر منی» نباید به معنای «زندگی تو متعلق به من است» باشد.
وقتی یک زن یا دختر به خاطر انتخاب، رابطه، پوشش یا تصمیمی که دیگران نمیپسندند قربانی خشونت میشود، نباید آن را پشت عباراتی مثل «اختلاف خانوادگی» پنهان کرد. خصوصیکردن خشونت، فقط آن را نامرئیتر میکند.
هانا یک پرونده جدا از جامعه نیست. پشت هر داستان خشونت، ساختاری از ترس، کنترل، سکوت و نابرابری وجود دارد.
هانا ۱۶ ساله بود.
حق داشت نه بگوید.
حق داشت انتخاب کند.
حق داشت زنده بماند.
حق داشت آیندهاش را خودش بسازد.
هیچ پدر، خانواده یا جامعهای مالک زندگی یک انسان نیست. | 55 |
| 12 | سلطه فقط در خیابان، اداره یا حکومت دیده نمیشود. گاهی در نزدیکترین رابطهها شکل میگیرد؛ جایی که یک نفر خود را صاحب اختیار زندگی دیگری میداند.
«تو دختر منی» نباید به معنای «زندگی تو متعلق به من است» باشد.
وقتی یک زن یا دختر به خاطر انتخاب، رابطه، پوشش یا تصمیمی که دیگران نمیپسندند قربانی خشونت میشود، نباید آن را پشت عباراتی مثل «اختلاف خانوادگی» پنهان کرد. خصوصیکردن خشونت، فقط آن را نامرئیتر میکند.
هانا یک پرونده جدا از جامعه نیست. پشت هر داستان خشونت، ساختاری از ترس، کنترل، سکوت و نابرابری وجود دارد.
هانا ۱۶ ساله بود.
حق داشت نه بگوید.
حق داشت انتخاب کند.
حق داشت زنده بماند.
حق داشت آیندهاش را خودش بسازد.
هیچ پدر، خانواده یا جامعهای مالک زندگی یک انسان نیست. | 1 |
| 13 | هانا رکان فقط یک اسم در میان خبرها نبود. دختری ۱۶ ساله بود؛ با یک زندگی، آرزوها و آیندهای که هنوز فرصت ساختهشدن پیدا نکرده بود.
خانه قرار است جایی برای امنیت باشد، اما برای بعضی دختران، خانه نخستین جایی است که در آن کنترل، ترس و خشونت را تجربه میکنند. محرومیت از تحصیل، محدودکردن ارتباطات و گرفتن حق انتخاب، شکلهای مختلف یک چیزند: کنترل زندگی یک انسان به جای خودش.
در بسیاری از قتلهای موسوم به «ناموسی»، زندگی یک زن یا دختر به چیزی به نام آبرو گره زده میشود؛ انگار شأن خانواده مهمتر از جان و آزادی اوست. اما هیچ آبرویی نمیتواند مالک زندگی یک انسان باشد.
در مورد هانا، گزارش شده که در ۷ شهریور ۱۴۰۵، زمانی که خواب بود، با شلیک پدرش کشته شد؛ دختری ۱۶ ساله، در جایی که باید امنترین نقطه زندگیاش میبود. | 59 |
| 14 | ادامه | 74 |
| 15 | 没有文字... | 72 |
| 16 | آشنایی با شخصیت های تاثیرگذار جنبش آنارشیستی قسمت هفدهم | 79 |
| 17 | نتیجهگیری: پایان روژاوا یا آغاز مرحلهای دیگر؟
نباید در برابر واقعیت سیاسی امروز چشم بَست.
اس.دی.اف مُنحل شده است.
ساختار نظامی مستقلِ روژاوا از میان رفته است.
قدرت مرکزی دمشق در حال گُسترش است.
و رهبران سابق اس.دی.اف اکنون در ساختار سیاسی ـ نظامی دولتِ جدید سوریه جای گرفتهاند.
اینها واقعیتهائی هستند که نمیتوان با شُعار «انقلاب ادامه دارد» پنهانشان کرد.
اما از سوی دیگر، نباید شکستِ یک ارتش را با نابودی یک تجربهی اجتماعی یکی دانست.
تاریخ جنبشهای رهائیبخش نشان میدهد که یک ایده زمانی واقعن زنده است که بتواند پس از فروپاشی ساختار سیاسیِ حامل آن نیز به زندگی ادامه دهد.
از این دیدگاه، آیندهی روژاوا شاید دیگر در دمشق، آنکارا، واشنگتن یا حتا در ساختمانهای اداری شمال سوریه تعیین نشود.
ممکن است در کمون، شورا، تعاونی، مدرسه، سازمان زنان و رابطهی روزمرّهی مردم با یکدیگر تعیین شود.
اگر این شبکهها بتوانند مستقل بمانند، روژاوا ممکن است از یک پروژهی سرزمینی به یک تجربهی اجتماعی تبدیل گردد.
اگر نتوانند، آنگاه باید پذیرفت که بخش مهمی از پروژه در ساختار دولتِ جدید حل شده است.
و شاید در همینجا بتوان یکی از مهمترین درسهای روژاوا را یافت:
رَهائی با گرفتن قدرت آغاز میشود، اما فقط زمانی به آزادی نزدیک میشود که قدرت دیگر نتواند از جامعه جدا شود.
روژاوا هنوز پاسخ نهائی این پرسش را به ما نداده است.
شاید حتا خودش نیز نتوانست.
اما ارزشِ تاریخی آن دقیقن در همین است:
روژاوا به ما یک مُدل کامل و بینقص ارائه نکرد؛
یک آزمایش تاریخیِ واقعی پیش روی ما گذاشت.
آزمایشی که نشان داد خودگردانی، فمینیسم، کمونالیسم، چنداتنیکیبودن و مقاومت در برابر دولت ـ ملت میتوانند از سطح نظریّه وارد زندگی واقعی شوند؛ اما همچنین نشان داد که جنگ، قدرت نظامی، ژئوپُلیتیک و وابستگیِ خارجی چگونه میتوانند حتا رادیکالترین پروژههای خودگردانی را در محاصره قرار دهند.
بنابراین شاید امروز زود باشد که از «مرگِ روژاوا» سخن بگوئیم.
دقیقتر آن است که بگوئیم:
روژاوا به پایان یک شکل تاریخی خود رسیده است؛ اما اینکه آیا ایدهی روژاوا نیز خواهد مُرد، هنوز به توانِ مردم برای حفظ و بازآفرینی خودسازمانیابی اجتماعی بستگی دارد.
و این، بیش از هر چیز، پرسشی است که آینده باید به آن پاسخ دهد.
منابع پیشنهادی برای مطالعه
میخائیل باکونین
Statism and Anarchy (1873) — برای نقد دولت، تمرکز قدرت و رابطهی آزادی و سازمان سیاسی.
پیتر کروپوتکین
Mutual Aid: A Factor of Evolution (1902) — برای مفهوم یاری متقابل و ظرفیت تاریخی جوامع برای خودسازمانیابی.
موری بوکچین
آثار مربوط به Social Ecology، Communalism و Libertarian Municipalism — برای فهم رابطهٔ اکولوژی، سلسلهمراتب، کمون و کنفدرالیسم
عبدالله اوجالان
آثار مربوط به Democratic Confederalism — برای فهم تحوّل نظری جنبش کوردی از پروژهی دولت ـ ملت به کنفدرالیسم دموکراتیک.
F. Mazzucotelli
مطالعه دربارهی نسبت «کنفدرالیسم دموکراتیک» و ساختارهای سیاسی روژاوا؛ برای بررسی تاریخی و نظری منشأ این پروژه.
C. Hammy
Lessons From Rojava for the Paradigm of Social Ecology — پژوهشی دربارهی نسبت روژاوا، بوکچین، اِکولوژی اجتماعی و کنفدرالیسم دموکراتیک. | 64 |
| 18 | اگر شوراها بتوانند قدرت واقعی اجتماعی و اقتصادی داشته باشند، آنگاه بخشی از تجربهی خودگردانی باقی مانده است.
۱۳) پرسش نهائی: آیا روژاوا میتواند بدون دولتبودن زنده بماند؟
اینجا شاید مهمترین آزمون آغاز شده باشد.
روژاوا دیگر نمیتواند بر موجودیّت یک ارتشِ مستقل تکیه نماید.
دیگر نمیتواند مانند گذشته بر کُنترل یک قلمرو وسیع بهعنوان پشتوانهی اصلی قدرت خود اِتّکا کند.
دیگر نمیتواند بقای خود را به حمایت نظامی آمریکا گره بزند.
پس چه چیزی باقی میماند؟
جامعه.
و این دقیقن همان نقطهای است که کروپوتکین، باکونین و بوکچین دوباره وارد بحث میشوند.
اگر جامعه واقعن قادر به خودسازمانیابی باشد، میتواند حتا پس از شکستِ ساختار سیاسی بخشی از ظرفیّت خود را حفظ نماید.
اگر نباشد، پروژهای که خود را آلترناتیوی برای دولت میدانست، ممکن است در نهایت درونِ دولت حلّ گردد.
از این منظر، شکستِ اس.دی.اف میتواند بهطور متناقض یک آزمونِ نظری برای خود ایدهی کنفدرالیسم دموکراتیک باشد.
۱۴) سه آیندهی ممکن
آینده را نمیتوان با قطعیت پیشبینی کرد، اما میتوان سه مسیر اصلی را تصوّر نمود.
نخست: ادغام و جذب
ساختارهای سیاسی، قضائی، اقتصادی و نظامیِ سابق در دولت مرکزی حل شوند و شوراها به واحدهای اداری تبدیل شوند.
در این حالت، روژاوا به یک فصلِ تاریخی تبدیل خواهد شد.
دوّم: خودگردانیِ محدود در چارچوب سوریه
دولت مرکزی حاکمیّت رسمی خود را حفظ کند، اما بخشی از حقوق فرهنگی، آموزشی و اداریِ منطقه باقی بماند.
این سناریو میتواند شکلی از مصالحهی سیاسی باشد، اما هنوز باید دید آیا «خودگردانی» در آن واقعن قدرت اجتماعی خواهد داشت یا صرفن اختیاری اداری.
سوّم: دگردیسیِ روژاوا
روژاوا دیگر یک حکومت یا قلمرو نباشد، بلکه شبکهای از روابط اجتماعی باشد:
کمونها، شوراها، تعاونیها، سازمانهای زنان، همبستگی محلی و اَشکال خودمدیریتی.
این دُشوارترین سناریوست.
اما از منظر آنارشیستی، شاید ژرفترین و ارزشمندترین آن نیز باشد.
۱۵) از باکونین تا اوجالان: پرسشی که هنوز پاسخ نیافته است
اگر بخواهیم چهار سُنت فکریِ مورد بحث را در یک زنجیره قرار دهیم، میتوان گفت:
باکونین میپُرسد:
چگونه قدرت متمرکز را از میان ببریم؟
کروپوتکین میپرسد:
چگونه جامعه میتواند بر پایهی یاری متقابل خود را سازمان دهد؟
بوکچین میپرسد:
چگونه این خودسازمانیابی میتواند به نهادهای دموکراسی مستقیم و کُنفدرال تبدیل شود؟
اوجالان میپرسد:
چگونه میتوان این منطق را در جامعهای چنداتنیکی و در برابر دولت ـ ملت به کار گرفت؟
اما روژاوا پرسش پنجمی را به این زنجیره افزوده است:
چگونه جامعهای آزادیخواه میتواند در جهانی مَملو از دولت، ارتش، مرز و جنگ از خود دفاع کند، بیآنکه ابزارِ دفاعی خود به قدرتی مستقل از جامعه تبدیل شود؟
این پرسش هنوز پاسخِ نظری و عملیِ رضایتبخشی ندارد.
و شاید بزرگترین میراثِ روژاوا همین باشد. | 54 |
| 19 | روژاوا توانست از حمایت آمریکا برای شکست داعش استفاده کند؛ اما نتوانست این حمایت را به یک تضمین دائمی برای استقلال سیاسی خود تبدیل نماید.
و اصولن هیچ تضمینی وجود نداشت که بتواند.
۸) نقد آنارشیستیِ خودِ روژاوا
اینجاست که یک رسانهی آنارشیستی باید از ستایش رُمانتیک روژاوا نیز فاصله بگیرد.
روژاوا یک جامعهی کاملن آنارشیستی نبود.
این نُکته میبایستی صَریح گفته شود.
روژاوا مجموعهای پیچیده از عناصر مختلف بود:
- جنبش رهاییبخش کردی؛
- کنفدرالیسم دموکراتیک؛
- کمونالیسم؛
- فمینیسم؛
- سازمانهای حزبی؛
- نهادهای اداری؛
- نیروهای نظامی؛
- ساختارهای أمنیتی؛
و روابط دیپلماتیک با دولتهای خارجی.
بنابراین نباید تجربهی روژاوا را با معیار یک «جامعهی آنارشیستی تحقُقیافته» سنجید.
بهتر است آن را یک آزمایش سیاسی ـ اجتماعیِ رادیکال بدانیم که بخشی از ایدههای آنارشیستی و کمونالیستی را در شرایطی فوقالعاده دُشوار آزمود.
و دقیقن به همین دلیل، شکستهای آن نیز به اندازهی دستاوردهایش اهمیّت دارند.
اگر فقط از دستاوردها سخن بگوئیم، روژاوا را به اُسطوره تبدیل کردهایم.
اگر فقط از شکستها سخن بگوئیم، یکی از مهمترین تجربیات سیاسی چند دههی اخیر را نادیده گرفتهایم.
۹) زنان: مهمترین مِعیار برای سَنجش آینده
از دیدگاه آنارشیستی، شاید آیندهی روژاوا بیش از آنکه با سرنوشت ساختمانهای اداری یا حتا مرزهای جغرافیائی سنجیده شود، با سرنوشتِ خودسازمانیابی زنان سنجیده شود.
آزادی زنان در روژاوا صرفن یک سیاست دولتی یا سهمیّهی انتخاباتی نبود.
سازمانهای مستقل زنان و «وای.پی.ژی» بخشی از ادّعای بنیادی پروژه بودند: اینکه رَهائی اجتماعی بدونِ شکستن مناسبات پدرسالارانه امکانپذیر نیست.
اکنون یکی از پرسشهای جدّی روند ادغام در دمشق، سرنوشت نیروهای زن است. گزارشهای اخیر نیز به دشواری ادغام وای.پی.ژی در ساختار نظامی جدید سوریه اشاره کردهاند؛ ساختاری که تاکنون فاقد حضور قابلتوجّه زنان بوده است.
بنابراین مسئله فقط این نیست که:
«کوردها چه میزان خودمختاری خواهند داشت؟»
پرسش عمیقتر این است:
«آیا زنان روژاوا حق خواهند داشت سازمانیابیِ مستقل و قدرتِ اجتماعی مستقل خود را حفظ کنند؟»
اگر پاسخ منفی باشد، حتا در صورت حفظ برخی حقوق فرهنگی و اداری، یکی از رادیکالترین عناصر تجربهی روژاوا از بین خواهد رفت.
۱۰) مسئلهی چنداِتنیکی ("چندقومیتی") بودن
روژاوا را نیز نباید صرفن پروژهای کوردی دانست.
اهمیت آن، در ادعای ایجاد نوعی نظم سیاسی چنداتنیکی بود که کوردها، عَربها، آشوریها، سریانیها و دیگر گروهها بتوانند در یک ساختار سیاسی مشترک زندگی و مشارکت کنند.
برای آنارشیسم، این مسئله اهمیت ویژه دارد.
زیرا آنارشیسم نه فقط با دولت، بلکه با تبدیل انسان به تابع یک هویت سیاسی از پیش تعیینشده نیز مسئله دارد.
اگر روژاوا در نهایت فقط به یک دولت ـ ملت کوردی تبدیل میشُد، بخش مهمی از اهمیت تاریخی خود را از دست میداد.
از این رو، یکی از معیارهای آینده باید این باشد:
آیا همهی جوامع ساکن منطقه امکان مشارکت و خودسازمانیابی برابر خواهند داشت؟
این مسئله از مرزهای «حقوق کوردها» فراتر میرود و به مسئلهی آزادی اجتماعی مربوط میشود.
۱۱) انحلال اس.دی.اف: پایان یک ساختار، نَه الزامن پایان یک تجربه
اکنون باید واقعیت سیاسی جدید را پذیرفت.
در ۲۵ اوت، اس.دی.اف انحلال خود را اعلام کرد و نیروهایش وارد ساختار ارتش سوریه شدند. ادارهی مرکزی دمشق نیز کنترل بیشتری بر مناطق و نهادهای سابق خودگردان اِعمال مینماید.
در نتیجه، از منظر سیاسی ـ نظامی، روژاوا شکست سنگینی خورده است.
اما این شکست هنوز پاسخ نمیدهد که بر سَر:
- شوراها،
- کمونها،
- تعاونیها،
- نهادهای زنان،
- آموزش و فرهنگ کوردی،
- شبکههای اجتماعی،
و تجربهی همزیستی چنداِتنیکی
چه خواهد آمد.
اگر این ساختارها بتوانند به شکلی مستقل و از پائین ادامه پیدا کنند، ممکن است «روژاوا» از یک موجودیت سرزمینی به یک سُنت اجتماعی تبدیل شود.
و این، از دیدِ آنارشیستی، تحول بسیار مهمی است.
۱۲) تفاوت میان «تمرکززُدائی» و «خودگردانی»
یکی از خطرهای بزرگِ آینده این است که تمرکززدائی اداری با خودگردانی اشتباه گرفته شود.
ممکن است دولت مرکزی اجازه دهد شوراهای محلی وجود داشته باشند.
ممکن است زبان کوردی به رسمیّت شناخته شود.
ممکن است برخی مُدیران محلی حفظ شوند.
اما هیچکدام بهخودیخود به معنایِ خودگردانی نیست.
تمرکززدائی اداری یعنی دولت مرکزی تصمیم میگیرد چه میزان اختیار به پائین منتقل کُند.
خودگردانی یعنی مردم خودشان تعیین میکنند چه بخشهائی از زندگیِ اجتماعی را چگونه سازمان دهند.
این دو از نظر سیاسی تفاوتی بنیادی دارند.
اگر شوراها فقط بازوی اجرائی دولت باشند، روژاوا به یک نظام اداری غیرمتمرکز تبدیل شده است. | 45 |
| 20 | پاسخ او در «کمونالیسم» و «شهرداریگرائی آزادیخواهانه» شکل گرفت: ایجاد نهادهای دموکراسی مستقیم در سطح محلی، پیوند آنها در قالب کُنفدراسیون و انتقال تدریجی قدرت از ساختارهای دولتی به اجتماعات.
در اینجا رابطهی بوکچین با تجربهی روژاوا اهمیت ویژهای پیدا مینماید.
کنفدرالیسم دموکراتیک اوجالان، اگرچه عِینن نظریهی بوکچین نیست، بهشدّت از کمونالیسم و اِکولوژی اجتماعی او تأثیر پذیرفت. پژوهشهای دانشگاهی نیز این رابطه را بهطور مشخص بررسی کردهاند.
اما میان فدرالیسم دولتی و کنفدرالیسم آزادیخواهانه تفاوتی بنیادی وجود دارد.
در فدرالیسم دولتی، قدرت در نهایت در ساختار دولت باقی میماند و فقط میان سطوح مختلف تقسیم میشود.
در کنفدرالیسم آزادیخواهانه، برعکس، قدرت باید از اجتماعات آغاز شود و نهادهای بالاتر صرفن برای هماهنگی و اجرای تصمیمهای اجتماعات ایجاد شوند.
بنابراین پرسش تعیینکننده دربارهی روژاوا این است:
آیا قدرت واقعن در کمونها و شوراها قرار داشت، یا ساختارهای سیاسی و نظامی همچنان مرکز ثقل واقعی قدرت بودند؟
اگر پاسخ دوّم باشد، شکست امروز صرفن یک شکست نظامی نیست؛ بلکه نشاندهندهی یک آسیبپذیری ساختاری است.
۴) اوجالان: عبور از دولت ـ ملت
عبدالله اوجالان پس از بازنگریِ اساسی در اندیشهی سیاسی خود، از ایدهی تشکیل دولت مستقل کوردی فاصله گرفت و به سوی «کنفدرالیسم دموکراتیک» حرکت کرد.
در این چارچوب، رهائی کوردها الزامن به معنای تشکیل یک دولت ـ ملت کوردی نیست.
جامعه میتواند از طریق کمونها، شوراها و شبکههای محلی، بدون ایجاد یک دولتِ ملی جدید، خود را سازمان دهد.
این تغییر نظری بسیار مُهم بود.
زیرا پرسش را از:
«چگونه دولت خودمان را به دست آوریم؟»
به:
«چگونه نیاز به دولت را در زندگی اجتماعی کاهش دهیم؟»
تغییر داد.
تجربهی روژاوا مهم شد زیرا این ایده را از سطح نظری به عرصهی عملی آورد؛ با تأکید بر خودگردانی محلی، مشارکت زنان، چنداِتنیکی بودن و تلاش برای ایجاد نهادهای مستقیم و غیرمتمرکز. پژوهشهای مربوط به ساختار اجتماعی ـ سیاسی روژاوا نیز این پیوند میان کمونالیسم، کنفدرالیسم دموکراتیک، برابری جنسیتی و کثرتگرائی را مورد بررسی قرار دادهاند.
اما همینجا تناقضِ اصلی آغاز میشود.
۵) پارادوکس روژاوا: ضدّ دولت بودن در جهانی متشکل از دولتها
روژاوا میخواست از منطق دولت ـ ملت عبور کند.
اما در جهانی زندگی میکرد که تقریبن تمام قدرتهای مؤثّرش دولت بودند.
برای دفاع از خود به نیروی نظامی نیاز داشت.
برای بقای اقتصادی به روابط خارجی نیاز داشت.
برای مقابله با داعش به حمایت نظامی آمریکا نیاز پیدا کرد.
برای مذاکره دربارهی آیندهی خود ناگزیر از مذاکره با دمشق، واشنگتن، مسکو و دیگر قدرتها شد.
این واقعیّت یک تناقض تاریخی ایجاد کرد:
پروژهای که قصد داشت از منطق دولت عبور کند، برای بقای خود ناچار شد با دولتها وارد روابط استراتژیک شود.
این الزامن یک خطای اخلاقی نبود.
اما یک خطر ساختاری بود.
زیرا هرچه بقای پروژه بیشتر به قدرتهای بیرونی، ارتش و دستگاه دیپلماتیک وابسته شود، فاصلهی آن با ایدهی خودگردانی بیشتر میشود.
۶) مسئلهی اس.دی.اف: جامعه از ارتش دفاع میکرد یا ارتش از جامعه؟
این پرسش ممکن است در نگاه نخست بیرحمانه به نظر برسد، اما از منظر آنارشیستی ضروری است.
هیچکس نمیتواند نقش تاریخی اس.دی.اف در شکستِ داعش را انکار نماید.
اما باید میان دو وضعیت تفاوت گذاشت:
جامعه → سازمان دفاعی
و
سازمان دفاعی → ساختار سیاسی → جامعه
در وضعیت نخست، ارتش ابزار جامعه است.
در وضعیت دوّم، جامعه به بازتولید ساختار نظامی وابسته میشود.
جنگ معمولن به تمرکز قدرت، انضباط، فرماندهی و سلسلهمراتب نیاز دارد؛ در حالی که خودگردانی اجتماعی بر مشارکت، گفتوگو، پراکندگیِ قدرت و تصمیمگیری اُفقی استوار میباشد.
بنابراین جنگ برای هر پروژهی آزادیخواهانه یک خطر ذاتی ایجاد میکند:
ساختارهائی که برای جنگ ساخته میشوند ممکن است پس از جنگ نیز باقی بمانند و منطق جنگ را وارد زندگی سیاسی نمایند.
از این منظر، انحلال اس.دی.اف فقط شکست یک ارتش نیست؛ فرصتی است برای پرسیدن اینکه چه مقدار از قدرت سیاسی روژاوا در طول زمان به ساختارهای نظامی وابسته شده بود.
۷) آمریکا و مسئلهی «متّحد ضروری»
همکاری آمریکا و اس.دی.اف در مبارزه با داعش برای بقای روژاوا بسیار مهم بود.
اما دولتها بر اساس منافع استراتژیک خود عمل میکنند، نَه بر اساس وفاداری به پروژههای رهائیبخش.
بنابراین باید میان دو مفهوم تمایز گذاشت:
اتّحاد تاکتیکی
و
وابستگی استراتژیک.
ممکن است همکاری تاکتیکی با یک دولت در شرایط خاص ضروری باشد.
اما اگر بقای جُنبش به تصمیم همان دولت وابسته شود، در لحظهی تغییرِ محاسبات ژئوپولیتیک، کُل پروژه در معرض آسیب قرار میگیرد.
این دقیقن یکی از درسهای تَلخ روژاواست. | 39 |
