فرهنگسرای کتابِ خوب
前往频道在 Telegram
امید را برای روزهای بد ساختهاند، چراغ را برای تاریکی. و تو ادامه بده حتی در تاریکی. آنقدر که چشمانم تشنهی نور بودند، گرسنه نبودم. ادمین @ali_sharifi135012 اینجا چراغی روشنه: کرمان، میدان کوثر، ابتدای بلوار آزادگان، جنب بانک ملت
显示更多1 558
订阅者
-224 小时
+87 天
+1630 天
数据加载中...
吸引订阅者
九月 '269月 '26
九月 '26
+40
在2个频道中
八月 '26
+35
在0个频道中
Get PRO
七月 '26
+55
在5个频道中
Get PRO
六月 '26
+34
在0个频道中
Get PRO
五月 '26
+8
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+3
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+35
在2个频道中
Get PRO
一月 '26
+25
在2个频道中
Get PRO
十二月 '25
+44
在1个频道中
Get PRO
十一月 '25
+65
在6个频道中
Get PRO
十月 '25
+32
在2个频道中
Get PRO
九月 '25
+26
在4个频道中
Get PRO
八月 '25
+27
在4个频道中
Get PRO
七月 '25
+44
在2个频道中
Get PRO
六月 '25
+34
在3个频道中
Get PRO
五月 '25
+37
在2个频道中
Get PRO
四月 '25
+27
在2个频道中
Get PRO
三月 '25
+57
在4个频道中
Get PRO
二月 '25
+52
在3个频道中
Get PRO
一月 '25
+56
在2个频道中
Get PRO
十二月 '24
+71
在3个频道中
Get PRO
十一月 '24
+56
在2个频道中
Get PRO
十月 '24
+34
在2个频道中
Get PRO
九月 '24
+46
在4个频道中
Get PRO
八月 '24
+44
在2个频道中
Get PRO
七月 '24
+61
在6个频道中
Get PRO
六月 '24
+42
在2个频道中
Get PRO
五月 '24
+47
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+71
在1个频道中
Get PRO
三月 '24
+63
在2个频道中
Get PRO
二月 '24
+73
在5个频道中
Get PRO
一月 '24
+48
在0个频道中
Get PRO
十二月 '23
+47
在1个频道中
Get PRO
十一月 '23
+30
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+42
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+42
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+39
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+40
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+31
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+40
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+49
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+11
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+34
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+38
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+26
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+36
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+18
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+24
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+25
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+21
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+15
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+21
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+11
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+15
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+36
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+27
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+18
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+19
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+50
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+22
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+29
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+30
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+29
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+22
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+36
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+35
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+35
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+36
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+1 042
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 29 九月 | 0 | |||
| 28 九月 | +1 | |||
| 27 九月 | 0 | |||
| 26 九月 | +1 | |||
| 25 九月 | +7 | |||
| 24 九月 | +1 | |||
| 23 九月 | +2 | |||
| 22 九月 | +2 | |||
| 21 九月 | +1 | |||
| 20 九月 | 0 | |||
| 19 九月 | +2 | |||
| 18 九月 | +1 | |||
| 17 九月 | +2 | |||
| 16 九月 | +1 | |||
| 15 九月 | +2 | |||
| 14 九月 | +1 | |||
| 13 九月 | +2 | |||
| 12 九月 | +1 | |||
| 11 九月 | 0 | |||
| 10 九月 | 0 | |||
| 09 九月 | +1 | |||
| 08 九月 | +1 | |||
| 07 九月 | +2 | |||
| 06 九月 | +2 | |||
| 05 九月 | +2 | |||
| 04 九月 | +1 | |||
| 03 九月 | +3 | |||
| 02 九月 | +1 | |||
| 01 九月 | 0 |
频道帖子
Repost from فرهنگسرای کتابِ خوب
جان من است او، هی مزنیدش
آن من است او، هی مبریدش
آهنگساز استاد جلال ذوالفنون
خواننده مهدی فلاح
@ketabkhobkerman
| 2 | @ketabkhobkerman
📚هی مزنیدش
پس از آشنایی شمس و مولانا، شاگردان مولانا که عشق مراد خود به شخص دیگری را بر نمی تافتند، شروع به حسدورزی و اذیت و آزار شمس کردند.
مولانا که از این اتفاقات نگران بود به شدت به این موضوع واکنش نشان می داد.
گویا مخاطب چند غزلِ حضرت مولانا گروهی از شاگردان و مریدان او هستند که قصد آزار و اذیت کردن مراد او یعنی شمس تبریزی را داشته اند و به بهانه های مختلف زمینه ناراحتی او را ایجاد می کرده اند.
شمس تبریزی به دفعات مورد بی مهری و آزار آنها قرار گرفته و این اقدامات دستمایه بسیاری از غزلیات مولانا در دیوان شمس بوده است و مولانا با پرداختن به فضیلت ها و محسنات شمس، مریدان خود را از این کارها در حق شمس منع میکرده است.
یکی از این اشعار را با هم می خوانیم.
جان من است او، هی مزنیدش
آن من است او، هی مبریدش
آب من است او، نان من است او
مثل ندارد، باغ امیدش
باغ و جنانش، آب روانش
سرخی سیبش، سبزی بیدش
متصل است او، معتدل است او
شمع دل است او، پیش کشیدش
هر که ز غوغا، وز سر سودا
سر کشد این جا، سر ببریدش
هر که ز صهبا، آرد صفرا
کاسه سکبا، پیش نهیدش
عام بیاید، خاص کنیدش
خام بیاید، هم بپزیدش
نک شه هادی، زان سوی وادی
جانب شادی، داد نویدش
داد زکاتی، آب حیاتی
شاخ نباتی، تا به مزیدش
باده چو خورد او، خامش کرد او
زحمت برد او، تا طلبیدش
@ketabkhobkerman | 30 |
| 3 | سروش حبیبی مترجم آبلوموف تو تقدیمنامهی کتاب مینویسه: «ترجمهی این کتاب را به پیر همیشهجوانم محمد قاضی تقدیم میکنم.»
قاضی هم سر کتاب زن نانوا که به پیشنهاد حبیبی ترجمهش کرده میخواسته یه تقدیمنامهای به این شکل براش بنویسه که حبیبی میگه بیخیال شو:
«ترجمهی این کتاب را به دوست عزیز و دانشمندم آقای سروش حبیبی تقدیم میکنم که با من سه فرق اساسی دارد:
۱. او پیرترینِ جوانان است و من جوانترینِ پیران.
۲. او در سه زبان استاد است و من در یک زبان شاگرد.
۳. او از همهی زنها بیزار است، حتی از زن نانوا، و من به همهی زنها علاقمندم، به خصوص به زن نانوا.» | 1 |
| 4 | هفتم مهرماه، روز بزرگداشت شمس تبریزی
۷ مهر، در ایران به عنوان روز بزرگداشت شمس تبریزی و همچنین روز جهانی عرفان نامگذاری شده است.
روز بزرگداشت قلّۀ عرفان، صاحب اعجاز کلام، خورشید تابان منظومه عاشقان، گرمی و سُرور دل عارفان، شمس تبریزی، بر همۀ دوستداران شمس و مولانا مبارک باد
شمس تبریز که مشهورتر از خورشید است
من که همسایهٔ شمسم چو قمر مشهورم
مولوی | 39 |
| 5 | 没有文字... | 50 |
| 6 | فردا برای هیچکس تضمین نشده پیر یا جوان؛ شاید امروز آخرین باری باشد که کسانی را میبینی که دوستشان داری.
همیشه آنچه را بگو که احساس میکنی
و عمل کن به آنچه میاندیشی! | 95 |
| 7 | دلم تنگه
مهستی
@ketabkhobkerman | 133 |
| 8 | @ketabkhobkerman
📚دویدن از من، رسیدن از تو!
در این سرزمین، سالها درس بخوان؛ شبهای امتحان را تا صبح بیدار بمان؛ رتبه بیاور؛ دانشگاه برو؛ مقاله بنویس؛ مدرک بگیر؛ زبان یاد بگیر؛ تخصص کسب کن؛ بعد در نهایت پشت فرمان اسنپ بنشین، یا در پیادهرو دستفروشی کن تا شاید بتوانی اجاره خانهات را بدهی.
اما اگر توفیق بهدنیا آمدن در خانوادهی ازمابهتران داشته باشی، ماجرا فرق میکند. آن وقت نه رزومه مهم است، نه تخصص، نه رقابت، نه شایستگی. درها پیش از آنکه به روی دیگران باز شوند، برای تو کنار رفتهاند. صندلیهای نرم، حقوقهای نجومی، قراردادهای پرسود و موقعیتهای طلایی، انگار از روز اول با نام تو سند خوردهاند.
تلخترین بخش ماجرا فقر نیست؛ تبعیض است. فقر، آدم را خسته میکند؛ اما تبعیض، روح جامعه را میفرساید. وقتی جوانی میبیند سالها تلاشش ارزشی کمتر از یک نسبت خانوادگی دارد، دیگر فقط درآمدش را از دست نمیدهد؛ اعتمادش را هم از دست میدهد. اعتماد به اینکه تلاش نتیجه میدهد. اعتماد به اینکه قانون برای همه یکسان است. اعتماد به اینکه آینده را میتوان ساخت.
جامعهای که در آن نخبهها راننده و دستفروش شوند و انگل زادهها مدیر و صاحب امتیاز، آرامآرام مهمترین سرمایه خود را از دست میدهد؛ نه نفت، نه گاز، نه معادن، بلکه امید را. امید همان چیزی است که انسان را وادار میکند درس بخواند، کار کند، بماند و بسازد.
چه طنز تلخی است که هر سال در مراسمها از اهمیت سرمایههای انسانی سخن گفته شود، در حالی که بسیاری از همان سرمایهها یا پشت چراغ قرمز دنبال مسافر میگردند، یا در صف مهاجرت ایستادهاند، یا گوشهای نشستهاند و به این فکر میکنند که بزرگترین اشتباه زندگیشان شاید این بوده که تصور کردهاند موفقیت از مسیر شایستگی میگذرد.
هیچ جامعهای با خوردن حق مستعدترین فرزندانش، آباد نشده است. روزی که رابطه از ضابطه مهمتر شود، شجرهنامه از شایستگی ارزشمندتر گردد و نام خانوادگی از دانش و تلاش اعتبار بیشتری پیدا کند، دیگر نباید پرسید چرا نخبگان میروند؛ باید پرسید چرا هنوز عدهای ماندهاند و امید دارند.
بله، این یک حقیقت تلخ است که ما در سرزمینی زندگی میکنیم که؛ دویدن سهم کسانی است که نمیرسند و رسیدن حق کسانی که نمیدوند!
کرمان. مهرماه ۱۴۰۵
علی شریفی
@ketabkhobkerman | 140 |
| 9 | نام: حسین شمخانی (هکتور)
شغل: سلطان فروش نفت | 127 |
| 10 | نام: حسین شمخانی (هکتور)
شغل: سلطان فروش نفت | 1 |
| 11 | @ketabkhobkerman
📚دویدن از من، رسیدن از تو!
در این سرزمین، سالها درس بخوان؛ شبهای امتحان را تا صبح بیدار بمان؛ رتبه بیاور؛ دانشگاه برو؛ مقاله بنویس؛ مدرک بگیر؛ زبان یاد بگیر؛ تخصص کسب کن؛ بعد در نهایت پشت فرمان اسنپ بنشین، یا در پیادهرو دستفروشی کن تا شاید بتوانی اجاره خانهات را بدهی.
اما اگر توفیق بهدنیا آمدن در خانوادهی ازمابهتران داشته باشی، ماجرا فرق میکند. آن وقت نه رزومه مهم است، نه تخصص، نه رقابت، نه شایستگی. درها پیش از آنکه به روی دیگران باز شوند، برای تو کنار رفتهاند. صندلیهای نرم، حقوقهای نجومی، قراردادهای پرسود و موقعیتهای طلایی، انگار از روز اول با نام تو سند خوردهاند.
تلخترین بخش ماجرا فقر نیست؛ تبعیض است. فقر، آدم را خسته میکند؛ اما تبعیض، روح جامعه را میفرساید. وقتی جوانی میبیند سالها تلاشش ارزشی کمتر از یک نسبت خانوادگی دارد، دیگر فقط درآمدش را از دست نمیدهد؛ اعتمادش را هم از دست میدهد. اعتماد به اینکه تلاش نتیجه میدهد. اعتماد به اینکه قانون برای همه یکسان است. اعتماد به اینکه آینده را میتوان ساخت.
جامعهای که در آن نخبهها راننده و دستفروش شوند و انگل زادهها مدیر و صاحب امتیاز، آرامآرام مهمترین سرمایه خود را از دست میدهد؛ نه نفت، نه گاز، نه معادن، بلکه امید را. امید همان چیزی است که انسان را وادار میکند درس بخواند، کار کند، بماند و بسازد.
چه طنز تلخی است که هر سال در مراسمها از اهمیت سرمایههای انسانی سخن گفته شود، در حالی که بسیاری از همان سرمایهها یا پشت چراغ قرمز دنبال مسافر میگردند، یا در صف مهاجرت ایستادهاند، یا گوشهای نشستهاند و به این فکر میکنند که بزرگترین اشتباه زندگیشان شاید این بوده که تصور کردهاند موفقیت از مسیر شایستگی میگذرد.
هیچ جامعهای با خوردن حق مستعدترین فرزندانش، آباد نشده است. روزی که رابطه از ضابطه مهمتر شود، شجرهنامه از شایستگی ارزشمندتر گردد و نام خانوادگی از دانش و تلاش اعتبار بیشتری پیدا کند، دیگر نباید پرسید چرا نخبگان میروند؛ باید پرسید چرا هنوز عدهای ماندهاند و امید دارند.
بله، این یک حقیقت تلخ است که ما در سرزمینی زندگی میکنیم که؛ دویدن سهم کسانی است که نمیرسند و رسیدن حق کسانی که نمیدوند!
کرمان. مهرماه ۱۴۰۵
علی شریفی
@ketabkhobkerman | 24 |
| 12 | 没有文字... | 149 |
| 13 | شغلت چیست؟
_ دستفروش.
مدرک تحصیلی؟
فوقلیسانس حسابداری با معدل
۱۹/۵۰ | 163 |
| 14 | @ketabkhobkerman
📚خارج!
دوران دانشجویی همکلاسیای داشتیم که هر موضوعی را به نحوی به یک جمله طلایی ختم میکرد: "ما خارج که بودیم..."
اگر درباره کیفیت آموزش صحبت میشد، خارج را مثال میزد. اگر بحث فرهنگ عمومی بود، خارج را شاهد میآورد. اگر حرف از نظم و انضباط میشد، باز هم خارج از راه میرسید.
یک روز استادی از بچهها خواست هرکس نقطه قوت شخصیت خودش را بگوید. یکی گفت پشتکار دارم، یکی گفت مسئولیتپذیرم، دیگری از مهارتهایش گفت. نوبت به ایشان رسید.
استاد پرسید: "شما نقطه قوتت چیه؟"
با اعتمادبهنفس یک امپراتور، گفت: "خارج بودم!"
کلاس برای چند ثانیه ساکت ماند؛ احتمالاً همه داشتند عظمت این دستاورد را هضم میکردند.
حالا به نظر شما کجا و چطور و چندوقت خارج بوده؟
ایشون پدرشان چند سال در مدارس ایرانی خارج از کشور تدریس میکرده و ایشون هم از سه تا هفت سالگی به مدت چهار سال در "ایالاتمتحده ساحل عاج" زندگی کرده بودند.
یعنی تمام آن «ما خارج که بودیم...» در واقع به چهار سالی برمیگشت که هنوز مشغول یاد گرفتن دستشویی رفتن، بستن بند کفش و تشخیص راست و چپ بودهاند.
البته مشکل از ایشان نبوده و نیست. در این سرزمین، برای بعضیها "خارج" نه یک تجربه، که یک شغل است؛ شغلی که تمام مهارتش در این خلاصه میشود که هر بحثی را به آن ختم کنند. از آبوهوا بپرسی، میگویند: "ما خارج که بودیم..."؛ از قیمت گوجه بپرسی، میگویند: "ما خارج که بودیم..."؛ انگار گذر از گیت فرودگاه، مدرکی است که صاحبش را در همه علوم، فنون و اسرار عالم صاحبنظر میکند.
در سرزمینی که گاهی به جای اندیشه، آدرس را میسنجیم؛ به جای استدلال، مُهر و عنوان را؛ و به جای آنکه ببینیم کسی چه میگوید، نگاه میکنیم چند تا عکس کنار تابلوهای فرودگاه دارد، خارج بودن واقعاً میتواند نقطه قوت محسوب شود.
مشکل از آن دانشجو نیست. مشکل از فرهنگی است که برای بعضیها، یک جمله بیمعنا اگر با لهجهای شکسته و چند واژه فرنگی همراه شود، از یک تحلیل عمیق ارزش بیشتری پیدا میکند. گاهی چنان شیفته برچسبها شدهایم که محتوا را فراموش کردهایم؛ چنان مجذوب ویترین شدهایم که یادمان رفته ممکن است پشت شیکترین ویترینها هم چیزی برای عرضه نباشد.
خرد را با تعداد مُهرهای پاسپورت نمیسنجند؛ آدمها را باید با فهمشان شناخت، نه با مختصات جغرافیایی خاطراتشان. وگرنه اگر صرفِ خارج بودن فضیلت بود، فرودگاهها باید بزرگترین دانشگاههای جهان محسوب میشدند.
کرمان. مهرماه ۱۴۰۵
علی شریفی
@ketabkhobkerman | 167 |
| 15 | روزی دیگر از راه رسید؛
فرصتی برای تجربه کردن و آموختن.
روزتان سرشار از آرامش و موفقیت. | 216 |
| 16 | 🎵با تو حکایتی دگر
سیاوش قمیشی
شعر و دکلمه: مسعود فردمنش
@ketabkhobkerman | 211 |
| 17 | 没有文字... | 235 |
| 18 | @ketabkhobkerman
📚قسط؛ مهمان دائم زندگی ایرانیها!
این روزها زیاد میبینم که زندگی آدمها آرامآرام زیر بار قسطهای رنگارنگ اسنپپی، دیجیپی و سرویسهای مشابه میرود. ماجرا هم همیشه با یک خرید کوچک شروع میشود؛ چیزی که «الان لازم نیست، ولی چون قسطیه چرا که نه، گرونتر میشه!»
دقیقاً همین «چرا که نه؟» است که کار دست آدم میدهد.
کمکم خرید قسطی از یک ابزار مالی به یک سبک زندگی تبدیل میشود. دیگر کسی نمیپرسد «آیا به این نیاز دارم؟»؛ فقط میپرسد «ماهی چقدر قسطش میشود؟»
نتیجه هم روشن است؛ خانههایی پر از وسایلی که نبودشان مشکلی ایجاد نمیکرد، و حسابهایی که هر ماه پیش از آنکه حقوقی به آنها برسد، بدهکارند.
خطر اصلی اینجاست که بدهی دیگر شبیه بدهی به نظر نمیرسد. آنقدر راحت و مدرن عرضه میشود که آدم فراموش میکند در حال خرج کردن پولی است که هنوز به دست نیاورده است.
جامعهای که به جای پسانداز، زندگی قسطی را تبلیغ و عادی میکند، آرامآرام به جایی میرسد که مردمش برای خرید چیزهایی که نیاز ندارند، با پولی که ندارند، تا ماهها و سالها زیر بار تعهد میروند.
مراقب باشید. بسیاری از زنجیرها از آهن ساخته نشدهاند؛ بعضیهایشان فقط چند قسط کوچک و ظاهراً بیاهمیتاند که آرامآرام دور زندگی آدم پیچیده میشوند. تا روزی که به خودت میآیی و میبینی بخشی از عمرت را نه برای زندگی کردن، که برای پرداخت قسط چیزهایی گذراندهای که حتی یادت نمیآید چرا خریده بودی.
کرمان. مهرماه ۱۴۰۵
@ketabkhobkerman | 228 |
| 19 | 没有文字... | 230 |
| 20 | در انتظار بارانم؛
نه بارانی که تنها شیشهها را خیس میکند و از ناودانها فرو میریزد؛
در انتظار بارانیام که بر دلِ خستهی روزها ببارد،
بر شاخههای خشکِ امید،
بر کوچههایی که مدتیست صدای خنده را فراموش کردهاند.
دلم ابر میخواهد؛
ابری که از راهی دور بیاید و بر این همه غبارِ نشسته بر جان آدمها سایه بیندازد.
میخواهم آسمان یکبار دیگر طاقت نیاورد،
بشکند،
بگرید،
و زمین را به آغوش بگیرد.
میگویند بعضی معجزهها تنها سهمِ کسانی میشود که ماندن را بلدند.
سهمِ کسانی که در زمستانِ طولانیِ زندگی،
هنوز بذرهایشان را دور نینداختهاند.
من در انتظار همان معجزهام؛
همان قطرهی نخست،
همان بوی خاکِ بارانخورده،
همان نسیمی که از پسِ بارش میآید و آرام در گوشِ آدم زمزمه میکند:
«هیچ خشکیای ابدی نیست.»
باران که ببارد،
شاید درختی در باغچه سبز نشود،
شاید رودی طغیان نکند،
اما کافیست در گوشهای از دلِ من
جوانهای کوچک سر از خاک برآورد؛
آنوقت خواهم فهمید
گاهی تمامِ زندگی،
همین است:
ایستادن زیر آسمانی خاموش،
و ایمان داشتن به بارانی
که هنوز نباریده است!
اما میبارد...
اما میبارد... | 219 |
