فرهنگسرای کتابِ خوب
前往频道在 Telegram
امید را برای روزهای بد ساختهاند، چراغ را برای تاریکی. و تو ادامه بده حتی در تاریکی. آنقدر که چشمانم تشنهی نور بودند، گرسنه نبودم. ادمین @ali_sharifi135012 اینجا چراغی روشنه: کرمان، میدان کوثر، ابتدای بلوار آزادگان، جنب بانک ملت
显示更多1 534
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+2230 天
帖子存档
1 534
ریاست شیخ موسی احمدی بر کمیسیون انرژی مجلس برای سال سوم. رشته تخصصی حاجآقا احمدی فقه و اصول است.
1 534
درست زمانی که اروپا؛ کانت، روسو، جان لاک، دکارت، ولتر و آدام اسمیت پرورش میداد؛ ایرانِ عصر صفوی؛ محمدباقر مجلسی، محقق کرکی، فیض کاشانی و کلینی رازی پرورش میداد!
1 534
@ketabkhobkerman
📚چرا غرب و شرق آسیا پیشرفت کرد و ایران عقبماند؟
این سوالی است که بسیار بسیار، حضوری و مجازی از من پرسیده میشود؛ در اینجا سعی دارم، چکیده صدها کتاب تاریخی، فلسفی و حتی روانشناسی و جامعهشناسی که در سالهای اخیر پیرامون این موضوع مطالعه کردهام را به اختصار با شما دوستان کتابِ خوب به اشتراک بگذارم.
تاریخ، حکایتِ دو نگاهِ متفاوت به هستی است. یکی که چشم به آسمان دوخت تا در ملکوت معنا بجوید، و دیگری که سر به زیر انداخت تا در خاک، قانون کشف کند.
ما قرنهاست که در سودایِ آسمان، زمین را به دستِ فراموشی سپردهایم. ما در ستایشِ انتزاع، واقعیتِ ملموس را قربانی کردیم. زندگیِ زمینی را تبعیدگاهی دانستیم که باید هرچه سریعتر از آن عبور کرد. وقتی برای "رنجهایِ زمینی" (گرسنگی، بیماری، ساختارِ اجتماع و عدالتِ ملموس) نسخه نپیچیدیم، عملاً زندگیِ روزمره را به دستِ تقدیر سپردیم. ما با آسمان عهدِ اخوت بستیم، اما در این عهد، فراموش کردیم که پرواز، بدونِ تکیهگاهِ زمینی، سقوط است. وقتی زمین پست شمرده شد، خردِ عملی نیز در دستانِ ما خشکید.
در مقابل، غرب در بزنگاهِ رنسانس، دست به یک طلاقِ تاریخی زد؛ نه طلاق از معنویت، بلکه طلاق از انفعالِ مقدس. انسانِ غربی دریافت که اگر آسمان پاسخی برای پرسشهایِ بیولوژیک، مهندسی و سیاسیاش ندارد، باید زمین را به پرسش بکشد. او نشست، دقیق شد و برایِ هر جزئیاتِ زندگیِ عادی، دستورالعملی نوشت. او حقیقت را از ایدههایِ معلق، به فرمولهایِ قابلِ لمس تبدیل کرد. غرب "روش" را کشف کرد و ما "آرزو" را.
پیشرفت، نتیجهی درکِ این حقیقت است که زمین، صرفاً یک معبر یا تبعیدگاه نیست، بلکه آزمایشگاهِ ماست. وقتی غرب متوجه شد که قوانینِ فیزیک و منطق، کلماتِ جاریِ هستی هستند، شروع کرد به خواندنِ این کتابِ زمینی. او آموخت که چگونه با مهارِ انرژی، درمانِ درد و سازماندهیِ خرد، به جایِ انتظار برای معجزه، "معجزه" خلق کند. پیشرفتِ آنها نه از قهر با معنا، که از زمینیسازیِ معنا حاصل شد. آنها آموختند که اخلاق، در خوبِ انتزاعی نیست، بلکه در درست عمل کردن برای کاهشِ رنجِ یک انسانِ عادی است. ما برایِ کوچکترین نیازِ زندگی، به جایِ تدبیر، تمنا کردیم.
اما درسِ بزرگِ تاریخ این است؛ شکوهِ یک تمدن، نه در ارتفاعِ بلندپروازیهایِ آسمانیاش، که در کیفیتِ زیرِ پایِ مردمش نهفته است. رنسانس، بازگشت به زمین نبود؛ بازگشت به مسئولیتِ خویشتن بود. تا زمانی که ما رنجِ زمینی را نپذیریم و برایِ زندگیِ عادی نسخه ننویسیم، آسمانهایمان تنها سقفهایی خواهند بود که بر سرِ آرزوهایِ تحققنیافتهمان آوار میشوند.
الیته روزگاری، در رگهایِ اندیشهی ما نیز، خونِ زمین میجوشید. در آن روزگار، خرد، در پیِ آسمان نمیدوید، بلکه در آغوشِ واقعیت، معنا میجست. خیام، با نگاهی تیزبین، به ما آموخت که این خاکِ گذرا، تنها صحنهیِ بیبازگشتِ حقیقت است و باید با تمامِ وجود، از لحظهیِ ملموس، جان گرفت. سعدی، اخلاق را نه در کلامی انتزاعی و موهوم، که در تپشِ قلبِ انسان و سامان زندگی شخصی و اجتماعی جست؛ و حافظ، با همه اشارات آسمانیاش، شور زندگی، عشق و شرابِ آگاهی و زندگی انسانی را از یاد نبرد و زیستن را آیینِ والاترینِ انسانیت دانست. ما ابنسینا، زکریای رازی، خوارزمی و ابوریحان بیرونی داشتیم. همانها که زمین را نه زندان، که میعادگاهی برایِ شکوفاییِ روح میدیدند.
اما طوفانی از تاریکی، ریشههایِ این نگاهِ شادمان و واقعبین را از خاک کشید. با طلوعِ عصرِ صفوی، شکوهِ زمین، در غبارِ تعصب و در غلظتِ اوهامِ آسمانی دفن شد و خردِ زیستن، جای خود را به شوقِ گریز از زندگی داد. با غلبهی فضای صفوی، آن رگههای زنده و انسانی بیش از پیش زیر سایهی تعصب، مناسکزدگی و اوهامِ آسمانی فرورفت. از آن پس، به جای آنکه جهان را بفهمیم و برای بهبودِ آن بکوشیم، بیشتر آموختیم که از آن روی برگردانیم؛ و این یکی از تلخترین شکستهای روحِ ایرانی بود.
درست زمانی که اروپا؛ کانت، روسو، جان لاک، دکارت، ولتر و آدام اسمیت پرورش میداد؛ ایرانِ عصر صفوی؛ محمدباقر مجلسی، محقق کرکی، فیض کاشانی و کلینی رازی پرورش میداد!
ما از "زیستن" به "منتظر بودن" سقوط کردیم. از آنجا که دیگر جرأت نکردیم به زمین نگاه کنیم، دیگر نتوانستیم برای آن، نسخهای بنویسیم، و این، تراژدیِ بزرگِ ما بود. آن زمان که جهانِ ما، از شکوهِ واقعیت، به سیاهیِ وهم فرو رفت.
القصه؛ آینده، متعلق به آنانی است که میدانند؛ زمین، تنها جایی است که میتوانیم در آن خدا را از طریقِ ساختنِ دنیایی بهتر، زمزمه کنیم و قدرِ زمینی که بر گرده ی آن نشستهایم را بدانیم!
کرمان.تیرماه ۱۴۰۵
علی شریفی
@ketabkhobkerman
1 534
Repost from فرهنگسرای کتابِ خوب
جناب سیاوش قمیشی
من فقط عاشق اینم
حرف قلبت و بدونم
الکی بگم جدا شیم
تو بگی که نمیتونم
من فقط عاشق اینم
بگی از همه بیزاری •••
@ketabkhobkerman
1 534
ما ایرانیان بر شانههای غولها ایستادهایم.
اگر امروز از ابزارهای شگفتانگیز هوش مصنوعی استفاده میکنیم و دنیا ماتِ قدرت پردازشِ کدهای دیجیتال است، بد نیست به هزار سال پیش سفر کنیم؛ به روزگاری که یک ابرنبوغ ایرانی، سنگِ بنای تمام این فناوریها را پایهگذاری کرد.
محمد بن موسی خوارزمی؛ معمارِ پشت پردهی دنیای مدرن.
او فقط یک ریاضیدان ساده نبود؛ خوارزمی نابغهای بود که با ابداع روشهای حل گامبهگام مسائل «الگوریتم»، ذهن انسان را برای برنامهنویسی و ساخت کامپیوترها در قرنها بعد آماده کرد. او مفهوم «جبر» را به جهان هدیه داد و تفکر منطقی را فرمولبندی کرد.
شاید امروز ابرشرکتهای بزرگ دنیا و دانشمندان مدرن، این ابزارهای هوشمند را توسعه دهند، اما واقعیت این است که «قلب تپندهی هوش مصنوعی، کدهای خود را از نبوغ خوارزمی وام گرفته است.» بدون فرمولهای او، امروزه حتی یک خط کد نوشته نمیشد و هیچ سروری روشن نمیگشت!
یادمان نرود که تمدن و فناوری امروزِ دنیا، بر شانههای دانشمندان و نوابغ کهن این مرز و بوم ایستاده است.
1 534
کنار باور سبز صنوبرها
میان شمعدانی ها و شبدرها
جهان در لحظهای زیباست؛
اگر این ظلمت و زنگار
که می بندد ره دیدار ، بگذارد!
تمام روشنایی نامهی باران
مدیح رستگاری هاست
اگر این دیو و این دیوار بگذارد...
شفیعی کدکنی
1 534
زندگی ما، باارزشترین چیزی که داریم، اما برای یک عده تندرو، بیارزشترین عامل تو محاسبات از هزینههای جنگ است.
شما را به خدا سلاح به دست این تندروها بدهید و به جزایر خلیج فارس اعزام کنید،
و تا وقتی ترامپ و آمریکای جنایتکار و متحدان خیانتکارش رو از نقشه جهان محو نکردن اجازه بازگشتن ندهید.
این درست نیست که در بهترین ساختمانهای کشور، جلوی کولر بنشینی و آفتاب و مهتاب نبینی و برای مردمی که در گرمای طاقتفرسا، با شکم گرسنه، توی پول دارو و حداقلهای زندگیشون موندن، نسخه جنگی بپیچی که بیشترین منافعش به روسیه و آمریکا و اسرائیل و یک مشت رانتخوار داخلی میرسه.
جنگ که با شعار دادن از پنت هوس نیاوران اداره نمیشود.
1 534
@ketabkhobkerman
📚من گدا نیستم!
بانویی با نایلونی پر از جوراب از پلههای کتابِ خوب پایین آمد. چشمانش، خستهتر از آن بود که درخشش چشمان یک زن جوان را داشته باشند.
"آقا جوراب نیاز ندارید؟"
قبل از آنکه من پاسخی بدهم، خانم مشتری که کنار میز ایستاده بود، با نگاهی نه از سرِ ترحم، که از سرِ درکِ عمیقِ رنج، به او خیره شد و پرسید: « جورابها دونه ای چنده؟»
زن گفت: «صد و پنجاه هزار تومان.»
زنِ خریدار، بدون آنکه تردیدی در نگاهش باشد، پانصد هزار تومانی را پیش آورد و گفت: «این برای سه جفت جوراب؛ اما من جورابها را نمیخواهم، برای خودت، به کس دیگری بفروش.»
زنِ جورابفروش، با نگاهی که از غرورِ جریحهدار شده میسوخت، عقب کشید. گویی این بخشندگی، تیغی بود که میخواست بر عزتنفسِ او ضربه بزند. با صدایی که سعی میکرد نلرزد، گفت: «ببخشید خانم، من فروشنده ام، گدا نیستم!»
هرچه زنِ خریدار با مهربانی اصرار میکرد، دیوارِ استواری که زنِ فروشنده از عزتنفسِ خود بنا کرده بود، بلندتر میشد، و حتی همان پنجاه هزار تومانِ باقیمانده را هم پرداخت کرد.
زنِ خریدار، در حالی که احساسی شده و اشک در چشمانش حلقه زده بود، پرسید: «چرا؟ چرا اینقدر سخت میگیری خواهر؟»
زنِ جورابفروش، سرش را پایین انداخت. گویی سنگینیِ تمامِ دنیا روی شانههایش نشسته بود. بغضی گلویش را فشرد و با صدایی که گویی از اعماقِ یک ویرانه برمیآمد، گفت:
«مجبورم خانم، چارهای ندارم. سه سال پیش، وقتی تصادف کرد، تمامِ ستونهای زندگیمان فرو ریخت. پدرِ بچههایم رفت و من با دوتا بچه ماندم. یکی از بچههام مریضه، داروهایی که قبلا سیصد هزار تومان میخریدم؛ حالا گیر نمیان، گرون شدن، شدن ده میلیون تومن. نمیتونم ببینم بچهام جلوی چشمم بمیره؛ تا میتونم کار میکنم»
گاهی، بزرگترین بخشندگیها، نه در دادنِ پول، بلکه در درکِ رنجی است که پشتِ آن لایهی سختِ «من گدا نیستم» پنهان شده است.
کرمان. تیرماه ۱۴۰۵
@ketabkhobkerman
1 534
.
امروز دوستی پرسید؛ به جهنم و این چیزها اعتقاد داری؟
گفتم؛ بله!
گفت؛چرا؟
گفتم؛ چون در آن زندگی میکنم!
@ketabkhobkerman
1 534
@ketabkhobkerman
📚در سوگِ حافظهی تاریخی یک ملت!
تاریخ، آینهای است که هر ملت در آن سیمای خویش را بازمیشناسد؛ اما گویی ما در سرزمین خود، آینهای وارونه در برابر خویش گرفتهایم. آنچه امروز تحت عنوان روایتهای رسمی از تاریخ ایران در رسانه میلی بازتولید میشود، نه بازخوانیِ گذشته، که نوعی خودزنیِ ملی در ابعاد گسترده است.
مستندی از منطقه نهاوند در رسانه میلی پخش شد. مستندی با ایرادات مشهود و تلخترین بخش این مستند، به تپهای اختصاص داشت که در زمان خلافت عمر، جنگ میان لشگر متجاوز اعراب و سپاه ایران در آنجا روی داد. اعراب، پیروزی در این جنگ را «فتحالفتوح» مینامند. چرا که پس از آن، ایران در مقابل لشگر متجاوزین، بیپناه ماند و زیر سُمِّ اسبانِ تازی، لگدمال گردید و زنان و دختران و کودکان ایرانی در میان اعرابی که با شعار شرافت و ایمان آمده بودند، دست به دست شدند.
از این زمان بود که در هر شهر، گردنِ مَردان و سربازانِ ایرانی به زیر تیغ رفته، دختران و پسران ایرانی اسیر و در بازار بردهفروشان به فروش رسیدند و زنهای شوهردار از دامانِ خانواده و فرزندان ربوده شده و میان سران عرب، تقسیم گردیدند.
در جنگ نهاوند، بسیاری از سرداران و سربازانِ ایرانی، کشته شدند. امروزه از آرامگاه هیچیک از این شهیدانِ مدافعِ میهن، هیچ نشانی در دست نیست. اما طی رویدادی عجیب، مقبره یکی از فرماندهان عرب به نام "نعمان بن مقرن" امروزه به زیارتگاه هموطنانِ ما، تبدیل شده است!
داستانِ «نهاوند»، زخمی کهنه بر پیکرِ حافظهی تاریخی ماست. در این مستند، شکستِ یک تمدن و در هم شکستنِ غرورِ یک سرزمین، نه با سوگ، که با لحنی حماسی و افتخارآمیز روایت شد. عجیب آنجاست که ما، به جای مرثیهخوانی برای سردارانِ بینامونشانِ خویش که در دفاع از کیانِ میهن جان باختند، بر مزارِ نعمان بن مقرن دخیل میبندیم و او را نه یک بیگانه، که «دلاور» میخوانیم.
آیا در هیچ کجای این کره خاکی، ملتی را سراغ دارید که فاتحان و غارتگرانِ خاکِ خویش را تقدیس کند؟
تصور کنید در یونان، مجریِ تلویزیون با صدایی پرشور، از افتخارِ سپاهیانِ ایران در شکست دادنِ یونانیان بگوید و مردم برای سربازانِ ایران آرامگاهِ مقدس بنا کنند! چنین پارادوکسی تنها در اتمسفرِ غبارآلودِ ما ممکن است؛ جایی که همزمان ادعای میراثداریِ کوروش و داریوش داریم و سقوطِ تمدنِ خویش را «فتحالفتوح» مینامیم.
اینهمه، تنها یک خطای رسانهای نیست؛ این نشانهی فروپاشیِ هویت در لایههای زیرینِ جامعه است. وقتی در مسابقاتِ پربیننده تلویزیون، سلسلهی پرافتخارِ تاریخِ ایران با واژهی «نابود شدن» توسط یونانیان، تحقیر میشود، باید پرسید: غرور ملی که سنگ بنای بقای یک ملت است، در کدام گورستانِ فراموشی دفن شده است؟
ملتی که دشمن را در آغوش میکشد و قهرمانِ ملی خویش را در غبارِ تردید پنهان میکند، چگونه میتواند طعمِ آرامش و اقتدار را بچشد؟ ما دچار «سندرومِ شیفتگی به مهاجم» شدهایم؛ نوعی از خودبیگانگی که در آن، متجاوز بر جایگاهِ مُصلح مینشیند.
باید با حکیمِ طوس همصدا شد که سالها پیش از این درد، سرود:
«به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سرانجامِ بد داشتیم»
متاسفانه ما نه با بیگانگان، که با «فقدانِ شناختِ خویش» در جنگیم.
کرمان.تیرماه ۱۴۰۵
@ketabkhobkerman
1 534
Repost from فرهنگسرای کتابِ خوب
شب میخونه
آهنگساز : زنده یاد استاد فرهنگ شریف
زنده یاد بانو هایده
@ketabkhobkerman
1 534
پروردگارا!
این سرزمین را
از گزند دشمنان،
از تیرگیِ جنگ،
از تلخیِ فقر،
از حماقت جاهلان
و از خیانت خائنان در امان دار...
پروردگارا؛ این خاک را از هر آنچه آرامشِ جانهایمان را میرباید، پاک گردان!
1 534
@ketabkhobkerman
📚نابغه ی ریاضیات!
کلاس اول دبستان بودیم. یه روز خانم معلم داشت ریاضی درس میداد که متوجه شد من قبل از اینکه درس و مدرسه شروع بشه، ریاضی رو بلدم. بندهی خدا یه جوری نگام کرد که انگار یه نابغه ریاضیات کشف کرده؛ بعد زنگ تفریح من رو همراه خودش برد توی دفتر مدرسه؛ کلی جلوی همکاراش از من تعریف کرد و با هیجان پرسید: "بگو ببینم شریفی، این همه عدد و رقم و جمع و تفریق رو چطوری یاد گرفتی؟"
منم خیلی خونسرد، گفتم: "خانم، از پاسور بازی یاد گرفتم!"
@ketabkhobkerman
