ch
Feedback
فرهنگسرای کتابِ خوب

فرهنگسرای کتابِ خوب

前往频道在 Telegram

امید را برای روزهای بد ساخته‌اند، چراغ را برای تاریکی. و تو ادامه بده حتی در تاریکی. آن‌قدر که چشمانم تشنه‌ی نور بودند، گرسنه نبودم. ادمین @ali_sharifi135012 اینجا چراغی روشنه: کرمان، میدان کوثر، ابتدای بلوار آزادگان، جنب بانک ملت

显示更多
1 557
订阅者
无数据24 小时
-37 天
+1730 天
帖子存档
معین قسم نخور به جونم که بی قسم میدونم نور ستاره ی تو رفته از آسمونم... @ketabkhobkerman

@ketabkhobkerman 📚چند می‌گیری دروغ بگی!!! کنکور فقط آزمون هوش و حافظه نیست؛ آزمون شخصیت هم هست. رتبه برتر شدن ارزشمند است، اما نه آن‌قدر که انسان برای چند میلیون تومان، حقیقت را حراج کند. وقتی کسی در هجده‌سالگی حاضر می‌شود جلوی دوربین بنشیند و به دانش‌آموزان و خانواده‌هایشان دروغ بگوید، نام چند مؤسسه را ردیف کند و موفقیتش را به هر کسی که پول بیشتری داده نسبت دهد، مسئله دیگر تبلیغات آموزشی نیست؛ مسئله فروختن صداقت است. نگران‌کننده این نیست که یک رتبه برتر در تبلیغ یک آموزشگاه ظاهر شود؛ نگران‌کننده این است که یاد بگیرد حقیقت کالایی است که می‌توان برایش قیمت گذاشت. کسی که امروز اعتماد هزاران دانش‌آموز را می‌فروشد، فردا چه تضمینی دارد که اعتماد بیمارانش را نفروشد؟ کسی که امروز برای پول، واقعیتِ مسیر موفقیتش را تحریف می‌کند، فردا در برابر پورسانت شرکت‌های دارویی، مراکز تصویربرداری و آزمایشگاه‌ها تا کجا مقاومت خواهد کرد؟ جامعه از پزشکی که زیست‌شناسی را خوب خوانده باشد کمتر از پزشکی که وجدان داشته باشد آسیب نمی‌بیند. خطرناک‌ترین پزشک، کم‌سوادترین پزشک نیست؛ پزشکی است که از همان نوجوانی آموخته باشد حقیقت را می‌توان معامله کرد. مدرک پزشکی را دانشگاه می‌دهد، اما شرافت حرفه‌ای را هیچ دانشگاهی آموزش نمی‌دهد. اگر صداقت در هجده‌سالگی قربانی منفعت شود، بعید است در چهل‌سالگی ناگهان زنده شود. اما متاسفانه از سوی دیگر، چگونه می توان به یک دانش‌آموز خرده گرفت، وقتی از در و دیوار جامعه دروغ و تزویر و ریا می‌بارد و در ادبیات کهن سخن معروفی است که "الناس علی دین ملوکهم"؛ یعنی مردم به روش و طریقه حاکمان خویش عمل می کنند و این خود شاهدی است بر آن مدعا. فاجعه آنجا نیست که بعضی رتبه‌های برتر دروغ می‌گویند؛ فاجعه آنجاست که جامعه به دروغِ موفق‌ها بیشتر از صداقتِ گمنام‌ها پاداش می‌دهد. کرمان. مهرماه ۱۴۰۵ @ketabkhobkerman

سلام صبح به‌خیر. روزتان پر نشاط روحتان پر امید
سلام صبح به‌خیر. روزتان پر نشاط روحتان پر امید

آغاسی دل شده یک کاسه خون @ketabkhobkerman

4_5796241069565806229.mp34.68 MB

@ketabkhobkerman 📚اعتماد کلاس به معنای واقعی کلمه روی هوا بود! یکی روی میز ضرب می‌گرفت، یکی روی تخته ریتم می‌زد، چند نفر هم نقش گروه کُر را بر عهده داشتند و همه با چنان شور و حرارتی ترانهٔ داوود مقامی را می‌خواندند که اگر خود صدا آن‌قدر بلند بود که اگر پنجره‌ها را باز می‌کردیم، احتمال داشت از جیرفت رد شود، از کرمان بگذرد و مستقیم خودش را به شهر ری و مزار مرحوم داوود مقامی برساند! "اگه یادش بره که وعده با من داره وای وای وای دل بیچارمو به دست غم بسپاره وای وای وای ای خدا بهار اومد گل من نیومد..." صدا آن‌قدر بلند بود که اگر پنجره‌ها را باز می‌کردیم، احتمال داشت از جیرفت به شهر ری و مزار مرحوم داوود مقامی برسد! و بعد نوبت رسید به نعمت‌الله آغاسی و: "دل شده یک کاسه ی خون به لبم داغ جنون، به کنارم تو بمون مرو با دیگری ، اومده دیونه ی تو به در خونه ی تو ، مرو با دیگری..." من هم که از همه پرشورتر بودم، پشت به در ایستاده بودم و با چشمان بسته چنان روی میز دبیر ریتم گرفته بودم که انگار مسئول بخش سازهای کوبه‌ای ارکستر سمفونیک هستم. ناگهان کلاس در سکوتی فرو رفت که فقط در دو حالت اتفاق می‌افتاد: یا قیامت شده بود، یا ناظم رسیده بود! چشم باز کردم؛ دیدم آقای ناظم پشت سرم ایستاده. دستش در جیب کت قهوه‌ای‌اش بود و با آرامش ما را نگاه می‌کرد. آرامشی که معمولاً قبل از طوفان دیده می‌شود. همه نشستیم. او هم نشست. یک دقیقه سکوت... سکوتی که در ذهن ما تبدیل شد به فهرستی از مجازات‌های ممکن. اما آقای امیری ناگهان همهٔ پیش‌بینی‌ها را به هم ریخت. بلند شد، نگاهی به ما انداخت و گفت: «اگر این کار باعث می‌شه انرژی‌تون تخلیه بشه و بعد سر کلاس درس رو خوب گوش بدین، اشکالی نداره. قبل از اومدن معلم بزنید و بخونید؛ فقط مزاحم کلاس‌های دیگه نشید و دبیراتون هم از وضعیت درسیتون شکایت نکنن.» و بعد خیلی عادی رفت. اما حقیقت این است که وقتی از در کلاس بیرون رفت، دیگر ناظم نبود. او ما را تنبیه نکرد؛ بدتر از آن، به ما اعتماد کرد! و اعتماد، مسئولیت‌هایی روی دوش آدم می‌گذارد که هیچ تنبیهی از پس آن برنمی‌آید. از فردای آن روز باز هم خواندیم، باز هم ضرب گرفتیم، اما درِ کلاس را بستیم. آرام‌تر فریاد زدیم. حواسمان به کلاس‌های کناری بود. حواسمان به درس بود. حواسمان به حرف معلم‌ها بود. و از همه مهم‌تر، حواسمان به مرد بزرگواری بود که به اعتماد کرده بود؛ و من فهمیدم نقطهٔ مقابل سخت‌گیری، بی‌خیالی نیست؛ اعتماد است. متاسفانه بسیاری از مدیران فکر می‌کنند، هرچه دیوارها بلندتر باشد، جامعه آرام‌تر خواهد شد؛ هرچه ممنوعیت‌ها بیشتر باشد، نظم پایدارتر می‌شود؛ هرچه صدای بیشتری خاموش شود، امنیت بیشتری به دست می‌آید. برای همین، ساده‌ترین راه را انتخاب می‌کنند: کنترل، محدودیت، تهدید، مجازات. چون اعتماد کردن دشوار است، اما ترساندن آسان. خشونت می‌تواند دهان‌ها را ببندد، اما نمی‌تواند احترام بیافریند. ترس می‌تواند اطاعت بسازد، اما وفاداری نمی‌آفریند. بسیاری از حکومت‌ها سال‌ها صرف ساختن ابزارهای کنترل می‌کنند، بی‌آنکه بفهمند بزرگ‌ترین سرمایهٔ هر جامعه نه قدرتِ اجبار، بلکه اعتمادِ میان مردم و حاکمان است. قدرتی که بر ترس بنا شود، برای بقا ناچار است هر روز ترس بیشتری تولید کند. اما قدرتی که بر اعتماد بنا شود، حتی در غیاب زور نیز دوام می‌آورد. کرمان. مهرماه ۱۴۰۵ علی شریفی @ketabkhobkerman

امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد حافظ
امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد حافظ

سلام بر کسانی که کنارشان چای صبح مان همیشه شیرین است. صبح به‌خیر روز و هفته‌ای سرشار از شیرینی زندگی برايتان آرزو می‌کنم ☕️❤️
سلام بر کسانی که کنارشان چای صبح مان همیشه شیرین است. صبح به‌خیر روز و هفته‌ای سرشار از شیرینی زندگی برايتان آرزو می‌کنم ☕️❤️

معنی واژه پهلوان دکتر میرجلال‌الدین کزازی

@ketabkhobkerman 📚طمع مدار... در "کتابِ خوب" نشسته و با دوستی هم‌صحبت بودم. صحبت به ادبیات کلاسیک ایران و شاعران کهن کشید. با اطمینان می‌گفت: «شعر شاعران قدیم برای لذت بردن، حال‌وهوای خوب و تفنن مناسب است؛ اما نمی‌تواند گرهی از زندگی انسان امروز باز کند. دنیا عوض شده است. مسائل امروز را باید با دانش امروز حل کرد.» چون سال‌ها در بورس و بازارهای مالی فعالیت کرده بود، برای تأکید بر حرفش افزود: «مثلاً برای کسی مثل من که در بازارهای مالی کار می‌کند، حافظ یا دیگر شاعران کلاسیک ایران چه کمکی می‌توانند بکنند؟» بی‌آنکه پاسخی بدهم، دیوان خواجه که همیشه ندیم من است را گشودم. غزلی آمد و نگاهم بر این بیت ایستاد: «در بزمِ دور یک دو قدح درکش و برو یعنی طمع مدار وصالِ دوام را» هنوز خوانش بیت تمام نشده بود که چهره‌اش تغییر کرد. انگار سال‌ها تجربه، سود و زیان، صعود و سقوط، یکباره از برابر چشمانش عبور کرده باشد. اشک در چشمانش نشست. دیوان حافظ را از دستم گرفت و غرق بوسه کرد و گفت: «از حافظ عذر می‌خواهم. به خدا قسم، طلایی‌ترین اصل سرمایه‌گذاری همین است که او گفت. تمام ضرر و زیان خود من و بیشتر کسانی که در بازار نابود می‌شوند، نه به خاطر ندانستن تحلیل تکنیکال، بلکه به خاطر این توهم است که روندهای خوب تا ابد ادامه خواهند داشت. من خودم چند بار به همین دلیل زیان‌های سنگینی داده‌ام.» آن روز بیش از هر زمان دیگری فهمیدم که بزرگان ادب، صرفاً شاعران کلمات نبوده‌اند؛ آنان کاوشگران روح انسان بوده‌اند. ابزارها عوض می‌شوند، بازارها تغییر می‌کنند، فناوری‌ها نو می‌شوند، اما طمع، غرور، امید، ترس و خطاهای انسانی همان است که هزار سال پیش بود. چه بسیار سرمایه‌گذارانی که به امید سود بیشتر، سود قطعی را از دست دادند؛ چه بسیار صاحبان قدرتی که گمان کردند جایگاهشان ابدی است؛ چه بسیار انسان‌هایی که روزهای خوب را همیشگی پنداشتند و برای روزهای سخت آماده نشدند. بزرگ‌ترین دشمن انسان، نه شکست؛ بلکه این توهم است که موفقیت امروز برای همیشه ادامه خواهد داشت. این همان حکمتی است که هم در بازارهای مالی کاربرد دارد، هم در کسب‌وکار، هم در روابط انسانی و هم در خودِ زندگی؛ زیرا بسیاری از شکست‌ها نه از کمبود دانش، بلکه از طمعِ دوام آغاز می‌شوند. حافظ قرن‌ها پیش نام این خطا را به سادگی بیان کرده بود: "طمع مدار وصال دوام را..." او می‌گوید وقتی بهره و نصیبی به تو رسید، آن را غنیمت بشمار؛ اما تصور نکن که این وضعیت برای همیشه ادامه خواهد داشت. دقیقاً همین نکته که امروز یکی از بنیادی‌ترین اصول سرمایه‌گذاری است. بسیاری از سرمایه‌گذاران زمانی زیان می‌کنند که در سود هستند، نه زمانی که در زیان. هنگامی که قیمت دارایی رشد می‌کند و سود مناسبی به دست می‌آورند، به جای آن‌که بخشی از سود را شناسایی کنند یا برای خروج برنامه داشته باشند، گرفتار این توهم می‌شوند که رشد همچنان ادامه خواهد یافت. طمع، جایگزین تحلیل می‌شود و انتظارِ سود بیشتر، سودِ موجود را نیز از بین می‌برد. حافظ در واقع به یک خطای روان‌شناختی ذهن انسان اشاره می‌کند: تعمیمِ امروز به فردا. وقتی چند روز یا چند ماه اوضاع خوب است، ذهن ما گمان می‌کند این روند پایدار و دائمی است. در حالی که بازارها ذاتاً چرخه‌ای هستند؛ هر صعودی می‌تواند با اصلاح، رکود یا نزول همراه شود. حافظ می‌گوید؛ بقای سرمایه مهم‌تر از حداکثر کردن سود است؛ زیرا کسی که اسیر طمعِ استمرار سود شود، ممکن است هم سود و هم اصل سرمایه را از دست بدهد. با گنجینه‌ی ادبیات کهن ایران مهربان‌تر باشیم. کرمان. مهرماه ۱۴۰۵ علی شریفی @ketabkhobkerman

به اطلاع می‌رسانم؛ کتاب خوب امروز جمعه از ساعت ۶ عصر باز است. @ketabkhobkerman
به اطلاع می‌رسانم؛ کتاب خوب امروز جمعه از ساعت ۶ عصر باز است. @ketabkhobkerman

زندگی می گن برای زنده هاست، اما خدایا بس که ما دنبال زندگی دویدیم بریدیم که وای بر ما وای بر ما.... 🎼 زندگی بانو هایده @ketabkhobkerman

زندگی می‌گن برای زنده هاست، اما خدایا؛ بس که ما دنبال زندگی دویدیم، بریدیم که! وای بر ما... وای بر ما... @ketabkhobkerman
زندگی می‌گن برای زنده هاست، اما خدایا؛ بس که ما دنبال زندگی دویدیم، بریدیم که! وای بر ما... وای بر ما... @ketabkhobkerman

سالار زنده یاد مازیار @ketabkhobkerman

@ketabkhobkerman 📚قدرتمندان بی‌سواد! دوران دبیرستان، یک کاپشن داشتم که رویش چند واژه انگلیسی نوشته شده بود. مدیر مدرسه‌مان هم از آن مدیرهایی بود که ظاهراً در نخستین سال استخدام، با استفاده امدادهای غیبی و بهره‌مندی از فیض متعهد بودن، یکراست روی صندلی مدیریت فرود آمده بود؛ صندلی‌ای که به نظر می‌رسید بسیار زودتر از صلاحیتش به او رسیده و جالب‌تر این‌که خیلی زود هم ارتقاء پیدا کرد و رفت. یک روز بعد از مراسم صبحگاه، موقع رفتن به کلاس، مرا از صف بیرون کشید و با اخم پرسید: "این‌ها چیه روی کاپشنت نوشته؟ نوشته‌ها را برایش خواندم و معنی کردم. اما مشکل اینجا بود که او نه انگلیسی می‌دانست و نه به ترجمه‌ی من اعتماد داشت. با انکار نگاهی به من کرد و گفت: "نه، معلوم نیست این‌ها که میگی درست باشه، همین‌جا وایستا تا معلم زبان بیا ببینیم چی نوشته." سال‌ها بعد فهمیدم مشکل فقط یک مدیر نبود؛ مشکل یک طرز فکر بود. طرز فکری که در آن، مدرک و مسئولیت را به آدم می‌دهند، اما زحمت آموختن را از او نمی‌خواهند. نتیجه‌اش هم همین می‌شود؛ کسی که باید مشوق یادگیری زبان باشد، از دیدن چند کلمه انگلیسی مضطرب می‌شود و کسی که باید الگوی دانش‌آموزان باشد، برای فهم نوشته‌ی روی یک کاپشن به کارشناس رسمی ترجمه نیاز پیدا می‌کند. آن روز برای من یک درس بزرگ داشت و آن این بود که؛ بی‌سوادی عیب نیست؛ عیب این است که بی‌سوادی را با قدرت ترکیب کنند. چون آدم نادان، نهایتاً چیزی نمی‌داند؛ اما آدم نادانی که قدرت یافته، نمی‌خواهد کسی چیزی بداند. بله؛ خطرناک‌ترین و فاجعه‌آمیزترین نوع بی‌سوادی، بی‌سوادی‌ای است که پشت میز مدیریت بنشیند و اختیار دیگران را در دست بگیرد. در جامعه‌ای که شایستگی از انتصاب حذف شود، اولین قربانی حقیقت است و دومین قربانی آینده؛ و یک مدیر بی‌سواد، دو دشمن اصلی برای خود می‌شناسد؛ کتابی که نخوانده و انسانی که خوانده است. کرمان. مهرماه ۱۴۰۵ علی شریفی @ketabkhobkerman

🍁 جشن مهرگان 🗓 ۱۰_۱۶مهر روز مهروماه مهر و جشن فرخ مهرگان مهر بفزا ای نگارماه چهر مهربان مهربانی کن به جشن مهرگان و روزمهر م
🍁 جشن مهرگان 🗓 ۱۰_۱۶مهر روز مهروماه مهر و جشن فرخ مهرگان مهر بفزا ای نگارماه چهر مهربان مهربانی کن به جشن مهرگان و روزمهر مهربانی کن به روزمهر وجشن مهرگان ✍ مسعود سعدسلمان تاریخچه و ریشه جشن مهرگان جشن پیروزی کاوه آهنگر بر ضحاک ماردوش خونریز به مناسبت دهم و شانزدهم مهرماه روز جشن مهرگان، از جشن های مهم کهن ایرانی جشن مهرگان، از جشن های کهن و باستانی تاریخ و فرهنگ ایران است که از گذشته در روزهای ابتدایی فصل پاییز و در زمان اعتدال پاییزی برگزار میشود. برخی مانند فردوسی و ابوریحان_بیرونی، مهرگان را روزی می دانند که فریدون شاه پیشدادی با کمک کاوه آهنگر، موفق شد ضحاک ماردوش تازی را شکست دهد و بر تخت پادشاهی بنشیند و ایران را از چنگال سال ها ستم ضحاک نجات دهد. مهرگان فرخنده باد

آخرین طبیب بانو مهستی @ketabkhobkerman