فرهنگسرای کتابِ خوب
前往频道在 Telegram
امید را برای روزهای بد ساختهاند، چراغ را برای تاریکی. و تو ادامه بده حتی در تاریکی. آنقدر که چشمانم تشنهی نور بودند، گرسنه نبودم. ادمین @ali_sharifi135012 اینجا چراغی روشنه: کرمان، میدان کوثر، ابتدای بلوار آزادگان، جنب بانک ملت
显示更多1 512
订阅者
-124 小时
无数据7 天
+230 天
帖子存档
1 511
@ketabkhobkerman
📚همنام!
ماشینم را برای پارهای تعمیرات به مکانیکی برده و بعد از مدتها روی صندلی جلوی تاکسی نشسته و غرق در غبارِ افکار خودم بودم.
صدایی، زمان را در گلویم منجمد کرد. صدایی که صدها بار برایم نجوا کرده بودم، در گوشم پیچید: «مستقیم.»
قلبم لرزید. اکسیژن در ریههایم حبس شد. صدای باز شدنِ در، مثل سقوطِ یک آوار بر سرم بود. او کنارم بود؛ همانجا، روی صندلی عقب. جراتِ چرخشِ سرم را نداشتم. فقط به آینهی کوچکِ روبهرو خیره شدم.
او بود. دقیقاً همان نگاه، همان وقارِ غریب. فقط گذرِ زمان، با قلمموی بیرحمش، چند خطِ نازک بر پیشانی و گونههایش کشیده بود؛ انگار او هم در این بیست و پنج سال، زخمهای مرا بر چهرهاش به یادگار داشت. چشمانش را چرخاند. ثانیهای که نگاهِ من در آینهیِ شکسته با چشمان او گره خورد.
کاش این مسیرِ لعنتی، بیانتها بود. کاش تاکسی، مسافری در زمان بود و ما را به همان عصرِ بیستوپنج سال پیش میبرد، به همان جایی که نرسیدیم...
اما چرخهای ماشین با بیرحمیِ تمام، ثانیهها را میبلعیدند و زمان زودتر از آنچه باید گذشت.
«آقا، ممنون. همینجا پیاده میشیم.»
ماشین ایستاد. قلبم زیرِ قفسهی سینهام میکوبید. در باز شد.
در همان لحظه، صدایی نامِ مرا خواند؛ صدایی که ضربآهنگِ تپشهای قلبم را تغییر داد. تمامِ وجودم، تمامِ آن بیستوپنج سال یکباره جمع شد در حنجرهام. میخواستم فریاد بزنم و بگویم: «جانم!»
اما پیش از آنکه لبهایم باز شود، صدایی ظریفتر و شادابتر در فضای ماشین طنین انداخت: «بله مامان؟!»
نگاهم به بیرون لغزید. پسربچهای با چشمانی به زیبایی چشمان خودش، در کنارش ایستاده بود. تمامِ دنیایم در کسری از ثانیه روی سرم آوار شد. به صورتِ کودک نگاه کردم؛ همنامِ من بود!
به او نگاه کردم. او هم به من نگریست؛ این بار نگاهش دیگر غریبه نبود. لبخندی تلخ، لبخندی که بویِ حسرتهای کال و آرزوهای دفنشده میداد، بر لبانش نشست.
همان لحظه، رادیوی تاکسی به آواز درآمد. صدای استاد بدیع زاده در فضای تنگِ ماشین پیچید، انگار که مرثیهای برای تمامِ سالهای از دست رفته بود:
"شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفاداری با تو چه دارد سود..."
@ketabkhobkerman
1 511
+2
دانشگاه کرمان یکی از زیباترین، مجهزترین دانشگاههای ایران است. شامل دانشکدههای مختلف تقریبا در تمامی رشته ها.
نقل است که مهندس افضلی پور وقتِ سخنرانی در سال ۶۴ در دانشگاه گفته بود که چقدر خوشحاله که این دانشگاه رو ساخته و حس میکنه که این فرزندانِ خودش هستند که به اون دانشگاه میان و آرزو کرده بود که کاش اتاقِ کوچکی در ورودی اون دانشگاه داشت که با همسرش اونجا زندگی میکردن و میتونست آمد و رفتِ هر روزهی فرزندانش رو ببینه. اما متاسفانه اتاقی به اون داده نشد.
1 511
Repost from فرهنگسرای کتابِ خوب
سعید پورسعید
پرستوها همه رفتن
کبوترها همه رفتن
همه همشهریان بار سفر بستن
درون کوچه های شهر ما
پاییز طولانیست...
@ketabkhobkerman
1 511
زندهیادان علیرضا افضلیپور و فاخره صبا هم اکنون هر دو در کنار هم و در قبرستان ظهیرالدوله تهران آرمیده اند.
روحشان شاد، قهرمانان واقعى و بى ادعا.
1 511
دانشجویان دانشگاه کرمان. آذرماه ۱۳۵۶
این دانشگاه توسط مهندس علیرضا افضلیپور و همسر فرهیخته ایشان بانو فاخره صبا در سال ۱۳۵۱ در کرمان تأسیس شد. دانشگاه کرمان پس از انقلاب به نام دانشگاه شهید باهنر تغییر نام یافت.
کسی نمیداند دلیل این تغییر نام چه بود و دانشگاهی که با زحمت و هزینه شخصی یک زوج نیکوکار ساخته شده چرا باید به نام شخص دیگری تغییر نام یابد!
@ketabkhobkerman
1 511
میخواهم
هر صبح که پنجره را باز میکنم،
درختِ روبهرو سرسبزتر از همیشه،
آفتاب زیباتر از همیشه،
استکانِ چای خوش طعم تر
و پرندهها خوش آوازتر از همیشه باشند
1 511
@ketabkhobkerman
📚افسانه ماه تولد!
در اخبار خواندم:
"امروز زایشگاهها و اتاق عملها برای زایمان و سزارین نسبت به روزهای قبل شلوغتر بوده! چرا؟ چون نمیخواستند نوزادشون خردادی باشه."
خواستم بگم؛
ببین رفیق، این اراجیفی که در مورد روز و ماه و ساعت تولد میبافند به قدر یک پفک و چیپسِ نسیه هم نمیارزد. بلانسبت شما حتی به فلانِ چپِ کائنات هم نیست که بچه ساعت ۲۳ روز آخر خرداد به دنیا بیاید یا ساعت ۱ نیمه شب اول تیرماه. آخه عزیز من این کائنات بخت برگشته باید تقویم روزشمار و خرافات چند کشور و فرهنگ و قبیله را بلد باشند تا طبق آن سرنوشت آدمیزاد را یر پیشانیش بنویسند؟!
اگر از من میشنوی باید بگم، گرانشِ یه ماما و پرستار که داره بچهت رو به دنیا میآره و ادب و احترام دربان بیمارستان و زایشگاه، از گرانشِ اون ستارهای که میگن سرنوشتتو ساخته، خیلی خیلی بیشتره! یعنی از نظر فیزیکی، ستارهها هیچ تأثیری روی مغز یا شخصیت آدمیزاد ندارن.
عوامل موثر بر سرنوشت و شخصیت آدمیزاد، بعد از وراثت و ژنتیک، آرامش روحی و روانی مادر در دوره بارداری و شیردهی، سبک فرزندپروری، فرهنگ خانواده، وضعیت اقتصادی، نوع تغذیه، کیفیت آموزش و سلامت محیطی که نوزاد در آن رشد میکند هستش، نه تاریخِ تقویمیِ تولد.
پس ول کن این روز و ماه تولد را. سرنوشتِ تو و بچهات، دستِ تصمیمات خودته، دستِ محیطی که توش بزرگ شدی و دستِ اون تلاشهایی که هر روز میکنی و انواع جبرهای تاریخی و جغرافیایی و ژنتیکی.
این ماه تولد و این ستارهها، بیشتر یه جور سرگرمی و بازی هستن. اگه باهاش خوش میگذرونی و بهت انرژی میده، باشه، مشکلی نیست؛ ولی ماه تولد فقط یه تاریخ روی تقویمه، نه نقشهی گنج!
پس خودت باش، نه اون چیزی که متن های الکی توی فضای مجازی به خورد خلقالله میدهند یا حرف آدمهای شل مغزی که با حرف های مفتشون برای کسی آبی گرم نمیشود، اما حساب بانکی آنها پرمی شود!
کرمان. تیرماه ۱۴۰۵
@ketabkhobkerman
1 511
درود و دو صد درود. اگر مجبور بودم، کتاب های:
گلستان
اتللو
آبانبار
را نجات میدادم.
.
1 511
ادبیات غنی پارسی، تنها مجموعهای از اشعارِ باشکوه نیست؛ نوعی رواندرمانیِ تاریخی و فرهنگی است. گویی هر شاعر، زبانِ یکی از نیازهای پنهان ماست:
سعدی، نیاز ما به تعادل و انسانیت
فردوسی، نیاز ما به ریشه و معنا
مولوی، نیاز ما به عشق و پیوند
حافظ، نیاز ما به امید و تابآوری
خیام، نیاز ما به دریافتن ارزش لحظهبه لحظهی زندگی و غنیمت دانستن هر دم آن!
نظامی، نیاز ما به بلوغِ عشق و احساس
و عطار، نیاز ما به تحول و خودشناسی
1 511
@ketabkhobkerman
📚کتاب مقدس!
سه جوان با نگاهی پرسشگر و اشتیاقی که از جستوجویِ حقیقت نشان داشت، پا به کتابِ خوب گذاشتند. دنبال کتابِ مقدس (تورات و انجیل) میگشتند، انگار خوشبختی و رستگاری خود را اینبار در اعتقاد به تعالیم آئینی بجز آئین نیاکانشان جستجو میکردند. تظر من را در مورد کتاب مقدس جویا شدند. میلی به پاسخ دادن نداشتم؛ اصرار کردند.
گفتم؛ روزگاری کنجکاو بودم و آن را مثل بسیاری از کتب دینی مذاهب دیگر خط به خط خواندم و اندیشیدم، اما امروز، کتابِ مقدسِ من، چیزی دیگر است.
دوباره با کنجکاوی بیشتر، اصرار کردند که بیشتر بگویم.
گفتم؛ امروز برای من، «کتاب مقدس» الماسهای درخشانی ست که از جانِ لسان الغیب حافظ بر کاغذ چکیده و مستیِ جهان را به رخِ عقل کشیده است.
امروز کتاب مقدس من، همان رندیِ خیام است که در دلِ نیستی، بذرِ پرسش میپاشد و تبدیل به رباعی میشود.
کتاب مقدس، شکوهِ فردوسی است که بر کتیبهیِ قامت یک ملت، داد و خرد را حک کرده است.
کتابِ مقدسِ من، مثنوی معنوی و دیوانِ شمس است که شعلهاش جان را به سماعِ ابدی میخواند و دلتنگی های بشر را روایت میکند.
کتاب مقدس من بوستان و گلستانِ سعدی است که آدابِ انسانی زیستن و خردورزانه زندگی کردن در میانِ آدمیان را به ما آموزد یا غزلهایش که عاشقانه زیستن را آموزش میدهد.
به آنها گفتم؛ اینها مقدس است، چون چکیدهیِ رنجها، امیدها و دردهایِ مشترکِ انسان است. وقتی نظامی از عشق میگوید، یا سعدی از انصاف، گویی خداوند نه در آسمانها، که در واژههایِ این حکیمان به سخن درآمده است. کتابِ مقدس برای من، آنجاست که کلمه، آینهای میشود تا در آن، نه تنها چهرهیِ خود، بلکه حقیقتِ هستی را بیواسطه تماشا کنم.
من آموختهام که «قدسیت»، نه در تقدسِ کاغذ، که در آنجایی است که «جان» به «حقیقت» میرسد؛ و کلامِ این بزرگان، همواره نزدیکترین مسیرِ من به آن بیپایانِ دوردست بوده است.
@ketabkhobkerman
1 511
سلام و عرض ادب،
سه کتابی که حتما نگه میدارم، به ترتیب عبارتند از:
۱- دیوان خواجه حافظ شیرازی
۲- کلیات سعدی
۳- مثنوی معنوی مولوی
.
1 511
Repost from فرهنگسرای کتابِ خوب
ترانه "فاطلو"
خواننده: زنده یاد علی فدایی
ترانه قدیمی و دلنشین محلی کرمانی
@ketabkhobkerman
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
