ar
Feedback
فرهنگسرای کتابِ خوب

فرهنگسرای کتابِ خوب

الذهاب إلى القناة على Telegram

امید را برای روزهای بد ساخته‌اند، چراغ را برای تاریکی. و تو ادامه بده حتی در تاریکی. آن‌قدر که چشمانم تشنه‌ی نور بودند، گرسنه نبودم. ادمین @ali_sharifi135012 اینجا چراغی روشنه: کرمان، میدان کوثر، ابتدای بلوار آزادگان، جنب بانک ملت

إظهار المزيد
1 529
المشتركون
+424 ساعات
+157 أيام
+2230 أيام

جاري تحميل البيانات...

جذب المشتركين
يوليو '26
يوليو '26
+16
في 1 قنوات
يونيو '26
+34
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '26
+8
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+3
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '260
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+35
في 2 قنوات
Get PRO
يناير '26
+25
في 2 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+44
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+65
في 6 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+32
في 2 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+26
في 4 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+27
في 4 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+44
في 2 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+34
في 3 قنوات
Get PRO
مايو '25
+37
في 2 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+27
في 2 قنوات
Get PRO
مارس '25
+57
في 4 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+52
في 3 قنوات
Get PRO
يناير '25
+56
في 2 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+71
في 3 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+56
في 2 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+34
في 2 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+46
في 4 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+44
في 2 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+61
في 6 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+42
في 2 قنوات
Get PRO
مايو '24
+47
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+71
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '24
+63
في 2 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+73
في 5 قنوات
Get PRO
يناير '24
+48
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+47
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+30
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+42
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+42
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+39
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+40
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+31
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+40
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+49
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+11
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+34
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+38
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+26
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+36
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+18
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+24
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+25
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+21
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+15
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+21
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+11
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+15
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+36
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+27
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+18
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '21
+19
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '21
+50
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '21
+22
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '21
+29
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '21
+30
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '21
+29
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '21
+22
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '21
+36
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '21
+35
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '21
+35
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '21
+36
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '20
+1 042
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
04 يوليو+4
03 يوليو+2
02 يوليو+6
01 يوليو+4
منشورات القناة
شهرنوش پارسی‌پور، نویسنده و مترجم ایرانی روز جمعه ۱۲ تیر در سانفرانسیسکو درگذشت. شهرنوش پارسی پور در ایران، به دلیل اعتراض به
شهرنوش پارسی‌پور، نویسنده و مترجم ایرانی روز جمعه ۱۲ تیر در سانفرانسیسکو درگذشت. شهرنوش پارسی پور در ایران، به دلیل اعتراض به وضعیت سیاسی و اجتماعی کشور، طعم زندان را چشید و همواره با سانسور آثارش روبرو بود. او در دهه ۱۳۷۰ خورشیدی و مدتی پس از انتشار «زنان بدون مردان» و ممنوع شدن کتاب در ایران، به آمریکا مهاجرت کرد. نخستین رمان شهرنوش پارسی پور به نام «سگ و زمستان بلند» در سال ۱۳۵۵ منتشر شد. ‌شهرنوش پارسی‌پو در بهمن ۱۳۲۴ در تهران به‌دنیا آمد و در تهران و خرمشهر تحصیلات دبستان و دبیرستان خود را به پایان رساند. روحش شاد

2
شهرنوش پارسی‌پور، نویسنده و مترجم ایرانی روز جمعه ۱۲ تیر در سانفرانسیسکو درگذشت. شهرنوش پارسی پور در ایران، به دلیل اعتراض به
شهرنوش پارسی‌پور، نویسنده و مترجم ایرانی روز جمعه ۱۲ تیر در سانفرانسیسکو درگذشت. شهرنوش پارسی پور در ایران، به دلیل اعتراض به وضعیت سیاسی و اجتماعی کشور، طعم زندان را چشید و همواره با سانسور آثارش روبرو بود. او در دهه ۱۳۷۰ خورشیدی و مدتی پس از انتشار «زنان بدون مردان» و ممنوع شدن کتاب در ایران، به آمریکا مهاجرت کرد. نخستین رمان شهرنوش پارسی پور به نام «سگ و زمستان بلند» در سال ۱۳۵۵ منتشر شد. ‌شهرنوش پارسی‌پو در بهمن ۱۳۲۴ در تهران به‌دنیا آمد و در تهران و خرمشهر تحصیلات دبستان و دبیرستان خود را به پایان رساند. او در سال ۱۳۹۷ در ویدئویی در فیس بوک از مشکلات مالی خود پرده برداشت. خانم پارسی پور در آن ویدئو توضیح داد که از پس هزینه‌های زندگی بر نمی‌آید. او گفت: «نویسنده‌ای که ۷۲ سال در این دنیا زندگی کرده چرا باید اینقدر بدبخت باشد که نتواند یک خانه دو خوابه بخرد.» روحش شاد
1
3
@ketabkhobkerman 📚وقتی که خوش خبری در بی‌خبریست! سال سوم راهنمایی بودم؛ امتحان ریاضی داشتیم. سوال‌ها نه فقط سخت، که فراتر از حد تصور ما بود؛ انگار اتحادیه جهانی ریاضیات آن‌ها را طراحی کرده بود. از سالن امتحان که زدم بیرون و رسیدم توی حیاط مدرسه، با صحنه‌ای مواجه شدم که با فضای سنگینِ سالن اصلاً جور نبود. احمد که اهل همه چیز بود، به‌جز درس و آن هم درس ریاضی، وسط حیاط بشکن می‌زد و می‌رقصید! آن‌قدر شاد و شنگول بود که انگار جایزه فیلدز ریاضیات را برنده شده. با تعجب پرسیدم: چه خبره احمد؟ چه‌کار کردی این‌قدر خوشحالی؟ با لبخندی پیروزمندانه، طوری که انگار کلِ فرمول‌های ریاضیات جهان را کشف کرده، گفت: چرا خوشحال نباشم؟ نشستم پشت سر عباس؛ کل برگه رو از روی دستش نوشتم. بیستِ بیستم! گفتم: خسته نباشی دلاور، خدا قوت پهلوان؛ شیر مادر و نان پدر حلالت! با هم از مدرسه اومدیم بیرون. دیدیم عباس نشسته پشت درِ مدرسه و داره زار زار گریه می‌کنه! پرسیدم چی شده عباس؟ عباس با صدای لرزان و بغض‌آلود گفت: هیچی نگو؛ بدبخت شدم. گفتم چرا؟ گفت: خراب کردم؛ افتضاح بود؛ این بدترین امتحان عمرم بود. بله، گاهی اوقات، خوشبختیِ آدم‌ها فقط به اندازه‌ی این است که بدانند چقدر نمی‌دانند. بعضی خوشحالی‌های، فقط حاصلِ بی‌خبری ما از فاجعه‌ای است که در جریان است و ما هنوز از عمق آن‌ فاجعه اطلاعی نداریم! کرمان. تیرماه ۱۴۰۵ @ketabkhobkerman
142
4
حسود داریوش @ketabkhobkerman
175
5
@ketabkhobkerman 📚از بادبادک‌باز چه آموختم! مطالعه‌ی «بادبادک‌باز» اثر خالد حسینی، برای هر خواننده‌ای فراتر از یک تجربه‌ی ادبی، نوعی مواجهه با سایه‌های درونی است. به عنوان کسی که در پی تحلیل لایه‌های عمیق روایت‌های انسانی است، می‌توانم بگویم این کتاب در چند سطح بنیادین به ما می‌آموزد که چگونه با مفهوم حقیقت و بخشش کنار بیاییم. در اینجا چند آموزه‌ی کلیدی که از این اثر استخراج کرده‌ام را با شما اهالی کوچه باغ کتاب خوب بازگو می‌کنم: خالد حسینی در «بادبادک‌باز»، تنها قصه‌ی یک افغانستانِ زخمی را روایت نمی‌کند؛ او قصه‌ی گناهی را می‌گوید که مثل یک زنجیر، سال‌ها بر پای شخصیت اصلی، بسته شده است. آنچه از این کتاب می‌آموزیم، مجموعه‌ای از حقایق تلخ اما رهایی‌بخش است: ۱. خیانت، نه در عمل که در «سکوت» متولد می‌شود: بزرگترین درسی که می‌گیریم این است که گناهِ اصلی، همیشه آن ضربه‌ای نیست که می‌زنیم، بلکه «تماشای منفعلانه»‌ی ظلمی است که به دیگری می‌شود. حسینی به ما یادآوری می‌کند که سکوت در برابر بی‌عدالتی، برای حفظ موقعیت یا امنیت خود، می‌تواند روح آدمی را چنان زخمی کند که تا سال‌ها هیچ التیامی بر آن کارگر نیفتد. این کتاب درس می‌دهد که شجاعت گاهی به معنای گذشتن از آرامشِ خود برای ایستادن در کنار حقیقت است. ۲. سایه‌ی گذشته هرگز محو نمی‌شود، مگر با مواجهه: بادبادک‌باز به ما می‌آموزد که فرار از گذشته ممکن نیست. ما می‌توانیم به قاره‌های دیگر مهاجرت کنیم، ثروتمند شویم و زندگی جدیدی بسازیم، اما «گذشته، گذشته نیست.» تا زمانی که با آن هیولای ترس و شرمی که در کودکی در وجودمان کاشته شده روبرو نشویم، آن خاطره مثل سایه‌ای در پشت سرِ ما حرکت می‌کند. رستگاری، نه در فراموشی، که در «بازگشت به صحنه‌ی جرم» و پذیرش مسئولیت نهفته است. ۳. بخشش: سخت‌ترین آزمونِ انسانی: شاید تکان‌دهنده‌ترین بخشِ کتاب، آموزه‌ای باشد که در دیالوگ‌های پدر امیر نهفته است: «تنها یک گناه وجود دارد و آن دزدی است... وقتی مردی را می‌کشی، زندگی‌ای را می‌دزدی... وقتی دروغ می‌گویی، حقِ دانستن حقیقت را از کسی می‌دزدی.» این کتاب به ما می‌آموزد که بخشیدن دیگران، شاید مرحله‌ی اول باشد، اما بخشیدنِ «خود»، دشوارترین و ضروری‌ترین قدم برای ادامه‌ی حیات است. ما یاد می‌گیریم که انسان‌ها مجموعه‌ای از خطاهایشان نیستند، بلکه مجموعه‌ای از تلاش‌هایشان برای جبرانِ آن خطاها هستند. ۴. مرزهای باریک بین وفاداری و حقارت: رابطه‌ی امیر و حسن، آینه‌ی تمام‌نمای تضادهای طبقاتی و انسانی است. ما می‌آموزیم که وفاداریِ بی‌قید و شرط حسن، در عین حال که ستودنی است، به ما هشدار می‌دهد که چگونه مرزهای انسانیت در سایه‌ی ساختارهای قدرت و تبعیض، کمرنگ می‌شوند. این کتاب، وجدانِ بیدارِ خواننده را هدف می‌گیرد و از او می‌پرسد: «تو برای چه کسی حاضری بادبادک را از آسمانِ آرزوها بگیری و به زمینِ واقعیت بیاوری؟» بادبادک‌باز به ما نمی‌گوید که جهان جای عادلانه‌ای است؛ اتفاقاً به ما یادآوری می‌کند که جهان می‌تواند بسیار بی‌رحم باشد. اما در نهایت، این کتاب به ما می‌آموزد که «راهی برای دوباره خوب شدن وجود دارد.» این پیامِ امیدوارکننده، قلبِ تپنده‌ی این اثر است: اینکه هرچقدر هم در سیاهیِ اشتباهات خود فرو رفته باشیم، همواره یک شانس برای بازگشت و اصلاحِ روایتِ زندگی‌مان وجود دارد. بادبادک‌باز را بخوانید... کرمان. تیرماه ۱۴۰۵ @ketabkhobkerman
232
6
@ketabkhobkerman 📚در جستجویِ جانِ کتاب! بسیاری از یارانِ هم‌نفس و ساکنانِ  کوچه باغِ کتاب خوب، در محافلِ پیدا و پنهان و حضوری و مجازی، از ره‌آوردِ مطالعاتِ من و آنچه در گذرِ خوانشِ آثار گوناگون بر جانم نشسته، پرسش‌ها داشته‌اند‌. اینک بر آنم تا در سلسله‌نوشتارهایی، دریچه‌ای به سویِ دیدگاه‌هایم بگشایم و شهدِ آموخته‌هایم را از خوانِ رنگینِ آثارِ شاخصِ ادبیاتِ ایران و جهان، پیشکشِ جانِ مشتاقِ شما کنم. امید که این بضاعتِ ناچیز، در ضیافتِ اندیشه‌تان سودمند افتد و چراغی باشد بر راهِ حقیقت‌جویی. @ketabkhobkerman
190
7
+1
لا يوجد نص...
1
8
حدیثِ جان مگو با نقش دیوار....! حافظ
حدیثِ جان مگو با نقش دیوار....! حافظ
191
9
یکی از دانشجوهای قدیمیم، پیام داده که هفته آینده مصاحبه استخدامی دارم، چی بخونم؟ براش این عکس رو فرستادم. پیام داد که این چیه
یکی از دانشجوهای قدیمیم، پیام داده که هفته آینده مصاحبه استخدامی دارم، چی بخونم؟ براش این عکس رو فرستادم. پیام داد که این چیه؟ گفتم اگه پارتی نداری این تصویر رو می‌ذارن جلوت و می‌گن چندتا هویج در تصویر می‌بینی؟ اگر پارتی داری، می‌پرسن در تصویر چند خرگوش می‌بینی؟
239
10
معما جواد یساری @ketabkhobkerman
245
11
4_643312772964156138.mp3
336
12
فریدون فروغی نیاز @ketabkhobkerman
236
13
@ketabkhobkerman 📚پاکسازی فرهنگی! طبقه ما در خوابگاه، محل تلاقی سلیقه‌های متنوع موسیقیایی بود. شب، که تاریکی بر راهروها چیره می‌شد، هر اتاق به سنگری برای یک سبکِ موسیقی بدل می‌شد. شجریان، هایده، مهستی، سوسن، داریوش، جواد یساری، مسعود بختیاری، فریدون فروغی، معین و دیگران، هر شب میهمانِ خیال‌های ما بودند. صدای بانو هایده با صلابت از پنجره‌ها به شب پرتاب می‌شد، حمیرا و مهستی و سوسن در کوچه پس‌کوچه‌های راهرو می‌پیچیدند، داریوش و فریدون فروغی بغض‌های فروخورده را فریاد می‌زدند، مسعود بختیاری و حسن زیرک نجواگر موسیقی فولکلور اقوام ایرانی بودند، مرضیه و دلکش لالایی های لطیف شبانه می‌خواندند و صدای شجریان، جانِ تازه‌ای به شب‌زنده‌داران می‌بخشید. مسئول وقت، هرچند مردِ سخت‌گیری بود، اما با گذر زمان به این نتیجه‌ی تلخ رسیده بود که حریفِ این سیلِ متنوع موسیقی نمی‌شود؛ پس به نوعی صلحِ سرد تن داده بود. اما دورانِ آرامش به سر آمد. گزارشِ چند خبرچین از تساهلِ مسئولِ خوابگاه، جرقه‌ای شد که آتشِ عزل و نصب را در دلِ مدیریتِ خوابگاه‌ها روشن کرد. جایِ آن مردِ مصلحت‌اندیش را، کسی گرفت که تعصب در رگ‌هایش جریان داشت و سخت‌گیری، تنها زبانِ گفتار او بود. با آمدنِ او، عصرِ نگرانی و سایه شوم نظارت بر سرِ خوابگاه پهن شد. به گونه‌ای که گاهی با بچه‌ها در حسرت ایام خوش گذشته، این بیت جناب حافظ را می‌خواندیم: "کامم از تلخیِ غم چون زهر گشت بانگِ نوشِ شادخواران یاد باد..." جلساتِ «ارشاد و نهی از منکر» با چاشنیِ تهدید، به بخشی جدایی‌ناپذیر از محيط خوابگاه‌ بدل گشت. هر روز، به بهانه‌ای ما را به نمازخانه می‌کشاندند تا از مضراتِ غنا و مفسده ی موسیقی برایمان خطابه بخوانند. مخبران نیز، مانند سایه‌هایی در تاریکی، شب‌ها گوش بر درِ اتاق‌ها می‌چسباندند و با شکارِ هر نتِ موسیقی، پاداش می‌گرفتند. مدتی گذشت و مسئولِ جدید، در توهمِ قدرت، گمان کرد که توانسته صدای ساز و آواز را در نطفه خفه کند. او برای آنکه شاهکارِ مدیریتِ جهادی خود را به رخِ معاون دانشجویی بکشد تا شاید راهی برای رشد و ارتقای شغلی‌اش بگشاید، برنامه‌ریزی کرد تا یک بازدیدِ شبانه و مقتدرانه از پاکسازی فرهنگی او داشته باشد. شبِ موعود، معاون دانشجویی و هیئتِ همراه، با غرور در راهروها قدم می‌زدند. همه چیز طبق نقشه پیش می‌رفت؛ سکوتی سنگین و مرگبار، راهروها را فرا گرفته بود. اما درست در لحظه‌ای که مدیریتِ جدید می‌خواست بر موفقیتِ مطلقِ خود تأکید کند، گویی لشکری از نغمه‌ها، همزمان از دلِ اتاق‌ها برخاستند تا سکوتِ اجباری را در هم بشکنند. ناگهان، از یکی از اتاق‌ها، صدایِ مخملی و پُرشورِ بانو هایده برخاست که می‌گفت: "یه امشب شب عشقه، همین امشبو داریم. چرا قصه ی دردو واسه فردا نذاریم. عزیزان همه با هم بخونیم…" همزمان، از اتاقی دیگر، صدایِ سوزناکِ سوسن فضا را درنوردید: "دوست دارم می‌دونی که این کار دله  گناه من نیست ، تقصیر دله عشق تو دیوونم کرده ، بی آشیونم کرده..." از تهِ راهرو، طنینِ ملکوتی و باوقارِ استاد شجریان بلند شد که گویی آسمان را می‌شکافت: "چنان مستم! چنان مستم چنان مستم من امشب که از چنبر بُرون جستــم بُرون جستــم من امـشب..." و در پس‌زمینه‌ی این طوفان، صدایِ پر از بغض و خسته‌ی داریوش برخواست که می‌گفت: "تو سینه این دل من می‌خواد آتیش بگیره. مونده سر دوراهی چه راهی پیش بگیره. یکی حالا پیدا شده قدر اونو می‌دونه..." از اتاقی دیگر، صدایِ پر ابهتِ فریدون فروغی شنیده می‌شد: "ﺗﻦ ﺗﻮ ﻇﻬﺮ ﺗﺎﺑﺴﺘﻮﻧﻮ ﺑﻪ ﻳﺎدم ﻣﻴﺎره رﻧﮓ ﭼﺸﻤﺎی ﺗﻮ ﺑﺎروﻧﻮ ﺑﻪ ﻳﺎدم ﻣﻴﺎره وﻗﺘﻰ ﻧﻴﺴﺘﻰ زﻧﺪﮔﻰ ﻓﺮﻗﻰ ﺑﺎ زﻧﺪون ﻧﺪاره ﻗﻬﺮ ﺗﻮ ﺗﻠﺨﻰ زﻧﺪوﻧﻮ ﺑﻪ ﻳﺎدم ﻣﻴﺎره..." و ناگهان، طنینِ پرطنینِ جواد یساری، گویی تمامِ آن ساختارهای خشک را با خاک یکسان کرد: "نه آفتابی نه مهتابی نه ابری نه مشتاقی نه بیزاری نه صبری نه فکر من نه خود نه دیگرونی نه کافر نه مسلمونی نه گبری..." طرفداران صدای دلنشین معین هم بی‌کار ننشستند: "شده ام بت پرست تو قسم به چشمون مست تو به کنج میخونه روز و شب شده ام جام دست تو آه شده ام جام دست..." در نهایت، صدایِ جذاب و گیرایِ خانم حمیرا، مثلِ آخرین ضربه‌ی پتک بر سنگِ تعصب، تمامِ راهرو را پر کرد: "دلی که شکست، دیگه شکسته اشکی که چکید، دیگه چکیده من میگم خدا، دل شکسته رو درمون نمی‌شه کرد اشک چکیده رو پنهون نمی‌شه کرد..." در آن شب، میانِ هیبتِ مسئول خوابگاه و نگاهِ مبهوتِ معاون دانشگاه، تنها یک حقیقت شنیده می‌شد؛ موسیقی، حتی در زیرِ سایه‌یِ سنگینِ خفقان، راهی برای نفس کشیدن پیدا می‌کند و هیچ سکوتی، ماندگارتر از آوازِ زندگی نیست...! کرمان. تیرماه ۱۴۰۵ @ketabkhobkerman
264
14
خواهم كه به خلوتكده ای از همه دور من باشم و من باشم و من باشم و من... مهدی اخوان‌ثالث
خواهم كه به خلوتكده ای از همه دور من باشم و من باشم و من باشم و من... مهدی اخوان‌ثالث
250
15
حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود. برای یک دسته آدمهای بی حیا، پر رو، گدامنش، معلومات فروش، چاروادار و چشم و دل گرسنه بود.
حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود. برای یک دسته آدمهای بی حیا، پر رو، گدامنش، معلومات فروش، چاروادار و چشم و دل گرسنه بود. 📕بوف کور صادق هدایت @ketabkhobkerman
253
16
4_6003494334182198535.mp3
261
17
گر چه می‌دانم نمی‌آیی، ولی هر دم ز شوق سوی در می‌آیم و هر سو نگاهی می‌کنم! هدایت طبرستانی
گر چه می‌دانم نمی‌آیی، ولی هر دم ز شوق سوی در می‌آیم و هر سو نگاهی می‌کنم! هدایت طبرستانی
275
18
. وضعیت هوا توی کرمان جوریه که یکی سیگار بکشه خیلی عادیه و واسه سلامتیش ضرر نداره. ولی یکی ورزش کنه کلا دیوونه به نظر می‌آد. @ketabkhobkerman
251
19
در مسابقه "گاوبازی" ناگهان او ساکت شد و بر لب میدان نشست. متعاقباً در مصاحبه ای گفت: "ناگهان نه شاخ، بلکه چشمان گاو نر را دید
در مسابقه "گاوبازی" ناگهان او ساکت شد و بر لب میدان نشست. متعاقباً در مصاحبه ای گفت: "ناگهان نه شاخ، بلکه چشمان گاو نر را دیدم. روبرویم ایستاد و شروع کرد به نگاه کردن. فقط ایستاده بود و تماشا می کرد و هیچ تلاشی برای حمله نکرد. معصومیتی که در چشم همه حیوانات است با التماس کمک به من نگاه می کند. مثل فریاد عدالت خواهی بود و جایی در اعماق وجودم ناگهان احساس کردم، مرا خطاب می کند: «من نمی خواهم با تو بجنگم، لطفا مرا رها کن، چون کاری نکرده ام. خطاکار هستی که اگر بخواهی  مرا بکشی ! اگر بخواهی می‌توانی مرا بکش، اما من نمی‌خواهم با تو بجنگم. بعدها ماتادور گیاهخواری را آغاز می کند و مبارزه با گاوبازی ها را متوقف می کند.
274
20
نفرین نامه شرمت باد @ketabkhobkerman
257