خانوم شیرین
前往频道在 Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
显示更多未指定国家未指定类别
392
订阅者
-124 小时
-47 天
-3830 天
帖子存档
392
مکثی کرد و نوشت: ”ممنون که در دلم ریشه دواندی”در جواب برایش نوشتم:“خاکت خوب بود؛ من گیاهی نیمهجان بودم خسته از زیستن و از ماندن هوای تو سبزم کرد…”
الهه نوروزی
392
وقتی خدا می خواست تو را بسازد ،
چه حال خوشی داشت ،
چه حوصله ای !
این موها ،
این چشم ها ....
... خودت می فهمی ؟
من همه این ها را دوست دارم .
سال بلوا (۱۳۷۱) / عباس معروفی
392
کان لکلماتک أثر الرمان
و کان قلبی قمیصاً أبیض
کلمات تو رد انار داشت
و قلب من پیراهنی سفید بود
لاادری
392
نفس به نفس
یخ زدهام؛
به دیدارم بیا؛
در کالبد سرد کلمات
با تمام حرارت قلبت بِدَم،
تا جویباری از عشق
از لبهایت
تا گوشهایم جاری شود؛
شاید سیراب شود
این گوشهای خسته از دروغم.
حتی با دستهای خالی،
با پاهای برهنه بیا؛
باران شو
و ذرهذره
زنجیرِ غم را
با دستانِ بارانخوردهات
از قلبم بگسل.
در رگهای رز،
عبادتگاهی معطر بنا کن؛
بر دوشِ بهار بنشین
و خود را به آغوشِ دستانم بسپار؛
شاید با شفاعت تو،
بهار با من آشتی کند.
حتی اگر نمیتوانی بیایی،
غبارِ نشسته بر مژههایت را
به پیک باد بسپار
و سوی من بفرست؛
باشد که ذرهای از وجودت را
بر قلبم بفشارم
تا قرنها
خون در رگهایم
با دوستداشتنت
جاری بماند.
شیرین
392
الشمس قد قُسّمت نصفين لی ولها
النور فی خدها والنار فی كبدی.
خورشید دو قسمت شد،
نصف برایِ من و نصف برایِ او
نورش در گونه هایِ او و آتش آن در جگرِ من.
مجنونِ لیلی
