خانوم شیرین
الذهاب إلى القناة على Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
395
المشتركون
-124 ساعات
-47 أيام
-4030 أيام
أرشيف المشاركات
394
کان لکلماتک أثر الرمان
و کان قلبی قمیصاً أبیض
کلمات تو رد انار داشت
و قلب من پیراهنی سفید بود
لاادری
394
نفس به نفس
یخ زدهام؛
به دیدارم بیا؛
در کالبد سرد کلمات
با تمام حرارت قلبت بِدَم،
تا جویباری از عشق
از لبهایت
تا گوشهایم جاری شود؛
شاید سیراب شود
این گوشهای خسته از دروغم.
حتی با دستهای خالی،
با پاهای برهنه بیا؛
باران شو
و ذرهذره
زنجیرِ غم را
با دستانِ بارانخوردهات
از قلبم بگسل.
در رگهای رز،
عبادتگاهی معطر بنا کن؛
بر دوشِ بهار بنشین
و خود را به آغوشِ دستانم بسپار؛
شاید با شفاعت تو،
بهار با من آشتی کند.
حتی اگر نمیتوانی بیایی،
غبارِ نشسته بر مژههایت را
به پیک باد بسپار
و سوی من بفرست؛
باشد که ذرهای از وجودت را
بر قلبم بفشارم
تا قرنها
خون در رگهایم
با دوستداشتنت
جاری بماند.
شیرین
394
الشمس قد قُسّمت نصفين لی ولها
النور فی خدها والنار فی كبدی.
خورشید دو قسمت شد،
نصف برایِ من و نصف برایِ او
نورش در گونه هایِ او و آتش آن در جگرِ من.
مجنونِ لیلی
394
نام بعضی نفرات
رزقِ روحم شده است.
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرئتم می بخشد
روشنم می دارد.
نیما یوشیج
394
«سعدی! چو جورش میبری، نزدیک او دیگر مرو»
ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را
سعدی
