ch
Feedback
کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

前往频道在 Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

显示更多
未指定国家未指定类别
1 815
订阅者
+3524 小时
+507
+9130
帖子存档
این یکی آلبوم شاید تاریک‌ترین داستانی باشه که خلق شد؛ داستانِ کسی که واردِ دنیای شیاطین شد، گیتارش رو برداشت، و برای آخرین‌با
این یکی آلبوم شاید تاریک‌ترین داستانی باشه که خلق شد؛ داستانِ کسی که واردِ دنیای شیاطین شد، گیتارش رو برداشت، و برای آخرین‌بار نواخت. توی این داستان، شما به همراهِ شخیصتِ اصلی، واردِ جهانِ تاریکِ شیاطین می‌شید. این یکی رو هم مثلِ آلبومِ قبلی متنش رو به همراهِ ترجمه‌ش، بعد از هر ترک براتون می‌ذارم. پ‌ن: دهنم سر این یکی سرویس شد. تقریباً سخت‌ترین پروژه‌ای بود که داشتم. #داستان_لوسیفر

تا دقایقی دیگر.

امشب میز و صندلی‌هایم را هم فروختم. چه خاطراتی که پشتِ همین میز گذشت. چه حرف‌هایی که زده شد، چه خنده‌هایی که کردیم، چه سکوت‌هایی که بین‌مان افتاد و چه سیگارهایی که یکی پس از دیگری روشن شدند و تا نصفه‌های شب سوختند. قبل از این‌که مهدی مهاجرت کند، پشتِ همین میز روبه‌روی هم می‌نشستیم و شطرنج بازی می‌کردیم. مهره‌ها را جابه‌جا می‌کردیم، برای هم کُری می‌خواندیم، حرف می‌زدیم و احتمالاً آن روزها هیچ‌کدام‌مان فکر نمی‌کردیم روزی برسد که او آن‌طرف دنیا باشد و من این‌جا، در آخرین روزهای این خانه، همان میز را برای فروش آگهی کنم. دوست نداشتم به غریبه بفروشمش. دلم می‌خواست اگر قرار است از این خانه برود، دست‌کم به خانه‌ی یکی از آدم‌هایی برود که می‌شناسم؛ کسی که وقتی نگاهش می‌کنم، بتوانم تصور کنم بخشی از خاطراتم هنوز جایی نزدیک من ادامه دارد. اما چاره‌ای نداشتم. آمدند، میز و صندلی‌ها را برداشتند و بردند. من ماندم و جای خالی‌شان. عجیب است که جای خالیِ یک وسیله می‌تواند این‌همه به چشم بیاید. همان چند متر فضای خالی، ناگهان خانه را بزرگ‌تر نکرد؛ غمگین‌ترش کرد. حالا کتابخانه خالی‌ست. میز و صندلی‌ها هم رفته‌اند. خانه آرام‌آرام دارد از چیزهایی که آن را «خانه‌ی من» می‌کردند، خالی می‌شود و هر بار که چیزی از در بیرون می‌رود، بیشتر می‌فهمم که این بار واقعاً دارم می‌روم. این مدت بیشتر از همیشه به این باور رسیده‌ام که اشیا هم روح دارند. شاید نه آن روحی که ما برای موجودات زنده تصور می‌کنیم، اما چیزی از آدم‌ها درونشان باقی می‌ماند؛ چیزی از لمس‌شان، حضورشان، حرف‌هایشان و روزهایی که کنارشان گذشته. یک میز، بعد از سال‌ها دیگر فقط چند تکه چوب نیست. همان جایی‌ست که آدم‌هایی که دوستشان داشتی روبه‌رویت نشسته‌اند. یک صندلی فقط صندلی نیست؛ جای خالیِ کسی‌ست که زمانی روی آن می‌نشست. یک کتابخانه وقتی خالی می‌شود، فقط طبقه‌های خالی ندارد؛ انگار تمامِ چیزهایی را که سال‌ها شاهدشان بوده، با خودش حمل می‌کند. شاید برای همین فروختن وسایل انقدر برایم سخت شده. من چوب و آهن و شیشه نمی‌فروشم؛ دارم شاهدهای زندگی‌ام را یکی‌یکی از خانه بیرون می‌فرستم. آن‌ها آن‌جا بودند وقتی می‌خندیدم، وقتی غمگین بودم، وقتی عاشق بودم، وقتی تنها بودم. صدای آدم‌هایی را شنیده‌اند که بعضی‌هایشان دیگر حتی در این شهر یا این کشور نیستند. شب‌هایی را دیده‌اند که دیگر تکرار نمی‌شوند و حالا هرکدام‌شان به خانه‌ای غریبه می‌روند، کنار آدم‌هایی که هیچ‌چیز از گذشته‌شان نمی‌دانند. نمی‌دانم اشیا واقعاً روح دارند یا این ماییم که آن‌قدر از خودمان در آن‌ها جا می‌گذاریم که وقتی از دستشان می‌دهیم، احساس می‌کنیم تکه‌ای از خودمان هم همراهشان رفته است. اما این روزها، هر بار که جای خالیِ یکی از وسایلم را می‌بینم، بیشتر دلم می‌خواهد باور کنم که دارند. چون اگر اشیا روح داشته باشند، شاید خاطره هم جایی برای ماندن داشته باشد.

روز و شب‌هایی که آدم اصلاً فرصت نمی‌کنه فضای مجازی چک کنه رو خیلی می‌پسندم.

انقدر تبلیغِ قسطی پرداخت کردن بابتِ ارزون‌ترین و معمولی‌ترین نیازها عادی شده که کم‌مونده سردر توالت‌عمومی‌ها بزنن: "به راحتی قسطی برین."

چون قبلی رو دوست داشتید، خواستم اعلام کنم که آلبومِ « لوسیفر » به زودی منتشر می‌شه.
چون قبلی رو دوست داشتید، خواستم اعلام کنم که آلبومِ « لوسیفر » به زودی منتشر می‌شه.

نمی‌دونم چرا دو تا چیز هیچ‌‌وقت تموم نمی‌شه. یک کسایی که کنکور دارن و دو؛ کسایی که امتحان دارن. یعنی در هر زمان و مکان و موقعیت و محدودیتی، بنده هر‌ گُهی خواستم بخورم یا دنیا و جهان و کائنِات هر‌گُهی داشتن می‌خوردن، این دو دسته از افراد بنده رو ساییدن. هر نفسی خواستیم بکشیم یکی اومد گفت: "ایمتیحین‌ دیریم، کینکیر دیریم." اه. حالا اینا رو ولش کن. کسی می‌دونه جوابای کنکور ارشد کِی میاد؟ 😂

دپرسمون کردی سر صبحی مشتی.
دپرسمون کردی سر صبحی مشتی.

و پایان. من برای این پروژه خیلی زحمت کشیدم، از نوشتنِ داستانش گرفته تا ترجمه‌ش، تا تبدیلش به شعر و آهنگ‌ها ، در نتیجه از هرکسی که این آلبوم رو گوش داد و متنش رو خوند می‌خوام نظرش رو برام بنویسه، چه در کامنت‌ها، چه در دایرکت، چه در پیویِ شخصیم. اگر این اتفاقی که رقم خورد طرفدار داشته باشه و روندی که شکل گرفته موردِ پسندتون باشه، با سو‌پرایزها و آلبوم‌های بیشتری برمی‌گردم پیشتون. پیشاپیش از هرکسی که وقت گذاشت، تو این مسیر همراهیم کرد و نذاشت زحمتم بیهوده بمونه خیلی خیلی ممنونم.

متن و ترجمه‌ی قسمتِ آخر.

قسمت آخر.mp38.31 MB

متن و ترجمه‌ی قسمتِ چهارم.

قسمت چهارم.mp37.02 MB

متن و ترجمه‌ی قسمتِ سوم.

قسمت سوم.mp39.81 MB

متن و ترجمه‌ی قسمتِ دوم.

Episode 2.mp38.50 MB

متن و ترجمه‌ی قسمتِ اول.

king-of-darkness---episode-1-:-the-prince-i-used-to-be.mp36.47 MB