279
订阅者
+224 小时
+27 天
+530 天
帖子存档
279
بقالی!
قسمت اول
خیابان خلوت بود، یک عصر پاییزی.
پیرمرد آرام آرام چند هیزم را داخل سطل فلزی انداخت و قطرات نفت را روی هیزم سرازیر کرد...
سقف بقالی دود گرفته بود.
وارد شد سبد سمبوسهها را برداشت،
یک تشت معدنی را هم با دست راستش بلند کرد روی سطل آتش گذاشت.
از توی سبد دانه دانه سمبوسه ها را در دریای روغن غوطهور میکرد.
دینگگگگگگگگگگ
خیابان از دانشآموز سیاهی میزد
سید دو تا
گوشم سنگینه چند تا؟
+خدا بگم چیکارت کنه علی
درس که نمیخونی الآنم معلوم نیست کجایی منو دست تنها ول کردی رفتی
-سید ۳ تا پولشو فردا میدم قول
+حسابت داره سنگین میشه بچه پولشو از بابات میگیرم
بچه اوستا حسن بودی دیگه
هوا ظلمت شده بود
پیرمرد به نماز ایستاد، زیر نور مهتاب و تک لامپ نارنجی جلو بقالی. صدای ویراژ موتور ۱۲۵ هوندا گهگاهی نظم خیابان را به هم میریخت.
در آن خیابان عریض و طویل فقط لامپ بقالی روشن بود.
-بابا سلام
+الله اکبر
پیرمرد سلام نماز را داد
-باباسلام
+سلام و زهر مار کدوم گوری بودی
هیچی رفتم کمک حمید داخل مغازشو تمیز کنیم
چجوریه همیشه وقتی مدرسه تعطیل میشه غیب میشی؟!...
به خدا راست میگم میخوای از خودش بپرس.
پیرمرد روی چهارپایه کنار آتش نشست
شام خوردی علی؟
نه
گوشه مغازه کاسه ماست رو بیار
مامانت نون تازه پخته حصیر نونی رو هم بردار بیار...
پسر در ثانیه رفت ته مغازه
مرتب ناخنش توی دهانش بود
کاسه ماست را برداشت موقع برگشت لحظهای دستش لرزید کاسه ماست رها شد
-چیکار میکنی بچه!!!!
+وای ببخشید ببخشید
-چیو ببخشم امشب دیگه شام نداریم!امشب هم شکم گشنه بخوابیم؟!
ببخشید بابا ببخشید
-ولش کن نمیخواد دست نزن بهش فردا خودم جمعش میکنم
پیرمرد سرش را برگرداند دوباره به آتش خیره شد.
چند دقیقهای به سکوت گذشت...
+بابا من میخوام ازدواج کنم
-تو کاسه ماستی رو نمیتونی نگه داری نون زن میخوای بدی!
-خونه و پول داری زمین داری کاسبی داری؟ بابای مایه دار داری؟
+بابا کار میکنم
پیرمرد دهانش را کج کرد
-کار میکنم کار میکنم
-خیر سرت درس ول کردی بچسبی به کار، چی شد؟! هیچی آقا تا لنگ ظهر خوابه بعدم خیابون برام گز میکنه
حالا هم آقا زن میخواد!
+به خدا کار میکنم بابا
من دلم گیر کرده...
279
شکاف عجیب غریبی بین قشر مذهبی و غیرمذهبی وجود دارد و روز به روز هم شدیدتر میشود کسانی که هم این وسط قرار میگیرند اینقدر کارشان سخت است که آخر در چاله یک طرف پرت میشوند... قشر مذهبی هیچ درکی از هالووین و کافهگردی دیگر ادا های قشر غیر مذهبی ندارد
آن طرف هم آن قشر هیچ درکی از جنون میان هیئت و رزم شب و لباس دیجیتال ندارد... امشب یک ایده دیدم مبهوت بودم از خوشفکری این بچهها
تابلو بزرگ خورده بود هالووین مبارک.
ولی آن طرف ترامپ با دهان خونین بود این طرف نتانیاهو با دهان خونین و چهره ترسناک و... پایین هم تصویر شماتیک از مدرسه و کوله خونین...
لابه لای این همه کار کلیشهای واقعا این ایدههای ناب را باید سرمه چشم کرد.
279
درود خدا بر رهبر انقلاب که مهملات باقر قالیباف و تسلیمطلبان در مورد سوختن کارت تنگه هرمز را نپذیرفت و امروز اینگونه در سالروز تسخیر لانه جاسوسی و زمانی که خمینی کبیر کارتر را تحقیر کرد و با دستگیری جاسوسان نتیجه انتخابات آمریکا را تغییر داد... امروز با فشار بر تنگه هرمز نتیجه انتخابات آمریکا را تغییر داد و ترامپ را تغییر کرد...
279
Repost from N/a
بعد از نقض مکرر تفاهم نامه، خاطرتان هست که ایران چند کشتی را در کریدور عمانی مورد هدف قرار داد. شعام، سردار عظمایی را توبیخ کرد.
البته رهبری با ترفیع ایشان را بهعنوان فرمانده نیروی دریایی سپاه منصوب کردند و بعد از دفن رهبر شهید در مشهد، حکم فرمودند تنگه تا اطلاع ثانوی بسته بماند و از هیچ مافوقی دستوری برای تغییر ترتیبات تنگه اجابت نشود.
تبعات پیروی سردار عظمایی از علیالاصول رهبر انقلاب را این روزها در خیابانهای پاریس و رم میبینید.
279
یه بیمار داشتیم با حالت تهوع استفراغ ساده اومده بود آخرش تشخیص وگنر براش گذاشتن و ۴ ماه اینجا بستری شد
شهریور تولدش بود در واقع ۳۹ ساله اومد ۴۰ ساله رفت... ۱۲۰ روز بستری💔
امروز مرخص شد. پرسیدم واقعا حالش خوبه که مرخصش میکنید؟
نه خوب نیست ولی کاری از ما بر نمیاد
به زودی میمیره
برادرش از خوشحالی اینکه حالش خوب شده کل بخش رو شیرینی داد.
279
امروز ساعت 6 از کشیک آف شدم
هوا بیرون خیلی دلنشین بود. تا دانشکده کمی قدم زدم قرار ملاقاتی داشتم که 50/50 در پی کنسلیاش بودم همین که پایم به حوزه باز شد از فرط خستگی دراز به دراز افتادم.
از ساعت 6.5 تا 9 برای خودم اینور و آنور دانشکده یا توی موکب پرسه میزدم حتی اطراف موکب هم مرتبا پرسه میزدم و دنبال بهانه بودم خانه نروم... دنبال بهانهای برای ماندن برای حرف زدن یا حتی بیرون رفتن پرسه زدن توی کوچه پس کوچهها...
خسته ام. توی مترو کتابم را باز کردم 30 صفحه تا پایان مانده بود تا قطار برسد 6 دقیقه مانده بود گفتم حداقل این 6 دقیقه به بطالت نگذرد
کتاب قلاب انداخت گردنم
وقتی کتاب تمام شد خودم را روی نیمکتی وسط خیابان سلمان پیدا کردم
حتی نمیدانستم کی و کجا و چگونه به آنجا رسیدم و آنجا نشستم و کتاب را تمام کردم... کتاب که تمام شد دلم میخواست ذره ذره اش برای کسی توصیف کنم، حس تنهایی عمیقی میکردم خیلی عمیق.
امان از اثرات افسردگی پس پایان کتاب...
