ch
Feedback
بابونه

بابونه

前往频道在 Telegram

显示更多
未指定国家未指定类别
240
订阅者
-124 小时
-67 天
-1330 天
帖子存档
پرم بستی و پروایم نداری غم دل‌بسته‌گی‌هایم نداری به زندان قفس زارم فگندی دل و داغ تمنــــــایم نداری به بــــــازار دل آزار محبت خبر از سود وسودایم نداری ندیدی چون مرا درصورت خویش نظر برحسن معنایم نداری ببین در رنگِ گل فریاد بلبل اگر گوشی به آوایم نداری به آدابی که میداند محبت سرو‌ برگ دل آسایم نداری ز استغنای معشوقانهٔ خویش غم امـــروز و فردایم نداری تو می‌دیدی چها دیدم به عشقت به یاد از دیدنی‌هایم نداری به‌زاری"حیدری" باخویش می‌گفت پرم بستی و پروایم نداری استاد "حیدری وجودی"

چقدر دوست دارم ای موجود عاجز و بی ضرر ره.🥹♥️
چقدر دوست دارم ای موجود عاجز و بی ضرر ره.🥹♥️

آخر چرا پرنده به دنیا نیامدم؟!
+1
آخر چرا پرنده به دنیا نیامدم؟!

نقل است که یکی از او پرسید: که چگونه ای؟ گفت: چگونه بود حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هرکسی به تخته‌ای بمانند؟ گفت: صعب باشد. گفت: حال من همچنان باشد. -ذکر حسن بصری -تذکرةالأولیاء

همیشه دیدن عکس ها و ویدیو های حماسه برم حس خوش آیند میته.🫠♥️

+1
در کنار خزان و در کنار وطن… 🌊⛰️☕️

«صدایِ تو، همه‌ی گندم‌زارها؛ و قلب من همه‌یِ پرندگان گرسنه‌.»

Repost from سپیدار
فقط پاییز است که شبیه من است؛

چه نیکو سخنی..🌿
چه نیکو سخنی..🌿

از شب عبور می‌کنم؛ با کلمات، با فکرکردن و اینکه چقدر این روزها ،زنده گی را زنده گی نمی کنیم.

یکی از همین روزها ما یا دیوانه‌ خواهیم شد یا دنیا را فتح‌ خواهیم کرد -صباح‌الدین علی

هرچند مهربان‌تر از دیگرانم، کسی دوستم ندارد؛ شبیه جمعه‌ام، که برای هیچکس مهم نیست، دیروز کجا بود؟ روزهای قبل کجا بود؟
معین دهاز

تنها. مثل گُل کوچکی که زیر یک صخره‌ی دور، تنها دوستش باد بود.
تنها. مثل گُل کوچکی که زیر یک صخره‌ی دور، تنها دوستش باد بود.

Repost from [.Aviothic.]
میان خلق ندیدی که چون دویدمت از پی زهی خجالت مردم، چرا به سر ندویدم؟
میان خلق ندیدی که چون دویدمت از پی زهی خجالت مردم، چرا به سر ندویدم؟

حسی که گفتم شاید با کمی قدم زدن بگذرد مرا وسط خیابان به گریه انداخت.
ناظم حکمت

هر چیزِ زیبا مرا به یاد تو می‌اندازد، تقصیر چه کسی است؟

من اگر دیکتاتور و سیاست مدار بودم مکتب ‌های بیشتری می‌ساختم. من اگر دستم به ساختن دیوار بلند میشد قطعاً دیوار مکتبی می ساختم .

دیروز با راضیه میخواستیم از شهر کهنه به مقصد شهر جدید برویم و وقتی منتظر موتر بودیم با ایستادن موتر شخصی ، بیشتر از آن انتظار را جایز ندانسته و سوار موتر شدیم. راننده که معلوم بود یک مرد پشتون است با خانم و دو فرزند اش به مقصد پلخمری در حرکت بودند و جالب بود در چنین شرایطی یک خانم پشتون با همسرش آن هم‌در سیت پیشروی موتر نشسته باشد.این تصویر برای من به مثابه‌ی نور شمعی در شب های تاریک نمایان شد و احساس کردم جامعه‌ی که در آن زنده گی میکنیم و هر لحظه ممکن است قانون‌جدیدی برای ممنوعیت زنان تثبت شود ، بعضی مردان با این وجود قضیه‌ را برعکس تعبیر می‌کنند و این خیلی امیدوار کننده و برای آن لحظه ی من خوشحال کننده بود. شوهر آن خانم ؛ از هر دری صحبت کرد و در لا به لای حرف هایش پی بردم با وجود که سواد دانشگاهی نداشت و مکتب را به اختتام نرسانیده بود اما با فکر باز و روشن اش طرفدارتحصیل زنان بود و جالب‌تر اینکه گفت؛ یکی از دوستان تاجک اش را که با شعر و ادبیات علاقه داشته همیشه وادار به سرودن شاعر بیدل و مولانا می‌کند و زبان فارسی را زبان اصیل و زیبا میدانست. از اتفاقات خوب و خوشحال کننده دیروز همین گفتگوی ساده و آن نمای معمولی بود که روزم را ساخت و در دل بار ها آرزو کردم کاش ازین جمع آدم‌ها بیشتر و بیشتر داشتیم .. پ ن؛حرف‌های من با تصویر نشر شده ازفرمانده مسعود ربط چندانی نداشت اما بی ربط هم نبود و حالا ربطش به درک شما مربوط .🙂 #روزانه نویسی

او فقط به من نگاه کرد. آن نگاه همه چیز را برای گفتن به من گفت.

اما همه‌یِ ما ترانه‌هایی را در گوشه‌ای مخفی نگاه داشته‌ایم برایِ روز‌ها و شب‌هایی که قلبمان ترک می‌خورد، برایِ گریستن. #بغلان
اما همه‌یِ ما ترانه‌هایی را در گوشه‌ای مخفی نگاه داشته‌ایم برایِ روز‌ها و شب‌هایی که قلبمان ترک می‌خورد، برایِ گریستن. #بغلان