ch
Feedback
[.Aviothic.]

[.Aviothic.]

前往频道在 Telegram

•Aviothic• اَویوتیک”☁️” اشتیاق زیاد برای پرواز و میان ابرها بودن.

显示更多
伊朗151 914未指定类别
194
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-730 天

数据加载中...

相似频道
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
九月 '26
九月 '260
在0个频道中
八月 '26
+4
在3个频道中
Get PRO
七月 '26
+10
在1个频道中
Get PRO
六月 '26
+9
在2个频道中
Get PRO
五月 '26
+6
在2个频道中
Get PRO
四月 '26
+7
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+13
在3个频道中
Get PRO
二月 '26
+3
在1个频道中
Get PRO
一月 '26
+14
在4个频道中
Get PRO
十二月 '25
+17
在2个频道中
Get PRO
十一月 '25
+26
在4个频道中
Get PRO
十月 '25
+1
在6个频道中
Get PRO
九月 '250
在2个频道中
Get PRO
八月 '25
+20
在4个频道中
Get PRO
七月 '250
在1个频道中
Get PRO
六月 '250
在5个频道中
Get PRO
五月 '250
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+19
在1个频道中
Get PRO
三月 '250
在2个频道中
Get PRO
二月 '25
+14
在4个频道中
Get PRO
一月 '250
在2个频道中
Get PRO
十二月 '240
在2个频道中
Get PRO
十一月 '24
+16
在3个频道中
Get PRO
十月 '240
在3个频道中
Get PRO
九月 '24
+125
在1个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
18 九月0
17 九月0
16 九月0
15 九月0
14 九月0
13 九月0
12 九月0
11 九月0
10 九月0
09 九月0
08 九月0
07 九月0
06 九月0
05 九月0
04 九月0
03 九月0
02 九月0
01 九月0
频道帖子
تو خاطرات منی در زمان کودکیم تو قهرمان منی، قهرمان کودکیم سفر بخیر خدا حافظ ای مسافر من فقط برای تو باید سرود آمر من صدا زدیم و نیامد جواب، فرمانده! چقدر خسته‌یی، آری! بخواب فرمانده
بهرام هیمه

2
من بلای خویشم از خود کجا گریزم …+1
من بلای خویشم از خود کجا گریزم …
65
3
اینستاگرام برای بچه پولداراست تا با ریلز های قشنگ مشنگ و مخاطب‌پسند شان، و با آیفون های ۱۷ و ۱۰۰۰۷ شان جلو آیینه بایستند و بگویند ما چقدر زیبا هستیم و ورزش می‌کنیم و سفر می‌رویم. و ببینید که از بینی فیل افتاده‌ایم و حوا و آدم را نمی‌شناسیم. واتسپ مال آدم‌های زخمی ست. مال آدم‌های درددیده که توان حرف زدن مستقیم با کسی را ندارد و با کمک استوری‌، عقده‌های دلش را خالی می‌کند و به مخاطب خود زخم زبان می‌زند. تلگرام مال ما بچه‌های غریب است. بیست‌وچهار ساعت در این‌جا افتاده‌ایم و مدام از این کانال به کانال می‌رویم. می‌خوانیم و می‌فهمیم فلانی امروز حالش بد بوده و فلانی امروز تولد داشته. تصویر هم نداریم، با خواندن متن فضا را در ذهن‌مان طوری که دوست داریم، تصویر و تصور می‌کنیم. سهم می‌گیریم در آن بزم و یک قطعه کیک و یک گیلاس چای برای خود مان بر می‌داریم و گوشه‌ای می‌رویم تا از تماشای آن جمع لذت ببریم.
51
4
«گویی مقدر شده بود که اینگونه زندگی کنیم در میانِ همه چیز بلاتکلیف بمانیم آنچه پیش می‌آید را دوست نداریم و هر آنچه را دوست داریم پیش نمی‌آید...»
50
5
آنقدر از تو می‌نویسم تا فارسی تمام شود #گروس_عبدالملکیان
27
6
🎨
🎨
41
7
وقتی دیگه عکس نمی‌گیرم یعنی دلم مرده.
54
8
«امیدش را از دست نداده، فقط آن را تا کرده و به کناری گذاشته است.»
61
9
دلش می‌خواست بخوابد و خوابید، آرام خوابید - عباس معروفی/سمفونی مردگان صفحه آخر
55
10
فاضل نظری
فاضل نظری
50
11
دلم برای «آیدین» مثل «آیدا» آتش گرفت و سوخت و کباب شد.
67
12
دوست داشتن تو کار ساده‌ای نیست. سمفونی مردگان| عباس معروفی
66
13
«باور نمیکنم کسی به اندازه‌ی من او را دوست داشته‌ باشد.»
«باور نمیکنم کسی به اندازه‌ی من او را دوست داشته‌ باشد.»
68
14
گفت: «سرم بازار مسگرهاست» دستش را روی سینه‌اش گذاشت: «این جام ایستاده. یک چیزی این‌جا مانده که هی حالم را خراب‌تر می‌کند.» سمفونی مردگان| عباس معروفی
59
15
وقتی مادر داشت حرف می‌زد، او می‌توانست یاد من بیفتد. یاد راه رفتن و تاب خوردنم. یاد آن شب بارانی. و یاد عید نوروز که من سبزه سبز کرده بودم. گفت: «شما که عید نمی‌گرفتید؟» و من گفتم از امسال می‌گیریم. عیدی هم یادتان نرود. گفت چه می‌خواهید؟ گفتم باز هم مرا ببوسید. بوسید. گفتم: «آلبالو.» و خندیدم. سمفونی مردگان| عباس معروفی
54
16
وقتی آدم تنها می‌شود، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه می‌زند. احساس می‌کند آن‌قدر از دیگران دور شده که دیگر هیچ‌وقت نمی‌تواند به آن‌ها نزدیک شود. می‌بیند میان این همه آدم، حسابی تنهاست. یعنی هیچ‌کس را ندارد. سمفونی مردگان| عباس معروفی
55
17
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش‌تر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ‌کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. سمفونی مردگان| عباس معروفی
49
18
صبح که از خواب بیدار شده بود مثل هر روز یاد من افتاده بود و غم بزرگی انگار محکم به قلبش خورده بود. من مدام به ذهنش می‌آمدم، هر بار شکل تازه‌ای داشتم، و گاه آن‌چنان محو و کم‌رنگ بودم که انگار دارد از لای مه نگاهم می‌کند. گفتم: «هنوز مست شب گذشته‌ام، تو عجب شرابی هستی.» خیلی دلم می‌خواست بدانم که چه احساسی دارد. وقتی مرا بوسید دیگر چشم‌هاش را نبست تا تأثیر بوسه را در صورتم نگاه کند. بدجنسی کرده بود. اگر از من می‌پرسید خودم می‌گفتم چه احساسی دارم. گفت: «چه بوی خوبی می‌دهی؟» گفتم: «توی یقه‌ام گل یاس می‌ریزم.» نفسش بوی باد می‌داد، بوی باران. خنک بود، و دهانش بوی چوب می‌داد، و من یک‌باره میان دست‌هاش شعله‌ور می‌شدم. روز قبل گفته بود: «خانم سورملینا، اجازه می‌دهید شما را دوست داشته باشم؟» گفتم: «اختیار دارید.» و توی دلم گفتم: «دوست داشتن که اجازه نمی‌خواهد.» سمفونی مردگان| عباس معروفی
49
19
خندید. پا شد. چند قدم طرف پنجره برداشت که خیال کردم می‌خواهد به خانه‌اش برگردد. اما دوباره برگشت و روی صندلی نشست. دلم می‌خواست چیزی بهش بگویم که بداند چقدر دوستش داشتم. گفتم: «تو مسیح منی.» جلو صندلی‌اش زانو زدم، صلیب کشیدم، دست‌هام را به هم گذاشتم و به حالت احترام سرم را جلو بردم. پیشانی‌ام را بوسید. همیشه دلم پرپر می‌زد که او را ببینم. نمی‌دانم چرا می‌ترسیدم اگر نیاید، چه کنم؟ به او گفتم که عشق را باید با تمام گستردگی‌اش پذیرفت، تنها در جسم نمی‌توان پیداش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا. در آینه، در خواب، در نفس کشیدن‌ها، انگار به ریه می‌رود، و آدم مدام احساس می‌کند که دارد بزرگ می‌شود. این چیزها را زمانی فهمیدم که او یک ماه به خانه‌ی ما نیامد، در روزهایی که آیدا مرده بود، و او بعد از چهار سال به خانه‌ شان برگشته بود. سمفونی مردگان| عباس معروفی
41
20
دلش می‌خواست جلوش حرکت داشته باشم. چای بیاورم، کتاب‌ها را در قفسه بگذارم، تکه‌ای هیزم در شومینه بندازم، و در حین کار جرف بزنم. و من به همین لحظه‌ها دل‌خوش بودم، براش حرف می‌زدم، پرده‌ها را می‌کشیدم، باز می‌کردم و مدام دنبال کاری می‌گشتم که جلو او انجام بدهم. چون او دلش می‌خواست که در برابرش راه بروم، و این را من بعدها فهمیدم. همیشه زمان مثل باد می‌گذشت و من هراس داشتم که مبادا بخواهد برود. گفتم: «هر طور تو بخواهی زندگی می‌کنم. هر کار بگویی انجام می‌دهم، بگو بمیر.» او ساکت روی صندلی نشسته بود و نگاه می‌کرد، گفتم: «تو فرمانروای مطلق من هستی.» سمفونی مردگان| عباس معروفی
41