بابونه
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
256
订阅者
-224 小时
-37 天
+1330 天
帖子存档
256
در فروپاشیهایم. اشکی نریختم و حالا برای گیر کردن لباسم به دستگیره در زار میزنم، طوری که انگار هیچ راهی برای بیرون آمدن نیست. این حاصل نادیده گرفتن رنجی است که باید در آغوش میگرفتمش.
یاسمن مصدقزاده.
256
Repost from آبیِ مَنْ💙
هیچچیز این روزها سر جایش نیست؛ نه ابرهای پیر آسمان و نه خزانی که اسمش خزان است. به خودم و این چیزها ک جدای از من نیستند، فکر میکنم و به نتیجهٔ تپیدن صبحم که در انتظار نور آویزانند، میبینم. مثل من که از طناب زندگی محکم گرفتهام و منتظرم… منتظر چه چیزی؟ شاید معجزه. اما میدانم که عصر ما، عصر معجزهها نیست و واقعیت سخت تلخ است و بلعنده. دوست داشتم اینگونه از اینجا به باران پشت پنجره نگاه کنم. بارانی که تمام این فصل، من و درختان خاکزده چشم بهراهش ماندهایم. انگار قرار است با آب شفابخش و تسکیندهندهاش، ما را به زندگانی بازگرداند… سر سنگینم را به سینهام خم میکنم و چشمهایم را میبندم. ننیم تکانم میدهد و بیخبر از حال عبوس و فکر عبث دخترش؛ به کارهای انباشتهٔ آشپزخانه اشاره میکند. سرم را به نشانهٔ تایید میجنبانم و شبیه نیاکانمان که دور آتش حلقه میکردند ولی چشمشان به طعمه شکار روز بعدشان بود، خودم را به آتش نزدیکتر میکنم و طعمههای خودم که بیرون در کمیناند، فکر میکنم. انگار همهچیز در بیرون است، همهچیزهایی که بهشکل فرسودهکنندهی توان پرت کردن حواسم را دارند، همهچیزهایی احمقانه و تکراریِ که قادرند اشکهایم را راهگم سازند...
#فاطمهنوشت
256
Repost from Muzhgan | خاموش
ما «افغانستانیها»، در هر چیزی که از همدیگر متفاوت باشیم، در دوستداشتنِ «شعر» شبیه همایم. بهندرت پیش میآید کسی از افغانستان باشد و شعر بلد نباشد. ما یا شعر میخوانیم، یا شعر مینویسیم، یا شعر میشنویم، یا شعر را زندگی میکنیم و یا هم شعر را بسیار میدوستیم.
فکر کنم دوستداشتن ادبیات و شعرخواندن در جامعه ما، یک چیز کاملا طبیعی بهحساب میآید و جزئی از روزمرهگیهای مردم ماست که هیچ ربطی به سنوسال ندارد. کودکان ما شعر حفظاند و میخوانند، جوانان ما شعر را میخوانند و دوستدارند و حتی پیران ما شعر مینویسند و میخوانند. انگار ادبیات و هنر، جزئی جداناشدنی از زندگی ماست؛ انگار روحهای ما از ازل تا ابد با شعر و هنر آمیخته شده است. انگار ما مردمانِ خیلی غمگینی بودیم که زیبایی غمانگیزِ «شعر» را میدانیم و دوست میداریم. چون شعر، به همان اندازه که شادکننده است، غمانگیز نیز هست، و تنها کسی که آن رویی دیگر زندگی را دیده باشد، میتواند به شعر اینقدر دل ببندد و آن را زندگی کند.
256
+2
گاهی آدمها تنها بخشهایی را در نور قرار میدهند که مشتاقِ تایید از سمت دیگری است، و اغلب حقیقتِ تمامِ وجودشان و باقیِ حقیقت، در سایهی قاب پنهان میماند...
256
اگر چشم انتظار احترام و توجه و محبت دیگرانی، ابتدا اینها را به خودت بدهکاری. کسی که خودش را دوست نداشته باشد ممکن نیست دیگران دوستش داشته باشند. خودت را که دوست داشته باشی، اگر دنیا پر از خار هم بشود، نومید نشو، چون به زودی خارها گل میشود.
ملتعشق - الیفشافاک.
256
Repost from نقطهچینهای سرم
یک عالمه آرزو در او دفن شده
انگار که وادیالسلام است دلم
جلیل صفربیگی
256
حال سنگین ساکت غمباری دارم، یعنی نمیدانم . گاهی آدم تلاش میكند به يك چیزی چنگ بزند، پناه ببرد و فرو نريزد اما متوجه میشود که سنگریزه به سنگریزه میل به فروپاشیدن دارد.
«کار جنون ما به تماشا کشیده است».
