en
Feedback
بابونه

بابونه

Open in Telegram

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
241
Subscribers
-124 hours
-67 days
-1230 days
Posts Archive
«مهم نیست چند آدم در دنیا دوستت بدارند، بعضی از روزها گمان می‌کنی دوست نداشتنی‌ترین فرد روی زمینی.»
«مهم نیست چند آدم در دنیا دوستت بدارند، بعضی از روزها گمان می‌کنی دوست نداشتنی‌ترین فرد روی زمینی.»

ما أجمل الغرباء... حين يصبحون أصدقائنا بالصدفة... وما أقبح الأصدقاء حين يصبحون غرباء فجأة! «چقدر غریبه‌ها خوبند... زمانی که به یکباره دوستمان می‌شوند و چقدر دوستان بد هستند وقتی که ناگهان غریبه می‌شوند..!» |#عربیات

بر روی دفترهای مشقم بر روی درخت‌ها و میز تحریرم بر برف و بر شن می‌نویسم نامت را. روی تمام اوراق خوانده بر اوراق سپید مانده سنگ، خون، کاغذ یا خاکستر می‌نویسم نامت را. بر تصاویر فاخر روی سلاح جنگیان بر تاج شاهان می‌نویسم نامت را. بر جنگل و بیابان روی آشیانه‌ها و گل‌ها بر بازآوای کودکی‌ام می‌نویسم نامت را. بر شگفتی شب‌ها روی نان سپید روزها بر فصول عشق باختن می‌نویسم نامت را. بر ژنده‌های آسمان آبی‌ام بر آفتاب مانده‌ی مرداب بر ماه زنده‌ی دریاچه می‌نویسم نامت را. روی مزارع، افق بر بال پرنده‌ها روی آسیاب سایه‌ها می‌نویسم نامت را. روی هر وزش صبحگاهان بر دریا و بر قایق‌ها بر کوه از خرد رها می‌نویسم نامت را. روی کف ابرها بر رگبار خوی کرده بر باران انبوه و بی‌معنا می‌نویسم نامت را. روی اشکال نورانی بر زنگ رنگ‌ها بر حقیقت مسلم می‌نویسم نامت را. بر کوره راه‌های بی‌خواب بر جاده‌های بی‌پایاب بر میدان‌های از آدمی پُر می‌نویسم نامت را. روی چراغی که بر می‌افروزد بر چراغی که فرو می‌رود بر منزل سراهایم می‌نویسم نامت را. بر میوه‌ی دوپاره از آینه و از اتاقم بر صدف تهی بسترم می‌نویسم نامت را. روی سگ لطیف و شکم‌ پرستم بر گوش‌های تیز کرده‌اش بر قدم‌های نو پایش می‌نویسم نامت را. بر آستان درگاه خانه‌ام بر اشیای مأنوس بر سیل آتش مبارک می‌نویسم نامت را. بر هر تن تسلیم بر پیشانی یارانم بر هر دستی که فراز آید می‌نویسم نامت را. بر معرض شگفتی‌ها بر لب‌های هشیار بس فراتر از سکوت می‌نویسم نامت را. بر پناهگاه‌های ویرانم بر فانوس‌های به گِل تپیده‌ام بر دیوار‌های ملالم می‌نویسم نامت را. بر ناحضور بی‌تمنا بر تنهایی برهنه روی گام‌های مرگ می‌نویسم نامت را. بر سلامت بازیافته بر خطر ناپدیدار روی امید بی یادآورد می‌نویسم نامت را. به قدرت واژه‌ای از سر می‌گیرم زندگی از برای شناخت تو من زاده‌ام تا بخوانمت به نام: آزادی. برای پرنده‌ی در بند برای ماهی در تُنگ بلور آب برای رفیقم که زندانی است زیرا، آن‌چه می‌اندیشد را بر زبان می‌راند. برای گُل­‌های قطع شده برای علف لگدمال شده برای درختان مقطوع برای پیکرهایی که شکنجه شدند من نام ترا می‌خوانم: آزادی! برای دندان­‌های به هم‌ فشرده برای خشم فرو خورده برای استخوان در گلو برای دهان‌­هایی که نمی‌خوانند برای بوسه در مخفی­گاه برای مصرع سانسور شده برای نامی که ممنوع است من نام ترا می‌خوانم: آزادی! برای عقیده‌ای که پیگرد می‌شود برای کتک خوردن­‌ها برای آن‌ که مقاومت می‌کند برای آنان که خود را مخفی می‌کنند برای آن ترسی که آنان از تو دارند برای گام‌های تو که تعقیب­ش می‌کنند برای شیوه‌ای که به تو حمله می‌کنند برای پسرانی که از تو می‌کشند من نام ترا می‌خوانم: آزادی! برای سرزمین­‌های تصرف شده برای خلق‌­هایی که به اسارت در آمدند برای انسان­‌هایی که استثمار می‌شوند برای آنانی‌که تحقیر می‌شوند برای مرگ بر آتش برای محکومیت عدالت‌خواهان برای قهرمانان شهید برای آن آتش خاموش من نام ترا می‌خوانم: آزادی! من ترا می‌خوانم، به جای همه به خاطر نام حقیقی تو من ترا می‌خوانم زمانی که تیره‌گی چیره می‌شود و زمانی که کسی مرا نمی‌بیند، نام ترا بر دیوار شهرم می‌نویسم نام حقیقی ترا نام ترا و دیگر نام­‌ها را که از ترس هرگز بر زبان نمی‌آورم من نام ترا می‌خوانم: آزادی!
#آزادی #پل_الوار #بامداد_حمیدیا

من آخرینم برسر راهت... آخرین‌بهار، آخرین برف، آخرین نبرد برای نمردن. #پل الوار

تو را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که آب می‌شود دوست می‌دارم تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم تو را به جای همه‌ی کسانی که دوست نداشته‌ام دوست می‌دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که محو شد و هیچگاه نشکفت دوست می‌دارم تو را به خاطر خاطره‌ها دوست می‌دارم برای پشت کردن به آرزوهای محال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می‌دارم تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم تو را به خاطر دود لاله‌های وحشی به خاطر گونه‌ی زرین آفتاب گردان برای بنفشی بنفشه‌ها دوست می‌دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم تو را به جای همه کسانی که ندیده‌ام دوست می‌دارم تو برای لبخند تلخ لحظه‌ها پرواز شیرین خاطره‌ها دوست می‌دارم تورا به اندازه‌ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می‌دارم اندازه‌ی قطرات باران ، اندازه‌ی ستاره‌های آسمان دوست می‌دارم تو را به اندازه‌ی خودت ، اندازه‌ی آن قلب پاکت دوست می‌دارم تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم تو را به جای همه ی کسانی که نمی‌شناخته ام ...دوست می‌دارم تو را به جای همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می‌دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم    -پل الوار ترجمه احمد شاملو•  

سنگ هم به حال من گریه گر کند، برجاست بی‌تو زنده‌ ام، یعنی مرگ بی‌اجل دارم #بیدل

عمر این گلهای خشکیده از عمر خیلی آدم‌ها طولانی تر بود.

ردِ دست
ردِ دست

#دانشگاهِ بغلان
+1
#دانشگاهِ بغلان

ردِ دست
ردِ دست

از روز های که حال ما خوش بود. #دانشگاه #فرشته♥️
از روز های که حال ما خوش بود. #دانشگاه #فرشته♥️

گمان می‌کند اگر بگریزد نجات یافته‌است، دریغا که اندوهِ انسان بودن سنجاق است بر سینه‌ی آدمی. #بغلان #چهارشنبه تپه «تیپه»
گمان می‌کند اگر بگریزد نجات یافته‌است، دریغا که اندوهِ انسان بودن سنجاق است بر سینه‌ی آدمی. #بغلان #چهارشنبه تپه «تیپه»

از خداحافظی کردن متنفر بود. مخصوصاً از خداحافظی کردن با او… دوست نداشت چشمانش را باز کند و دنیای بدون او را ببیند. اما گاهی تو هرچقدر هم تلاش کنی از خواب بیدار نشوی، مجبور می‌شوی روزی چشمانت را باز کنی و به واقعیت برگردی…

«اولین بار که تو را دیدم زخمی داشتی که از دیگری بود. من تو را، با زخم‌هایت دوست داشتم.» _جمال ثریا.

انسِ هرکس در این جهان چیزی‌ست انسِ خاقانی از جهانْ؛ خلوت #خاقانی
+1
انسِ هرکس در این جهان چیزی‌ست انسِ خاقانی از جهانْ؛ خلوت #خاقانی

گلِ شکفته! خداحافظ، اگرچه لحظه‌ی دیدارت شروعِ وسوسه‌ای در من، بنام دیدن و چیدن بود... منزوی

«به حرمتِ نان و نمکی که با هم خوردیم نان را تو ببر که راهت بلند است و طاقتت کوتاه نمک را بگذار برای من میخواهم این زخم تا همیشه تازه بماند.»

●پدرم، عید و کالای نو پدرم هر سال پیش از فرا رسیدن عیدِ رمضان با خودش تعهد می‌کرد که حتمن یک جوره کالای نو می‌سازد و چپنی را که نمی‌دانم کی و در کدام سال برایش تحفه آورده بود، روی شانه‌اش می‌اندازد و در خانه‌های دور و نزدیک برای عیدی کردن می‌رود. پدرم افزون بر یک چپنِ رنگ‌ورورفته، یک کلاه سورِ کهنه که پشم‌های کنج و کنارش اندکی رفته بودند نیز داشت و از بس‌ که از آن خوشش می‌آمد، کلاه را لای یک خریطه‌ی پلاستیکی پیچیده بود و گاه گاهی به آن خاموشانه نگاه می‌کرد و دوباره میان خریطه‌ی پلاستیکی می‌گذاشتش تا همراه با لباس‌ نو اش آن را در عید بپوشد و به قولِ خودش یک‌روز "عیش" کند هنگامی که کسی در مورد اهمیّت کلاهش می‌پرسید، می‌گفت: از پدر و مادر سُچه پوستِ سور است، و اگر کسی در باره‌ی ارزش این کلاه شک می‌کرد، از وی تا آخر عُمر خفه و ناراضی می‌شد. اما از بختِ بد، زنده‌گی و دشواری‌های روزافزون اقتصادی او را فُرصت نمی‌داد تا به همان آرزویش که داشتن یک‌دست لباس نو در عید بود، برسد. پدرم ۱۸۵۰ افغانی تن‌خواه می‌گرفت، نصفِ بیش‌ترش را به قرضِ ماهانه می‌پرداخت و بعد تا ماه دیگر باز هم مواد خوراکی مانند: برنج، روغن، لوبیا، نخود، ماش و چه چه را از دکان‌دار نسیه می‌گرفت و پولش را با گرفتنِ تن‌خواهِ دیگر می‌پرداخت. قسمت آخری پول را برای من و دو خواهرم قلم و کتابچه و لباس و گاهی هم بوت می‌خرید. خلاصه تا آخر ماه خسته‌گی ناپذیر کار می‌کرد و چشمک‌زنان منتظر تن‌خواهِ ماه‌وارش می‌ماند. به‌یاد دارم در آستانه‌ی فرا رسیدن یک عیدِ رمضان، باز هم با خودش عهد بست که در این عید هر طوری که شود، یک‌جوره پیراهن و تنبان با یخنِ دست‌دوزی برای خود تهیه می‌کند؛ اما از فرط دست‌تنگی، هزینه‌ای را که برای لباس‌های نو خود در عید اختصاص داده بود، برای دو خواهرم کالای نو خرید و وقتی من نِق زدم، چشم‌هایش را به‌سوی دیوار دَور داد و با حسرت گفت: "بچیم، مردا کالای نو نمی‌پوشن!" من هم که گلویم از حسرتِ دست‌نیابی به‌ کالای نو بغض کرده بود، گپش را زیر لب تکرار کردم: "مردا کالای نو نمی‌پوشن!" بعد دیدم که پس از افطار، پدرم با حسرت تبناکوی چلمش را از تنباکودانی گرفت و بینِ کفِ دستش گذاشت و با نی چلم چند قطره آب را از چلم برنجی‌اش روی تنباکو انداخت و سپس آن را با کفِ دستِ دیگرش فشار داد تا کمی نرم شود. از روی تصادف، همان دَم آهنگ استاد سرآهنگ نیز از رادیوی قدیمی ما بلند شده بود که به‌پیش‌واز از عید پخشش کرده بودند: "عید آمد و هرکس پی کارِ خویش است می‌نازد اگر غنی، اگر درویش است من بی‌تو به‌حالِ خود نظرها کردم دیدم که هنوزم رمضان در پیش است" بعد تنباکو را روی سرخانه‌ی چلم نهاد و با گوگرد طیاره‌چاپ روسی آن را آتش زد و کَش کرد و انبوهی از دودِ سیپدرنگ از دهانش بیرون شد و چشمش به سقفِ اتاق خیره ماند؛ شاید هم اندوهِ نداشتن یک جوره کالای نو او را آزار می‌داد... من هم روزِ اول عید میانِ کودکانِ قد و نیم‌قدِ کوچه برای جشن گرفتن از خوشی عید رفتم. بچه‌های خُردسال هم‌سایه پرسیدند که چرا کالای نو نپوشیده‌ام، ناگهان گپ پدرم به‌یادم آمد و گفتم: "مردا کالای نو نمی‌پوشن!" بچه‌ها بِق زدند و خندیدند و من به‌خاطرِ خنده‌ی شان از شدتِ شرم سُرخ شدم. ماجرای نپوشیدن کالای نو پدرم چندین سال دیگر هم تکرار شد و حسرتش در دلِ او باقی ماند... سرانجام پدرم یک‌روز درگذشت. وقتی او را روی تخته‌‌ای که از یک مسجد به عاریت گرفته بودند، می‌شُستند، پس از پایان شُشت‌وشو چند متر سانِ سپید را دورش پیچیدند و یکی که نمی‌دانم کی بود، اندوه‌گنانه صدا زد: کالای نو ات مبارک! دنیا پیشِ چشمم تاریک شد و اشک دَورِ چشمانم حلقه زد. هق هق کنان خودم را از میان جمعیّت شُست‌وشو کننده‌گان کنار کشیدم و رفتم در تهکو، دروازه را بستم و تا که توانستم جیغ زدم.... جاوید فرهاد

امروز با جزیره ی درختان گمشده🌿
+3
امروز با جزیره ی درختان گمشده🌿

به پنهان‌ها ایمان دارم، گاهی آشکارا دست این مبارز خسته را بگیر... 🤍