بابونه
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
255
订阅者
-224 小时
-37 天
+1330 天
帖子存档
256
Repost from نقطهچینهای سرم
چندی قبل، در اینستاگرام با ویدئویی برخوردم؛ در واقع، کسی در موردِ چیزی بهنام «معیارِ زیبایی» صحبت میکرد. واقعاً چه حرفِ مضحکیست که میگویند: معیارِ زیبایی باید فلانطور باشد، فلان درجه باشد... زیبایی مگر یک عدد است؟ مگر چشمِ انسان یک ترازوست؟ ما که چیزی بهنامِ «معیارِ زیبایی» نداریم! بعد، همین آدمها ـ همین جماعتِ قضاوتگرِ بیچشم ـ مینشینند و نسخه میپیچند: پوست باید آنطور باشد، قد باید آن اندازه باشد، بینی باید اینطور باشد و لبخند فلان زاویه داشته باشد... زیبایی را نمیشود اندازه گرفت؛ نه با متر، نه با فیلتر، نه با خطکشهای مسخرهی شبکههای اجتماعی. زیبایی در چشمهای خستهی انسانیست که خودِ واقعیاش است؛ در یک پوستِ آفتابسوخته، در اندامِ طبیعی و سالم، و در تمامِ چیزهاییست که هیچکس اندازهگیریشان نمیتواند. معیار را انسانهایی ساختند که سالهاست آینه را میبینند، نه خودشان را؛ انسانهایی که نه زیبایی را دیدهاند، نه انسان را.
س.س
256
«مرا در قلبت بپذیر، به دور از تمام هیاهوها،
مرا پناه بده، حتی اندکی.»
-آلبر کامو
-نامه به ماریا کاسارس
256
تو نمیدانی چگونه الله تو را با جلوگیریها، با بهتأخیر انداختنها و با بستن برخی درها حفظ میکند.
ماجراهایی که اگر زودتر رخ میداد، تو را خسته و ویران میکرد. اگر شتاب میکردی، آسیب میدیدی؛ اگر تسلیم نمیشدی، آرام نمیگرفتی. و اگر کمی صبر میکردی، میدیدی که الله فقط خیر را برایت کنار گذاشته است.
انسان عجول آفریده شده؛ اما الله دوست دارد چیزی را زمانی بدهد که وقتش برسد، و دوست دارد چیزی را به تأخیر بیندازد، تا شر آن از تو دور بماند…
الله به شیوههایی مراقبماست که نمیفهمیم شان…
256
ممکن نیست
سخاوتمندتر از یک زن باشی ؛
اگر به او امنیت دادی
برایِ تو وطن خواهد شد ...
_نزار قبانی
256
Repost from از فرزندانِ سرگردانِ آدم
تا دردِ دل را با شکایت فرق بسیار است
بین من و پیلندههایت فرق بسیار است
آنها ببین در سر هوایت را فقط دارند
من هر کجا دارم هوایت... فرق بسیار است
آنها بجایت عشق و شادی میکنند اما
من اشک میریزم بجایت، فرق بسیار است
مردن به راهت کارِ آسان است و تکراری
من زنده میمانم برایت! فرق بسیار است
هرقدر میخواهی سمج شو، زندگی من!
بین من و صادق هدایت فرق بسیار است.
دلو ۱۴۰۳/ مجید خاکسار
256
Repost from [.Aviothic.]
یک غزل مانده به دیدار نهایی لیلا
یک غزل تا به تباهی و جدایی لیلا
پنج بیتی که به قول تو شباهت دارد
گره افتاده به احساس گدایی لیلا
چار بیتی که چنان چار کنار گور است
تو شده در نفسم تا تو برایی لیلا
دو سه بیتی نگران مانده که ترکم بکنی
به وداعی که دگر باز نیایی لیلا
بعد ازاین جوره دو بیتی که به پایان برسد
هر قدر نعره زنم هیج نپایی لیلا
مصرعی مانده که در مرگ خودم جیغ زنم
مصرعی نیست دگر آی کجایی لیلا؟
_شایان فریور.
256
Repost from از فرزندانِ سرگردانِ آدم
باید خودم را ببرم خانه
باید ببرم صورتش را بشویم
ببرم دراز بکشد
دلداری اش بدهم که فکر نکند
بگویم که می گذرد
که غصه نخورد
باید خودم را ببرم بخوابد
من خسته است
علیرضا روشن
