فرهاد اصیل زادهای لر ❤️🔥🔥
بعد از رابطهی وحشیانهای که از سر مستی با دختر عموی عاشق خودش داره، اونو با دامنی که لکهدار شده و بچه توی رحمش به خاطر معشوقهاش رها میکنه.
حالا بعد از سالها بخاطر خیانتهمسرشبرمیگرده 😈🔥
https://t.me/+-5dxSSwlozhiNDRk
-
بنده وکیلم جناب داماد؟!
با لبخندی که نمیتونستم جمعش کنم نگاهم بهش بود تا بله رو بگه ....
تمام عمر بیست سالهام شیدا و والهی چشمهای بینظیرش بودم
-نه!
گنگ و گیج بهش نگاه کردم که کلافه دستی به گردنش کشید و از روی صندلی بلند شد... همهی مهمونا و عاقد شوکه بودن اما اون کلافه بود... لبخند آروم آروم از رو لبم رفت که جلوی همه وایساد.
عمو که زودتر از همه از شوک خارج شد سمتش حملهور شد، حتی نعرهاش منه مات مونده رو از گرداب بدبختی بیرون نیاورد.
_
سرت به تنت زیادی کرده، برگرد سر سفرهی عقد.
سمتم برمیگرده و نیشخندش تیر وسط قلبم میشه.
_من عاشق چیه برادر زادهات بشم پدر من.
قیافه رعنایی داره یا قد بلندی.
همتون به زور دارید تحملش میکنید بعد میخوایید ببندینش به ریش من.
عربده بلندش کل عمارت را میلرزونه، چه برسه به منی که بیرحمانه زیر حرفاش دارم خورد میشوم.
مگه زمزمههای عاشقانهاش رو زیر گوشم فراموش کرده؟
سمت آقاجون میچرخد و فکری به حال قلب پیرمرد نمیکند.
_ همین پدرم که یقه منو داره پاره میکنه. بارها توی گوش من خوند، که آقاجونت خواسته تن به این ذلت بدی وگرنه سپیده بیسپیده، بابا تو نگفتی طنین رو عقد کن بعد پی عشق و عاشقیت برو.
بی مروتها..
رفیق من را میگفت؟
سپیده گرمابه و گلستانم را میگفت؟
رفیق خیانت کارم با عشقم رابطه داشت؟
آخ از رفیق نارفیق...
مگر این مرد بیانصاف عمویش نبود.
نگاه از همه میگیرد و به عمو که نگاهش روی من خشک شده مینشیند.
_ بابا من بارها بهت گفتم نمیخوام اسم نحس این دختر وارد شناسنامهام بشه... من وقتی سپیده رو دارم، رغبت نمیکنم این دخترو ببینم...حالا خوب شد، امروز میرم و ننگ میافته روی دختر خودتون.
دستای عمو از یقهاش میفته و فرهاد عشق من است که میتازد
_
بهم گفتی به جهنم... پدرشم گفته هربلای میخواهی سر این هرزه بیار.
قدرت اینکه لبهام رو از هم فاصله بدم، نداشتم....
به من میگفت هرزه؟!
مگه من عروسش نبودم؟!مگه عشقش نبودم؟!
یک لحظه جنون بهم دست داد....دسته گل رو به سمتش پرت کردم و از جام بلند شدم و داد زدم:
-خفهههههه شووووو ببند دهنتو....
تا حالا جز مهربونی ازم ندیده بود.....با بهت نگام کرد که هق زدم.....هر لحظه که میگذشت گریهام شدت میگرفت....یکهو عصبی شد و با پا به محتویات سفره عقد کوبید که مهمونا تازه به خودشون اومدن.
_ نتونستم بیشتر از این ادامه بدم، سپیدهام داره میره و نفس من بند اون دختره.
روش برگردوند و با نگاه آخری بهم برای همیشه رفت.
https://t.me/+-5dxSSwlozhiNDRk
چند سال بعد
_ طنین شنیدی که فرهاد زنش رو وقتی توی تخت با یه مرد دیگه بوده، دیده؟
ماتم برد.
هنگ کردم.
فرهاد را که نمیگویند،کسی که دلم را بیرحمانه شکانده بود.
_
نمیدونی توی چه وضعی دیدتشون. روی تخت خونه خودش، اونو در حالی میبینه که لخت و عور روی مرده نشسته بوده و ...
اون با آب و تاب تعریف میکرد و من روزی که مرا روی سفره عقد رها کرد، مرور میکنم.
روزهایی که هرکسی میرسید به من لگدی میزد و کسی نبود بگوید این دختر بیگناه است.
_ آه تو دامنش رو گرفت،خدا جوابش داد دختر عمو.
به عقب برمیگردم و آرتام رو میبینم.
مشتاق مرا نگاه میکند و گونه سفیدم را نوازش میکند.
_ بهتر که نصیب شغال نشدی تو حیفی.
میخواهم عقب بکشم که به ناگاه نگاهم در چشمان خشمگین مرد پشت سر آرتام، قفل میشه.
https://t.me/+-5dxSSwlozhiNDRk
حالا بعد از چهار سال فرهاد بعد از اینکه خودشو پیدا کرد، برگشته تا ویرانههایی که خودش باعثش بود رو درست کنه و آرامش از دست رفتهاشو پیش دختر عمویی که یه روزی ناجوانمردانه سر سفره عقد ولش کرده بود، پیدا کنه اما طنین دیگه اون دختر گذشته نیست، البته که فرهاد هم مردی نیست که از خواستههاش بگذره و یه روز...😈
«عاشقانهای که خوندنش شدیداً توصیه میشه»