_بابات رفته از الان برات قبر خریده میدونی چرا؟
چون دلش میخواد تو هر چه زودتر بمیری و هممون از شرت خلاص بشیم!
نفس دخترک از چیزی که میشنید بند میآید!
این حقیقت نداشت..مگر نه؟
درست بود که پدرش تیمسار هیچوقت او را دوست نداشت
درست بود که او را مایهی ننـگ صدا میزد
درست بود که روز تولدش یک سیلی به صورت دخترک زد و گفت "کاش توی شکم مادرت میمُردی! میمُردی و به دنیا نمیومدی"
ولی باز هم پدرش او را دوست داشت نه؟
پدرش آنقدر ها هم از او متنفر نبود که برایش قبر بخرد
نبود نبود
نباید میبود
لبهای لرزانش را به سختی ازهم باز میکند و روبه دخترعمویش شیوا میگوید
_دروغ میگی! تو انقدر حسودی که حتی به دوست داشتن ومحبت پدر منم چشم داری
حتی چشم نداری ببینی بابام منو دوست داره
دخترک نمیخواست باور کند
باور نمیکرد!
اینها همه دروغهای شیوا برای ناراحت کردنش بودند
شیوا پوزخندی به روی دخترک بیچاره میزند وبا لج میگوید
_عمو تو رو دوست داره؟ هه
ده ساله حتی کادوهاتم باز نمیکنه بدبخت
توی روت نگاه نمیکنه
اسمتو صدا نمیزنه
بهت میگه مایهی ننگ
بدبخت بابات از اول ازت متنفر بود متنفر
نیلوفر نمیخواست باور کند
باور کردن این حرفها مساوی بود با مرگش
او میمرد اگه باور میکرد که
پدرش هر روز با آرزوی مرگ دخترش نیلوفر از خواب بیدار میشود
دخترک سرش را به دوطرف تکان میدهد وبهم ریخته میگوید
_حرفاتو باور نمیکنم شیوا...تو تو یه دروغگویی
خندههای متمسخر شیوا مانند چاقویی تیز درست روی زخم باز وملتهب دخترک کشیده میشدند
_شب تولدت بابات بهت چیگفت نیلوفر؟
گفت کاش توی شکم مادرت میمردی؟
نیلوفر بغض کرده وبا عصبانیت صدایش رابالا میبرد
_اون عصبانی بود از ته دلش نگفته من میدونم
شیوا موبایلش را از جیبش بیرون میکشد و بی توجه به بلایی که داشت سر نیلوفر بیچاره میآورد، گوشی را به سمت دخترک میگیرد وبا نفرت وحسادت میگوید
_ولی از ته دلش رفته برات سنگ قبرتو خریده
اگه باور نمیکنی خودت نگاه کن وببین
نیلوفر بینفس به عکس سنگ قبری که اسمش رویش نوشته شده بود خیره میماند
پدرش کنار قبر نشسته بود
به اسم و رسم روی قبر نگاه میکند:
"_نیلوفر نامداری!"
درست بود
پدرش برایش قبر خریده بود!
پدرش آرزوی مرگش را داشت و...
و نیلوفر قرار بود او را به آرزویش برساند!
https://t.me/+1CY6yztuq7dhMjdk
❌پارت واقعی رمان است❌
نیلوفر از بالای پشت بام پدرش تیمسار را میبیند که وارد حیاط میشود و بی تعلل صدایش میزند
_بابا
پدرش میبیند
همان
دختری که همیشه آرزوی مرگش را داشت
همان
دختری که مایهی ننگ صدایش میزد
میبیند وبیحوصله میگوید
_نیلوفر بیا پایین رفتی اونجا چیکار؟ بچه بازی جدیدته؟
نیلوفر میخندد
دم رفتن احساس سبکی میکرد
میخندد واشکهایش بلافاصله میریزند وقتی میگوید
_رفتی برام قبر خریدی بابا خیلی مشتاقی بمیرم نه؟
دخترک بیتوجه به پریدنِ رنگ پدرش تیمسار،با خنده وگریه همزمان ادامه میدهد
_روز تولدم یه سیلی خوابوندی تو گوشم بهم گفتی کاش توی شکم مادرت میمردی وهیچوقت به دنیا نمیومدی
گفتی خدا اون دکتری که گفت قلبش تشکیل شده و نباید سقطم کنی رو لعنت کنه
گفتی پشیمونی که چرا گذاشتی زنده بمونم
نیلوفر جلوتر میآید،درست لبه پشت بام میایستد وبا صدایی ضعیف و همچنان ناباور میگوید
_الانم قبرمو خریدی که زودتر بمیرم بابا
پدرش اما دیگر به خونسردی قبل نیست
انگار او هم حس کرده بود که اینبار بادفعات قبلی فرق دارد.
که
اینبار بوی از دست رفتن دخترش را حس کرده بود
_نیلوفر بیا پایین با هم حرف میزنیم...دخترم
برای "دخترم" گفتنش دیر بود...خیلی دیر
دخترک 25 سال منتظر شنیدن این کلمه بود و...
حالا که شنیده بود میتوانست بدون آنکه آرزویی در دلش بماند بمیرد
دخترک دستهایش را باز میکند وزمزمه میکند:
_امروز تولدته بابا
میخوام بهترین کادوی عمرتو بهت بدم!
_نیلوفر بیــ...بیا پایین... حر...حرف بزنیم...
نیلوفر بی توجه به پدرش که حتی نای نداشت روی پاهایش بایستد،میخندد و میگوید:
_دیگه دخترت، مایهی ننگت، کسی که باعث مرگ مادرت شده قرار نیست باشه بابا
دیگه قرار نیست بچهای داشته باشی که سرافکندهت میکنه
بچهای که ازش متنفری
بچهای که 25 ساله حتی یکبار هم نگاهش نکردی
آخرین نگاه را به پدرش میاندازد
پدری که حتی آن لحظه هم نگران او نبود!
نگران آبرویش بود و به همین خاطر میخواست او پایین بیاید
خیره در چشمهای پدرش آهسته و برای آخرین بار زمزمه میکند:
_از این به بعد خوشحال باش
دوسِت دارم بابا!
میگوید و بــوم...
در کسری از ثانیه جلوی پدرش میافتد و...
و خون دخترک بود که به سرعت حیاط را رنگین میکرد...
بدون آنکه بداند آن سنگ قبر متعلق به خواهر ناتنیاش بوده!
خواهری که در بچگی فوت کرد و اسمش نیلوفر بود!
https://t.me/+1CY6yztuq7dhMjdk
https://t.me/+1CY6yztuq7dhMjdk
#پارتواقعی
کپـی ممنوع❌ #جزویازپارتهایآیندهیرمان