es
Feedback
عــــرؤس نـحـس

عــــرؤس نـحـس

Canal cerrado

به قلم:مهتاب.ر رمان انلاین📚 خانوم معلم دیو دلبر شاه دزد سوگلی پرستار عمارت وثوق دختر دهاتی رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت اول https://t.me/c/1529059244/22 رمان‌ فایل شده: https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram عــــرؤس نـحـس

El canal عــــرؤس نـحـس en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 13 480 suscriptores, ocupando la posición 2 791 en la categoría Libros y el puesto 23 877 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 13 480 suscriptores.

Según los últimos datos del 11 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -336, y en las últimas 24 horas de -19, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 4.09%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 9.24% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 551 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 245 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 6.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
به قلم:مهتاب.ر رمان انلاین📚 خانوم معلم دیو دلبر شاه دزد سوگلی پرستار عمارت وثوق دختر دهاتی رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت اول https://t.me/c/1529059244/22 رمان‌ فایل شده: https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 12 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

13 480
Suscriptores
-1924 horas
-947 días
-33630 días
Archivo de publicaciones
- بدون شورت اومدی سرکار؟ لبم رو به دندون گرفتم و جواب دادم: - راستش رییس شورت داشتم ولی چون خیس شد انداختمش توی توالت. چشم هاش گرد شد. - چی کار کردی؟! دست به سینه ایستادم. - تقصیر خودته، صبح تو خونه نذاشتی ارضا بشم. دودستی کوبید توی سرش و گفت: - برو اون شورت لعنتیو بردار، همینم مونده کارمندام شورت زنمو ببین‌. اخمی کردم. - تا ارضام نکنی نمیرم. دستم رو بند کمربند شلوارش کردم و... https://t.me/+-m-U9XlgloAxNmY0

- البرز سایز توپات چنده؟ با اخم نگام کرد. - چی میگی بچه؟ نزدیکش شدم و به خشتکش اشاره کردم. - سایز دوتا توپت. با این حرفم سرخ شد و دستمو پس زد. - واسه چیته؟ - میخوام واست شورت بخرم اخه. عصبی دستمو کشید و منو نشوند روی پاش. - اونا سایز ندارن وروجک خودتو به اون راه نزن‌. هرشب داری تستشون میکنی‌. لب برچیدم که منو به خودش فشار داد و... https://t.me/+2FBS3OK6pq9mZjRk

_بشیــن روش...💦 لبامو ول کرد و شروع کرد به باز کردن کمربندش و عضو کلفتشو بیرون آورد. _مامانت اینا میان آبروریزی میشه پندار! صورتمو بی طاقت و شهوتی جلو کشید _عزیزم قول میدم زود تمومش کنم بیا قربونت برم.....دارم له له میزنم برات! حشریم کرده بود. روی پاهاش اومدم جلوتر و اون مردونگیشو با دستش نگه داشت و گذاشت لای‌پام. آه کشون تا ته روی مردونگیش نشستم و فوری شروع کرد داخلم عقب جلو کردن _سُعاد؟ پندار؟ بچه‌ها کجایین؟ این صدای چیه...هیـــن🔞💦💧 https://t.me/+4pL6NAXBlcI0MTBk

_فدات بشم باسنتو خم کن... با حس برجستگیش لای لام تنم لرزید: _آیی...البرز توی خونه ی بابام نــه. حرکت روون سفتیشو لای بدنم حس میکنم و اون بیقرار زمزمه میکنه: _قربونت برم...بده عقب باسنتو مواظبم. هیشکی نیست. دست به نرده های تراس میگیرم و براش خم میشم: _اگه بابام ببینه...آخ... با حس پر شدنم آخی میکشم که ضربه هاشو تند تر میکنه: _جونم...ناله کن بشنوم. تند تند خودشو بهم میکوبه که یهو صدای جیغ مامانم: _نیلوفر اینجا...هین چیکار میکنیم شما دوتا؟! https://t.me/+2FBS3OK6pq9mZjRk

- البرز سایز توپات چنده؟ با اخم نگام کرد. - چی میگی بچه؟ نزدیکش شدم و به خشتکش اشاره کردم. - سایز دوتا توپت. با این حرفم سرخ شد و دستمو پس زد. - واسه چیته؟ - میخوام واست شورت بخرم اخه. عصبی دستمو کشید و منو نشوند روی پاش. - اونا سایز ندارن وروجک خودتو به اون راه نزن‌. هرشب داری تستشون میکنی‌. لب برچیدم که منو به خودش فشار داد و... https://t.me/+2FBS3OK6pq9mZjRk

_بشیــن روش...💦 لبامو ول کرد و شروع کرد به باز کردن کمربندش و عضو کلفتشو بیرون آورد. _مامانت اینا میان آبروریزی میشه پندار! صورتمو بی طاقت و شهوتی جلو کشید _عزیزم قول میدم زود تمومش کنم بیا قربونت برم.....دارم له له میزنم برات! حشریم کرده بود. روی پاهاش اومدم جلوتر و اون مردونگیشو با دستش نگه داشت و گذاشت لای‌پام. آه کشون تا ته روی مردونگیش نشستم و فوری شروع کرد داخلم عقب جلو کردن _سُعاد؟ پندار؟ بچه‌ها کجایین؟ این صدای چیه...هیـــن🔞💦💧 https://t.me/+4pL6NAXBlcI0MTBk

sticker.webp0.15 KB

"_زنت حامله است خدا رو خوش نمیاد مدام اشکشو در میاری!" دخترک با درد از خواب پریده بود و به سختی خودش را از زیر زمینی که در آن می‌ماند تا داخل عمارت رسانده بود تا به شوهرش میراث التماس کند دکتر خبر کند تا از سلامت جنینش مطمعن شود و صدای صحبت های میراث و پدرش او را پشت دیوار نگه داشته بود. _اون خائن زن من نیست. انقدر نگین زنت...اون پاپتی دهاتی فقط واسه نابودی من زنم شده بود... _بس کن پسر...اون حامله است...بلایی سر بچه ات بیاد فردا پس فردا چطور میخوای توی روش نگاه کنی؟! میراث بدون آنکه بداند دخترک از مشت در تمام حرف هایشان را می‌شنود، با لج و از سر خشم حرفی می‌زند که خودش هم به آن باور نداشت: "_مطمعنم اون بچه هم از من نیست. اگه حرومزاده اش عین خودش سگ جون از آب در اومد، با یه تست مشخص میشه از من نیست" قلب دخترک در سینه‌اش از درد فشرده می‌شود. او فقط و فقط با میراث بود و آن بچه...آن بچه، دختر میراثی بود که حتی نخواسته بود جنسیتش را بداند!!! "_لا اله الی الله!!! بس کن پسر...خجالت بکش این تهمت ها چیه به زن خودت میزنی؟!" "_اون زن من نیست...هیچ وقت نبوده. اون فقط یه اشتباه یه شبه بود و فقط هم به درد یه شب میخورد که من به اجبار شما عقدش کردم و حالا که دستش رو شده منتطرم توله سگس به دنبا بیاد و ازش تست بگیرم تا با سند و مدرک پرتش کنم توی خیابون! بعد از اون کسی رو میارم توی این خونه که لیاقت فامیلی و عروس خانواده رو داره! با نسیم ازواج میکنم" دخترک عقب عقب می‌رود. چشمانش تار می‌دیدند. احساس میکرد سرش داغ شده. دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت. شوهرش، عشقش و تنها اُمیدش در این زندگی او را هرزه میخواند و دخترک هفت ماهه اشان را حرامزاده! بی سر و صدا تنها لباسش که یک پالتو کهنه و پاره بود و میراث میگفت لیاقتش بیشتر از آن را ندارد را بر میدارد. آخرین نگاه را به اتاقی که میراث حتی یکبار در آنجا راهش نداد می‌اندازد. اتاقی که مال میراث بود و او میگفت جای دهاتی و پاپتی ها نیست. اشکش را با آستبنش پاک می‌کند و آهسته در را باز کرده و بیرون می‌رود!!! نمی‌توانست شاهد ازدواج عشقش با دیگری باشد. وقتی خاری در چشم عشقش شده بود، خودش میرفت تا آزارش ندهد. https://t.me/+6MUKEzkNhC1hOTA0 https://t.me/+6MUKEzkNhC1hOTA0 "میراث" از حرف هایی که به پدرش راجب دخترک زده بود عذاب وجدان داشت. غلتی میزند تا بخوابد اما فکر دخترکی که روزهای آخر بارداری اش را سخت تر میگذارند خواب را از سرش پرانده بود. بلند شد و راهی زیر زمین شد تا با دیدن او و سلامتی اش خیالش راحت شود و نگرانی اش تمام شود. پله‌ها را پایین میرفت که در میان راه صدای مادرش را شنید: "_خیالت راحت دخترم عکس های ساختگی که فرستاده بودی رو گفتم بفرستن واسه میراث. فک کرده اون دهاتیه بهش خیانت کرده و انداختتش توی زیر زمین. نسیم جان دختر خوشگلم نگران نباش همین امروز و فردا میراث پرتش میکنه توی کوچه. عروس من تویی عزیزم" گوش هایش سوت میکشد از حرف هایی که شنیده بود. با خشم پایین میرود که مادرش با دیدنش هول کرده گوشی از دستش پایین می‌افتد و تته پته می‌کند. _میراث ت...تویی؟! این وقت شب چرا بیداری پسرم؟! دهانش را باز می‌کند تا خرفی بزند اما با ناگهان ابراهیگ راننده اشان داخل دویده و با دیدن میراث پر هراس تند تند تکرار میکند: _آقا...آقا کژال خانم...کژال خانم... میراث سرشار از نگرانی برای دختری که با ناحق 9 ماه حاملگی عذابش داده بود هراسان لب می‌زند: _کژال چیشده؟! _سر راه دیدم تصادف شده...یه زن بود...رفتم جلو دیدم کژال خانمه...تسلیت میگم آقا...مادر و بچه همونجا تموم کردن!!! https://t.me/+6MUKEzkNhC1hOTA0 https://t.me/+6MUKEzkNhC1hOTA0 پارت واقعی رمان❌

_ جان؛ نفسم، باز کن پاهاتو برام جوجم...#پارت۵ صدای کِل کشیدن زنای پشت در بلند شد و احتمالا بخاطر اینکه جیغم بلند بود چنان کِل کشیدن که کل عمارت و آدماش کار رو تموم شده فرض کردن! با خیمه زدنش روی هیکلم نفسم پشت سینه ام وایساد و این اولین لمس عمرم دلیلی بر اوج گرفتن نبضم شد! سر زیر گوشم کشید تا قربون صدقه‌هاشو با اون صدای زمختش فقط من بشنوم و قلبم اوج بگیره: _شیش قربونت برم من..هنوز هیچی نشده صدای جیغت بلند شده زندگیم؟ منم صدای جیغت و می خوام! خیلی طبعش گرمه، خیلی مردِ تُند مزاجیه! کل هیکلش و انداخت رو تنم، با یه دستش لای بالاییِ حوله رو باز کرد یه سر لب میذاره رو قفسه ی سینم که تمام موهای تنم سیخ شد. _ چقدر تو خوش بویی جوجه، آدم دوست داره تا صبح علی الطلوع فقط بوت کنه و ببوستت! مگه میشه تو این کار عجله کنم؟ صدای گوشیش، اما اجازه نداد به کارش ادامه بده؛ سرشو بلند کرد و در حالی داشت با موهای خیسم بازی می کرد صفحه‌ی گوشیشو چک کرد چشماشو چند بار باز و بسته کرد و در نهایت از رو تنم بلند شد _ من باید برم!!! چی ناباوری زمزمه می کنم اما اون فقط پیشونیمو بوسید و گفت هر کسی هرچیزی گفت جواب ندم بدون اینکه فکر کنه چی به سر دخترِ بی پدر مادری مثل من میاد ولم کرد و از اتاق بیرون زد حالا من موندمو صدای شلیک و تن شوهرم که روی دوش برادر بزرگ و غیرتیش غرق در خونه..!!!! برادرشوهری به اسم اردوان تیمورتاش؛ که برای ناموس رگ میداد و برای مرگ برادرش خون!!! https://t.me/+NzcwJvdJZgcwZWE0 https://t.me/+NzcwJvdJZgcwZWE0 https://t.me/+NzcwJvdJZgcwZWE0 https://t.me/+NzcwJvdJZgcwZWE0 صدای حاج قمرالملوک تو جمع زنا می‌پیچه و اردوانو مصمم تر می کنه تا بازومو فشار بده _ خاندانِ جهانگیری یه زن انداخته بودن به نوه‌ی من.. ارمیا بخاطر این دختری که معلوم نیست قبلش زیر کدوم بی بته‌ای بوده از حجله‌اش ناکام اومد بیرون...!!!! حرفای حاج قمر خونشو به جوش آورده بود و من مثل جوجه‌ی بی‌پناهی بین انگشتای بلند و کلفتش درحال لرز زدن بودم در حد مرگ ازش می ترسیدم تنم هیستریک وار می لرزید و رنگ صورتم پریده بود ولی اون مرد هیکلی و درشت اندام مصمم رو کرد به سمت حاجی و لب زد: _ این دختر همین الان عقد من میشه گلباجی بخون!!! با تعلل گلباجی، حاجی عاقده مورد اطمینان مردم تنمو جلو کشید و دندون رو دندون فشرد _ استخاره میزنی گلباجی؟؟؟ بخون که حلال ببرمش تو اتاق؛ واِلا حلالم نباشه میبرم بدون آیه تست میزنم! یالا... گلباجی زیر لب لااله‌الاالله‌ی گفت و همزمان با لرزیدنم لب زد: _ زوجتُ... اون میخوند و من فقط از اون اتاق و این مرد وحشت کرده بودم که میدونستم امکان نداره ازم بگذره... قبلتُ رو به زور گرفت و تنمو کشون کشون جلوی همون جمعیت و خیل عظیم زن‌های سر سفید به سمت اتاق کشید و فقط یک کلمه لب زد _ لخت شو دراز بکش رو تخت... 😱🥶 https://t.me/+NzcwJvdJZgcwZWE0 https://t.me/+NzcwJvdJZgcwZWE0 https://t.me/+NzcwJvdJZgcwZWE0 https://t.me/+NzcwJvdJZgcwZWE0

فرهاد اصیل زاده‌ای لر ❤️🔥🔥 بعد از رابطه‌ی وحشیانه‌ای که از سر مستی با دختر عموی عاشق خودش داره، اونو با دامنی که لکه‌دار شده و بچه توی رحمش به خاطر معشوقه‌اش رها می‌کنه. حالا بعد از سالها بخاطر خیانت‌همسرش‌برمیگرده 😈🔥 https://t.me/+-5dxSSwlozhiNDRk -بنده وکیلم جناب داماد؟! با لبخندی که نمی‌تونستم جمعش کنم نگاهم بهش بود تا بله رو بگه .... تمام عمر بیست ساله‌ام شیدا و واله‌ی چشم‌های بی‌نظیرش بودم -نه! گنگ و گیج بهش نگاه کردم که کلافه دستی به گردنش کشید و از روی صندلی بلند شد... همه‌ی مهمونا و عاقد شوکه بودن اما اون کلافه بود... لبخند آروم آروم از رو لبم رفت که جلوی همه وایساد. عمو که زودتر از همه از شوک خارج شد سمتش حمله‌ور شد، حتی نعره‌اش منه مات مونده رو از گرداب بدبختی بیرون نیاورد. _ سرت به تنت زیادی کرده، برگرد سر سفره‌ی عقد. سمتم برمی‌گرده و نیشخندش تیر وسط قلبم می‌شه. _من عاشق چیه برادر زاده‌ات بشم پدر من. قیافه رعنایی داره یا قد بلندی. همتون به زور دارید تحملش می‌کنید بعد می‌خوایید ببندینش به ریش من. عربده بلندش کل عمارت را می‌لرزونه، چه برسه به منی که بی‌رحمانه زیر حرفاش دارم خورد می‌شوم. مگه زمزمه‌های عاشقانه‌اش رو زیر گوشم فراموش کرده؟ سمت آقاجون می‌چرخد و فکری به حال قلب پیرمرد نمی‌کند‌. _ همین پدرم که یقه منو داره پاره می‌کنه. بارها توی گوش من خوند، که آقاجونت خواسته تن به این ذلت بدی وگرنه سپیده بی‌سپیده، بابا تو نگفتی طنین رو عقد کن بعد پی عشق و عاشقیت برو. بی مروت‌ها.. رفیق من را می‌گفت؟ سپیده گرمابه و گلستانم را می‌گفت؟ رفیق خیانت کارم با عشقم رابطه داشت؟ آخ از رفیق نارفیق... مگر این مرد بی‌انصاف عمویش نبود. نگاه از همه می‌گیرد و به عمو که نگاهش روی من خشک شده می‌نشیند. _ بابا من بارها بهت گفتم نمی‌خوام اسم نحس این دختر وارد شناسنامه‌ام بشه... من وقتی سپیده رو دارم، رغبت نمی‌کنم این دخترو ببینم...حالا خوب شد، امروز میرم و ننگ می‌افته روی دختر خودتون. دستای عمو از یقه‌اش میفته و فرهاد عشق من است که می‌تازد _ بهم گفتی به جهنم... پدرشم گفته هربلای می‌خواهی سر این هرزه بیار. قدرت اینکه لب‌هام رو از هم فاصله بدم، نداشتم.... به من می‌گفت هرزه؟! مگه من عروسش نبودم؟!مگه عشقش نبودم؟! یک لحظه جنون بهم دست داد....دسته گل رو به سمتش پرت کردم و از جام بلند شدم و داد زدم: -خفهههههه شووووو ببند دهنتو.... تا حالا جز مهربونی ازم ندیده بود.....با بهت نگام کرد که هق زدم.....هر لحظه که می‌گذشت گریه‌ام شدت میگرفت....یکهو عصبی شد و با پا به محتویات سفره عقد کوبید که مهمونا تازه به خودشون اومدن. _ نتونستم بیشتر از این ادامه بدم، سپیده‌ام داره میره و نفس من بند اون دختره. روش برگردوند و با نگاه آخری بهم برای همیشه رفت. https://t.me/+-5dxSSwlozhiNDRk چند سال بعد _ طنین شنیدی که فرهاد زنش رو وقتی توی تخت با یه مرد دیگه بوده، دیده؟ ماتم برد. هنگ کردم. فرهاد را که نمی‌گویند،کسی که دلم را بی‌رحمانه شکانده بود. _ نمی‌دونی توی چه وضعی دیدتشون. روی تخت خونه خودش، اونو در حالی میبینه که لخت و عور روی مرده نشسته بوده و ... اون با آب و تاب تعریف می‌کرد و من روزی‌ که مرا روی سفره عقد رها کرد، مرور می‌کنم. روزهایی که هرکسی می‌رسید به من لگدی میزد و کسی نبود بگوید این دختر بی‌گناه است. _ آه تو دامنش رو گرفت،خدا جوابش داد دختر عمو. به عقب برمی‌گردم و آرتام رو می‌بینم. مشتاق مرا نگاه می‌کند و گونه‌ سفیدم را نوازش می‌کند. _ بهتر که نصیب شغال نشدی تو حیفی. می‌خواهم عقب بکشم که به ناگاه نگاهم در چشمان خشمگین مرد پشت سر آرتام، قفل می‌شه. https://t.me/+-5dxSSwlozhiNDRk حالا بعد از چهار سال فرهاد بعد از اینکه خودشو پیدا کرد، برگشته تا ویرانه‌هایی که خودش باعثش بود رو درست کنه و آرامش از دست رفته‌اشو پیش دختر عمویی که یه روزی ناجوانمردانه سر سفره عقد ولش کرده بود، پیدا کنه اما طنین دیگه اون دختر گذشته نیست، البته که فرهاد هم مردی نیست که از خواسته‌هاش بگذره و یه روز...😈 «عاشقانه‌ای که خوندنش شدیداً توصیه میشه»

- این نخودی مال کیه خدا... یک نوزاد کوچک که از گرسنگی دهانش را مثل ماهی باز و بسته می‌کرد بدون آن‌که گریه کند. محنا آرام بغلش کرد، بغض داشت برای از دست دادن شوهر و بچه‌اش! - گشنته مامانی؟ کدوم بی‌فکری تو رو گذاشته اینجا؟ حس مادری‌اش جوش کرد و تند‌تند سینه‌اش دا درآورد و توی دهان بچه گذاشت و آرام گریه کرد. - تپلی من اگه بود الان دو هفته‌ش بود، تو شکمم مرد کوچولو! انگشت کشید روی لپ‌های نوزاد که از شیر او پر و خالی می‌شد بی‌خبر از اتفاقات بیرون از دفتر رئیس! - به زنیکه بگو بره گم شه! بگو مگه من بمیرم که رنگ بچه رو ببینه اگه... محنا هول شد، نه می‌توانست سینه‌اش را از دهان نوزاد بکشد و نه می‌توانست بلند شود. - بهت زنگ می‌زنم جناب وکیل! فعلا... - سلام، سلام ببخشید من اومدم بهتون بگم که یعنی... از سینه‌ی لختش جلوی رئیسش خجالت کشید، مقنعه‌اش هم آن‌قدر کوتاه بود که اصلا روی آن را نمی‌گرفت، نوزاد گرسنه‌هم که ول‌کن نبود. - آروم باش بشین! تو مگه شیر داری؟ رئیس خونسرد یک صندلی گذاشت روبه‌روی محنا و نشست. - من... شیر یعنی بچم تازه چند روزه خب... هامین متوجه خجالت محنا بود اما آن‌قدر دختر کوچولویش قشنگ شیر می‌خورد که دلش نمی‌خواست اهمیت بدهد. - فهمیدم تو همونی که بچت مرده آره؟ - بله. بلاخره معده‌ی کوچک نوزاد پر شد و رضایت داد سینه‌ی محنا را رها کند، سینه‌ای که با وجود شیر هنوز کوچک بود و از نوک صورتی‌اش قطره‌های سفید شیر می‌چکید! - خوابش برده... هامین به تندی دست محنا که می‌رفت سوتین و تاپش  را بکشد پایین توی هوا گرفت. - زنم بهم خیانت کرده، می‌تونی به بچم شیر بدی؟ تو خونه‌ی خودم شیر بدی؟ دکمه‌های مانتویش باز، سینه‌اش لخت و یک نوزاد توی بغلش جلوی رئیسش! او فقط یک کارگر در کارخانه‌ی هامین بود ولی دخترش شیر او را می‌خورد! - ولی آقا من... - بهت پول می‌دم! دوبرابر حقوقت اینجا می‌دم! نذار فکر کنه عرضه ندارم بچمو تر و خشک کنم! محنا مانده بود چه بگوید، حرف مردم یک طرف و این بچه یک طرف. حقوق دوبرابر برایش مهم بود ولی این کودک مهم‌تر! دلش سوخت. - اگه به کسی نمی‌گین... اگه خبردار نشن من پنهانی میام و می‌رم! هامینی که خشم جلوی چشم‌هایش را گرفته بود حالا با نگاه کردن مستقیم به چشم‌های این زن نمی‌دانست چرا آرام شده. - کسی نمی‌فهمه! - قبوله جناب رئیس... https://t.me/+6FAYAzQgA780YTE8 https://t.me/+6FAYAzQgA780YTE8 https://t.me/+6FAYAzQgA780YTE8

_جای داداشم منو ارضــا کن! سُعاد میان راه خشکش زده _آ...قا پندار...من زن داداشتونم! پندار دستش روی تنِ دخترکِ شوکه نشسته و با نیشخند لب میزند: _بودی! حالا که داداشم توی تصادف مُرده، زنمی سُعاد قلبش به تپش افتاد و تقلا میکند از لمس های جسور مرد کنار برود: _آق...آقا پندار...برین کنار توروخدا‌.عیبه! مرد دامن دخترک را بالا زده _الان حلالت میکنم زن داداش! نترس تو که باکره نیستی! می‌گوید و با اولین حرکت تمام حجم سفتش را...🤤💦💦 https://t.me/+4pL6NAXBlcI0MTBk

_اولش درد داره، اما بعدش لذته خب؟ نیلوفر ترسیده سر تکان می دهد، البرز کوتاه نمی آمد و تنها چاره اش این بود خودش را تسلیم کند. لبان خیس نیلوفر که روی ترقوه اش می نشیند بدن منقبضش را شُل می کند: _آفرین همینه عروسکم!انگشتات رو توی انگشتام قفل کن، دردت اومد فشارشون بده! می گوید و ثانیه ایی بعد دردی همراه با سوزش جیغ نیلوفر را در می آورد. _خانم شدنت مبارک دخترعمو.😁🔞 https://t.me/+2FBS3OK6pq9mZjRk

پندار فروزان معمار سرشناش و گله گنده❕ عوضی و بُکُـــن در رو اما از راه سنتی... اون عوضیِ کراش اومد و طوری تو دل بابام جا باز کرد که بابام قبول کرد شش ماه صیغه بخونیم و بریم سر خونه و زندگیمون و کل سرمایه‌اش رو هم داد دست این حرومزاده‌ی لعنتی... همه چی خوب بود تا اینکه پندار به اسم رسمی کردن عقدمون رفت تا خانواده‌اشو بیاره...اما رفت و دیگه پیداش نشد... من موندم و یه بچه که ازش توی شکمم مونده بود و آبرویی که قرار بود با بچه‌ی بدون پدر ازم بره... https://t.me/+4pL6NAXBlcI0MTBk

- نفس نفس زنت از چیه توله سگ؟ با بغض زمزمه کردم. - چی ریخته بودی تو غذا البرز؟ کمرم و گرفت. - نکنه هوس کردی؟ - لعنت بهت چیکار کردی تو؟ یکی از دستاش توی شلوارم رفت و با دست دیگه‌اش صورتم و نزدیک خودش کرد. - اجازه نمیدم سهم کس دیگه ای بشی دخترعمو! با حرکت کردن دستش طاقت نیاوردم و...❌🥹🔥 https://t.me/+2FBS3OK6pq9mZjRk پسر عموش که خونه‌ی اونا می‌مونه، کاری می‌کنه دختره داغ کنه و...🥲🔞

- صیغه بخونم راحت باشیم خوشگل من؟ لب گزیدم. - کی من و به مادرت اینا معرفی می‌کنی؟ دم گوشم پچ زد. - همین هفته‌ی دیگه. بخونم نفسم؟ - بخون. شروع به خواندن کرد و وقتی تمام شد، لرزان زمزمه کردم. - قَبِلتُ‌. بدون مکث زبان داغش را روی گردنم کشید و...❌🔥 https://t.me/+4pL6NAXBlcI0MTBk

_نکن تخم جن! عقیمم کردی! نیلوفر دست روی سینه و لای پاش گذاشته جیغ میزند: خوب کردم. عین گراز کردی توش دردم اومد! البرز به سمتش هجوم می‌آورد:_من توی توله سگو آدمت میکنم نیل! قبل از آنکه نیلوفر فرار کند گیرش انداخته و زیرش می‌گیرد. _جفتک ننداز سلیطه.بار اولته خب دردت میاد.ولی اگه آروم بگیری، قول میدت کمتر دردت بگیره. لب‌های نیلوفر که با بغض می‌لرزد، البرز لب‌هایش را به کام کشیده و پایش را باز می‌کند و...💦🔥💧 https://t.me/+2FBS3OK6pq9mZjRk

@iMTProto 🥀.mp37.03 MB

جنگـلـ🌴ـبان هـات🔞 #پارت_1 با حرکت دستی روی پوستم همه بدنم از شدت شهوت دون دون شد‌ و وسط پاهام نبض گرفت. اهی کشیدم و انگشت های پاهام رو توی هم مچاله کردم از شدت لذت. همه جا تاریک بود و هیچی نمی دیدم. با رسیدن دست وسط پاهام گوشه لبم رو محکم گاز گرفتم و از دردش یهو پلک باز کردم. تازه متوجه شدم همه اش خواب بود! حدس می زدم بازم داشتم به خاطر سینگل بودنم توی خواب امپربالا میزدم. آه از نهادم بلند شد. خیلی وقت بود که در حسرت به س.کس درست حسابی بودم. چند بار تند تند پلک زدم که متوجه شدم فایده نداره و همه جا تاریکه! چشم ریز کردم که یهو با دیدن فرد مقابلم نفسم توی سینه حبس شد. تازه همه چیز رو داشتم به خاطر می آوردم. سعی کردم تکون بخورم که تازه متوجه دست های بسته ام شدم. جیغی زدم و فریاد زدم: تو کی هستی...چرا دستم رو بستی؟ خم شد روم و سرش رو توی گردنم اورد و عمیق بو کشید. نفس های داغش با هر دَم و بازدم روی پوستم برخورد میکرد و باعث می شد هالی به هالی بشم. - یه دختر جوون و تنها...وسط این جنگل تاریک....فکرش رو نمی کردی با این هیکل سک.سی ممکنه چه بلایی سرت بیاد. با این حرفش بلند جیغ زدم. وحشت همه وجودم رو گرفته بود و.... پوزخندی زد که تند تند سرم رو چرخوندم به اطراف که ببینم دقیقاً کجا هستم. - اینجا کجاست؟ تازه متوجه شدم توی یه کلبه متروکه بودم که دستام رو بالای سرم به تاج آهنی تخت بسته بود. یه سمت کلبه شومینه بود و یه تپه گنده هم از هیزوم کنارش. - چی از جونم میخوای لعنتی...بذار برم. - به این اسونی نمیذارم بری...تو شکار امروز منی. با چشم های اشکی بهش خیره شدم. دوباره خم شد روم و با یه حرکت کراپ سبز رنگِ تنم رو جر داد که چشم بستم و جیغ زدم. - کمک...میخوای چیکار کنی؟ زیر کراپم هیچ سوتینی نپوشیده بودم. با دیدن سینه هام چشم هاش برقی زد و دستش رو روی پوستم به حرکت در آورد. - اوف...عجب چیزی اون زیر پنهون کرده بودی. خندید و با نُک انگشتش مشغول بازی با نک سینه هام شد. هینی کشیدم و لب هام رو به هم فشردم. لعنتی داشت تحریکم میکرد و.....🔥💯🔞 https://t.me/+Y47NQD-xX5E2YTg0 https://t.me/+Y47NQD-xX5E2YTg0 https://t.me/+Y47NQD-xX5E2YTg0 https://t.me/+Y47NQD-xX5E2YTg0 دنیز دخترشیطون ایرانی توسط جنگلبان هات و خشنی دزدیده میشه و اون مرد به شدت هات و سکسی مجبورش میکنه هرزمان که خواست باهاش بخوابه و....😈👅💦 ورود افراد زیر 20 سال ممنوع❌❗️ #هات‌وسکسی‌محدودیت‌سنی‌🔞💯

#ربات_سـکـس 🔞 #Part_4 انگشتای زبرش که به واژنم میخورد حالم دگرگون میشد. این بهترین چیزی بود که تو عمرم صاحبش شده بودم. چشمام خمار بود و انگشتای ربات کلفتم رو واژنم میرقصید . حس کردم سرش بهم نزدیک شده و به آنی لباشو رو لبام گذاشت. هیچ چیزش مثل یه ربات نبود! کاملا اناتومی یه انسان کامل رو داشت. لبای سردش لبامو عمیق بوسید و بند اول انگشت اشارش تو واژن خیسم فرو رفت. تو گلو آهی کشیدم که سرشو عقب کشید و بند دوم انگشتش رو تو سوراخم فشرد. انگار خوب بهش آموزش داده بودن چجوری حال بده! گوشه لبمو گاز گرفتم و نالیدم: -دوتا انگشتش کن..آههه لعنتی! پیراهنش رو با یه دست از تنش درآورد و با دیدن شکم تخت و شیش تیکش هوشم از سرم پرید. حتی از سپهر هم سک..سی تر بود! بی طاقت میخواستم زودتر اونو تو خودم حسش کنم. از وان بیرون اومدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم. -بکن منو ربات جونم ؛ تورو میخوام! با حرفم منو به پشت چرخوند و با فشار دستای زمختش داگیم کرد. انگشتاشو چند بار روی واژنم کشید و ... https://t.me/+64mqz4JTvFQ0YThk https://t.me/+64mqz4JTvFQ0YThk https://t.me/+64mqz4JTvFQ0YThk https://t.me/+64mqz4JTvFQ0YThk https://t.me/+64mqz4JTvFQ0YThk سارینا یه زن متاهل 23 سالست که شوهر میلیارش بهش یه ربات انسان نما هدیه میده تا تو کارای خونه کمکش کنه و غافل از این این ربات قابلیت سک..س داره! اناتومی این ربات خیلی شبیه به انسانه و سارینا هر روز تو خونه خالی با رباتش حال میکنه و خودشو بهش میماله...🙈🔞💦