"زنی کهگم کردم "
الذهاب إلى القناة على Telegram
برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
إظهار المزيد4 455
المشتركون
+7724 ساعات
+657 أيام
+3530 أيام
أرشيف المشاركات
4 456
به بهار فکر میکنم و دلم پر از شور میشود.
قرار نیست اتفاق خاصی رخ دهد همین که گلها و گلابها در راهند یعنی خوشبختی رهایمان نکرده است .
#عادله_زمانی
@Adelehz75
4 456
روباه ها معمولا تنها و ساکتن، ولی اگه یکیو دوس داشته باشن، پر سر و صدا و وابسته میشن.
+من یه روباهم و تو ام اونی که وابستش میشه❤
4 456
بگذار یکبار پایان قصه ها خوش باشد .
چه میشود اگر کلاغها به خانه شان برسند؟
بگذار این بار قصه با رسیدن بسر رسد .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 456
Repost from "زنی کهگم کردم "
یه روزم همه چیز و ول میکنم میرم تو دل قصه ها
میرممیشینم پشت پیکان با مامان بابام میزنم به جاده های بین خمین و محلات
بابام ده کیلو بادوم پوست کاغذی میخره و من و مادرم و میبره وسط بازار خمین
یه روز دوباره چشما میبندم و کتاب کلاس دوم مو ميندازم تو کوله مو دست پدر مادرمو میگیرم میرم توی جاده های بچگیم گم میشم .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 456
سلام بر آنهایی که وقتی تو را خاموش یافتند رهایت نکردند؛
مگر بعد از آن که نور و روشنایی را به تو بازگرداندند...
#محمود_درویش
@adelehz
4 456
دهه شصت ،فصل پررنگ عاشقی های دانشگاهی بود از آن عاشقی هایی که تهش نود درصد اوقات به ازدواج می انجامید.
دهه هفتادی ها کمی از آن فضا دور شدند ،سلام و علیککردن همکلاسی های غیر همجنس در دانشگاه راحت شد ولی هنوز هم میشد به ته مانده ی عشقهای اسطوره ای دهه شصتی ها امید داشت .
خیلی از دهه هفتادی ها در دانشگاه عاشق شدند و ازدواج کردند .
دهه ی هشتادی ها داستانشان فرق کرد ،نوع روابط به سمت دیگری رفت .
برنامه کردن. اکیپ داشتن ،رل زدن اکس و کراش وارد فرهنگ لغت شان شد .
دیگر هیچ پسری قرار نبود در یک راهرو دانشگاه صد دل را یک دل کند و با پیشانی عرق کرده جلوی یک دختر را بگیرد و بگوید مادرم میخواهد برای امر خیر مزاحم تان شود . شاید هم چون دیگر آن جور دخترهایی که بگویند باید با پدرم حرف بزنید وجود نداشتند .
خیلی ها به شدتِ محدودیت های اجتماعی،خانوادگى نسلهایی چون شصت و هفتاد منتقدند،خیلی وقتها حق به جانب هم هستند .
اما امروز شرایط خیلی فرق کرده است .
اجازه بدهید اندکی بر این لجام گسیختگی روابطِ فردی اسب نقد را بتازانم.
نه از جانب کسی که روانشناسی خوانده یا حتی کسی که خودش چیز فهمِ اجتماعی می داند فقط از قالب کسی که متولد دهه هفتاد ست و حالا خودش را با فرهنگ روابط بین فردی امروزه ی جامعه بشدت غریبه حس می کند .
رو راست بگویم دیگر جرات نمیکنم بگویم کسی عاشق شده است .برخلاف سالهای نوجوانی که از حرف زدن در مورد رازهای عاشقانه ی دوستانم که البته در حد چند دقیقه تلفنی حرف زدن و حض بردن از فکر کردن به فلانی بود. لذت میبردم حالا اگر دوستی همکاری در مورد روابط عاشقانه اش حرف بزند بحث را به جایی دیگر میپیچانم.
نه اینکه از عشق بیگانه شده باشمنه ..
من دنبال همان لذت بکر احساس در آدمها میگردم همان لرزیدن دل همان هرچیز به وقت و زمان خودش و گاماس گاماس جلو رفتن و چشیدن طعم یک دوست داشتن
این هجمه ی ناگهانی عشق بازی و لاسیدن در روابط به جانم نمی چسبد از آن دور می مانم.
القصه آنکه کوچکترهای داستان ما ،از ما بشما نصیحت نگذارید لذت در پرده بودن بعضی حرفها برایتان بی معنی شود .بعضی رفتارها تا وقتی زیباست که شبیه پول خورد بی ارزش یک دوره گرد فقیر وسط دایره نریزد .
بگذارید دل تان گاهی بلرزد.
در راه روهای دانشگاه کسی را ببینید و فقط با یک لبخندش تمام روزتان پر از پروانه شود .
بگذارید آن لبخند برایتان بکر و تازه بماند.و گاهی همان طور که برای قبلی ها بود پاک و در حفاظ شیشه ای مانده
نه هزار جایی و عمومی
لذت این خود محدود کردن به بعضی چیزها را امروز نه که سالها بعد خواهید فهمید .
از ما بشما نصیحت
#عادله_زمانی
@adelehz
4 456
گلبهار دختر روستا بود .
دشتهای اطراف ده را مثل کف دستش می شناخت ،دامن های گلدار میپوشید و گیسوان خرمایی اش را در جوار ارغوانها رو به آفتاب کم جانِ خزان میگشود.
قبل از اینکه عاشق شود شاد ترین و شاداب ترین دختر روستا بود.
لبهایش گلهای کاغذی باغچه ی خان ِ ده را میخرید و چشمانش بوی بارانهای صبحگاهی کوچه های گلی روستا را میداد.
اما همه اش قبل از دیدن یار بود .
دیدن یار که بد نیست مگر نه اینکه عشق قرارست تورا دلنواز ترینِ عالم کند .
درد از ندیدن یار آغاز میگردد.
گلبهار تا وقتی یار را در دشتهای بی انتها می دید ،تا آن هنگام که دکمه ی بالای پیراهن سفیدش را میگشود و بر ستبر سینه ی مردانه اش بوسه می کاشت.
تا آن هنگام که لابلای علفزارهای بلند سرش بر زانوی یار بود همچنان شاد ترین دختر روستای باران زده بود.
اما ...
اما همینکه یار رفت .
همینکه گلبهار در دشت تنها نشست .
همینکه غروبی یار برنگشت تا نیمه شبی به قراری پنهانی لب چشمه ی پایین روستا بروند همه چیز تغییر کرد.
گلبهار شد گل خزان
نه خندید،نه لبهایش سرخ زد و نه چشمانش بوی دریا داد .
همه چیز در غروبی به پایان رسید.
میگویند جاده ی روستاها،غروب ها بس دلتنگ و غریب ست .خاکی ست و بی انتها و از هر قدمش بوی نرسیدن به مشام می رسد .
و کسی چه می داند شاید گلبهار غمش را در تمام جاده ها به یادگار گذاشت وقتی یار در پیج جاده گم شد و برنگشت .
#عادله_زمانی
4 456
شب است که آدم را اندوهگین میکند،
یا آدم است که برای اندوهگین شدن، شب را انتظار میکشد؟
شب است که فکرت را به سرم میاندازد،
یا منم که برای فکر کردن به تو، شب را انتظار میکشم؟
#ازدمیر_آصف
@siiiiimorgh
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
