ar
Feedback
کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

الذهاب إلى القناة على Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 821
المشتركون
+3524 ساعات
+507 أيام
+9130 أيام
أرشيف المشاركات
یه جوری همتون جمعه‌ها سرتون شلوغه، برنامه دارید و نیستید که فکر کنم فقط من یکی توی خونه بیکار و تنهام.

یعنی شما بری توی دیوار یه آگهی بزنی با قیمتِ هزار تا تک تومنی بفروشی باز یکی پیدا می‌شه بگه نمی‌شه پونصد بفروشی؟

کتابخانه‌ی سابقم را برای فروش آگهی کردم. مدت‌ها بود گوشه‌ی خانه مانده بود؛ خالی‌تر از گذشته، بی‌استفاده و پر از ردِ چیزهایی که زمانی روی طبقه‌هایش زندگی می‌کردند. کتاب‌ها، قاب‌ها، یادگاری‌ها و خرت‌وپرت‌هایی که هرکدام متعلق به دوره‌ای از زندگی‌ام بودند. چند عکس از آن گرفتم، قیمت گذاشتم و دکمه‌ی انتشار آگهی را زدم. کار ساده‌ای بود، اما حسِ ساده‌ای نداشت. انگار داشتم تکه‌ای از زندگیِ قبلی‌ام را می‌فروختم. این روزها بیشتر از همیشه در حال کم کردنم؛ وسایل، خاطره‌ها، وابستگی‌ها، چیزهایی که زمانی فکر می‌کردم قرار است همیشه همراهم بمانند. هر چیزی که از خانه بیرون می‌رود، جای خالی کوچکی پشت سرش باقی می‌گذارد و خانه را یک قدم دیگر به رفتنِ من نزدیک می‌کند. شاید آدم دقیقاً همین‌طوری می‌فهمد یک فصل واقعاً دارد تمام می‌شود؛ نه با یک اتفاق بزرگ و باشکوه، بلکه وقتی یک روز صبح از خواب بیدار می‌شود، از کتابخانه‌ی قدیمی‌اش چند عکس می‌گیرد و آن را برای فروش می‌گذارد. دوستم گفت: «وقتی وارد خانه شدم و کتابخانه‌ی خالی را دیدم، حس کردم قلبم از جا کنده شد، افتاد پایین و شکست.» گفتم: «من هم هر بار نگاهش می‌کنم، دقیقاً همین حس را دارم.» شاید چون آن کتابخانه هیچ‌وقت فقط یک کتابخانه نبود. سال‌ها طول کشیده بود تا طبقه‌هایش را پُر کنم؛ کتاب به کتاب، یادگاری به یادگاری، تکه‌تکه. هر طبقه‌اش چیزی از من داشت. چیزهایی که خوانده بودم، چیزهایی که دوست داشتم، چیزهایی که از آدم‌ها هدیه گرفته بودم و حتی چیزهای بی‌ارزشی که فقط به خاطر خاطره‌ای کوچک نگه‌شان داشته بودم. حالا همه‌چیز جمع شده و فقط چند طبقه‌ی خالی باقی مانده. هر بار از کنارش رد می‌شوم، ناخودآگاه نگاهش می‌کنم و برای چند لحظه جای خالیِ همه‌چیز را می‌بینم. انگار خانه دارد قبل از رفتنِ من، نبودنم را تمرین می‌کند. شاید برای همین دیدنش این‌قدر درد دارد. آدم فکر می‌کند خداحافظی در آخرین روز اتفاق می‌افتد؛ وقتی چمدانش را برمی‌دارد، در را می‌بندد و برای آخرین بار کلید را می‌چرخاند. اما حالا می‌فهمم خداحافظی خیلی زودتر شروع می‌شود. از همان اولین وسیله‌ای که جمع می‌کنی. از اولین دیواری که خالی می‌شود. از اولین کتابخانه‌ای که دیگر کتابی در آن نیست. خانه یک‌باره خالی نمی‌شود؛ ذره‌ذره، از تو خالی می‌شود.

photo content
+1

حالا شاید از خودتون بپرسید خب راهِ حلش چیه؟ هیچ راهِ حلی نداره؟ همینه که هست؟ خیر، همه چی راهِ حل داره. الگوهای اشتباه در یک جامعه‌ی مدرینته باعث می‌شه ریده بشه توی رفاقت‌ها و روابط، یک سری دری وری‌ها رو نمی‌دونم کی رواج داده، ولی در کل می‌تونه اشتباه باشه این طرزِ فکر و باعث شده آدما نخوان توقع داشته باشن از همدیگه و به سمت تنهایی سوق پیدا کنن که نخوان مشکلاتشون رو دسته جمعی حل کنن. در نهایت هرچقدر خودت رو گول بزنی، تو نیاز داری به کمک، نیاز داری به هم‌دلی، حالا اینکه یه سریا شعور ندارن با تو همدلی کنن، کمکت کنن، فکرت رو روی هم بریزن، تا بتونن راه حل بهتری پیدا کنن، اون دیگه مشکل از تو نیست. مشکل از جامعه‌س. بخوایم نخوایم انسان ذاتاً اجتماعیه. حالا شما اگه بخوای تا تهش تن به این الگوریتمِ مزخرفِ دنیا بدی، و طبقِ برنامه‌ی اون پیش بری و الگوت رو این دری وری‌های زردِ اینستاگرامی که باعث شده اختلاف ایجاد بشه، تبعیض ایجاد بشه و بخوای هر چیزی که باعث بشه تو رو از آدم‌ها دور کنه تن بدی، بله، همیشه تنهایی. ولی اگه طرزِ فکرِ خودت رو داشته باشی، شخصیت و سیاستِ خودت رو داشته باشی و روابط و‌ رفاقت‌های خودت رو داشته باشی و راضی باشی ازشون و مطمئن باشی که به دردِ بودن و هم‌دردی توی مشکلاتت می‌خورن، چرا که نه؟ حالشو ببر.

هزاران دوست و رفیق داشته باشی، معروف باشی و هزاران نفر برات بمیرن، حتی اگه تمامِ اطرافیانت برات غش و ضعف برن، در نهایت توی مشکلاتت می‌بینی تنهایی. باهاش کنار بیا. اول و آخرش خودتی و خودت.

هرچقدر که نیاز دارید؛ از اول شروع کنید.

Repost from آذر
تقریبا همیشه بین چقد زود گذشت و چرا داره انقدر دیر می‌گذره پاس می‌شم.

نیاز به شکم تراپی دارم. یه جور تراپی‌ای که انواعِ غذاها و خوراکی‌های خوشمزه رو بخورم بلکه حالم بهتر بشه.

نیاز دارم چند روز بخوابم. یک خوابِ عمیق و بدونِ نگرانی، با خیالِ راحت، یک خوابِ بی‌دغدغه و با کیفیت، یک خوابِ بدونِ کابوس و بدونِ پنیک. یک خوابِ آرامش‌بخش. یک خوابِ...

هنوز جمعه نشده، غروبِ جمعه‌س.

جاتون خالی دیشب یه بارونی زد که واقعاً بهشت بود.

لذت یادگیری رو از خودت نگیر. به خودت میای می‌بینی گوش‌هات دارن بدون زیر نویس زبان‌و می‌فهمن، می‌بینی که می‌تونی تو جمعِ آدم‌ حسابی‌ها و کسایی که یک عمر برای حرفه‌اشون تلاش‌کردن، حرفی برای گفتن و گوشی برای فهمیدن داشته‌باشی.

یه رفیق دارم هرموقع می‌ریم خرید می‌گه بگیر همین الان می‌زنم به کارتت، و اون پول برای همیشه از دست می‌ره.

This might be the weirdest time to be alive ever.

امروز رسماً پاره شدم. جر خوردم. نمی‌دونم در چه میزان از پاره شدنم رو نشون بدم و ثابت کنم که پاره شدم. ولی جدی سرویس شدم.

شاید دردناک‌ترین بخش ناعادلانه بودن زندگی اینه که مجبوری بهای اشتباه‌هایی رو بدی که هیچ نقشی در ایجادشون نداشتی؛ اشتباه‌های خانواده، جامعه یا حتی نسل‌های قبل از خودت.

هر از گاهی از دور صدای پدافند و انفجار میاد و اینکه هیچ‌جا درموردش چیزی ننوشته عجیبه. (تهران)

پیشنهاد می‌کنم نرم‌افزار‌ها، بازی‌ها، فیلم و سریال‌ها و تمامِ اینجور مواردِ مورد نیازتون رو دانلود و آپدیت کنید و به اوضاعِ فعلی دل خوش نکنید. قراره خیلی قاراشمیش بشه همه چی.

تقریباً از اوایل جنگ به این‌ور، نمی‌دونم چی شد که قفلی زدم روی بازی‌های ساخت و ساز, ریلکس کننده، و آرامش‌بخش. مغزم نیاز داشت
تقریباً از اوایل جنگ به این‌ور، نمی‌دونم چی شد که قفلی زدم روی بازی‌های ساخت و ساز, ریلکس کننده، و آرامش‌بخش. مغزم نیاز داشت به اینجور فضاها. هم برای لپتاپ، هم برای گوشی. نیاز داشتم خودم رو سرگمِ بازی‌هایی کنم که بی‌هدف دنیات رو داخلش می‌سازی و تنها سرگرمی‌ای که داره آرامش‌بخش بودنه. هرچی این مدل بازی‌ها بود رو امتحان کردم. بهترینشون‌ رو براتون لیست می‌کنم، شاید بخواید امتحان کنید. برای گوشی: Townscaper Pocket build TheoTown Pocket City 2 Gris BadLand Monument Valley Islanders پیشنهاد می‌کنم با یک گوشیِ اندرویدی امتحانشون کنید. در App Store چُسی و اَدایی اکثرشون پولی‌ان متاسفانه، مگر اینکه گیفت کارت داشته باشید. . برای Pc: TinyGlade Town to City Hozzy SummerHouse و غولِ مرحله‌ی آخری که هنوز دارم بازیش می‌کنم؛ Sims 4 هنوزم دارم می‌گردم و همه‌شون رو تست می‌کنم، اگر چیزِ جدیدی پیدا کردم معرفی می‌کنم.