fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

رفتن به کانال در Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 279
مشترکین
+2724 ساعت
+987 روز
+24930 روز
آرشیو پست ها
منطقی شد.

متن های طولانی هیچ وقت خواننده ای نداره! و فکر کنم چون میدونم هیچ کس نمیخونه مینویسمشون.

یعنی من طولانی می‌نویسم حال می‌کنید؟ فکر می‌کردم هیچکس نمی‌خونه.

خیلی بده سبک نوشتن توییتری مد شده.

1|1 - Arise - Clann (320).mp316.23 MB

1|1_Solas_with_Sarah_Cothran_Jamie_Duffy_Sarah_Cothran_320.mp38.15 MB

1|1 - As our worlds meet - Elie Abou Nasr (320).mp35.37 MB

راستش را بخواهید، همیشه فکر می‌کردیم جنگ تکلیفش روشن است. یا صلح می‌شود و همه را می‌بوسیم و می‌گذاریم کنار، یا خدایی ‌نکرده همه چیز تمام می‌شود و خلاص. اما هیچ‌کس به ما نگفته بود که می‌شود سال‌ها در وضعیتی زندگی کرد که نه جنگِ تمام‌عیار است و نه صلحِ پایدار. یک جور برزخِ فرسایشی که فقط کِش می‌آید و تمام نمی‌شود. این روزها وضعیت ما، شبیه به آن مسابقاتی شده که داور وقتِ اضافه گرفته، اما یادش رفته سوتِ پایان را بزند. بازیکنان از خستگی نایِ راه رفتن ندارند، تماشاچی‌ها روی سکوها خوابشان برده، اما بازی همچنان در یک سکوتِ مرگبار ادامه دارد. یاد گرفته‌ایم با صدایِ ناهنجارِ چیزی در آسمان بخوابیم و صبح که بیدار می‌شویم، اول چک کنیم که آیا هنوز خانه سرِ جایش هست یا نه، و بعد با همان خونسردیِ ترسناک، دنبالِ قیمتِ نان و پنیر برویم. بلکه بتوانیم کمی پس‌انداز کنیم تا برای ناهار و شاید شام دوام بیاوریم. مضحک است نه؟ ما نسلِ منتظرانِ حرفه‌ای شده‌ایم. منتظرِ اتفاقی که نمی‌افتد، منتظرِ پایانی که نمی‌رسد و منتظرِ نتیجه‌ای که گویا اصلاً قرار نیست به دست بیاید. تلخیِ ماجرا اینجاست که عادت کرده‌ایم. عادت کرده‌ایم که برنامه‌ریزی‌مان برای آینده، نهایتاً تا غروبِ امروز باشد. چون در این سالِ ۱۴۰۵، تنها چیزی که قطعیت دارد، عدمِ قطعیت است. انگار در یک اتاقِ انتظارِ بزرگ نشسته‌ایم که پنجره‌هایش را گل گرفته‌اند و فقط صدایِ مبهمِ درگیری از بیرون می‌آید؛ نه کسی وارد می‌شود که نجاتمان دهد و نه اجازه داریم خارج شویم. عزیزانم، زندگی در این میانه بودن، از خودِ فاجعه سخت‌تر است. فاجعه تکلیفش معلوم است، اما این بلاتکلیفیِ مزمن، ذره‌ذره روحِ آدم را می‌جود. با این حال، هنوز هم در میانه‌ی این اخبارِ ضد و نقیض، گلدان‌های شمعدانی را آب می‌دهیم. شاید این تنها راهِ مبارزه‌ی ما باشد؛ اینکه اجازه ندهیم این جنگِ بی‌نتیجه، انسانیتِ ما را هم با خودش ببرد و به نتیجه نرساند. امروز پنجشنبه است. اگر برقی بود و اینترنتی یاری کرد، برای کسی که دوستش دارید پیامی بفرستید. در روزگاری که هیچ چیز به نتیجه نمی‌رسد، شاید دوست داشتن، تنها پروژه‌ای باشد که هنوز ارزشِ تمام کردن داشته باشد. . مراقبِ خودتان و امیدهایِ کوچکتان باشید، که این روزها از نانِ شب هم واجب‌ترند. . ارادتمند شما؛ مستاجر پلاکِ ۱۲

بازگشت به روزهای خاموشی؛ یادداشتِ ششم. . سلام به همه‌ی شما که هنوز اینجایید؛ بینِ این همه خروجِ موفقیت‌آمیز و اتصالِ ناموفق، خوشحالم که هنوز چشمتان به این صفحه‌ی کوچک می‌افتد. امروز پنجشنبه است. آخرین روزهای شهریورِ سالِ یک‌هزار و چهارصد و پنج. نمی‌دانم شما هم این حس را دارید یا نه، اما انگار زمان در این سرزمین، به جای اینکه جلو برود، دارد دورِ خودش می‌چرخد. سال ۱۴۰۵ قرار بود سالِ عجیبی باشد، اما فعلاً تنها چیزِ عجیبش این است که چطور هنوز بعد از هر غافلگیری، باز هم غافلگیر می‌شویم. وضعیتِ این روزها، شبیه به یک کمدیِ بی‌مزه است که کارگردانش اصرار دارد آن را در ژانرِ حماسی به خوردمان بدهد. صبح که بیدار می‌شویم، اول باید چک کنیم ببینیم امروز چه چیزی «ملی» شده و دستمان از کجایِ جهان کوتاه شده است. دیروز داشتم با دوستی صحبت می‌کردم؛ می‌گفت: «ما به چنان درجه‌ای رسیده‌ایم که دیگر نوسانِ قیمت‌ها روی اعصابمان راه نمی‌رود، فقط کنجکاوی‌مان را تحریک می‌کند.» راست می‌گفت. ما دیگر نگران نیستیم، ما فقط تماشاچیِ حرفه‌ایِ سقوطِ آزادِ لحظاتمان هستیم. سقوطِ عمرمان، و جوانی‌مان. بامزه نیست؟ در سالِ ۱۴۰۵، هنوز دغدغه‌ی نیمی از جمعیتِ کشور این است که کدام فیلترشکن با کدام اپراتور، یک خط آنتن می‌دهد تا بتوانند به صفحاتِ مجازی سر بزنند. هنوز دغدغه این است که امروز در کدام نقطه از کشور جنگ می‌شود و این‌ها کِی می‌روند و کِی تمام می‌شوند و کِی تمام می‌شویم و کِی صبرمان لبریز می‌شود؟ انگار در یک مسابقه‌ی دویِ با مانعِ ابدی هستیم؛ هر مانعی را که رد می‌کنیم، مسئولین با لبخندی ملیح، مانعِ بلندتری را پیشِ رویمان می‌گذارند و نامش را می‌گذارند صیانت از آرامشِ روانی. ما در مضحک‌ترین نسخه‌ی تاریخ گیر افتاده‌ایم. جایی که لغات، معنای‌شان را از دست داده‌اند. ثبات یعنی اینکه هر روز بدتر از دیروز است، و گشایش یعنی دری را می‌بندند تا پنجره‌ای کوچک را نشانمان دهند. با این حال، عجیب است که هنوز می‌خندیم. نه از سرِ خوشی، بلکه از سرِ نوعی تغافلِ آگاهانه. یاد گرفته‌ایم در میانه‌ی این بلوا، دلخوشی‌های کوچکِ قاچاقی برای خودمان بسازیم. یک فنجان چای، یک موسیقیِ قدیمی، دورهمی‌های کوتاه و گفتن و خنده‌های زورکی‌ای که گاهی به گریه تبدیل می‌شوند و خواندنِ جملاتی که یادمان بیندازد هنوز آدمیم و هنوز حس می‌کنیم. هنوز احساس داریم و از درون نمُردیم. رفقای غریبه، شهریور دارد تمام می‌شود و پاییزِ دیگری در راه است. مراقبِ خودتان و این اندک باقی‌مانده‌ی حوصله‌تان باشید. اینجا برای دوام آوردن، باید کمی شاعر، کمی نویسنده، کمی هنرمند بود و خیلی بی‌خیال.

لو ندید.

‌ دلم برای کسایی که توی کانال پرایوتت نیستن و این طنزای شاهکار رو دارن از دست میدن میسوزه

پول ندارم پدرسگ.
پول ندارم پدرسگ.

وقتی می‌بینی اخلاقت تخمیه و بقیه بابتش دارن اذیت می‌شن، باید کم‌کم روی خودت کار کنی و خودتو تغییر بدی. از یه جایی ‌به بعد نمی‌تونی‌ دست رو دست بذاری و بگی خب من همینی‌ام که هستم، بعد بشینی چسناله کنی که چرا همه رو‌ داری از دست می‌دی بخاطرِ اخلاقِ تخمیت.

بعضی وقتا عمیقاً ترجیح می‌دم توی سکوت درک بشم، تا اینکه صرفاً نصیحت بشم.

Repost from FOu!
کاش یه‌سری چیزا حسرت باقی‌ نمونن.

خوندنِ کانال‌هاتون انگیزه‌ای شد که دوباره خودم رو جمع‌وجور کنم و بنویسم. امروز بعد از مدت‌ها می‌خوام یکم بنویسم. پیشاپیش از اینکه تحمل می‌کنید ممنونم.

از تمامیِ کانال‌نویس‌ها بابتِ حضورشون ممنونم. خیلی وقت‌ها پیش میاد که من کم‌ میارم و هیچی برای گفتن ندارم، به جاش شماها به جای من حرف می‌زنید. مرسی که هستید.

Repost from آذر
بله عزیزم راستش مدتی هست که میزان نیستم. می‌رم بیرون. می‌خندم. شوخی می‌کنم. حرف می‌زنم. کار می‌کنم. تلاش می‌کنم. اما خب رو فرم نیستم. اگر زندگی یه قابلمه باشه من از درونش سر رفتم و ریختم روی شعله‌های گاز. زندگی درونم جریان نداره. فقط دارم ادامه می‌دم‌. یه ادامه دهنده‌ی بی‌مزه‌ی سرد غمگین رنج‌آلود کوفتی.