ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

اَشَه

اَشَه

الذهاب إلى القناة على Telegram

برای نوشتن که اولین و آخرین سنگر است. اَشَه یعنی راستی، یعنی حقیقت!

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
451
المشتركون
+224 ساعات
+197 أيام
+6630 أيام
أرشيف المشاركات
زندگیم به‌شدت سینوسی پیش می‌ره؛ اگه یه هفته خوب باشه، هفته‌ی بعدش به‌شدت جهنمیه. خدایا، نکن این کارا رو با من 😭

برخلاف تعبیر غرب مسیحی از زیارت، تعبیری که در آن حرکت اساساً «پیشرفت» تلقی می‌شود لذا می‌توان سفر را گونه‌ای از زیارت انگاشت، تعبیر اسلامی زیارت حاوی تصوری از بازگشت است، بازگشتی به خاستگاه.
کارول دلانی

Repost from کهن دژ
به سرو گفت کسی میوه‌ای نمی‌آری جواب داد که آزادگان تهی دستند سرو ابرکوه #حضرت_سعدی
به سرو گفت کسی میوه‌ای نمی‌آری جواب داد که آزادگان تهی دستند سرو ابرکوه #حضرت_سعدی

به نظرم این همون جاییه که مفهوم «اسلام فراملی» اهمیت پیدا می‌کنه. انگار اسلام، مثل خیلی از ادیان دیگه، کم‌کم داره از روایت‌های کاملاً محلی فاصله می‌گیره و به سمت یک روایت جهانی‌تر حرکت می‌کنه؛ روایتی که بیش از اینکه به تفاوت‌های تاریخی و فرهنگی هر جامعه توجه داشته باشه، روی عناصر مشترک، بُلد و عام تأکید می‌کنه. البته این روند یک پیامد مهم و منفی داره. وقتی روایت فراملی پررنگ‌تر می‌شه، ممکنه تجربه‌های محلی/منطقه‌ای و واقعی مردمی که زیر سایه‌ی ساختارهای دینی تحت فشار زندگی می‌کنن کمتر دیده بشه. در نتیجه، گاهی تصویری که از اسلام در شبکه‌های اجتماعی ساخته می‌شه، بیش از آنکه بازتاب تجربه‌ی زیسته‌ی مسلمانان در کشورهای اسلامی باشه، بازتاب تجربه‌ی مسلمانان دیاسپوراست؛ تجربه‌ای که به اقتضای محیط جدید، دین رو به شکل متفاوتی بازتعریف کرده. پ‌ن‌: بد نیست برای فهم بهتر رابطه دین و دیاسپورا نگاهی هم به این مقاله بندازید👇🏻: Religion and Diaspora, Steven Vertovec, Institute of Social and Cultural Anthropology, University of Oxford

دیاسپورا و بازتعریف اسلام در بستر مهاجرت اخیراً مشغول مطالعه‌ی یک پژوهش نسبتاً مفصل درباره‌ی دیاسپورا هستم و وسط این مطالعه به مسئله‌ای برخوردم که به نظرم جالب اومد. این روزها توی سوشال‌مدیا محتوای زیادی از طرف مسلمان‌های ساکن اروپا یا آمریکای شمالی منتشر می‌شه که هدفش تقویت یا تبلیغ اسلامه؛ از ویدیوهایی که توش به دخترهای اروپایی حجاب هدیه می‌دن گرفته تا بلاگرهایی که آگاهانه روی نماز، روزه، حجاب و سایر مناسک دینی تأکید می‌کنن و سعی دارن تصویری مثبت و حتی آرمانی از اسلام ارائه بدن. برای من و شما که داخل یک کانتکست اسلامی زندگی می‌کنیم، جایی که تقریباً همه‌ی ساختارهای اجتماعی و سیاسی به شکلی از دین متأثرن، این نوع بازنمایی گاهی مضحک یا دست‌کم اغراق‌آمیز به نظر می‌رسه. شاید اولین واکنش این باشه که این محتواها رو سفیدشویی یا نوعی مثبت‌گرایی افراطی درباره‌ی اسلام بدونیم. اما امروز به این فکر کردم که شاید بشه از زاویه‌ی دیگه‌ای هم به این پدیده نگاه کرد و رفتار این افراد رو صرفاً به انگیزه‌های سیاسی یا پروژه‌های تبلیغی تقلیل نداد. شاید بهتر باشه به جای اینکه بپرسیم «دارن چه کار می‌کنن؟» بپرسیم «چرا چنین تصویری از اسلام تولید می‌کنن؟» به نظرم یکی از راه‌های فهم این مسئله، نگاه کردن بهش از دریچه‌ی دیاسپوراست. دیاسپورا، به ساده‌ترین تعریف، پراکندگی یک ملت یا یک قوم در خارج از سرزمین مادریه، در حالی که اعضای اون همچنان پیوندهای فرهنگی، زبانی، تاریخی یا عاطفی خودشون رو با سرزمین مبدأ حفظ می‌کنن. البته خاستگاه تاریخی این مفهوم به پراکندگی یهودیان برمی‌گرده، اما امروز دیگه فقط درباره‌ی یهودیان به کار نمی‌ره و برای خیلی از جوامع مهاجر استفاده می‌شه. حالا فرض کنید یک گروه از سرزمین خودش مهاجرت می‌کنه و وارد جامعه‌ای با نظام فرهنگی کاملاً متفاوت می‌شه. معمولاً اولین اتفاقی که می‌افته اینه که افراد هم‌قوم یا هم‌فرهنگ همدیگه رو پیدا می‌کنن و کم‌کم اجتماع‌های خودشون رو می‌سازن. بعد از مدتی این اجتماع فقط یک تجمع قومی نیست؛ نهادهای فرهنگی، هویت مشترک و از همه مهم‌تر، دین، توی اون نقش پررنگی پیدا می‌کنه. اما نکته‌ی مهم اینجاست که این دین، دقیقاً همون دینی نیست که در سرزمین مبدأ وجود داشت. دین هم مثل خود جامعه، در مواجهه با محیط جدید تغییر می‌کنه. اینجا بود که به ذهنم رسید شاید بخش زیادی از کسانی که امروز این نوع محتواها رو تولید می‌کنن، نسل دوم یا سوم همین جوامع دیاسپورایی باشن. آدم‌هایی که اسلام رو نه در ایران، افغانستان یا مصر، بلکه در دل جوامع اروپایی یا آمریکای شمالی تجربه کردن. طبیعی هم هست که تجربه‌ی دینی اون‌ها با تجربه‌ی ما یکی نباشه. اون‌ها توی جامعه‌ای زندگی می‌کنن که نهادهای اصلیش، از اقتصاد و آموزش گرفته تا سیاست و حقوق، اساساً بر مبنای روایت دینی شکل نگرفته. بنابراین اسلام برای اون‌ها جایگاه و کارکرد متفاوتی پیدا می‌کنه. نکته‌ی جالب‌تر اینه که خیلی از پژوهش‌های دیاسپورا دقیقاً به همین مسئله اشاره می‌کنن؛ اینکه مهاجرت فقط باعث جابه‌جایی یک دین نمی‌شه، بلکه خود دین رو هم تغییر می‌ده. حتی گاهی این تغییر از جامعه‌ی مهاجر دوباره به جامعه‌ی مبدأ برمی‌گرده و روی اون هم اثر می‌ذاره. خیلی از پژوهشگرا معتقدن که ادیان همیشه دو تا لایه دارن؛ یه لایه از باورهای بنیادین که باعث می‌شه دین تداوم پیدا کنه و باقی بمونه، و یه لایه هم از عناصر فرهنگی که با گذر زمان و توی بسترهای مختلف تغییر می‌کنن. مهاجرت دقیقاً روی همین لایه دوم اثر می‌ذاره. برای همین، دیاسپورا فقط باعث نمی‌شه یه دین از یه سرزمین به سرزمین دیگه منتقل بشه، بلکه خودش به یکی از مهم‌ترین عواملی تبدیل می‌شه که اون دین رو دوباره تفسیر و بازتعریف می‌کنه. نمونه‌های جالبی هم درباره‌ی این موضوع وجود داره. مثلاً درباره‌ی بعضی از جوامع مسلمان مهاجر در کانادا نشون داده شده که نسل‌های جدید، برخلاف نسل اول، کمتر روی سنت‌های محلی یا فرقه‌ای تأکید می‌کنن و بیشتر خودشون رو با اسلام به معنای عام تعریف می‌کنن؛ یعنی به جای اینکه هویت دینی‌شون رو از سنت‌های منطقه‌ای بگیرن، بیشتر به قرآن و سنت ارجاع می‌دن و سعی می‌کنن چیزی رو که «اسلام اصیل» می‌دونن برجسته کنن. (تا حدی حتی تمایل به جنبش‌های اصطلاحاً بنیادگرا پیدا می‌کنند) به نظرم این دقیقاً همون چیزیه که امروز توی فضای مجازی هم می‌بینیم. شاید به همین دلیله که وقتی یک بلاگر مسلمان در نیویورک یا لندن از حجاب حرف می‌زنه، تصویری که ارائه می‌ده با تجربه‌ی کسی که در ایران یا افغانستان زندگی کرده کاملاً متفاوته. نه لزوماً چون یکی صادق‌تره و دیگری ناصادق، بلکه چون هر کدوم دارن از دل دو تجربه‌ی اجتماعی متفاوت درباره‌ی یک دین حرف می‌زنن.

آدم_ها_،_مکان_ها_،_چیزها_People,_Places_and_Things_Theatre_soundtrack.mp38.92 MB

شاید روزی هزار بار امیدم بمیره ولی باز همون دخترِ خیالبافِ رویاپرداز می‌مونم.

دارم به این فکر می‌کنم که یکی از معیارهای سنجش میزان توسعه‌یافتگی یه کشور قطعاً باید این باشه که چه تعداد از افراد توی حوزه‌ای مشغول به کارن که واقعاً بهش علاقه دارن. یعنی تا چه اندازه مسیر کسب معیشت‌شون با مسیری که می‌تونن از طریقش خواسته‌های درونی، آرمان‌ها و هدف‌های شخصیشون رو محقق کنن، هم‌پوشانی داره.

جنت خواه و تحکیم مواضع اسرائیل؟ خودتون با اتهام زدنتون خنده‌تون نمی‌گیره!

Repost from N/a
قالی مامان
+1
قالی مامان

وقتی بچه بودم، آن زمان‌هایی که هنوز رابطه‌م با بابام گرم بود و کانکشن‌مون زیاد، هر وقت ازش می‌خواستم برام قصه تعریف کنه، معمولاً یک قصه تکراری رو تعریف می‌کرد؛ قصه‌ای که درون‌مایه‌ای از حقیقت و عمل درست داشت، از امید به اینکه اگر پایبند حقیقت، درستکاری و عمل درست بمونیم، دنیا هم باب میل ما می‌چرخه و در نهایت نتیجه‌ای رو که دوست داریم می‌گیریم. داستان از این قرار بود که در یک شهر جادویی، فاخر و پر از تجملات، قرار بود برای پسر پادشاه، یعنی ولیعهد، همسری انتخاب بشه. پادشاه خردمند تصمیم گرفت مرحله گزینش همسر رو به شکلی پیش ببره که انسانی صادق و درستکار سر راه پسرش قرار بگیره؛ کسی که بتونه ملک و مملکت رو در امان نگه داره و نظم آرمانی رو بر پایه صداقت بنا کنه. پادشاه به جارچیان اعلام می‌کنه که این فراخوان رو در سراسر سرزمین منتشر کنند: پسر پادشاه قصد داره همسری اختیار کنه و مراحل گزینش این همسر بدین شکله: دختران شایسته باید در روزی معین در قصر پادشاه جمع بشن، بذرهای یکسانی از گیاه دریافت کنن و به پرورش اون مشغول بشن. پرورش‌دهنده زیباترین گیاه می‌تونه به مقام همسری پسر پادشاه برسه و ملکه آینده بشه. زیباترین و ثروتمندترین دختران کشور جمع می‌شن. در بین اون‌ها یک دختر رعیتِ ساده‌زیست هم حضور داره. همه بذرها رو دریافت می‌کنن و برمی‌گردن تا در مهلت یک‌ماهه، گیاه خودشون رو پرورش بدن. طول قصه رو کوتاه کنم؛ تمام دختران اشراف‌زاده اصلاً اقدام به پرورش بذر نمی‌کنن و چند روز مونده به موعد مقرر، از سرزمین‌های دور گیاهان و گل‌های نادر و شگفت‌انگیز تهیه می‌کنن تا شانسشون رو در رقابت امتحان کنن. اما دختر رعیت از همون روز اول بذر رو می‌کاره و با دقت ازش مراقبت می‌کنه. بعد از چند روز متوجه می‌شه که هیچ تغییری حاصل نشده، اما همچنان به رسیدگی ادامه می‌ده. تا پایان مهلت مقرر، حتی یک جوانه هم از بذر بیرون نمیاد. سهمش فقط یک گلدون خالیه. روز برگزاری مراسم، دختر از شرکت کردن خودداری می‌کنه و به پدرش می‌گه چطور با این احساس شرم، با این گلدون خالی و این بی‌حاصلی وارد قصری بشه که مطمئناً همه با انواع و اقسام گل‌های نادر و شگفت‌انگیز حاضر می‌شن. اما پدرش در جواب می‌گه: مهم اینه که تو تلاشت رو کردی. کسی که تلاشش رو کرده، به هیچ عنوان نباید شرمنده باشه. گلدون خالی رو بردار و ببر. دختر گلدون خالی رو می‌بره و در راهرو، میان گلدون‌های پُر و پیمون بقیه قرار می‌ده در پایان مراسم مشخص می‌شه که تمام بذرهایی که به حاضران داده شده بود، پخته بودند و اساساً امکان رشد نداشتند. تمام این ماجرا فقط برای گزینش فردی درستکار و صادق طراحی شده بود. دختر، نتیجه صداقت و عملکردش رو می‌بینه و به همسری پسر پادشاه درمیاد. بابا مدت‌هاست این قصه رو فراموش کرده، اما منی که تو شش، هفت‌سالگی با فکر این داستان‌ها و درسی که ازشون گرفتم می‌خوابیدم، هرگز قرار نیست این قصه رو فراموش کنم. هرگز قرار نیست فراموش کنم که آدم‌های درست، مزد کارشون رو می‌گیرن. هرگز قرار نیست فراموش کنم که «خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل». حالا اصلاً چی شد که یاد این قصه بچگیم افتادم؟ بعد از اتفاقی که امروز برای دو نفر از عزیزان این سرزمین افتاد، خیلی از ما از سر استیصال، حس شرم و خستگی کردیم. احساس خجالت کردیم، احساس بی‌کفایتی کردیم. ولی بگم که به قول نیکا: «...نه ما باید عذر بخوایم نه ما باید خجالت بکشیم و نه ما باید عذاب وجدان بگیریم و نه ما باید احساس کنیم نتونستیم. ما ادم نکشتیم. ما با هرچی داشتیم تلاش کردیم. با دستای خالی. خیلی خالی. اونی که باید عذربخواد اونان. اونی که باید خجالت بکشه اونان. اونی که باید عذاب بکشه اونان. چون نمی‌کشن ما نباید جاشون بکشیم.» ما صادقانه تلاش کردیم، درستکارانه عمل کردیم و حالا اگر با گلدون خالی مواجهیم، مقصر ما نیستیم. به هیچ عنوان خودتون رو سرزنش نکنید. من با تمام وجودم مطمئنم روزی مزد همه کارهایی رو که کنار هم، شونه‌به‌شونه انجام دادیم و خواهیم گرفت؛ روزی که بذرهای تازه‌ای که کاشتیم، گلدون‌هامون رو سبز، شاداب و زنده می‌کنن.

دیگه نه دلم میخواد آفتاب بزنه نه تحمل شنیدن صدای اذان رو دارم. خدایا نگاه کن بهون چیزی ازمون نمونده‌.

من نیز برای استخدام به عنوان کارآموز آموزشی به آنجا رفته بودم. در تمام مسیر، به این فکر می‌کردم که اگر روزی وارد کلاس شوم، مهم‌ترین کاری که می‌توانم انجام دهم، آموزش تاریخ نیست؛ بلکه آموختن شیوه‌ی اندیشیدن است. اینکه دانش‌آموز بداند حقیقت را نباید از زبان هیچ قدرتی، بی‌چون‌وچرا پذیرفت. اینکه بیاموزد پرسش کردن، نه تهدید، بلکه نخستین گام فهمیدن است. اما مانند بسیاری از افراد دیگری که نه وابستگی سیاسی دارند و نه سرمایه‌ی روابط، جایی در این ساختار پیدا نکردم. شاید به همین دلیل است که هرچه بیشتر به آموزش فکر می‌کنم، کمتر آن را مسئله‌ای صرفاً فرهنگی می‌بینم. آموزش، سیاسی‌ترین نهاد هر جامعه است؛ زیرا آینده را می‌سازد. هر حکومتی که بخواهد همه‌چیز را کنترل کند، دیر یا زود به مدرسه می‌رسد. و هر جامعه‌ای که بخواهد آزاد باشد، ناگزیر باید نخست آموزش را آزاد کند. مدرسه زمانی مدرسه است که انسان‌های مستقل تربیت کند، نه مقلدان ماهر؛ شهروندانی پرسشگر، نه حافظان بی‌چون‌وچرای روایت رسمی. توسعه از جایی آغاز می‌شود که آموزش، از سایه‌ی قدرت بیرون بیاید و رسالت واقعی خود را، یعنی پرورش انسان آزاد، دوباره به یاد آورد.

مدرسه؛ خانه‌ی آموزش یا کارخانه‌ی بازتولید قدرت؟ امروز برای مصاحبه‌‌ای کاری به دبیرستانی رفتم؛ تجربه‌ای که بیش از آنکه مرا به یاد آموزش بیندازد، بار دیگر این واقعیت را پیش چشمم آورد که در بسیاری از جوامع، مدرسه هرگز صرفاً یک نهاد آموزشی نبوده است. مدرسه، هرجا که قدرت میلِ به فراگیر شدن پیدا کند، به یکی از مهم‌ترین ابزارهای بازتولید همان قدرت تبدیل می‌شود. نظام‌های توتالیتر به خوبی می‌دانند که اگر می‌خواهند آینده را در اختیار داشته باشند، باید ذهن کودکان را در اختیار بگیرند. از همین رو، مدرسه برای آنان نه محل آموزش، بلکه کارخانه‌ی تولید انسان‌های مطلوب‌ست؛ انسان‌هایی که پیش از آموختن چگونه اندیشیدن، می‌آموزند چگونه اطاعت کنند. نخستین چیزی که توجهم را جلب کرد، خود ساختمان بود. معماری، برخلاف آنچه بسیاری تصور می‌کنند، هرگز خنثی نیست. هر بنا حامل نوعی جهان‌بینی‌ست. فضای مدرسه، با دیوارهای بلند، رنگ‌های مرده، راهروهای بسته و اتاق‌هایی که گویی بیش از آنکه برای گفت‌وگو ساخته شده باشند، برای نظارت طراحی شده‌اند، ناخودآگاه مرا به یاد زندان انداخت. شاید این مقایسه اغراق‌آمیز به نظر برسد، اما زندان و مدرسه، دست‌کم در نظام‌های اقتدارگرا، نسبت نزدیکی با یکدیگر پیدا می‌کنند؛ هر دو بدن را نظم می‌دهند، رفتار را کنترل می‌کنند و از انسان، سوژه‌ای فرمان‌بردار می‌سازند. پس از آن، حجم تبلیغات ایدئولوژیک مدرسه بود که توجهم را ربود. بنرها، تصاویر، نمایشگرها و شعارهایی که از هر دیوار آویزان بودند، آن‌چنان فضا را اشغال کرده بودند که گویی آموزش در حاشیه قرار گرفته و تبلیغات به متن آمده است. در چنین فضایی، مدرسه دیگر صرفاً محل انتقال دانش نیست؛ به یکی از آن چیزی تبدیل می‌شود که لوئی آلتوسر «دستگاه ایدئولوژیک دولت» می‌نامید؛ نهادی که وظیفه‌اش نه آموزش علوم، بلکه بازتولید جهان‌بینی رسمی و مشروعیت‌بخشیدن به نظم سیاسی است. جالب آنکه در کنار این همه ادعای نظم، بی‌نظمی مطلق حکم‌فرما بود. روز ثبت‌نام بود و مدرسه به صحنه‌ای از آشفتگی تبدیل شده بود. سلسله‌مراتب اداری وجود داشت، اما هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دانست چه می‌کند. خانواده‌ها ساعت‌ها میان اتاق‌ها سرگردان بودند و ساده‌ترین امور، پیچیده‌ترین تشریفات را پیدا کرده بود. این همان تناقض آشنای بوروکراسی‌های ناکارآمد است؛ ساختاری که بیش از آنکه برای خدمت به انسان طراحی شده باشد، انسان را وادار می‌کند در خدمت ساختار قرار بگیرد. اما آنچه بیش از همه ذهنم را درگیر کرد، نوع مواجهه‌ی مسئولان با دانش‌آموزان بود. بخش قابل توجهی از انرژی مدرسه صرف کیفیتِ آموزش نمی‌شد؛ صرف اندازه‌ی مانتو، نوع پوشش، مدل حرف زدن، نمره‌ی درسی و حتی کتاب‌هایی می‌شد که دانش‌آموزان می‌خوانند. در آن لحظه، این پرسش مدام در ذهنم تکرار می‌شد که آیا وظیفه‌ی مدرسه، آموزش است یا مدیریتِ سبک زندگی؟ آیا قرار است نوجوانی پانزده‌ساله، زیست جهان خود را کشف کند یا از همان ابتدا بیاموزد که چگونه خود را با الگوی مطلوب قدرت تطبیق دهد؟ در گوشه‌ای از مدرسه، میزی پر از کتاب دیدم. برای لحظه‌ای خوشحال شدم. تصور کردم هنوز جایی برای ترویج کتاب‌خوانی باقی مانده. اما وقتی عناوین کتاب‌ها را نگاه کردم، آن خوشحالی چندان دوام نیاورد. تقریباً همه‌ی کتاب‌ها حامل یک روایت واحد، یک قرائت واحد و یک جهان‌بینی واحد بودند. مسئله، خودِ کتاب نبود؛ مسئله این بود که مطالعه، هنگامی معنا پیدا می‌کند که انسان میان روایت‌های مختلف حق انتخاب داشته باشد. کتابی که تنها برای تثبیت یک ایدئولوژی خوانده شود، بیش از آنکه ابزار دانایی باشد، ابزار اقناع است. تلخ‌ترین صحنه، گریه‌ی دختری بود که تنها به دلیل نوع پوشش خود از ثبت‌نام بازمانده بود و مجبورش کرده بودند تعهد بدهد. آن صحنه بیش از هر سخنرانی‌ای درباره‌ی نسبت آموزش و قدرت حرف می‌زد. نظام‌های توتالیتر، پیش از آنکه به افکار انسان دست پیدا کنند، بدن او را تصاحب می‌کنند؛ از لباسش آغاز می‌کنند، به گفتارش می‌رسند و در نهایت، اگر بتوانند، اندیشه‌اش را نیز به انقیاد درمی‌آورند. کنترل، هرگز از مفاهیم بزرگ آغاز نمی‌شود؛ از کوچک‌ترین جزئیات زندگی روزمره آغاز می‌شود. در تمام مدتی که آنجا بودم، بیش از آنکه احساس کنم وارد یک مرکز آموزشی شده‌ام، احساس می‌کردم وارد نهادی شده‌ام که رسالتش تربیت شهروندانی مطیع، قابل پیش‌بینی و هم‌شکل است. گویی مدرسه دیگر قرار نیست به دانش‌آموز بیاموزد چگونه فکر کند؛ قرار است به او بیاموزد چه چیزی را فکر کند. تفاوت این دو، تفاوت میان آموزش و تلقین است؛ تفاوتی که بسیاری از نظام‌های اقتدارگرا عامدانه از میان برمی‌دارند.

مدت‌ها بود دوست داشتم درباره اندیشه سیاسی ایران باستان یه کارگاه برگزار کنم، ولی به دلایل مختلف هی عقب می‌افتاد. بالاخره تصمی
مدت‌ها بود دوست داشتم درباره اندیشه سیاسی ایران باستان یه کارگاه برگزار کنم، ولی به دلایل مختلف هی عقب می‌افتاد. بالاخره تصمیم گرفتم از همین‌جا شروع کنم. به نظرم هر کسی، فارغ از اینکه دانشجوی چه رشته‌ایه یا چه دیدگاهی داره، خوبه یه آشنایی اولیه با اندیشه سیاسی داشته باشه. خیلی از مفاهیمی که امروز باهاشون سروکار داریم، ریشه‌های عمیقی توی تاریخ دارن و شناخت اون‌ها کمک می‌کنه نگاه دقیق‌تری به گذشته و حتی امروز داشته باشیم. به همین خاطر این کارگاه «مقدمه‌ای بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران باستان» رو برگزار می‌کنم. احتمالاً این کارگاه در دو جلسه برگزار می‌شه و اگر استقبال خوب باشه، دوره‌های بعدی رو هم با هم ادامه می‌دیم. 🗓 سه‌شنبه ۶ مرداد 🕖 ساعت ۱۹:۰۰ تا ۲۱:۰۰ 💻 آنلاین برای ثبت‌نام لطفاً به آیدی خودم پیام بدید. 👇🏻 @nila_abedi

شعائر گذار مکرراً به‌عنوان «تولد مجدد» یا «نوزایی» نمادپردازی شده‌اند چرا که در این قبیل آیین‌ها فرد برای رسیدن به یا تحصیل موقعیت جدید باید در موقعیت قدیم خود «بمیر» و از آن دور شود و آن را به حاشیه براند.
بخشی از نظرات ویکتور ترنر مردم‌شناس

Repost from Learn Cast
امیدوارم اتفاقی براش نیوفتاده باشه، با آرمین و حرفهاش مخالف باشید یا موافق، حرفی جز زندگی مسالمت آمیز و آزادی و کنش داوطلبانه
امیدوارم اتفاقی براش نیوفتاده باشه، با آرمین و حرفهاش مخالف باشید یا موافق، حرفی جز زندگی مسالمت آمیز و آزادی و کنش داوطلبانه نزده.

«منادی ایمان بانگ برداشته بود که: سفر کن! سفر کن! از عمر جز اندکی نمانده است...»
ابوحامد غزالی، المنقذ من الضلال (شک و شناخت)

چنان‌که یکی از زندانبان‌ها، برژینسکی، می‌گوید: «از ما دلخور نباش، وظیفه وظیفه است، زندانی زندانی است و نگهبان هم نگهبان.» یا در جایی دیگر می‌خوانیم: «به نظرم کشوری که در آن انسان صاحب انسان باشد، یک جورهایی نفرین شده است. بوی تعفن چنین فسادی هیچ‌وقت از مشام روح یک ملت نمی‌رود و این بوی تعفن، بوی بدی‌های آینده است.» از سوی دیگر، رمان را می‌توان از دریچه نظریه «بز بلاگردان» در روان‌شناسیِ اجتماعی نیز خواند؛ نظریه‌ای که یکی از شناخته‌شده‌ترین تبیین‌ها برای یهودستیزی و بسیاری از اشکال تبعیض است. هنگامی که جامعه دچار ناکامی و خشم می‌شود، اما توان رویارویی با عامل اصلی را ندارد، خشم خود را متوجه گروهی آسیب‌پذیر می‌کند. یهودیان در دوره‌های مختلف اروپا بارها قربانی چنین سازوکاری شدند. مالامود نیز همین معنا را در گفت‌وگویی از کتاب بیان می‌کند: «پرونده تو به ناکامی‌های تاریخ معاصر روسیه گره خورده. خودت خوب می‌دانی که جنگ روسیه و ژاپن یک فاجعه بود، اما نتیجه‌اش شد انقلاب ۱۹۰۵ که در هر حال اتفاق می‌افتاد. به قول مارکس، جنگ لکوموتیو تاریخ است. این اتفاق برای روسیه خوب بود، ولی برای یهودیان بد. دولت، طبق معمول، ما را مقصر مشکلاتش دانست و تنها یک روز بعد از صدور مجوز تزار، هم‌زمان در سیصد شهر، یهودیان را قتل‌عام کردند. البته خودت این‌ها را می‌دانی؛ کدام یهودی است که نداند؟» و در جایی دیگر: «نارضایتی‌های عمومی را با تظاهرات یهودستیزانه منحرف کردند. این شد راهکاری آسان برای حل مشکلاتشان...» سوای پرداختن به تنش‌های مذهبی و مفهوم «یهودی به مثابه دیگری»، رمان گذری نقادانه نیز به وضعیت سیاسی روسیه دارد. مالامود این نقد را در جمله‌هایی چون این بیان می‌کند: «یهود و غیر یهود، زیر لوای حکومت شما و وزیرانتان، در این کشور سرکوب شده، جاهل و بینوا مانده‌اند...» به گمان من، همین چندلایگی‌ست که تعمیرکار را به رمانی بزرگ تبدیل می‌کند. مالامود نه تنها از یهودستیزی، بلکه از آزادی، کرامت، جبر، اختیار، حقیقت، سیاست، ایمان، رنج و مسئولیت سخن می‌گوید؛ آن هم بی‌آنکه هیچ‌گاه بخواهد پاسخ نهایی را به خواننده تحمیل کند. او خواننده را وادار می‌کند تا خود، میان این همه پرسش، راهش را پیدا کند؛ درست همان کاری که یاکوف بک، در تمام طول رمان، ناچار به انجام آن است.

«اما صرف زنده بودن، بدون انتخاب، دست‌کمی از مرگ نداشت.» و یاکوف، مختارانه آزادی را انتخاب می‌کند. ردپای این انتخاب را می‌توان در سراسر کتاب دید. برای مثال: «از فرط آرزوی آزادی مستأصل شده. گاهی امیدی در دلش سوسو می‌زند، گویی زاییده خیالات است. احساس می‌کند چه‌قدر به آزادی نزدیک است که اگر درست نفس بکشد، یا فکری درست به ذهنش خطور کند، دستش بدان می‌رسد.» تا آنجا که سرانجام به نقطه عطف اندیشه کتاب می‌رسیم: «هدف از آزاد بودن، خلق آزادی برای دیگران است.» این معنا در رفتار شخصیت‌های محوریِ داستان، از خود یاکوف بک گرفته تا بی‌بیکوفِ بازرس، نمود پیدا می‌کند. بی‌بیکوف یکی از عجیب‌ترین و در عین حال دوست‌داشتنی‌ترین شخصیت‌های رمان است؛ کسی که قربانی دانستن حقیقت و مقاومت در برابر ساختارهای اجتماعی می‌شود. او، پس از یاکوف، شخصیت محبوب من در رمان می‌باشد. تلاش در جهت خلق آزادی برای دیگران، در شخصیت کوگینِ زندانبان نیز جلوه پیدا می‌کند. هنگامی که معاون زندان می‌خواهد به بهانه سرپیچی، یاکوف را با شلیک گلوله بکشد، کوگین اسلحه‌اش را به سمت معاون می‌گیرد و از یاکوف دفاع می‌کند. به زعم من، آزادی در این رمان، حاصل انتخابی انسانی‌ست. یاکوف بارها با پیشنهادهایی روبه‌رو می‌شود که می‌توانند او را از بند برهانند، اما هر بار انتخاب می‌کند که آزادی را نه در رهایی شخصی، بلکه در حفظ کرامت انسانی معنا کند. او انتخاب می‌کند که برای همان جرمی محاکمه شود که به او نسبت داده‌اند، نه آنکه با مصالحه‌ای تحقیرآمیز نجات پیدا کند. حتی مرگ احتمالی خود را نیز به ابزاری برای مقاومت بدل می‌کند؛ زیرا می‌خواهد مرگش نیز در خدمت آزادی و کرامت باشد. چنان‌که می‌گوید: «آنچه که می‌خواهد محاکمه‌ای منصفانه است، نه بخشودگی.» و در جایی دیگر، با لحنی سرکش و عصیانگر می‌گوید: «بگذار تزار روی زمین برق‌انداخته اتاقش بالا و پایین بپرد. من مرگم را مثل فضله می‌اندازم روی سرش.» او تا پایان مقاومت می‌کند، در انتظار کیفرخواست روزها را پشت سر می‌گذارد و در برابر دسیسه‌های سیستمی که خواهان حذف اوست، سر فرود نمی‌آورد. در پایان، ما هرگز نمی‌دانیم سرنوشت یاکوف چه می‌شود؛ زنده می‌ماند یا می‌میرد؟ محاکمه می‌شود یا نه؟ دوباره به زندان بازمی‌گردد یا می‌گریزد؟ اما حقیقت آن است که پاسخ این پرسش‌ها چندان اهمیتی ندارد؛ زیرا پاراگراف پایانی کتاب نشان می‌دهد که مالامود به هدف خود رسیده. تعمیرکاری آزاداندیش، مستأصل و تنها، در دهکده‌ای یهودی‌نشین تصمیم می‌گیرد زندگی‌اش را تغییر دهد. به شهر می‌آید، خود را در دل رنج و مخاطره می‌اندازد، در کارخانه‌ای مشغول به کار می‌شود، روزی پسربچه‌ای کشته می‌شود و انگ اتهام به سوی یهودی‌ای می‌رود که اساساً حضورش در آن منطقه ممنوع بوده است. توطئه شکل می‌گیرد، یاکوف دستگیر می‌شود، بر بی‌گناهی خود پافشاری می‌کند، رنج گناهی را که مرتکب نشده بر دوش می‌کشد، به مرز اضمحلال می‌رسد، متحول می‌شود و در نهایت آزادی و کرامت را انتخاب می‌کند و خود را وقف آن می‌سازد. در پاراگراف پایانی کتاب آمده است: «بعد فکر کرد هر جا که تلاشی برای رسیدن به آزادی نباشد، آزادی وجود ندارد. اسپینوزا چه می‌گوید؟ اگر دولت رفتارهایی مغایر با ذات انسانی داشته باشد، صلاح آن است که نابودش کنیم. مرگ بر یهودستیز، زنده باد انقلاب، زنده باد آزادی. دوباره جمعیت در دو سوی خیابان، فاصله میان جدول و جلو در خانه‌ها را پر کرده بودند. پشت هر پنجره چهره‌هایی پیدا بود و در تمام مسیر، مردم بر پشت‌بام‌ها ایستاده بودند. یهودیان محله پلوسکی هم بودند. بعضی‌هایشان هنگام عبور کالسکه و دیدن تعمیرکار آشکارا می‌گریستند و دستانشان را به هم می‌ساییدند. مردی با ریشی کم‌پشت صورتش را چنگ انداخت. یکی دو نفر به یاکوف دست تکان دادند. بعضی‌ها اسمش را فریاد زدند.» به گمان من، پایان سفر دقیقاً همین‌جاست. سفری که از درون، از پشت میله‌های زندان، آغاز شده بود، اکنون در بیرون تحقق پیدا می‌کند و به پدیده‌ای اجتماعی بدل می‌شود. مردم برای قهرمانی دست تکان می‌دهند که خود را قربانی دیگران کرده است؛ همان‌گونه که خود می‌گوید: «من قربانی‌ام، من جورکشِ مردمان بیچاره و درمانده هستم...» مالامود رندانه داستان را با پایانی باز رها می‌کند. او آزادی را انتخاب می‌کند، اما راه را برای جبر نیز باز می‌گذارد؛ چرا که هر آنچه باید رخ دهد، رخ خواهد داد. البته نباید فراموش کرد که تعمیرکار فقط درباره یهودستیزی نیست؛ بلکه نشان می‌دهد حکومت‌ها چگونه می‌توانند حقیقت را قربانی سیاست کنند. رمان، در بخش‌هایی، به شکلی ظریف به ماشین بوروکراسی و نقش آن در رادیکال‌سازی تدریجی جامعه نیز می‌پردازد؛ اینکه چگونه نظام اداری و دیوان‌سالاری مدرن، جنایت را از سطح اراده فردی فراتر می‌برد و آن را به مجموعه‌ای از وظایف روزمره اداری تبدیل می‌کند.