ar
Feedback
اَشَه

اَشَه

الذهاب إلى القناة على Telegram

برای نوشتن که اولین و آخرین سنگر است. اَشَه یعنی راستی، یعنی حقیقت!

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
378
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
+4130 أيام
أرشيف المشاركات
با اندوهی سنگین، جان‌باختن مظلومانه‌ی محمدمهدی سالاری، عضو شورای مرکزی کانون موسیقی دانشگاه فردوسی مشهد را به خانواده‌ی داغدا
با اندوهی سنگین، جان‌باختن مظلومانه‌ی محمدمهدی سالاری، عضو شورای مرکزی کانون موسیقی دانشگاه فردوسی مشهد را به خانواده‌ی داغدارش، دوستانش و جامعه‌ی دانشگاهی تسلیت می‌گوییم و برای بازماندگانش در این روزهای تلخ، صبر و شکیبایی مسئلت می‌کنیم. مهدی نه مجرم و منافق بود، نه تروریست؛ او دانشجویی عادی، از میان خود ما، و جوانی معترض به شرایطی بود که سال‌هاست بر زندگی مردم سایه انداخته است. اعتراض او جرم نبود؛ حق بود. کشته‌شدن یک دانشجو با تیر جنگی، جنایتی آشکار است. هیچ توجیهی نمی‌تواند شلیک به صدای اعتراض را مشروع کند. گلوله پاسخی برای خواسته‌ی انسانی نیست و هر حکومتی که به جای شنیدن، شلیک می‌کند، ناتوانی خود را فریاد می‌زند. ما یاد مهدی سالاری را زنده نگه می‌داریم؛ نه فقط به عنوان نامی در سوگ، بلکه به عنوان نشانه‌ای از نسلی که سکوت را نمی‌پذیرد. فریادِ دانشجو و خونِ جوانان این سرزمین دامن‌گیر سمتگران خواهدشد و هرگز به فراموشی سپرده نخواهد شد. جمعی از فعالین علمی و فرهنگی دانشگاه فردوسی مشهد 🆔@ferdowsi_music_club

با شرمندگی برای شرمندگی قصه، همه‌ی آن چیزی‌ست که نوع بشر دارد. ما به‌واسطه‌ی قصه‌مان هویت می‌سازیم، با جهان پیرامون‌مان پیوند برقرار می‌کنیم و به یک کلام، انسان می‌شویم. انسدادِ دالانِ قصه‌گویی، غبار گرفتن و به تاریکی نشستنِ این گذرگاه، مساوی‌ست با فنا. من این را نه از سرِ نظریه، که از دلِ زیستِ خود می‌گویم. تک‌فرزندی بودم که ساعت‌های طولانیِ کودکی‌اش را در خانه و در تنهایی، زیست. ناچار بودم آن زمان‌های کش‌دارِ خاموش را با قصه‌هایی که در ذهنم می‌ساختم تاب بیاورم. خیال، پناه‌گاه من شد و قصه، شیوه‌ی بقا. از همان‌جا آموختم چگونه روایت و با قصه زندگی‌ام را قابل‌تحمل‌تر کنم. گذشته از کودکی، در تمام زیستِ خود روایتگر بوده‌ام. روایتگری برایم نه انتخاب، که عادت و جبر بود. گاه روایتگرِ دانسته‌هایم شدم (درست مثل کاری که در این کانال می‌کنم)؛ و گاه روایتگرِ خودِ زندگی‌. در این بیست‌و اندی سال، هرگز پیش نیامده بود که از گفتن بگریزم یا در روایت ناتوان شوم؛ هرگز قصه گفتن برایم قبیح، ناممکن یا دور از دسترس نبود. مدت‌های مدید است که ما با بازگویی رنج‌مان، در قالب بیان، خویش را در برابر جهان و مصائبش تعریف کرده‌ایم. اکنون اما قصه، روایت و قصه‌گو از حیث بیان، اخته شده‌اند. یکایکِ ما از تجربه‌ای عبور کرده‌ایم که دیگر حتی توان روایتش را نداریم؛ و انسانی که روایت نشود، و نتواند از خلال روایت خویش فهم شود، تا چه حد هنوز انسان است؟ برای نخستین بار، این ناتوانی به من نیز رسیده. اکنون نمی‌توانم روایت کنم. نمی‌توانم حرف بزنم. احساس می‌کنم فقط خشمگینم، فقط شرمنده‌ام، فقط رنجیده و خسته‌ام؛ اما توان روایتِ هیچ‌یک از این‌ها را ندارم. نه آن‌که احساس نباشد؛ هست، فشرده و سنگین، اما زبان از پیِ آن نمی‌آید. ما به مردارهای متحرکی بدل شده‌ایم که قدرت بازگویی آنچه بر سرشان آمده را از دست داده‌اند. آن «چیز» چیست؟ آن‌قدر بزرگ، آن‌قدر فجیع و آن‌قدر تلخ است که حتی برای خودمان نیز قابل گفتن نیست. در چنین وضعی، انسان تعریف نمی‌شود؛ انسان روایت نمی‌شود. و انسانی که قصه ندارد، به پستوی خویش می‌خزد، لب بر لب می‌فشارد و هیچ نمی‌گوید. نه از آن‌رو که شهامت گفتن ندارد، نه؛ بلکه نیرویی در او باقی نمانده است که وادارش کند به گفتن، به روایت، به صدا. و «سکوت چیست، چیست، ای یگانه‌ترین یار؟ سکوت چیست جز حرف‌های ناگفته…»

تاریک‌ترین اعماق جهنم از آن کسانی است که در بحران‌های اخلاقی زندگی بی‌طرف باقی بمانند.
دزموند توتو

با من بیا ایران؛ زیباست و دوره...

در ستایش آیین‌های گذار به گمانم جوهره‌ی زندگی انسانی را می‌توان در اصل پویایی و سیلان جست‌وجو کرد. زندگی نه وضعیتی ایستا، بلکه فرایندی متحرک است که در آن، ساختارهای زیستی، روانی و اجتماعی انسان به‌طور مستمر دستخوش تغییر می‌شوند. درک این پویایی مستلزم پذیرش این واقعیت است که با گردش زمان و تحولات اجتماعی، نقش‌ها، مسئولیت‌ها و موقعیت‌های انسانی نیز تغییر می‌کنند. در این چارچوب، انسانی که خود را در مرکز این حرکت قرار دهد و بتواند با آن هم‌نوا شود، به احتمال زیاد ممکن است در بازه‌هایی از زندگی تجربه‌ای از به‌زیستی و انسجام روانی را تجربه کند. در مقابل، ترجیح ایستایی و مقاومت در برابر تغییر، می‌تواند به گسست روانی، سردرگمی هویتی و در موارد حاد، به آشفتگی‌های روان‌شناختی منجر شود. به بیان دیگر، ناتوانی در انطباق با تغییرات ساختاری زندگی، فرد را یا به حاشیه می‌راند یا در معرض چرخشی بی‌ثبات و فرساینده قرار می‌دهد. برای فهم و عبور از این تغییرات و حالات گذار، انسان ناگزیر است نخست آن‌ها را به‌صورت زیسته تجربه کند و سپس از خلال یک روند نمادین و ساخت‌یافته، از آن مرحله عبور کند. در جوامع سنتی، این وظیفه بر عهده‌ی اسطوره‌ها و آیین‌ها بود. اسطوره‌ها به‌عنوان نظام‌هایی معنابخش، مرزهای مراحل زندگی را مشخص می‌کردند و نقش‌های فردی و اجتماعی را به‌روشنی تعریف می‌نمودند. آیین‌های گذار (از جمله آیین‌های تشرف دینی، بلوغ، ازدواج یا ورود به مسئولیت‌های اجتماعی) نمونه‌هایی از این سازوکارها هستند. کارکرد اصلی این آیین‌ها، برجسته‌سازی لحظه‌ی عبور از یک مرحله‌ی وجودی به مرحله‌ای دیگر است؛ فرایندی که می‌توان آن را با استعاره‌ی «پوست‌اندازی» توصیف کرد. در این آیین‌ها، فرد نه‌تنها نقش پیشین خود را کنار می‌گذارد، بلکه به‌طور نمادین نقش جدید و جایگاه اجتماعی تازه‌ی خود را می‌پذیرد. یکی از کارکردهای بنیادین اسطوره، پیوند دادن فرد با کلّیتِ ساختار اجتماعی است. به قول جوزف کمبل: «مضمون عمده‌ی آیین‌ها پیوند دادن فرد با ساختار ریخت‌شناسی بزرگتر از جسم مادی اوست» از این منظر، آیین‌های گذار مبتنی بر نگرشی اسطوره‌شناختی‌اند که نه‌تنها به بازشناسی نقش جدید فرد می‌پردازند، بلکه فرایند ترک نقش پیشین، پذیرش مسئولیت تازه و ورود به حوزه‌ای نو از تعهد اجتماعی را سامان می‌دهند. تفاوت بنیادین وضعیت انسانِ امروز با گذشته در این است که تجربه‌ی بدن‌مند و روان‌مندِ این آیین‌ها تضعیف یا حذف شده‌اند. بسیاری از آیین‌های امروزی به مراسمی صرفاً تشریفاتی، زیباشناختی و مصرفی تقلیل یافته‌اند؛ فرم‌هایی که بیش از آنکه حامل معنا باشند، تکرار ظواهراند. در نتیجه، بار عاطفی، روانی و بدنی عمیقی که آیین‌های سنتی (برای مثال آیین مردشدن یک پسر) به همراه داشتند، از تجربه‌ی زیسته‌ی انسان معاصر حذف شده است. نکته‌ی اساسی در اینجا داوری ارزشی درباره‌ی گذشته یا حال نیست، بلکه تأکید بر یک نیاز روان‌شناختی و اجتماعی است: انسان برای درک تغییرات بنیادین زندگی، به گذرگاه‌های نمادین نیاز دارد؛ گذرگاه‌هایی که به روان امکان دهند بفهمد دوره‌ای به پایان رسیده و دوره‌ای دیگر آغاز شده است، خواه گذار از کودکی به بزرگسالی باشد یا از تجرد به تأهل. از این رو، این آیین‌ها صرفاً مناسبت‌هایی برای شادی یا گردهمایی نیستند، بلکه نقشی ضروری در سامان‌دهی هویت فردی و اجتماعی ایفا می‌کنند. بخش قابل‌توجهی از سردرگمی هویتی، ابهام در نقش‌های اجتماعی و ناتوانی در درک کارکرد فرد در جامعه‌ی معاصر را می‌توان ناشی از زوال اسطوره‌های پیشین و ناتوانی آیین‌های کنونی در تبیین نقش‌ها و مرزهای وجودی انسان دانست. پ‌ن: در برخی سنت‌های هند (به‌ویژه در میان گروه‌هایی که به آیین‌های خاص پایبندند) افراد هنگام گذار از یک مرحله‌ی زندگی به مرحله‌ای دیگر، نه‌تنها نام خود، بلکه گاه شیوه‌ی لباس پوشیدن خود را نیز تغییر می‌دهند. این دگرگونی‌ها بخشی از یک منطق آیینیِ مرحله‌مند است که هدف آن، برجسته‌سازی لحظه‌ی گذار و تثبیت هویت جدید فرد است!

نمادپردازی و استعاری‌کردنِ رفتارها و کنش‌های انسانی، مسئله جالب توجهی ست. اساس آنچه ما «نهاد کنشی» می‌نامیم، بر نوعی برداشت ا
نمادپردازی و استعاری‌کردنِ رفتارها و کنش‌های انسانی، مسئله جالب توجهی ست. اساس آنچه ما «نهاد کنشی» می‌نامیم، بر نوعی برداشت انتزاعی استوار است؛ برداشت‌هایی که از دل کنش‌های نمادینِ معنا‌محور شکل می‌گیرند. این کنش‌ها گاهی خرقِ عادت می‌کنند و از رفتارهای روزمره و روتین فراتر می‌روند، و دقیقاً به همین دلیل، تأثیر عمیقی بر برداشت‌ها و تفسیرهای آینده می‌گذارند. تصویرسازی، بدنمند کردنِ یک مسئله و تبدیل آن به نماد، بخش عمده‌ی آن چیزی است که در جریان‌های مهم اجتماعی و فرهنگی اثرگذار می‌شود. گاهی اصلاً نیازی به کلمات نیست؛ در بعضی مواقع، این زنجیره‌ی پیوسته‌ی نمادهاست که معنا را منتقل می‌کند. تصویری که از یک واقعه باقی می‌ماند، شبیه یک هارد هزار ترابایتی‌ست؛ ظرفیتی انباشته از هزاران لایه و وجه مختلف. همه‌ی این معناها در یک تصویر جمع می‌شوند، در یک لحظه، و در قالب یک کنش نمادین خودشان را نشان می‌دهند.

«خدا» در زبان ما واژه‌ای مبهم است، زیرا به نظر می‌رسد به چیزی اشارت دارد که شناخته شده است. امر متعال، غیر قابل شناخت و ناشناخته است. خدا نهایتاً متعال‌تر از هر چیزی شبیه به نام «‌خدا» است.
جوزف کمبل، قدرت اسطوره

ای وای از این هزاره‌ی مرگ! می‌گویند افلاطون در همان روزی چشم از جهان فروبست که در آن زاده شده بود؛ گویی مرگ در روز تولد، نه فرجام، که بازگشت باشکوهِ روح به سرچشمه‌ی خویش است؛ نشانه‌ای از چرخه‌ای به‌کمال‌رسیده، تقدیری تمام، و حیاتی که به نهایت خویش دست یافته است. در فرهنگ‌ها و اسطوره‌ها، زمان خطی نیست؛ دایره‌وار است و آیینی. آغاز و انجام در هم می‌آمیزند و سرنوشت، چون رشته‌ای ناپیدا، زندگی را به مرگ و مرگ را به تولدی دیگر پیوند می‌زند. بهرام خانِ بیضاییِ ایران‌زمین نیز، چنین تقدیری را به تمامی زیست. او در همان روزِ عزیزی که زاده شد، از جهان رفت؛ گویی اسطوره، فرزند خویش را دوباره به آغوش کشید. برای آفریننده‌ای که چنین ژرف به راز اسطوره‌ها، به جانِ روایت‌ها و به معنای نمادها وفادار بود، مرگ در روز تولد، خود واپسین نشانه است. چنان‌که دکتر فَکوهی به‌درستی نوشت: «بیضایی امروز با مرگش دوباره زاده شد؛ آن‌جا که دیگر هیچ دستی توانِ آزردن و کشتن این یزدگرد را ندارد.» در روزگاری آکنده از تلخی و زشتی، از خشم و فراموشی، بیضایی نه تنها در قامت یک انسان، که در هیئت آثارش، برای بسیارانی پناهگاهی امن و استوار بود. او نگهبان حافظه‌ی زخمی این سرزمین شد؛ پاسدار شأن انسان، و روایت‌گر حقیقت در زمانه‌ای که حقیقت به محاق می‌رفت. خوشا به حالت، که نامت در دل مردمانت به نیکی و احترام جاودانه شد؛ سرافراز و وارسته، بی‌سازش با ابتذال و دروغ. تو جز بزرگی و سربلندی برای این سرزمین نخواستی و عمر خویش را در راهی گذاشتی که روشنی، کرامت و آگاهی را به میراث نهاد. تو نرفتی؛ به روایتِ بنیادین بازگشتی، به زهدانِ نخستینْ مادر. و در حافظه‌ی فرهنگی ایران ماندگار شدی؛ جایی در نهاد مذهبِ خویش. بهرام بیضایی (۵ دی ۱۳۱۷- ۵ دی ۱۴۰۴) پ‌ن: عنوانِ متن را وامدار شعری از خود استاد هستم: «خون گریه کنم به حال ایران سروده‌ی پاییز ۱۴۰۲»

پیرو متن بالا

شرقِ تا ناموس معنوی؛ انعکاس حقیقت یا محصولِ بدفهمی؟ برداشتی که معماری شرق (به‌ویژه معماری ایرانی_ اسلامی) را ذاتاً معنوی معرفی می‌کند، خود ریشه در نوعی گفتارِ استعمارگرایانه دارد. این تلقی را می‌توان حاصل قیاس‌های شرق‌شناسانه دانست؛ قیاس‌هایی که از ناتوانی در فهِم دقیق منطق‌های مادی، کارکردی و زیست‌محیطی معماری شرق ناشی می‌شوند. در نتیجه، شرق در قالب کلیشه‌ای از معنویت انتزاعی بازنمایی شده و پیچیدگی‌های عینی آن نادیده گرفته شده است. این رویکرد، نوعی تقلیل‌گرایی در مواجهه با مادیت در اندیشه شرقی به شمار می‌آید. بسیاری از پژوهشگران غربی، هنگام بحث درباره معماری ایرانی، کمتر به ظرفیت‌های فضایی، شیوه‌های بهره‌برداری از محیط، سازوکارهای اقلیمی و کارایی بناها توجه می‌کنند و در عوض، همه ابعاد این معماری را در هاله‌ای مبهم از معنویت فرو می‌برند. در حالی‌که جهان بیرونی به‌مثابه امری مستقل از ذهنیت‌ها وجود دارد و فرایند شناخت، مستلزم حرکت فاعلِ شناسایی به سوی موضوع شناخت است. نسبت دادن امر معنوی به تمامی سطوح جهان شرق، بیش از آن‌که حاصل فهمی منطقی و درون‌ماندگار باشد، محصول گفتمانِ شرق‌شناسی و سوءفهم ساختاری از شرق است؛ گفتمانی که در بستر استعمار شکل گرفت و بعدها، به‌نحوی پارادوکسیکال بومی‌سازی شد.

به جرأت می‌تونم بگم این دقیق‌ترین مقاله‌ایه که درباره‌ی یلدا نوشته شده و حسابی هم معروفه. اگر حسش بود یه نگاهی بهش بندازید.

عنوان مقاله: یلدا نویسنده: دکتر پدرام جم این مقاله تلاش می‌کند با نگاهی دقیق و مبتنی بر پژوهش تاریخی، داستان شکل‌گیری و دگرگونی جشن یلدا را روایت کند. نویسنده با رجوع به متون کهن، گزارش‌های تاریخی و پژوهش‌های جدید نشان می‌دهد که یلدا نه یک سنت ثابت و تغییرناپذیر، بلکه آیینی است که در طول زمان و در تعامل با باورهای دینی، اسطوره‌ای و شرایط اجتماعی دگرگون شده است. تمرکز مقاله بر این است که چگونه عناصر گوناگون فرهنگی و فکری، از دوره‌های مختلف تاریخی، در شکل‌گیری معنای امروزی یلدا نقش داشته‌اند.

گوشه‌هایی از شهری که زیادی بهش وابسته‌ام… مسقط‌الرأسِ آدمی هم جای عجیبیه. یه گوشه از پستویِ ذهنت هی می‌گه بِکن ازش، زودتر، بز
+1
گوشه‌هایی از شهری که زیادی بهش وابسته‌ام… مسقط‌الرأسِ آدمی هم جای عجیبیه. یه گوشه از پستویِ ذهنت هی می‌گه بِکن ازش، زودتر، بزن به دلِ کشف و گذار. اما یه گوشه‌ی دیگه‌ش هست که یقه‌تو می‌گیره می‌گه: همین بازار کهنه‌ها، همین فلافلیِ کثیفِ شهرِ خودت، هنوز آپشنِ «شهرِ خودت بودن» رو داره و همه‌ی رستوران‌ها و پاساژهای براق و لوکس رو، صد هیچ می‌زنه.

می‌گفت هر کسی به هر نحوی، هرچند بسیار اندک، باید به رشتهٔ خودش غنا ببخشه و اونو درست و حسابی پرزنت کنه؛ چون همین تلاش‌های کوچیک‌اند که مسیر یک حوزه رو جلو می‌برند. — راست می‌گفت.

الان واقعاً دلم یه حس بعد از ریسک می‌خواد؛ یه چیزی شبیه همون حسی که دو سال پیش موقع کچل کردن داشتم. هوا یه جوریه که انگار آدم باید یه حرکت تکانشیِ گنده بزنه.

تبلیغ فراگیر گفتمان هدفمندی، از طریق شبکه‌های اجتماعی، گفتمان‌های انگیزشی و الگوهای موفقیت، نمونه‌ای بارز از این وضعیت است. در این چارچوب، انسان نه به عنوان پرابلم، بلکه صرفاً به عنوان ابزاری برای تولید دستاوردهای بیرونی در نظر گرفته می‌شود. خود، به امری سطحی و غیرمسئله‌مند تقلیل می‌یابد. گرایش روزافزون انسان معاصر به ابزوردیسم و احساس بی‌معنایی را نیز می‌توان در همین زمینه فهم کرد. بسیاری از افراد، علی‌رغم موفقیت‌های شغلی و اجتماعی، احساس ارزشمندی نمی‌کنند؛ چراکه گرفتار دام هدفمندی شده‌اند و جهتمندی را از دست داده‌اند. در نهایت، پرسش بنیادین این است: چه سودی برای جهان مدرن و ساختارهای مسلط اقتصادی_سیاسی آن دارد که چنین نگرشی از انسان، به‌مثابه موجودی همواره ناکامل، هدف‌مند و نیازمند به بهره‌وری بیشتر، به‌طور مداوم بازتولید و تبلیغ شود؟ «تولید» در معنای صنعتی و «مالکیت» در صورت‌بندی پیشرفته و نهادی‌شده‌ی آن، دو مؤلفه‌ی بنیادین‌اند که به‌طور ساختاری به تقویت و بازتولید گفتمانِ هدفمندی در جهان مدرن دامن می‌زنند. هدفمندی نه صرفاً یک ویژگی روان‌شناختی، بلکه سازوکاری اجتماعی است که در پیوند تنگاتنگ با منطق تولید و انباشت معنا می‌یابد. یکی از دلایل اصلی اصرار جهان مدرن بر پرورش انسان هدفمند آن است که هدفمندی، به‌نحو معناداری، انسان را به موجودی محافظه‌کار بدل می‌کند. فرد برای دستیابی به هدفی از پیش تعیین‌شده، ناگزیر است با ساختارهای مسلط اجتماعی همسو شود، در برخی موقعیت‌ها تن به سازش دهد و در برخی دیگر چشم‌پوشی و ملاحظه‌کاری پیشه کند. در چنین وضعیتی، هدف به مثابه افساری عمل می‌کند که دامنه‌ی کنش آزادانه‌ی فرد را محدود می‌سازد. انسان هدفمند، دقیقاً به این دلیل که «چیزی برای از دست دادن» دارد، کمتر توان یا تمایل به کنش رادیکال و خروج از نظم موجود را پیدا می‌کند. در این‌جا پارادوکسی قابل تأمل پدیدار می‌شود: هدفمندی مدرن، علی‌رغم تأکید ظاهری بر پیشرفت و خودسازی، در تقابل با زیست تجربی و تجربه‌گرایی رادیکال قرار می‌گیرد. انسان هدفمند غالباً از مواجهه با تجربه‌های متنوع، پیش‌بینی‌ناپذیر و نامطمئن پرهیز می‌کند، چراکه این تجربه‌ها ممکن است به هدف او آسیب برسانند یا مسیر از پیش ترسیم‌شده‌اش را مختل کنند. در نقطه‌ی مقابل، انسان جهتمند قرار دارد؛ انسانی که زیست خود را نه بر اساس مقصد نهایی، بلکه بر اساس جهت‌یافتگی در مسیر سامان می‌دهد. چنین انسانی آمادگی بیشتری برای تجربه‌کردن، تخطی از نظم موجود و شکل‌دادن به دیدگاهی مستقل دارد. پرسش بنیادین این‌جاست که کدام‌یک از این دو شیوه‌ی زیستن، انسان را به ساحت «بودن» نزدیک‌تر می‌کند: هدفمندی یا جهتمندی؟ دلیل دیگری که جهان مدرن در پی تولید انسان هدفمند است، به منطق بازارهای گسترده‌ی مصرف بازمی‌گردد. کاپیتالیسم برای استمرار خود به سوژه‌ای نیاز دارد که همواره در پی تحقق اهداف جدید، به تعویق انداختن رضایت و مصرف فزاینده باشد. انسان جهتمند، که نسبت به انباشت و تملک تعلق کمتری دارد، به‌سختی در منطق مصرف‌گرایی ادغام می‌شود. در مقابل، انسان هدفمند، به‌واسطه‌ی پیوند اهدافش با موفقیت‌های بیرونی، به سوژه‌ای مطیع و هم‌راستا با سیستم تبدیل می‌شود. با این حال، شاید عمیق‌ترین آسیبی که زیست هدفمند، در معنای مدرن آن، به انسان و انسانیت وارد می‌کند، تضعیف و حتی نابودی خلاقیت باشد. خلاقیت، برخلاف آن‌چه گاه تصور می‌شود، محصول برنامه‌ریزی سخت‌گیرانه و هدف‌گذاری دقیق نیست؛ بلکه زاده‌ی مواجهه‌ی آزادانه‌ی انسان با تصادف، اتفاق و ضرورتتا ست. از این منظر، می‌توان گفت که یکی از کانون‌های اصلی فلسفه‌ و ادیان شرقی نیز بر همین اصل جهتمندی و هم‌آوایی با روح کیهانی استوار است. در بسیاری از سنت‌های دینی هندی، رهایی از تعلقات جایگاه محوری دارد؛ تعلقاتی که می‌توانند هم به مالکیت و هم به تولید نسبت داده شوند. انسان، در این دستگاه‌های فکری، نه به واسطه‌ی آن‌چه در اختیار دارد یا آن‌چه تولید می‌کند، بلکه به اعتبار خودِ بودنش ارزشمند تلقی می‌شود. چنین انسانی، دقیقاً از مسیر رهایی از هدف‌گذاری‌های بیرونی و تملک‌محور، به خویشتن خویش نزدیک می‌شود.

تبیین تمایز «جهتمندی» و «هدفمندی» و نقد هدفمندیِ دیکتاتورمآبانه‌ی جهان مدرن گمان می‌کنم یکی از سوء‌فهم‌های بنیادین انسان معاصر، خلط میان «زیستن» و «پیش‌رفتن» است؛ گویی بودن، تنها زمانی واجد معناست که در افق هدفی از پیش تعیین‌شده مصرف شود. این در حالی است که اگر به زیست انسانی در ازمنه‌ی پیشامدرن بنگریم، درمی‌یابیم که انسان، پیش از آن‌که موجودی هدف‌گذار باشد، موجودی جهتمند بوده است؛ موجودی که خود را نه در نسبت با مقصد، بلکه در نسبت با مسیر تعریف می‌کرد. نظام کاستی در هند یکی از کهن‌ترین ساختارهای اجتاعی سلسله مراتبی جهان است که ریشه در آیین هندو دارد و قدمت آن به بیش از ۲۵۰۰ سال می‌رسد. این نظام اجتماعی، افراد را نه بر اساس شایستگی یا انتخاب، بلکه صرفاً بر پایه تولد، در طبقات معین قرار می‌دهد و از این‌رو نوعی «انجماد طبقاتی» و فقدان تحرک اجتماعی را بازتولید می‌کند. ساختار کاستی عمدتاً بر دو مفهوم بنیادین در هندوئیسم استوار است: وارنا و جاتی. در سطح کلی، این ساختار به تقسیم‌بندی چهارگانه‌ای منجر می‌شود که شامل کاهنان و معلمان، جنگجویان و حاکمان، تاجران و کشاورزان، و در نهایت کارگران و خدمتکاران است. نکته قابل توجه آن است که این نظام حتی پس از استقلال هند در سال ۱۹۴۷ نیز به‌طور کامل از میان نرفته و همچنان در برخی مناطق روستایی و ساختارهای اجتماعی غیررسمی استمرار دارد. از منظر انسان مدرن، چنین نظاماتی اغلب غیرعقلانی، ضدانسانی و غیرقابل دفاع تلقی می‌شوند. لیکن، پرسش اساسیِ من این است که چگونه جامعه‌ای توانسته قرن‌ها در چارچوب ساختاری زیست کند که در آن، تحرک طبقاتی تقریباً ناممکن بوده است؟ پاسخی که می‌توان به این پرسش داد، نه صرفاً در سطح اقتصاد یا سیاست، بلکه در نگرش به زندگی معنا می‌یابد. به نظر می‌رسد که در سنت هندی، زندگی بیش از آن‌که «هدفمند» تلقی شود، «جهتمند» فهم می‌شده. این تمایز، کلید فهم امکان تداوم چنین ساختارهایی‌ست. در این‌جا می‌توان ادعایی تأمل‌برانگیز مطرح کرد: احتمالاً «جهتمندی» شکل غالب آینده‌نگریِ انسان در جوامع پیشامدرن بوده و آن‌چه امروز از انسان «هدفمند، منضبط و پروژه‌محور» می‌شناسیم، محصول نظام‌های ارزشی جهان مدرن است؛ نظام‌هایی که خود برآمده از ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی خاص‌اند. در جوامع پیشامدرن، که تنوع نقش‌های اجتماعی محدود بود و اغلب افراد در قالب‌هایی همچون کشاورزی، دامداری یا صنعتگری ساده زندگی می‌کردند، امکان رویاپردازی‌های بلندپروازانه یا جابه‌جایی‌های گسترده طبقاتی وجود نداشت. فرزند شاه‌، شاه می‌شد و کشاورزاده، کشاورز، کشاورز. در چنین شرایطی، فشار روانی ناشی از «داشتن هدف بزرگ»، «پیشرفت دائمی» یا «خودسازی بی‌وقفه» اساساً وجود نداشت. این امر به آن دلیل بود که انسان‌ها به جای هدفمند، جهتمند زندگی می‌کردند. جهتمندی به معنای تعیین یک مقصد نهایی و الزام‌آور نیست، بلکه به معنای یافتن جهت خود در جریان زندگی‌ست؛ جهتی که ممکن است افق زمانی کوتاه‌مدت یا بلندمدت داشته باشد و همواره در تعامل با حادثه، طبیعت و امکان شکل گیرد. در این تلقی، انسان خود را با نظم سیالِ کیهانی هماهنگ می‌کند، نه آن‌که زندگی را به پروژه‌ای مهندسی‌شده تقلیل دهد. تمثیل برگ بر بستر رودخانه در این‌جا گویای معناست: برگ، بدون مقاومت در برابر جریان آب، پیش می‌رود، بی‌آن‌که هویت خود را از دست بدهد. از این منظر، می‌توان حتی به این نتیجه نزدیک شد که نظام‌هایی همچون کاست، در بستر تاریخی و معنایی خود، لزوماً «شر مطلق» تلقی نمی‌شده‌اند؛ چراکه با کانتکست زمانه و درک انسان از زندگی هماهنگ بوده‌اند. همان‌گونه که سنت را نمی‌توان مستقل از زمینه تاریخی‌اش داوری کرد. جهتمندی همچنین موجب می‌شد انسان پیشامدرن نسبت نزدیک‌تری با خویشتنِ خویش برقرار کند؛ در حالی‌که انسان مدرن عمدتاً از خلال مملوکات، تولیدات و دستاوردهایش تعریف و به رسمیت شناخته می‌شود. هویت او بیرونی و ارزشمندی‌اش مشروط به بهره‌وری و موفقیت است. برای فهم عمیق‌تر تفاوت میان هدفمندی و جهتمندی، می‌توان به فردوسی اشاره کرد. هدفمندی معمولاً در چارچوب یک بازی مشخص معنا می‌یابد؛ بازی‌ای که اگر به نتیجه نرسد، انگیزه ادامه نیز فرو می‌ریزد. اما جهتمندی، مبتنی بر لذت بردن از مسیر است و دقیقاً همین نگرش است که امکان صرف سی سال از عمر برای خلق اثری همچون شاهنامه را فراهم می‌کند. بسیاری از پروژه‌های بزرگ انسانی، نه محصول هدف‌گذاری سخت‌گیرانه، بلکه برآمده از جهتمندی وجودی بوده‌اند. در جهان مدرن، اما انسان خود به مثابه یک «پروژه» تعریف می‌شود. تزریقِ توهم هدفمندیِ دائمی، او را از خویشتن خویش بیگانه می‌سازد. مفاهیمی نظیر بهره‌وری، برنامه‌ریزی افراطی و رویای بزرگ موجب شده‌اند که ارزشمندی، مشروط به دستاورد شود و انسان به صرفِ بودن خود را ارزشمند نداند.

چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه تشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرر است
حافظ

خدا هیچکی رو گیر آدم حسود نندازه، اونم حسودی که ریز می‌زنه برات.