𝐜𝐚𝐫𝐭𝐫𝐞𝐟
Kanalga Telegram’da o‘tish
527
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
-830 kun
Postlar arxiv
527
انسان مى تواند همزمان كه دارد براى زندگی تلاش میكند و میجنگد، به رفتن و گم و گور شدن هم فكر كند.
527
من آدمهاییرو دوست دارم که از تغییر فصل، صدای بارون، تماشای ماه، بوی چای تازه دم شده و شبهای پر ستاره هیجان زده میشن.
527
اگرچه هرسری سرما میخوردم مامانم پنیک میکرد و نمیدونست چیکار بکنه ولی الان دلم برای همون پرستاری ناشیانهش هم تنگ شده، فکر کنم کمکم باید وصیت کنم.
527
ای صبح روشن آبانی
که بر چهار ناخن لاکزدهات
چهار لکلک مینیاتوری خفته است
و بر موی روغنزدهات
آفتاب سرد میدرخشد
ای صبح روشن آبانی،
میدانی فردا به دنیا میآیم
با تاجی از مه او را میبینم.
صبح سفید من
که سرانگشتت را
خار بیحوصله
هدیهٔ کوچکی
از خون بخشیدهاست!
صبح سفید آبانی من!
در صبح نخستینم حس میکنم
سراسر زندگی همین است؛
گلهایی و خارهایی.
شمسلنگرودی
