𝐜𝐚𝐫𝐭𝐫𝐞𝐟
الذهاب إلى القناة على Telegram
541
المشتركون
-124 ساعات
+107 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
541
هوای بارونی داریم تا هوای بارونی.یه هوای بارونی غمت رو تازه میکنه، خاطرات رو از ته صندوق ذهنت میکشه بیرون و دلت میخواد از تخت بیرون نیای،زیر بارون نری حتی پنجره رو میبندی چون صدای بارون مهم نیست و آهنگ های غمگینت رو گوش میدی.یه هوای بارونی انگار امیدت رو زنده میکنی؛ نه از اون امید های هیجانی، از اون امید ها که یکم با خودت مهربونتری و فکر میکنی زندگی هم مهربونتره.یه لبخندی رو روحت نقش بسته و خودت متوجهش نیستی یه دفعه به خودت میای میبینی داری از هوای بارونی و زندگی لذت میبری.
541
گاهی اوقات
دلم میخواهد
در تاریکی
گم بشوم.
از خود میگریزم،
از خودم
که همیشه
مایهی آزار
خودم بودهام.
از خودم
که نمیدانم
چه میکنم
و
چه میخواهم.
فروغ فرخزاد
541
مشکلم با درددل کردن اینه که بعد از اینکه حال و اوضاعت خوب میشه همش حس میکنی در چشم های طرف مقابل همیشه همون انسان بیچاره و ضعیفی که موقع درددل کردن بهش نشون دادی.
541
دوست دارم یکی ازم بپرسه تو کی هستی؟تا بگم:
من؟
خالی از عاطفه و خشم،خالی از خویشی و غربت،گیج مبهوت بین بودن و نبودن.
541
کاش چون پاییز بودم،
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه
چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند
شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمهٔ من
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم :
چهرهٔ تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم،
کاش چون پاییز بودم.
فروغ فرخزاد
اندوه پرست-دیوار
541
طرف درحالی که بوی ناپولی از تمام اعضا و جوارحش میاد داره به مادرش میگه نه این بوی ادکلنمه من چیزی نمیکشم.
541
شبها آنقدر بههم شبیهند که آدم میتواند یك شنبه را با چهارشنبه اشتباه کند.
هیجان و ماجرا از زندگی همهی ما رانده شده و در وسائل ارتباط جمعی اجتماع کرده.
جنگ، آنجاست، ماجرا، آنجا، عشق، آنجا، و رنج نیز آنجا-در تصویر، در صوت و در حروف ریز و درشت.
زندگی، جریان سادهی مکرری دارد.
و من، مدتهاست که میخواهم این جریان ساده زندگی را به شکل یك نمایشنامهی تلویزیونی درآورم و بفروشم به تلویزیون.
نادر ابراهیمی
