uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

شعرهایی که مردم نمی‌خوانند.

شعرهایی که مردم نمی‌خوانند.

Kanalga Telegram’da o‘tish

برای پیکره‌ی غم‌هایم صبر پیراهن کوچکی بود.

Ko'proq ko'rsatish
463
Obunachilar
-124 soatlar
+107 kun
+3130 kun
Postlar arxiv
«گر چه او هرگز نمی‌گیرد ز حال ما خبر؛ درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما..»

پدرم گاه صدا میزندم شعر سپید بس که آشفته و رنجور و بهم‌ریخته‌ام...

پدرم گاه صدا میزندم شعر سپید بس که آشفته و رنجور و بهم‌ریخته‌ام...

گفته‌ام شال تو را در کفنم بگذارند تا میان لحد از عطر تو خوابم ببرد...

برنمی‌گردی ولی من همچنان در شعرها هی ردیفش می‌کنم این واژه «برگرد»را...

بی‌حسرت از جهان نرود هیچ‌کس به در الّا شهید عشق به تیر از کمان دوست بعد از تو هیچ در دلِ سعدی گذر نکرد وآن کیست در جهان که بگیرد مکان دوست؟

از عشق مخفیانه جز سوختن چه حاصل؟ در حسرت وداع و در حسرت سلامی...

طهارت پیشه کردم روزی خوبان شوم شاید شراب ناب در دستان شیخ افتاده‌ام حالا…

اگرچه شعر تلخی روی دستان دلم مانده ولیکن طعم عشقت زیر دندان دلم مانده ببین! احساس پرشورم نمک‌گیرت نکرد آخر و عمق زخم‌هایت بر نمکدان دلم مانده! زمستانم، لحاف دست‌هایت را نگیر از من به فکر دست‌هایم باش، بوران دلم مانده من آن نیزار دلخونم، همان نیزار دلتنگی هزاران آه خسته در نیستان دلم مانده پر از رنج عبورم، سنگلاخم، خانهٔ دردم من آن رودم که از فریاد، جریان دلم مانده! جنونِ بند بند خاطراتم را نمی‌دیدی؟ زنی در انفرادی پشت زندان دلم مانده نمی‌بینی مزار خستگی بودم، نمی‌ بینی؟ که روی دست دنیا، نعش بی‌جان دلم مانده؟! نگفتی قاصدک‌های دلم از غصه می‌میرند؟! ندیدی داغ شب‌بو، کنج گلدان دلم مانده؟! پس از بیداری بی‌انتها از قهوهٔ چشمت عجب تقدیر تلخی توی فنجان دلم مانده! شعاع امنِ آمینِ نگاهت را نگیر از من دعایی بی‌اجابت در شبستان دلم مانده بمان رستم! بخوان تا آخر این عشق حماسی را فقط یک قافیه تا آخرین خانِ دلم مانده..

«دوریم به صورت ز تو، نزدیک به معنی.»

دوش گفتم ساقیا امشب چه داری؟ گفت زهر گفتمش کج کن قدح را، دید می‌نوشم نریخت...

«نمک به زخم نبودت زدم که تازه بماند.»

و من مدام از خودم می‌پرسم.

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

پیراهنی از تار وفا دوخته بودم چون تاب جفای تو نیاورد، کفن شد...

از خال او پناه به زلفش گرفته‌ایم تن در بلا ز بیم بلا داده‌ایم ما...

نکند بوی تو را باد به هر جا ببرد خوش ندارم دل هر رهگذری را ببری...

کششی که عشق دارد نگذاردت بدین‌سان به جنازه گر نیایی، به مزار خواهی آمد...

گفتند دیوانه شنیدی زن گرفته ؟ دیوانه‌ام حتی زنش را دوست دارم...