uk
Feedback
شعرهایی که مردم نمی‌خوانند.

شعرهایی که مردم نمی‌خوانند.

Відкрити в Telegram

برای پیکره‌ی غم‌هایم صبر پیراهن کوچکی بود.

Показати більше
457
Підписники
Немає даних24 години
+57 днів
+3530 днів
Архів дописів
«نمک به زخم نبودت زدم که تازه بماند.»

و من مدام از خودم می‌پرسم.

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

پیراهنی از تار وفا دوخته بودم چون تاب جفای تو نیاورد، کفن شد...

از خال او پناه به زلفش گرفته‌ایم تن در بلا ز بیم بلا داده‌ایم ما...

نکند بوی تو را باد به هر جا ببرد خوش ندارم دل هر رهگذری را ببری...

کششی که عشق دارد نگذاردت بدین‌سان به جنازه گر نیایی، به مزار خواهی آمد...

گفتند دیوانه شنیدی زن گرفته ؟ دیوانه‌ام حتی زنش را دوست دارم...

آخر یه روز خودمو با دونستن چیزایی که نباید به کشتن میدم.

گمان مبر که دمی بی‌تو زندگی کردم که مرگ جان مرا صدهزار بار گرفت...

برای اینکه من و تو نصیب هم نشویم زمانه هرچه بلد بود را به کار گرفت...

«در تمام عمر می‌سوزم برای دیگران؛ آتشم، آتش نمی‌آید به کار خویشتن..»

هرچه كردم نشوم ازتو جدا، بدتر شد از دل ما نرود مهر و وفا، بدتر شد مثلا خواستم اين بار موقر باشم و به جای تو، بگويم كه شما، بدتر شد آسمان وقت قرار من و تو ابری بود تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد اين متانت به دل سنگ تو تاثير نكرد بلكه برعكس، فقط رابطه ها بدتر شد چاره دارو و دوا نيست، كه حال بد من بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد روی فرش دل من جوهری از عشق تو ريخت آمدم پاک كنم عشق تو را بدتر شد...

گر ز مسیح پرسدت «مرده چگونه زنده کرد؟» بوسه بده به پیش او، بر لب ما که «هم‌چنین»

مرده و زنده شدم تا که تو لبخند زدی بارالها ملک‌الموت به این زیبایی؟

گردن نکند تحمل سر آنجا که نبرد عشق باشد
گردن نکند تحمل سر آنجا که نبرد عشق باشد

چو در قلب تو می‌تازند بعد از من رقیبانم به یاد آور که در صحرای آغوشت مزاری هست...

مکن سرگشته آن دل را که دست‌آموز غم کردی؛ به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی.. قلم بر بی‌دلان گفتی «نخواهم راند» و هم راندی؛ جفا بر عاشقان گفتی «نخواهم کرد» و هم کردی.. عنایت با من اولی‌تر که تأدیب جفا دیدم؛ گل‌افشان بر سر من کن که خارم در قدم کردی.. غنیمت دان اگر روزی به شادی دررسی ای دل! پس از چندین تحمل‌ها که زیر بار غم کردی.. شب غم‌های سعدی را مگر هنگام روز آمد؛ که تاریک و ضعیفش چون چراغ صبحدم کردی!

اگر منعم کند دین از شراب خون گیرایت دو فنجان قهوه می‌نوشم به یاد مردمک‌هایت...