ru
Feedback
شعرهایی که مردم نمی‌خوانند.

شعرهایی که مردم نمی‌خوانند.

Открыть в Telegram

برای پیکره‌ی غم‌هایم صبر پیراهن کوچکی بود.

Больше
456
Подписчики
+224 часа
+57 дней
+3630 дней
Архив постов
پیراهنی از تار وفا دوخته بودم چون تاب جفای تو نیاورد، کفن شد...

از خال او پناه به زلفش گرفته‌ایم تن در بلا ز بیم بلا داده‌ایم ما...

نکند بوی تو را باد به هر جا ببرد خوش ندارم دل هر رهگذری را ببری...

کششی که عشق دارد نگذاردت بدین‌سان به جنازه گر نیایی، به مزار خواهی آمد...

گفتند دیوانه شنیدی زن گرفته ؟ دیوانه‌ام حتی زنش را دوست دارم...

آخر یه روز خودمو با دونستن چیزایی که نباید به کشتن میدم.

گمان مبر که دمی بی‌تو زندگی کردم که مرگ جان مرا صدهزار بار گرفت...

برای اینکه من و تو نصیب هم نشویم زمانه هرچه بلد بود را به کار گرفت...

«در تمام عمر می‌سوزم برای دیگران؛ آتشم، آتش نمی‌آید به کار خویشتن..»

هرچه كردم نشوم ازتو جدا، بدتر شد از دل ما نرود مهر و وفا، بدتر شد مثلا خواستم اين بار موقر باشم و به جای تو، بگويم كه شما، بدتر شد آسمان وقت قرار من و تو ابری بود تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد اين متانت به دل سنگ تو تاثير نكرد بلكه برعكس، فقط رابطه ها بدتر شد چاره دارو و دوا نيست، كه حال بد من بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد روی فرش دل من جوهری از عشق تو ريخت آمدم پاک كنم عشق تو را بدتر شد...

گر ز مسیح پرسدت «مرده چگونه زنده کرد؟» بوسه بده به پیش او، بر لب ما که «هم‌چنین»

مرده و زنده شدم تا که تو لبخند زدی بارالها ملک‌الموت به این زیبایی؟

گردن نکند تحمل سر آنجا که نبرد عشق باشد
گردن نکند تحمل سر آنجا که نبرد عشق باشد

چو در قلب تو می‌تازند بعد از من رقیبانم به یاد آور که در صحرای آغوشت مزاری هست...

مکن سرگشته آن دل را که دست‌آموز غم کردی؛ به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی.. قلم بر بی‌دلان گفتی «نخواهم راند» و هم راندی؛ جفا بر عاشقان گفتی «نخواهم کرد» و هم کردی.. عنایت با من اولی‌تر که تأدیب جفا دیدم؛ گل‌افشان بر سر من کن که خارم در قدم کردی.. غنیمت دان اگر روزی به شادی دررسی ای دل! پس از چندین تحمل‌ها که زیر بار غم کردی.. شب غم‌های سعدی را مگر هنگام روز آمد؛ که تاریک و ضعیفش چون چراغ صبحدم کردی!

اگر منعم کند دین از شراب خون گیرایت دو فنجان قهوه می‌نوشم به یاد مردمک‌هایت...

در دلم بودی و شرمنده ز مهمان بودم که سزاوار تو این خانه‌ی ویرانه نبود...

زشت اگر هستند دیگر دختران تقصیر توست روز خلقت وقت بسیاری گرفتی از خدا...

مبر پای قمار عشق ای دل-باز- هستت را ندارم بیش از این تاب تماشای شکستت را مشو مبهوت گیسویی که سر رفته است از ایوان که ویران می‌کند این "نقش ایوان" "پای بست"ات را همیشه گریه راه التیام زخم‌هایت نیست کدامین آب خواهد شست داغ پشت دستت را؟! تو خار چشم بودی قلعه‌ی یک عمر پا برجا که حالا شهر دارد جشن می‌گیرد نشستت را تو دل بستی به معشوقی که خود معشوق‌ها دارد رها کن ای دل غافل خدای بت پرستت را...

تو ثابت کردی که بختم هنوزم رنگ چشماته...