uz
Feedback
بارشِ یاقوت‌های خُرد شده

بارشِ یاقوت‌های خُرد شده

Kanalga Telegram’da o‘tish

از دور نگاه می‌کنم به بارشی از جنسِ یاقوت‌های خُرد شده. آرزویِ فیلسوف شدن، جزئیاتِ جهان خیلی مهمه. (حرفِ دلت رو بگو، فکر کن آخرین روزیه که زنده‌ایم) @OldYaghotbot

Ko'proq ko'rsatish
621
Obunachilar
+324 soatlar
+147 kunlar
+4930 kunlar
Postlar arxiv
یک شب، دستم رو می‌ذارم روی قلبم و صدای زنده‌ی تو به گوشم می‌رسه؛ چشمام رو می‌بندم، اشک می‌ریزم و دوباره زنده می‌شم.

One Last Goodbye Anathema (1).mp312.40 MB

استخون‌های من از عشق زنده‌ن؛ تو بیا و میونِ استخون‌های من دوباره سبز و زنده شو؛ تو بیا و توی وجود من ریشه کن؛ تو بیا و زندگی رو از روح تا استخون‌هام شروع کن؛ تو بیا و تمومِ وجودم رو برای زنده بودنت عاشق کن. تو بیا؛ تمومِ وجودم برای دوباره سبز شدن و زنده بودنِ توئه.

جنگ می‌ترسونتم؛ خیلی نگرانتم و همه‌ش سعی می‌کنم برات نامه بنویسم؛ می‌ترسم که بخوابم، بیدار نشم یا اگر هم بیدار شدم متوجه بشم که تو نیستی. با این حال هنوز هم دارم برات نامه می‌نویسم، باور دارم که قرار نیست بمیریم؛ خیال می‌کنم اون روزی رو که دوباره کنار هم نشستیم و تو این نامه‌های جنون‌آور رو می‌خونی، و دوباره زنده‌ایم، دوباره لبخند می‌زنیم و توی نگاهمون هیچ ترسی دیده نمی‌شه.

دیگه دلم نمی‌خواد فرار کنم و برم توی جنگل؛ با تمومِ وجودم می‌خوام با تو توی همین جهنم بمونم، بمونم و تا آخرین لحظه از بودنم با تو باشم. دست‌های گرم‌ت رو بگیرم، به چشم‌های زنده‌ت نگاه کنم، لبخند بزنم، اشک بریزم، نفسم گرفته بشه. بخوام زنده باشم ولی نتونم و کم‌کم توی بغلِ تو ذوب و ناپدید بشم.

4_5932776052681082636.mp34.96 MB

4_5814606869414561185.mp32.87 MB

ما باید بمونیم، حتی توی غم هم باید بمونیم، تا سر حد توان نباید از بودن دست بکشیم؛ باید باشیم، واقعاً باید باشیم.

می‌ترسم بمیری، می‌ترسم بیدار شم و از بین رفته باشی، می‌ترسم چشمای نازت برای همیشه بسته بشن؛ می‌ترسم نتونم دونه‌های خاک رو از داخلِ چشمات بیرون بیارم، می‌ترسم باز هم دورتر، خیلی دورتر از الان بشیم؛ اینترنت قطع بشه، دوباره تاریک بشیم، دوباره تاریک‌تر؛ دورتر، غریب‌تر، دلتنگ‌تر، دیوانه‌تر، دیوانه‌تر.

می‌خوام که گریه کنم، ولی گریه کردن هم آرومم نمی‌کنه.

می‌خوام زنده بمونم و برات نامه بنویسم.

Repost from کالیایف
می‌خوام سی ساله باشم. می‌خوام تکلیفم مشخص باشه. که بدونم کجام، دارم چکار می‌کنم، خونه‌ام کجاست. خونه و فضا می‌خوام؛ یک خونه کوچک و قدیمی با چندتا پنجره. از بلاتکلیفی خسته‌ام. فقط خونه خودم رو می‌خوام؛ آشپزخونه خودم رو. جایی که بدونم قراره حداقل پنج سال دیگه درش زندگی کنم و اجازه دارم هرقدر می‌خوام‌ بهش وابسته بشم. می‌خوام‌ صبح‌ها بیدار شم، توی کتری بزرگم آب بریزم، بذارمش روی گاز، پنجره آشپزخونه رو باز کنم و خیالم راحت باشه. فقط می‌خوام خیالم راحت باشه.

برای زندگی کردن توی جنگل، چه‌قدر باید هزینه کنم؟ چون حس می‌کنم تمومِ اهدافم به تماشای درخت‌ها و تنها زندگی کردن در طبیعت ختم می‌شه.

عمیقاً از تهِ وجودم خوشحالم که قراره مبانیِ موسیقی رو شروع کنم. خوشحالم که فردا هست، موسیقی هست، زندگی هست و من هم هستم.

Repost from 🍏
دلم می‌خواست بیشتر احساس زنده بودن بکنم. قلبم رو بگیرم توی دستام فشار بدم بگم محکم‌تر بزن تا وقتی دستم رو روی سینم می‌ذارم نوک انگشتام از شدت گرمای تجمع خون بسوزن. بذار یادم نره که وجود دارم.

- وقت داری که حرف بزنیم؟ - وقت ندارم؛ عشق دارم. عشق باعث می‌شه زمان دیگه برام اهمیتی نداشته باشه. بهتره بپرسی: عشق داری؟ و من هم می‌گم: آره. اون‌وقت تو تا بی‌نهایت حرف می‌زنی و من احساس می‌کنم فقط یک دقیقه گذشته. زن لبخند زد و مرد را بوسید.

+1
Selfless.mp34.23 MB