uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

Motion picture soundtrack-

Motion picture soundtrack-

Kanalga Telegram’da o‘tish

Take me to the lakes where all the poets went to die I don’t belong,and my beloved, neither do you-

Ko'proq ko'rsatish
Eron146 316Toif belgilanmagan
262
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
+730 kun
Postlar arxiv
«سال گمشده‌ی خوان سالواتی‌ یرا» گاهی در زندگی چیزهایی را از دست می‌دهیم که حتی نمی‌دانیم دقیقاً چه بوده‌اند؛ روزهایی که می‌گذرند خاطراتی که در گوشه‌ای از ذهنمان پنهان می‌شوند و بخش‌هایی از وجودمان که در میان اتفاقات زندگی آرام‌آرام از ما فاصله می‌گیرند. شاید به همین دلیل است که واژه‌ی گمشده همیشه چیزی فراتر از نبودن را در خود پنهان کرده است. عنوان سال گمشده‌ی خوان سالواتی‌ یرا پیش از هر چیزی پرسشی درباره‌ی زمان در ذهن خواننده ایجاد می‌کند.آیا ممکن است یک سال از زندگی انسان واقعاً گم شود؟یا آنچه گم می‌شود خودِ زمان نیست بلکه خاطرات و فرصت‌ها و تجربه‌هایی است که دیگر نمی‌توانیم به آن‌ها بازگردیم. خوان مردی است که پس از ازدست‌دادن توانایی حرف‌زدن راه دیگری برای روایت زندگی خود پیدا می‌کند.مردی که به‌جای واژه‌ها از تصویرها استفاده می‌کند و به‌جای آنکه خاطراتش را به زبان بیاورد آن‌ها را روی طومارهایی بلند به ثبت می‌رساند.اما آنچه خوان سالواتی‌یرا را به شخصیتی تأمل‌برانگیز تبدیل می‌کند صرفاً سکوت او نیست بلکه جهانی است که پشت این سکوت پنهان شده است. اما داستان زمانی پیچیده‌تر می‌شود که خوان دیگر زنده نیست و پسرانش میگل و لوئیس برای رسیدگی به میراث او بازمی‌گردند. آن‌ها با طومارهای پدر روبه‌رو می‌شوند و درمی‌یابند که یکی از آن‌ها مربوط به یک سال از زندگی خوان ناپدید شده است. جست‌وجو برای یافتن این طومار به‌تدریج آن‌ها را با بخش‌هایی از زندگی پدرشان آشنا می‌کند که هیچ‌گاه از وجودشان خبر نداشته‌اند. خوان سالواتی‌یرا زندگی‌اش را نقاشی کرد اما نقاشی‌هایش نیز تمام حقیقت او را یک‌باره آشکار نکردند. شاید همین موضوع او را به شخصیتی انسانی‌تر تبدیل می‌کند انسانی که مانند همه‌ی ما میان آنچه از خود نشان می‌دهد و آنچه در درونش باقی می‌ماند فاصله‌ای دارد.

Repost from Remember⋆*
آره انسان‌ها تو باشگاه کتابخوانی به پیشنهاد حسنا و همراهی دنیا یه کتاب جالب خوندیم.🌟
آره انسان‌ها تو باشگاه کتابخوانی به پیشنهاد حسنا و همراهی دنیا یه کتاب جالب خوندیم.🌟

Saint Levant - SABAH EL WARD _ صباح الورد.mp37.44 MB

photo content
+1

Repost from می‌حآء
تو هنوز به من اعتماد داری؟ چون من تقریبا دیگه همه‌چیزهای مربوط به خودمون رو از دست دادم. اون‌روزی که گفتی چرا دیر جوابت رو میدم و یا چه اتفاقی برای ستاره‌های آسمونم افتاده که کم‌نور و ناپیدا شدم، من از دستشون داده بودم. خیلی قبل‌تر از آخرین انفجاری که برات تعریف کردم همرو باخته بودیم. ریشه که بخشکه، دیگه آب‌دادن به درخت‌ها بی‌فایده‌ست. البته من ناامید بودم، اما ناراحت هم بودم. شاید دلم می‌خواست کمی توی ناامیدی‌م، از وزنِ ناراحتی‌م کم بشه. اما حرف‌ زدن با گل‌های آبی روی کاغذدیواری اتاقم و سایه و نورِ ماشین‌هایی که روی دیوار میفتاد آسون‌تر از حرف‌زدن با کسی بود که ناامیدت کرده. میدونی آدمِ قدیمی، ما هیچ‌وقت معنی عبور رو بهمدیگه یاد ندادیم. راجع‌به همه‌چیز حرف زدیم، اما عبور و سرانجام توی صحبت‌ هامون رنگی نداشت. خیلی هم نباید به همیشگی‌بودن مسافرها اعتماد کرد، تازه ما که مسافر هم نبودیم. شاید اگه بلیتی داشتیم برای رفتن کمی آسون‌تر هم می‌شد. حالا اگه ازم بپرسی پس عبور یعنی چی؟ می‌گم لابد همین‌که ما از هیچ قصه‌ای رد نشدیم اما تا وحشت سراغمون اومد، داستان تموم شد. عبور یعنی یهو همه‌چی از درختِ تو فرو بریزه و نتونی با یه سبد، جلوی افتادنِ بیشتر از پنج‌تا سیب رو بگیری. حالا گیرم که بگیری، چیزی از لخت‌شدن درختت کم نمی‌شه. اون‌جا بهرحال دیگه هیچ گنجشکی نمی‌شینه و آوازی نیست، اما دیدن درختی که دیگه هیچ داستانی نداره هم ‌غم‌انگیزه. من برای غم‌انگیز بودنِ منظره‌هایی که باهم ساختیم هم دلم می‌گیره. /مْی‌حاٰء

Repost from مُنشآت؛
شاید اصلاً شد. کی چی می‌دونه؟

میزان انرژی زنانه‌ای که دارم:

عه وا قربونت برم🧚🏻‍♀️🫧

photo content
+1

(جاش سرکارم✨)

خداروشکر شنبه ها دانشگاه ندارم واقعا منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت

Repost from N/a
بله، من خسته بودم وبازم انجامش دادم. تنها بودم وبازم انجامش دادم. كسى حمايتم نكرد بازم انجامش دادم. از ترس مردم و بازم انجامش دادم. از شكست ترسيدم و بازم انجامش دادم. من لعنتى در هر صورت انجامش ميدم.

✨🧸🧣
✨🧸🧣

Repost from Remember⋆*
من واقعاً j’ai besoin از یه قهوه، چون I can’t continuer این زندگی رو هيك

مهم نیست گذشته چقدر ناامیدم کرده،همیشه منتظرم ببینم آینده چی برام داره. در اوج ناامیدی من هنوزم دنبال امیدی میگردم که شاید خیلی دیر پیداش کنم،اما باور دارم که میتونم پیداش کنم. گاهی حتی از امیدوار بودن خسته میشم اما با وجود خستگی بازم رهاش نمی‌کنم. شاید امید همیشه به موقع از راه نرسه. شاید انقدر دیر برسه که فکر کنم دیگه قرار نیست بیاد. اما من هنوز منتظرم ببینم آینده برام چی کنار گذاشته.