uz
Feedback
داستان های جذاب

داستان های جذاب

Kanalga Telegram’da o‘tish

📈 Telegram kanali داستان های جذاب analitikasi

داستان های جذاب (@daneestannii) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 22 909 obunachidan iborat bo'lib, Hazil & Muvofiqiyat toifasida 1 984-o'rinni va Eron mintaqasida 14 644-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 22 909 obunachiga ega bo‘ldi.

10 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni -507 ga, so‘nggi 24 soatda esa -12 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 5.39% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 4.01% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 1 234 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 919 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 11 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent کس, حکایت, داستان, وقت, شاه kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
ادمین @adsaliiitaj

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 11 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Hazil & Muvofiqiyat toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

22 909
Obunachilar
-1224 soatlar
-1177 kunlar
-50730 kunlar
Postlar arxiv
شیری گرسنه از میان تپه‌های کوهستان بیرون پرید و گاوی را از پای درآورد. سپس در حالی که… شکمی از غذا درمی آورد، هر ازگاهی یکبار سرش را بالا می گرفت و مستانه نعره می کشید. صیادی که در آن حوالی در جستجوی شکار بود صدای نعره های مستانه شیر را شنید و پس از ردیابی با گلوله ای آن را از پای درآورد. هنگامی که مست پیروزی هستیم بهتر است دهانمان را بسته نگه داریم. غرور، منجلاب موفقیت است. موفقیت برای اشخاص کم ظرفیت مقدمه گستاخی است! @daanestaanii

💧 #یک_تکه_کاغذ 💎 یک روز صبح نقاش و طراح معروف انگلیسی، ویلیام والکوت می‌خواست مجموعه‌ای از نوشته‌ها و طراحی‌های خود را درباره آسمان‌خراش‌های نیویورک، بسته‌بندی کند. برای خرید کاغذ از خانه خارج شد. اما هیچ مغازه‌ای باز نبود. به ناچار به دفتر دوستش آقای کرام که یک معمار بود رفت و فکر کرد در آنجا می‌تواند کمی کاغذ پیدا کند... وقتی به آنجا رسید پسربچه‌ای را دید که در حال مرتب کردن وسایل و سروسامان دادن به کاغذهای طراحی و کاغذهای بسته‌بندی بود. آقای ویلیام از پسر پرسید: آن کاغذ چیست؟ پسرک جواب داد: چیز خاصی نیست. یک تکه کاغذ بسته‌بندی! آقای والکوت به پسر گفت: هیچ چیز معمولی نیست به شرطی که بدانی چه‌طور از آن استفاده کنی. حال کمی از آن کاغذها را به من بده تا به شما نشان دهم منظورم چیست. آقای والکوت با سرانگشتان توانمندش در عرض چند دقیقه نقشه اولیه دو آسمان‌خراش عظیم را روی کاغذها طراحی کرد که یکی از آنها بعدها به قیمت 1000دلار و دیگری به قیمت 5000 دلار به فروش رفت...! @daanestaanii

🔹 عوارض عجیب 《ادرار کردن 》در حمام که نمیدونستی....  😱 😐 مشاهده

اگر بعد از نزدیکی 《غسل》نمیکنید حتما بخونید 😱 مشاهده ➡️
اگر بعد از نزدیکی 《غسل》نمیکنید حتما بخونید 😱                         مشاهده   ➡️

#کلنگت_را_بردار 💎قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید. قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟ مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی "عبید زاکانی" @daanestaanii

داستان زیبای مرد کور روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.» روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت،نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن رو برگرداند و اعلان دیگری را روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او انداخت و آن جا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته،بگوید بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد... مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم!! نتیجه: وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید،استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هرتغییر،بهترین چیز برای زندگی است. «حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است...

پیش‌بینی یک پیشگوی عرب از آینده دولت پزشکیان که دقایقی بعد از انتشار با فشار زیاد پاک شد، اما کانال زیر اونو سریع منتشر کرده 😑😵‍💫 عاقبت ظریف و همتی رو پیش بینی کرده  ضربه بزنید👇👇 https://t.me/+Vj62LpZ1m4c1OGY0

🔹🔹 #فوری طلا داره آرامش قبل طوفان رو تجربه میکنه و ممکنه بزودی حرکت بزرگش رو آغاز کنه رفقایی که نمیدونن طلا میریزه یا رشد میکنه عضو کانال تحلیلمون بشن بهتون میگیم: @tala_daramad ◀️

🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 ☯️داستان #عقیدتی ☯️#کوهنورد اين داستان غم انگيز کوهنوردي است که مي خواست به بلندترين کوه ها صعود کند. تصميم گرفت . تنها به قله کوه برود . هوا سرد بود وکم کم تاريک ميشد . سياهي شب سکوت مرگباري داشت . و قهرمان ما بجاي اينکه چادر بزند واستراحت کند و صبح ادامه دهد به راهش ادامه داد . همه جا تاريک بود و جز سو سوي ستارها وماه از پشت ابرها چيز ديگري پيدا نبود . وقهرمان ما چيزي به فتح قله نداشت که ناگهان پايش به سنگي خورد و لغزيد و سقوط کرد.در آن لحظات سقوط خاطرات بد و خوب بيادش آمد . داشت فکر ميکرد چقدر به مرگ نزديک است . که در آن لحظات ترسناک مرگ وزندگي احساس کرد که طناب سقوط به دور کمرش حلقه زده و وسط زمين و آسمان مانده است. درآن وقت تنگ ودرد آور و ترسناک و آن سکوت هولناک فرياد زد خدايا مرا درياب و نجات بده . صدائي لطيف وآرام از آسمان گفت چه مي خواهي برايت بکنم . قهرمان ما گفت کمکم کن نجات پيدا کنم . صدا گفت آيا واقعا فکر ميکني من مي نوانم تورا نجات دهم قهرمان کوه نورد ما گفت البته که تو مي تواني مرا کمک کني چون تو خداوندي و قادر بر هر کاري هستي . آن صدا گفت پس آن طناب را ببر و اعتماد کن . اما قهرمان ما ترس داشت و اعتماد نکرد وچسبيد به طنابش . و چند روز بعد گروه نجات جسد منجمد و مرده اورا پيدا کردند که فقط يک متر با زمين فا صله داشت... @daanestaanii

ﭼﺮﭼﻴﻞ ‏ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : درسال 1941 ﺭﻭﺯﻱ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎکسی ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ BBC ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﻣﻲﺭﻓﺘﻢ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺟﺎ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺘﻢ ﺁﻗﺎ ﻟﻄﻔﺎً ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ . ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ﺁﻗﺎ ! ﻣﻦ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺳﺮﻳﻌﺎً ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﻭﻡ ﺗﺎ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﻲ ﭼﺮﭼﻴﻞ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﺍﺩﻳﻮ ﮔﻮﺵ ﺩﻫﻢ . ﺍﺯ ﻋﻼﻗﻪﻱ ﺍﻳﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻭ ﺫﻭﻕ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻳﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺩﻩ ﭘﻮﻧﺪﻱ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻡ . ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﮔﻔﺖ : ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﻱ ﭼﺮﭼﻴﻞ ! ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﺪ، ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﻫﻢ ﺍﻳﻦﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻲﻣﺎﻧﻢ!!! انجا بود كه فهميدم پول حتي علايق و احساسات انسانها را عوض ميكند @daanestaanii

قتل عجیب😨 شرلوک هلمز در خیابان قدم میزد. صبح  دید مردم زیادی دور بدن یک زن مرده حلقه زده بودن. او بدن را بازرسی کرد و یک کیف پول یافت و با همسرس تماس گرفت. شوهرش گوشیو برداشت و شرلوک گفت همسرت مرده. شوهرش گفت امکان نداره! شرلوک گفت لطفا بیاین اینجا و مرگشو تایید کنید شوهرش گفت باشه و تلفن و قطع کرد. بعد از ۱٠ دقیقه شوهر اومد و جسد و دید و شروع به گریه کردن کرد. شرلوک به افسر پلیس نگاه کرد و گفت شوهرش را بازداشت کنید او قاتل است. اگه شما یک نابغه هستین بگین چرا گفت شوهرش قاتله ....؟؟؟⬇️⬇️                   مشاهده جواب

رامین اصرار داشت که با همسایه ی طبقه ی بالا رفت و آمد داشته باشیم.ولی من از زنش خوشم نمیومد با این که دوست صمیمی بودیم حس بدی
رامین اصرار داشت که با همسایه ی طبقه ی بالا رفت و آمد داشته باشیم.ولی من از زنش خوشم نمیومد با این که دوست صمیمی بودیم حس بدی بهم دست می‌داد...خوشگل بود وهمیشه آرایش  غلیظ‌ داشت و جلوی رامین لباسای باز میپوشید. بارها سر این مسئله از رامین کتک خورده بودم .به من می‌گفت تو عقب  اوفتاده و بد بینی .ولی من میدیدم چطور ثریا از شوهر من دلبری میکنه...یه روز که از همه جا بی‌خبر توخونه نشسته بودم با صدای داد و فریاد همسایه ها از خونه دویدم بیرون.. ادامه داستان واقعی من رو تو این کانال بخونین👇 https://t.me/+9KlYj-hzg800MmJk https://t.me/+9KlYj-hzg800MmJk

آدم زنده به محبت نیاز دارد و مرده به فاتحه ولی ما جماعت برعکسیم برای مرده گُل می‌بریم ، و فاتحه زندگی بعضی‌‌ها را می‌خوانیم .
آدم زنده به محبت نیاز دارد و مرده به فاتحه ولی ما جماعت برعکسیم برای مرده گُل می‌بریم ، و فاتحه زندگی بعضی‌‌ها را می‌خوانیم ...!! 👤 حسین پناهی

مردی حاشیه خیابون بساط پهن کرده بود، زردآلو هر کیلو500تومن، هسته زردآلو هرکیلو 700تومن. یکی پرسید چرا هسته اش از خود زرد زردالو گرونتره؟؟؟ فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه. مرد كمي فكر كردُ گفت، یه کیلو هسته بده . خرید و همون نزدیکی نشست و مشغول شکستن و خوردن شد با خودش گفت: چه کاری بود، زردآلو میخریدم هم خود زردالو رو میخوردم هم هسته شو، هم ارزونتر بود رفتُ همين حرف رو به فروشنده گفت فروشنده گفت: بــــــله ، نگفتم عقل آدم رو زیاد میکنه !!! چه زود هم اثر کرد @daanestaanii

نمیخوام جو بدم یا ته دل کسی رو خالی کنم ولی این چنل خبرو داشته باشید بدونید چ‌خبره دیگه همه یه کانال خبری رو باید داشته باشند پیشنهاد ما این کانالها👇 @khabaar

‼فووووورررری جننگگگگ شددددددددد خبرارو بخونیدد ازاینجا 👇 https://t.me/+I2rHJTQ9RKJjMTI0

ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩیم ﺍﺯمون ﻣﯿﭙــﺮﺳﯿﺪﻥ : ﺑــﺎﺑــﺎﺗﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﯼ ﯾﺎ ﻣـﺎﻣــﺎﻧﺘﻮ؟ ! میگفتیم : ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﺷﻮﻧﻮ !! ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ ﻧﻪ ! ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ !!! ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﮐﺪﻭﻣﻪ؟؟؟ ما ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺯﯾﺮ ﻟﺒﯽ میگفتیم : ﻣﺎﻣﺎﻧــﻮ !!! ﺑﯿــﭽﺎﺭﻩ ﭘﺪﺭ ! ﻟﺒــﺨﻨﺪ تلخی ﻣﯿﺰﺩ ﻭ ... ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ ﺟﻠــﻮﯼ ﻫﻤﻪ !!! ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﻔﻬــﻤﯿﻢ ﭘــﺪﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﻴﺸﺪ ﺗــﺎ ﺯﻥ ﻭ بچش ﺯﻧﺪﮔــﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷــﻦ ... شرمندتم پدر 😔 @daanestaanii

‍ 💎ﯾﮏ ﺣﮑﯿﻢ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ‌ ﺍﺯ ﺩﺷﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﺮﻑ ﺭﺩ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ. ﺣﮑﯿﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯿﺪ؟ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ‌ﺍﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ، ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ‌ﺍﻡ، ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﻬﺮﻩ‌ﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﯽ‌ﺩﯾﺪﻡ ﻭ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭ ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻬﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﯽ‌ﺁﻭﺭﻡ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ. ﺣﮑﯿﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺷﺖ ﭘﺮ ﺑﺮﻑ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ‌ﺍﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ. ﻋﺎﻗﺒﺖ، ﮔﺮﯾﻪ‌ﯼ ﺯﻥ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪ. ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ‌ﺟﺎ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﺑﯿﻨﯿﺪ؟ ﺣﮑﯿﻢ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺩﺷﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ. ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ، ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻟﻄﻒ ﺩﺍﺷﺖ. ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻬﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻢ. ﭘﺎﺋﻮﻟﻮﮐﻮﺋﯿﻠﻮ @daanestaanii

تخفیف کانال فیلترشکن مون و از دست ندیدن❤️ تخفیف تا پایان امشب 30گیگ95 40گیگ150 60گیگ 200 100گیگ 350👇👇👇 https://t.me/+SC3Qd57kW5g0OGFk تست قبل خرید هم داریم

‍ 💎ﯾﮏ ﺣﮑﯿﻢ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ‌ ﺍﺯ ﺩﺷﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﺮﻑ ﺭﺩ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ. ﺣﮑﯿﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯿﺪ؟ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ‌ﺍﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ، ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ‌ﺍﻡ، ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﻬﺮﻩ‌ﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﯽ‌ﺩﯾﺪﻡ ﻭ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭ ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻬﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﯽ‌ﺁﻭﺭﻡ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ. ﺣﮑﯿﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺷﺖ ﭘﺮ ﺑﺮﻑ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ‌ﺍﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ. ﻋﺎﻗﺒﺖ، ﮔﺮﯾﻪ‌ﯼ ﺯﻥ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪ. ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ‌ﺟﺎ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﺑﯿﻨﯿﺪ؟ ﺣﮑﯿﻢ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺩﺷﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ. ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ، ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻟﻄﻒ ﺩﺍﺷﺖ. ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻬﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻢ. ﭘﺎﺋﻮﻟﻮﮐﻮﺋﯿﻠﻮ @daanestaanii