داستان های جذاب
الذهاب إلى القناة على Telegram
📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام داستان های جذاب
تُعد قناة داستان های جذاب (@daneestannii) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 22 909 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 984 في فئة الفوضى والترفيه والمرتبة 14 644 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 22 909 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 10 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -507، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -12، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 5.39%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 4.01% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 1 234 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 919 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 11.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کس, حکایت, داستان, وقت, شاه.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
“ادمین
@adsaliiitaj”
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 11 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الفوضى والترفيه.
22 909
المشتركون
-1224 ساعات
-1177 أيام
-50730 أيام
أرشيف المشاركات
22 909
شیری گرسنه از میان تپههای کوهستان بیرون پرید و گاوی را از پای درآورد. سپس در حالی که… شکمی از غذا درمی آورد، هر ازگاهی یکبار سرش را بالا می گرفت و مستانه نعره می کشید. صیادی که در آن حوالی در جستجوی شکار بود صدای نعره های مستانه شیر را شنید و پس از ردیابی با گلوله ای آن را از پای درآورد.
هنگامی که مست پیروزی هستیم بهتر است دهانمان را بسته نگه داریم.
غرور، منجلاب موفقیت است.
موفقیت برای اشخاص کم ظرفیت مقدمه گستاخی است!
@daanestaanii
22 909
💧 #یک_تکه_کاغذ
💎 یک روز صبح نقاش و طراح معروف انگلیسی، ویلیام والکوت میخواست مجموعهای از نوشتهها و طراحیهای خود را درباره آسمانخراشهای نیویورک، بستهبندی کند.
برای خرید کاغذ از خانه خارج شد. اما هیچ مغازهای باز نبود.
به ناچار به دفتر دوستش آقای کرام که یک معمار بود رفت و فکر کرد در آنجا میتواند کمی کاغذ پیدا کند...
وقتی به آنجا رسید پسربچهای را دید که در حال مرتب کردن وسایل و سروسامان دادن به کاغذهای طراحی و کاغذهای بستهبندی بود.
آقای ویلیام از پسر پرسید: آن کاغذ چیست؟ پسرک جواب داد: چیز خاصی نیست. یک تکه کاغذ بستهبندی!
آقای والکوت به پسر گفت: هیچ چیز معمولی نیست به شرطی که بدانی چهطور از آن استفاده کنی. حال کمی از آن کاغذها را به من بده تا به شما نشان دهم منظورم چیست.
آقای والکوت با سرانگشتان توانمندش در عرض چند دقیقه نقشه اولیه دو آسمانخراش عظیم را روی کاغذها طراحی کرد که یکی از آنها بعدها به قیمت 1000دلار و دیگری به قیمت 5000 دلار به فروش رفت...!
@daanestaanii
22 909
#کلنگت_را_بردار
💎قلمی از قلمدان قاضی افتاد.
شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟
مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی
"عبید زاکانی"
@daanestaanii
22 909
داستان زیبای مرد کور
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.»
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت،نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن رو برگرداند و اعلان دیگری را روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او انداخت و آن جا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته،بگوید بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد...
مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم!!
نتیجه:
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید،استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد.
باور داشته باشید هرتغییر،بهترین چیز برای زندگی است.
«حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است...
22 909
پیشبینی یک پیشگوی عرب از آینده دولت پزشکیان که دقایقی بعد از انتشار با فشار زیاد پاک شد، اما کانال زیر اونو سریع منتشر کرده 😑😵💫
عاقبت ظریف و همتی رو پیش بینی کرده ضربه بزنید👇👇
https://t.me/+Vj62LpZ1m4c1OGY0
22 909
🔹🔹 #فوری
طلا داره آرامش قبل طوفان رو تجربه میکنه و ممکنه بزودی حرکت بزرگش رو آغاز کنه
رفقایی که نمیدونن طلا میریزه یا رشد میکنه عضو کانال تحلیلمون بشن بهتون میگیم:
@tala_daramad ◀️
22 909
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
☯️داستان #عقیدتی
☯️#کوهنورد
اين داستان غم انگيز کوهنوردي است که مي خواست به بلندترين کوه ها صعود کند. تصميم گرفت . تنها به قله کوه برود . هوا سرد بود وکم کم تاريک ميشد . سياهي شب سکوت مرگباري داشت . و قهرمان ما بجاي اينکه چادر بزند واستراحت کند و صبح ادامه دهد به راهش ادامه داد . همه جا تاريک بود و جز سو سوي ستارها وماه از پشت ابرها چيز ديگري پيدا نبود . وقهرمان ما چيزي به فتح قله نداشت که ناگهان پايش به سنگي خورد و لغزيد و سقوط کرد.در آن لحظات سقوط خاطرات بد و خوب بيادش آمد . داشت فکر ميکرد چقدر به مرگ نزديک است . که در آن لحظات ترسناک مرگ وزندگي احساس کرد که طناب سقوط به دور کمرش حلقه زده و وسط زمين و آسمان مانده است. درآن وقت تنگ ودرد آور و ترسناک و آن سکوت هولناک فرياد زد خدايا مرا درياب و نجات بده . صدائي لطيف وآرام از آسمان گفت چه مي خواهي برايت بکنم . قهرمان ما گفت کمکم کن نجات پيدا کنم . صدا گفت آيا واقعا فکر ميکني من مي نوانم تورا نجات دهم قهرمان کوه نورد ما گفت البته که تو مي تواني مرا کمک کني چون تو خداوندي و قادر بر هر کاري هستي . آن صدا گفت پس آن طناب را ببر و اعتماد کن . اما قهرمان ما ترس داشت و اعتماد نکرد وچسبيد به طنابش . و چند روز بعد گروه نجات جسد منجمد و مرده اورا پيدا کردند که فقط يک متر با زمين فا صله داشت...
@daanestaanii
22 909
ﭼﺮﭼﻴﻞ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ :
درسال 1941 ﺭﻭﺯﻱ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎکسی ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ BBC ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﻣﻲﺭﻓﺘﻢ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺟﺎ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺘﻢ ﺁﻗﺎ ﻟﻄﻔﺎً ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ .
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ﺁﻗﺎ ! ﻣﻦ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺳﺮﻳﻌﺎً ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﻭﻡ ﺗﺎ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﻲ ﭼﺮﭼﻴﻞ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﺍﺩﻳﻮ ﮔﻮﺵ ﺩﻫﻢ .
ﺍﺯ ﻋﻼﻗﻪﻱ ﺍﻳﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻭ ﺫﻭﻕ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻳﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺩﻩ ﭘﻮﻧﺪﻱ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻡ .
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﮔﻔﺖ : ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﻱ ﭼﺮﭼﻴﻞ ! ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﺪ، ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﻫﻢ ﺍﻳﻦﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻲﻣﺎﻧﻢ!!!
انجا بود كه فهميدم
پول حتي علايق و احساسات انسانها را عوض ميكند
@daanestaanii
22 909
قتل عجیب😨
شرلوک هلمز در خیابان قدم میزد. صبح دید مردم زیادی دور بدن یک زن مرده حلقه زده بودن. او بدن را بازرسی کرد و یک کیف پول یافت و با همسرس تماس گرفت. شوهرش گوشیو برداشت و شرلوک گفت همسرت مرده. شوهرش گفت امکان نداره! شرلوک گفت لطفا بیاین اینجا و مرگشو تایید کنید شوهرش گفت باشه و تلفن و قطع کرد. بعد از ۱٠ دقیقه شوهر اومد و جسد و دید و شروع به گریه کردن کرد. شرلوک به افسر پلیس نگاه کرد و گفت شوهرش را بازداشت کنید او قاتل است.
اگه شما یک نابغه هستین بگین چرا گفت شوهرش قاتله ....؟؟؟⬇️⬇️
مشاهده جواب
22 909
رامین اصرار داشت که با همسایه ی طبقه ی بالا رفت و آمد داشته باشیم.ولی من از زنش خوشم نمیومد با این که دوست صمیمی بودیم حس بدی بهم دست میداد...خوشگل بود وهمیشه آرایش غلیظ داشت و جلوی رامین لباسای باز میپوشید. بارها سر این مسئله از رامین کتک خورده بودم .به من میگفت تو عقب اوفتاده و بد بینی .ولی من میدیدم چطور ثریا از شوهر من دلبری میکنه...یه روز که از همه جا بیخبر توخونه نشسته بودم با صدای داد و فریاد همسایه ها از خونه دویدم بیرون..
ادامه داستان واقعی من رو تو این کانال بخونین👇
https://t.me/+9KlYj-hzg800MmJk
https://t.me/+9KlYj-hzg800MmJk
22 909
آدم زنده به محبت نیاز دارد
و مرده به فاتحه
ولی ما جماعت برعکسیم
برای مرده گُل میبریم ،
و فاتحه زندگی
بعضیها را میخوانیم ...!!
👤 حسین پناهی
22 909
مردی حاشیه خیابون بساط پهن کرده بود،
زردآلو هر کیلو500تومن،
هسته زردآلو هرکیلو 700تومن.
یکی پرسید چرا هسته اش از خود زرد زردالو گرونتره؟؟؟
فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه.
مرد كمي فكر كردُ گفت، یه کیلو هسته بده .
خرید و همون نزدیکی نشست و مشغول شکستن و خوردن شد با خودش گفت:
چه کاری بود، زردآلو میخریدم هم خود زردالو رو میخوردم هم هسته شو، هم ارزونتر بود
رفتُ همين حرف رو به فروشنده گفت
فروشنده گفت: بــــــله ، نگفتم عقل آدم رو زیاد میکنه !!!
چه زود هم اثر کرد
@daanestaanii
22 909
نمیخوام جو بدم یا ته دل کسی رو خالی کنم ولی این چنل خبرو داشته باشید بدونید چخبره
دیگه همه یه کانال خبری رو باید داشته باشند پیشنهاد ما این کانالها👇
@khabaar
22 909
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩیم ﺍﺯمون ﻣﯿﭙــﺮﺳﯿﺪﻥ :
ﺑــﺎﺑــﺎﺗﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﯼ ﯾﺎ ﻣـﺎﻣــﺎﻧﺘﻮ؟ !
میگفتیم : ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﺷﻮﻧﻮ !!
ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ ﻧﻪ !
ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ !!!
ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﮐﺪﻭﻣﻪ؟؟؟
ما ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺯﯾﺮ ﻟﺒﯽ میگفتیم :
ﻣﺎﻣﺎﻧــﻮ !!!
ﺑﯿــﭽﺎﺭﻩ ﭘﺪﺭ ! ﻟﺒــﺨﻨﺪ تلخی ﻣﯿﺰﺩ ﻭ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ ﺟﻠــﻮﯼ ﻫﻤﻪ !!!
ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﻔﻬــﻤﯿﻢ ﭘــﺪﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﻴﺸﺪ ﺗــﺎ ﺯﻥ ﻭ بچش ﺯﻧﺪﮔــﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷــﻦ ...
شرمندتم پدر 😔
@daanestaanii
22 909
💎ﯾﮏ ﺣﮑﯿﻢ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ ﺍﺯ ﺩﺷﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﺮﻑ ﺭﺩ ﻣﯽﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺣﮑﯿﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ؟
ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽﺍﻡ، ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﻬﺮﻩﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ ﻭ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻬﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﯽﺁﻭﺭﻡ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﻢ.
ﺣﮑﯿﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺷﺖ ﭘﺮ ﺑﺮﻑ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪﺍﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ. ﻋﺎﻗﺒﺖ، ﮔﺮﯾﻪﯼ ﺯﻥ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪ. ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥﺟﺎ ﭼﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﺪ؟
ﺣﮑﯿﻢ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:
ﺩﺷﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ. ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ، ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻟﻄﻒ ﺩﺍﺷﺖ. ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻬﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻢ.
ﭘﺎﺋﻮﻟﻮﮐﻮﺋﯿﻠﻮ
@daanestaanii
22 909
تخفیف کانال فیلترشکن مون و از دست ندیدن❤️
تخفیف تا پایان امشب
30گیگ95
40گیگ150
60گیگ 200
100گیگ 350👇👇👇
https://t.me/+SC3Qd57kW5g0OGFk
تست قبل خرید هم داریم
22 909
💎ﯾﮏ ﺣﮑﯿﻢ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ ﺍﺯ ﺩﺷﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﺮﻑ ﺭﺩ ﻣﯽﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺣﮑﯿﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ؟
ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽﺍﻡ، ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﻬﺮﻩﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ ﻭ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻬﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﯽﺁﻭﺭﻡ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﻢ.
ﺣﮑﯿﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺷﺖ ﭘﺮ ﺑﺮﻑ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪﺍﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ. ﻋﺎﻗﺒﺖ، ﮔﺮﯾﻪﯼ ﺯﻥ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪ. ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥﺟﺎ ﭼﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﺪ؟
ﺣﮑﯿﻢ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:
ﺩﺷﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ. ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ، ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻟﻄﻒ ﺩﺍﺷﺖ. ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻬﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻢ.
ﭘﺎﺋﻮﻟﻮﮐﻮﺋﯿﻠﻮ
@daanestaanii
