داستان های جذاب
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 داستان های جذاب 的分析概览
频道 داستان های جذاب (@daneestannii) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 22 909 名订阅者,在 幽默与娱乐 类别中位列第 1 984,并在 伊朗 地区排名第 14 644 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 22 909 名订阅者。
根据 10 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -507,过去 24 小时变化为 -12,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 5.39%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.01% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 1 234 次浏览,首日通常累积 919 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 11。
- 主题关注点: 内容集中在 کس, حکایت, داستان, وقت, شاه 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ادمین
@adsaliiitaj”
凭借高频更新(最新数据采集于 11 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 幽默与娱乐 类别中的关键影响点。
22 909
订阅者
-1224 小时
-1177 天
-50730 天
帖子存档
22 909
شیری گرسنه از میان تپههای کوهستان بیرون پرید و گاوی را از پای درآورد. سپس در حالی که… شکمی از غذا درمی آورد، هر ازگاهی یکبار سرش را بالا می گرفت و مستانه نعره می کشید. صیادی که در آن حوالی در جستجوی شکار بود صدای نعره های مستانه شیر را شنید و پس از ردیابی با گلوله ای آن را از پای درآورد.
هنگامی که مست پیروزی هستیم بهتر است دهانمان را بسته نگه داریم.
غرور، منجلاب موفقیت است.
موفقیت برای اشخاص کم ظرفیت مقدمه گستاخی است!
@daanestaanii
22 909
💧 #یک_تکه_کاغذ
💎 یک روز صبح نقاش و طراح معروف انگلیسی، ویلیام والکوت میخواست مجموعهای از نوشتهها و طراحیهای خود را درباره آسمانخراشهای نیویورک، بستهبندی کند.
برای خرید کاغذ از خانه خارج شد. اما هیچ مغازهای باز نبود.
به ناچار به دفتر دوستش آقای کرام که یک معمار بود رفت و فکر کرد در آنجا میتواند کمی کاغذ پیدا کند...
وقتی به آنجا رسید پسربچهای را دید که در حال مرتب کردن وسایل و سروسامان دادن به کاغذهای طراحی و کاغذهای بستهبندی بود.
آقای ویلیام از پسر پرسید: آن کاغذ چیست؟ پسرک جواب داد: چیز خاصی نیست. یک تکه کاغذ بستهبندی!
آقای والکوت به پسر گفت: هیچ چیز معمولی نیست به شرطی که بدانی چهطور از آن استفاده کنی. حال کمی از آن کاغذها را به من بده تا به شما نشان دهم منظورم چیست.
آقای والکوت با سرانگشتان توانمندش در عرض چند دقیقه نقشه اولیه دو آسمانخراش عظیم را روی کاغذها طراحی کرد که یکی از آنها بعدها به قیمت 1000دلار و دیگری به قیمت 5000 دلار به فروش رفت...!
@daanestaanii
22 909
#کلنگت_را_بردار
💎قلمی از قلمدان قاضی افتاد.
شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟
مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی
"عبید زاکانی"
@daanestaanii
22 909
داستان زیبای مرد کور
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.»
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت،نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن رو برگرداند و اعلان دیگری را روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او انداخت و آن جا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته،بگوید بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد...
مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم!!
نتیجه:
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید،استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد.
باور داشته باشید هرتغییر،بهترین چیز برای زندگی است.
«حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است...
22 909
پیشبینی یک پیشگوی عرب از آینده دولت پزشکیان که دقایقی بعد از انتشار با فشار زیاد پاک شد، اما کانال زیر اونو سریع منتشر کرده 😑😵💫
عاقبت ظریف و همتی رو پیش بینی کرده ضربه بزنید👇👇
https://t.me/+Vj62LpZ1m4c1OGY0
22 909
🔹🔹 #فوری
طلا داره آرامش قبل طوفان رو تجربه میکنه و ممکنه بزودی حرکت بزرگش رو آغاز کنه
رفقایی که نمیدونن طلا میریزه یا رشد میکنه عضو کانال تحلیلمون بشن بهتون میگیم:
@tala_daramad ◀️
22 909
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
☯️داستان #عقیدتی
☯️#کوهنورد
اين داستان غم انگيز کوهنوردي است که مي خواست به بلندترين کوه ها صعود کند. تصميم گرفت . تنها به قله کوه برود . هوا سرد بود وکم کم تاريک ميشد . سياهي شب سکوت مرگباري داشت . و قهرمان ما بجاي اينکه چادر بزند واستراحت کند و صبح ادامه دهد به راهش ادامه داد . همه جا تاريک بود و جز سو سوي ستارها وماه از پشت ابرها چيز ديگري پيدا نبود . وقهرمان ما چيزي به فتح قله نداشت که ناگهان پايش به سنگي خورد و لغزيد و سقوط کرد.در آن لحظات سقوط خاطرات بد و خوب بيادش آمد . داشت فکر ميکرد چقدر به مرگ نزديک است . که در آن لحظات ترسناک مرگ وزندگي احساس کرد که طناب سقوط به دور کمرش حلقه زده و وسط زمين و آسمان مانده است. درآن وقت تنگ ودرد آور و ترسناک و آن سکوت هولناک فرياد زد خدايا مرا درياب و نجات بده . صدائي لطيف وآرام از آسمان گفت چه مي خواهي برايت بکنم . قهرمان ما گفت کمکم کن نجات پيدا کنم . صدا گفت آيا واقعا فکر ميکني من مي نوانم تورا نجات دهم قهرمان کوه نورد ما گفت البته که تو مي تواني مرا کمک کني چون تو خداوندي و قادر بر هر کاري هستي . آن صدا گفت پس آن طناب را ببر و اعتماد کن . اما قهرمان ما ترس داشت و اعتماد نکرد وچسبيد به طنابش . و چند روز بعد گروه نجات جسد منجمد و مرده اورا پيدا کردند که فقط يک متر با زمين فا صله داشت...
@daanestaanii
22 909
ﭼﺮﭼﻴﻞ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ :
درسال 1941 ﺭﻭﺯﻱ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎکسی ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ BBC ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﻣﻲﺭﻓﺘﻢ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺟﺎ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺘﻢ ﺁﻗﺎ ﻟﻄﻔﺎً ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ .
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ﺁﻗﺎ ! ﻣﻦ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺳﺮﻳﻌﺎً ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﻭﻡ ﺗﺎ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﻲ ﭼﺮﭼﻴﻞ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﺍﺩﻳﻮ ﮔﻮﺵ ﺩﻫﻢ .
ﺍﺯ ﻋﻼﻗﻪﻱ ﺍﻳﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻭ ﺫﻭﻕ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻳﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺩﻩ ﭘﻮﻧﺪﻱ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻡ .
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﮔﻔﺖ : ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﻱ ﭼﺮﭼﻴﻞ ! ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﺪ، ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﻫﻢ ﺍﻳﻦﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻲﻣﺎﻧﻢ!!!
انجا بود كه فهميدم
پول حتي علايق و احساسات انسانها را عوض ميكند
@daanestaanii
22 909
قتل عجیب😨
شرلوک هلمز در خیابان قدم میزد. صبح دید مردم زیادی دور بدن یک زن مرده حلقه زده بودن. او بدن را بازرسی کرد و یک کیف پول یافت و با همسرس تماس گرفت. شوهرش گوشیو برداشت و شرلوک گفت همسرت مرده. شوهرش گفت امکان نداره! شرلوک گفت لطفا بیاین اینجا و مرگشو تایید کنید شوهرش گفت باشه و تلفن و قطع کرد. بعد از ۱٠ دقیقه شوهر اومد و جسد و دید و شروع به گریه کردن کرد. شرلوک به افسر پلیس نگاه کرد و گفت شوهرش را بازداشت کنید او قاتل است.
اگه شما یک نابغه هستین بگین چرا گفت شوهرش قاتله ....؟؟؟⬇️⬇️
مشاهده جواب
22 909
رامین اصرار داشت که با همسایه ی طبقه ی بالا رفت و آمد داشته باشیم.ولی من از زنش خوشم نمیومد با این که دوست صمیمی بودیم حس بدی بهم دست میداد...خوشگل بود وهمیشه آرایش غلیظ داشت و جلوی رامین لباسای باز میپوشید. بارها سر این مسئله از رامین کتک خورده بودم .به من میگفت تو عقب اوفتاده و بد بینی .ولی من میدیدم چطور ثریا از شوهر من دلبری میکنه...یه روز که از همه جا بیخبر توخونه نشسته بودم با صدای داد و فریاد همسایه ها از خونه دویدم بیرون..
ادامه داستان واقعی من رو تو این کانال بخونین👇
https://t.me/+9KlYj-hzg800MmJk
https://t.me/+9KlYj-hzg800MmJk
22 909
آدم زنده به محبت نیاز دارد
و مرده به فاتحه
ولی ما جماعت برعکسیم
برای مرده گُل میبریم ،
و فاتحه زندگی
بعضیها را میخوانیم ...!!
👤 حسین پناهی
22 909
مردی حاشیه خیابون بساط پهن کرده بود،
زردآلو هر کیلو500تومن،
هسته زردآلو هرکیلو 700تومن.
یکی پرسید چرا هسته اش از خود زرد زردالو گرونتره؟؟؟
فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه.
مرد كمي فكر كردُ گفت، یه کیلو هسته بده .
خرید و همون نزدیکی نشست و مشغول شکستن و خوردن شد با خودش گفت:
چه کاری بود، زردآلو میخریدم هم خود زردالو رو میخوردم هم هسته شو، هم ارزونتر بود
رفتُ همين حرف رو به فروشنده گفت
فروشنده گفت: بــــــله ، نگفتم عقل آدم رو زیاد میکنه !!!
چه زود هم اثر کرد
@daanestaanii
22 909
نمیخوام جو بدم یا ته دل کسی رو خالی کنم ولی این چنل خبرو داشته باشید بدونید چخبره
دیگه همه یه کانال خبری رو باید داشته باشند پیشنهاد ما این کانالها👇
@khabaar
22 909
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩیم ﺍﺯمون ﻣﯿﭙــﺮﺳﯿﺪﻥ :
ﺑــﺎﺑــﺎﺗﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﯼ ﯾﺎ ﻣـﺎﻣــﺎﻧﺘﻮ؟ !
میگفتیم : ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﺷﻮﻧﻮ !!
ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻦ ﻧﻪ !
ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ !!!
ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﮐﺪﻭﻣﻪ؟؟؟
ما ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺯﯾﺮ ﻟﺒﯽ میگفتیم :
ﻣﺎﻣﺎﻧــﻮ !!!
ﺑﯿــﭽﺎﺭﻩ ﭘﺪﺭ ! ﻟﺒــﺨﻨﺪ تلخی ﻣﯿﺰﺩ ﻭ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ ﺟﻠــﻮﯼ ﻫﻤﻪ !!!
ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﻔﻬــﻤﯿﻢ ﭘــﺪﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﻴﺸﺪ ﺗــﺎ ﺯﻥ ﻭ بچش ﺯﻧﺪﮔــﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷــﻦ ...
شرمندتم پدر 😔
@daanestaanii
22 909
💎ﯾﮏ ﺣﮑﯿﻢ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ ﺍﺯ ﺩﺷﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﺮﻑ ﺭﺩ ﻣﯽﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺣﮑﯿﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ؟
ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽﺍﻡ، ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﻬﺮﻩﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ ﻭ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻬﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﯽﺁﻭﺭﻡ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﻢ.
ﺣﮑﯿﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺷﺖ ﭘﺮ ﺑﺮﻑ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪﺍﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ. ﻋﺎﻗﺒﺖ، ﮔﺮﯾﻪﯼ ﺯﻥ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪ. ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥﺟﺎ ﭼﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﺪ؟
ﺣﮑﯿﻢ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:
ﺩﺷﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ. ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ، ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻟﻄﻒ ﺩﺍﺷﺖ. ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻬﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻢ.
ﭘﺎﺋﻮﻟﻮﮐﻮﺋﯿﻠﻮ
@daanestaanii
22 909
تخفیف کانال فیلترشکن مون و از دست ندیدن❤️
تخفیف تا پایان امشب
30گیگ95
40گیگ150
60گیگ 200
100گیگ 350👇👇👇
https://t.me/+SC3Qd57kW5g0OGFk
تست قبل خرید هم داریم
22 909
💎ﯾﮏ ﺣﮑﯿﻢ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ ﺍﺯ ﺩﺷﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﺮﻑ ﺭﺩ ﻣﯽﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺣﮑﯿﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ؟
ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽﺍﻡ، ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﻬﺮﻩﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ ﻭ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻬﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﯽﺁﻭﺭﻡ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﻢ.
ﺣﮑﯿﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺷﺖ ﭘﺮ ﺑﺮﻑ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪﺍﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ. ﻋﺎﻗﺒﺖ، ﮔﺮﯾﻪﯼ ﺯﻥ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪ. ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥﺟﺎ ﭼﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﺪ؟
ﺣﮑﯿﻢ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:
ﺩﺷﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ. ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ، ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻟﻄﻒ ﺩﺍﺷﺖ. ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻬﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻢ.
ﭘﺎﺋﻮﻟﻮﮐﻮﺋﯿﻠﻮ
@daanestaanii
