شیـ♠️ـطانی عاشق فرشته
﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد میکند❌
Ko'proq ko'rsatish📈 Telegram kanali شیـ♠️ـطانی عاشق فرشته analitikasi
شیـ♠️ـطانی عاشق فرشته Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 53 552 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 425-o'rinni va Eron mintaqasida 6 407-o'rinni egallagan.
📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika
невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 53 552 obunachiga ega bo‘ldi.
26 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 2 408 ga, so‘nggi 24 soatda esa -155 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.
- Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
- Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 1.67% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 7.04% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
- Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 894 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 3 772 ta ko‘rish yig‘iladi.
- Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 33 ta reaksiya keladi.
📝 Tavsif va kontent siyosati
Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
“﷽
درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨
تمام بنرا پارت رمانه🤍
پارت گذاری هر روز🌙
زنجیری به دور ماه: به زودی❄️
@Novels_tag
❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد.
نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد میکند❌”
Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 27 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.
Ma'lumot yuklanmoqda...
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 26 Iyul | 0 | |||
| 25 Iyul | 0 | |||
| 24 Iyul | +35 | |||
| 23 Iyul | 0 | |||
| 22 Iyul | +239 | |||
| 21 Iyul | +1 046 | |||
| 20 Iyul | 0 | |||
| 19 Iyul | +1 011 | |||
| 18 Iyul | +128 | |||
| 17 Iyul | +135 | |||
| 16 Iyul | 0 | |||
| 15 Iyul | 0 | |||
| 14 Iyul | 0 | |||
| 13 Iyul | 0 | |||
| 12 Iyul | +381 | |||
| 11 Iyul | +696 | |||
| 10 Iyul | 0 | |||
| 09 Iyul | 0 | |||
| 08 Iyul | 0 | |||
| 07 Iyul | 0 | |||
| 06 Iyul | +1 | |||
| 05 Iyul | 0 | |||
| 04 Iyul | +399 | |||
| 03 Iyul | +143 | |||
| 02 Iyul | 0 | |||
| 01 Iyul | +1 699 |
| 2 | ریپلای پارت جدید امشب❤️🩹✨
خلاصهی رمانهای نویسنده🌻 | 145 |
| 3 | ریپلای پارت جدید امشب❤️🩹✨
خلاصهی رمانهای نویسنده🌻 | 47 |
| 4 | ریپلای پارت جدید امشب❤️🩹✨
خلاصهی رمانهای نویسنده🌻 | 244 |
| 5 | ریپلای پارت جدید امشب❤️🩹✨
خلاصهی رمانهای نویسنده🌻 | 131 |
| 6 | ریپلای پارت جدید امشب❤️🩹✨
خلاصهی رمانهای نویسنده🌻 | 335 |
| 7 | ریپلای پارت جدید امشب❤️🩹✨
خلاصهی رمانهای نویسنده🌻 | 189 |
| 8 | ریپلای پارت جدید امشب❤️🩹✨
خلاصهی رمانهای نویسنده🌻 | 274 |
| 9 | ریپلای پارت جدید امشب❤️🩹✨
خلاصهی رمانهای نویسنده🌻 | 154 |
| 10 | ریپلای پارت جدید امشب❤️🩹✨
خلاصهی رمانهای نویسنده🌻 | 134 |
| 11 | sticker.webp | 1 634 |
| 12 | #پارتصدونه
- میشه من با خاله ازدباج تونم؟ خوشدل و مهلبونه، بگلشم نرمه! زن من باشه؟
لبم را با خجالت میگزم. ریز میخندم و زیر چشمی به استادم که همین یکروز پرستار بچهاش هستم، نگاه میکنم!
- اوم... منم همیشه آرزو داشتم یه شوهر کوچولوی مهربون مثل شما داشته باشم!
بادی به غبغب میاندازد و با چشمان زیبایش دلبری میکند:
- دختلا توچولوان، نه پسلا!
آخ از ذهن جنسیتزدهی این بچه! لببرمیچینم:
- اگه زنت بشم باید باهام مهربون باشیا! بوسم کنی... نازم کنی...
سردار سعی میکند خودش را به نشنیدن بزند... اما من میدانستم که چهار دانگ حواسش اینجا بود!
دایان روی زانوهایش بلند میشود تا گونهام را ببوسد:
- خوب شد؟ بازم میخوای؟
شیطنت میکنم... طرف دیگر صورتم را سمتش میگیرم:
- آره! تعادلمو از دست میدم، اینورم بوس کن.
یک ماچ آبدار روی طرف دیگر صورتم مینشاند...
از صدای بوسهاش سردار تکانی میخورد!
دستش را پشت گردن و روی پیشانیاش میکشد…
- علوسم؟ شبا هم پیشم میخوابی؟ بازم بوست تونم!
استاد گرجی با چهرهای گرگرفته به سمتمان میچرخد و تشر میزند:
- بسه دیگه دایان هیچی بهت نمیگم پررو میشی! وقتی الگوت اون عموی همهکارته همین میشه دیگه!
دایان چینی به بینیاش میاندازد:
- عمو میگه ازدباج نمیتنه، ولی من زن میخوام!
پدرش به نظر کاملا عصبانی میرسد. عرق ریز و درشت روی صورتش پیدا میشود...
- تو بیجا کردی! پاشو برو تو اتاقت! حرفای گنده گنده میزنه برای من!
دست زیر بازوی لاغر بچه میاندازد و بلندش میکند، بهتزده میگویم:
- چیکارش دارید؟
چشمان سرخش را به من میدوزد و میغرد:
- اصلا از این وضعیت خوشم نمیآد!
سنگین نفس میکشد! با تحیر لب میزنم:
- وا! مگه چیه؟
اصلاً نمیتوانم بهت و حیرتم را پنهان کنم. یک شوخی و دل به دل بچه دادن را چرا انقدر بزرگ میکند؟
دایان چشمکی به رویام میزند:
- بیذا بابا بله، بوستم میتنم زن گشنگم.
صورتم از نگه داشتن لبخندم درد میگیرد و استاد گرجی شاکی صدایش میزند:
- دایان!
دایان هم حق به جانب میگوید:
- چیه؟ مگه خودت زن ندالی؟
گرجی عنق و پوکرفیس جوابش را میدهد:
- نخیر ندارم! پسر بدی نباش دایان، باید برم!
- ولی من زن میخوام!
قبل از اینکه پدر و پسر بیش از این باهم درگیر شوند، خودم را جلو میکشم و دست دایان را میگیرم:
- شما به کارتون برسید، ما باهم کنار میآییم.
نگاه سرخ و عصبیاش را به من میدوزد و میغرد:
- انقدر با پسرم لاس نزن!
نمیدانم بخندم یا بهم بربخورد! منطقش را نمیفهمم واقعا!
خیره و در سکوت نگاهش میکنم. دایان دستی برایش تکان میدهد:
- بای بای بابایی! من و زنمو تنها بذال!
بعد دست من را محکم میگیرد:
- زنم بیا بلیم ماشاژت بیدم. از بابام نالاحت نشو، خودش زن نداله حسودیش میشه!
صدای شلیک خندهی من و غرش خشمگین پدرش یکی میشود و خم میشوم برای بوسیدن گونههای تپل و سفیدش:
- شوهر جذابتر و مهربونتر از تو عمرا پیدا نمیکنم.
هنوز کمر راست نکردهام که دستی قوی و گرم دور کمرم حلقه میشود و صدای خشنش در گوشم میپیچد:
- بابای دایانم مهربون و جذابهها! تستش کن بدت نمیآد. دستاشم برای ماساژ بزرگتر از اون فسقلیه!
حرکت دستهایش روی کمرم، حرارت تنم را بالا میبرد و دایان پا روی زمین میکوبد:
- باباااا زنمو ندزد!
https://t.me/+ohtN4Q5j89YwYzI0
https://t.me/+ohtN4Q5j89YwYzI0
https://t.me/+ohtN4Q5j89YwYzI0
https://t.me/+ohtN4Q5j89YwYzI0
استادش دلش گیره، میخواست بچهاش و شاگرد کوچولوی دلبرشو باهم آشنا کنه که پسر پنج سالهاش زودتر دست به کار شد و زنشو قاپید🤪😂 | 1 300 |
| 13 | -خاله پرستال دستمالو آروم فشار بده لفطا. دَلدَم بگیله جیغ میزنما.
دلین با قلبی فشرده دستمال را ملایم دور زخمِ زانویِ کارن فشار داد.
پسرکِ چهارساله حتی یکبار هم ننالید.
فقط چشمانِ درشتش را به صورتِ دلین دوخت و پرسید:
-خاله پرستال، چِلا دَلد نداله؟
دلین اضطرابش را مخفی کرد و لبخندی زد.
-چون تو قویترین پسر دنیا هستی عزیزم.
میترسید فراز از راه برسد و دوباره برای آسیب دیدنِ فرزندش او را مواخذه کند.
غافل از اینکه فراز کمی عقبتر ایستاده بود، دستانش را به کمر زده و چهرهاش مثل همیشه سنگ شده بود.
- باز بچه خورد زمین؟ این بار چطوری؟
شانهی دلین از صدای خشنش پرید و کارن با ذوق جواب داد:
-بابا جونی افتادم دنبالِ پروانه! خاله دلین گفت اشکال نداله، فدای سَلَم.
فراز نگاهی به بانداژِ مرتبِ زانویش انداخت و چشمهایش را ریز کرد.
-از صبح تاحالا دوبار آبمیوه ریخته رو فرش، سه بار گریه کرده، و حالا هم این. تو پرستارِ بچهای یا فقط میخوای هر طور شده آویزونِ زندگیِ من شی؟!
قلب دخترک از این حرفها شکست.
کارِن را همانندِ تکهای از وجودش میدانست.
-این حرفا چیه فراز؟! بچه شیطنت میکنه و آسیب میبینه. این طبیعتشه.
فراز فک فشرد و نزدیکتر شد.
-طبیعتشه یا تو حواسِ جمع نداری؟
سایهی قدِ بلند و هیکل ورزیدهاش روی دلین افتاده بود.
-چطور اون یه روز که با نرمین بود هیچ آسیبی ندید؟!
دلین بغض کرد.
دخترکِ هجده سالهای که از بیپناهی صیغهی فراز شد و پرستارِ پسرش، اما هر روز یک جور زیرِ سوالش میبرد.
-چون نرمین خانوم دعواشون میکردن بچه میترسید.
کارِن برعکسِ همیشه اخم کرد.
-نخِیلم. خاله نَلمین مِهلَبونه. بَلام پفک خَلید!
فراز پوزخندی زد.
-به درد نخور شدی دختر!
بکارتش را تقدیمِ او کرد.
از بچهاش نگهداری میکرد و هوای زندگیاش را داشت اما از وقتی نرمین آمده بود فراز دائم از او ایراد میگرفت.
- دیشبم که بچه.و تنها گذاشتی تو خواب گریه میکرد.
دلینا گلو صاف کرد تا بغضش را بپوشاند.
-شما گفتی شبا پیشِ خودت بخوابم. منم هر ساعت چکش میکردم. اما یهو دمِ صبح خوابم عمیق شد.
صدایش لرزید و فراز پوزخندی زد.
-مجبور نیستی شبو پیشِ من صبح کنی. شب میای به وظیفهت میرسی و بعد میری تو اتاقِ بچه فهمیدی؟!
صدای دخترک از بیرحمیِ فراز پر بود از بغض.
-چشم.
کارن ناگهان از روی مبل پایین پرید و دستِ فراز را گرفت.
-بابا! خاله دلین شبا پیشِ تو میمونه؟ پس چرا من تنها میخوابم؟!
فراز سریع پسرش را بغل کرد.
-خاله پرستاره دیگه بابا. هم خالهست، هم پرستار!
دلین با سرشکستگی سر پایین انداخت.
رسما او را هرزه خوانده بود.
یادش رفت خودش بکارتش را گرفت.
که خودش اولین مرد زندگیِ او بود.
اشکی روی گونهاش چکید و با حرف بعدی فراز خون در رگهایش یخ بست.
-به زودی یه مامانِ جدید میاد ازت نگهداری میکنه. اونوقت خاله دلین میره خونه خودش.
کارِن جیغ کشید:
-نمیخوام! خاله دلین مامانِ منه!
دلین بیاختیار دستش را به سمتِ کارن دراز کرد، اما فراز پسرش را دورتر چرخاند.
-نرمین و دوست نداری؟! برات خوراکی میگیره؟!
کارِن در دم آرام شد و دلین وا رفت.
-سُلسُله هم بَلام میخَله؟!
فراز چرخید تا پسرش را به اتاقش ببرد.
اصلا حواسش به دخترک که در اشکهایش غرق بود نشد.
هر شب، وقتی فراز او را مثل کالایی به اتاقش میبرد، فکر میکرد شاید این نزدیکیها چیزی جز شهوت باشد.
اما حالا میدانست، فراز فقط یک عروسک میخواست.
-جمع کن آبغوره گرفتنو و ساکتو ببند. چند ساعت دیگه نرمین میاد. حضورت ناراحتش میکنه. باید بری.
دلین فوری اشکهایش را پاک کرد.
-من... تکلیفِ من چی میشه؟!
فراز با اخم سر تا پایش را از نظر گذراند و نگاهش از چشمانِ خاکستریِ دختر فرار کرد.
دخترکِ ریزه میزه چطور پا به زندگیاش باز کرد؟!
لعنت به او که چشمانِ طوسی داشت و موهای موج دار.
همان چیزی که نقطه ضعفِ فراز شدند.
-امثالِ تورو خوب میشناسم. رفتی ترمیم کردی که مثلا بگی دختر بودی اومدی زیرِ من فکر کردی نمیفهمم؟!
دلین حیران چشم گرد کرد.
-ده تا سکه مهریهته میریزم به حسابت. شش ماهم از تاریخ صیغه مونده اونم حلالت. گم میشی و از زندگیم میری بیرون. کارِن مادر میخواد منم زن. نه یه هرزه که هیچی از بچهداری نمیدونه.
دخترک با یک ساک خانهی فراز را ترک کرد.
اما چند ساعت بعد...
درست وقتی فراز میخواست لوازمِ نرمین را در اتاقش بچیند چشمش به یک کاغذ خورد...
با اخم کاغذ را دست گرفت و مگر میشد برگهی سونوگرافی را نشناسد؟!
سالها پیش زنِ مردهاش با یکی از همین عکسهای سیاه و سفید خبرِ آمدنِ کارِن را داده بود.
قلبش تندتر تپید و ناخواسته به نامِ بالای کاغذ نگاه کرد.
نامِ بیمار: دلینِ سلیمی...
https://t.me/+7wJypD4M-bE0MTM8
https://t.me/+7wJypD4M-bE0MTM8 | 471 |
| 14 | _ من فوبیای بیمارستان دارم ! توروخدا تنهام نذار ... از ترس هم من میمیرم هم بچه!
با گریه التماسش کردم.
ظفر اخم غلیظی کرد و با تندی غرید:
_ خودتو لوس نکن خوشم نمیاد! یه زاییدن دیگه این همه کولی بازی نداره مریضخونه رو گذاشتی رو سرت! صد بار گفتم امشب کار مهم تری دارم باید برم !
بیاعتنا به هقهق و زجههای دخترک بیچاره پشتش رو بهش کرد و از مریضخونه بیرون زد !
دروغ گفته بود ... نه مسابقهای در کار بود، نه قرار مهمی ! فقط حوصلهی ناله و بیتابی زن اجباری شو نداشت.
ساعتی بعد، توی باغ یکی از خانهای اطراف، کنار چند نفر از رفقاش نشسته بود. جام مشروب دستش بود ، صدای ساز و خنده توی باغ میپیچید و انگار نه انگار چند کیلومتر اونطرفتر نجلا بین مرگ و زندگی دستوپا میزد.
نیمه های شب بود که یکی از نوکرها وحشت زده جلو اومد و سر خم کرد و گفت:
_ ارباب ... از مریضخونه زنگ زدن باشما کار دارند !
ظفر با تعجب از جمع فاصله گرفت و سمت تلفن رفت .
تا گوشی را برداشت، صدای لرزون خانمبزرگ توی گوشش پیچید:
_ زن پابهماهتو تو مریضخونه ول کردی رفتی پی عیش و نوش؟ این طفل معصوم سه سالش بود که مادرش تو مریضخونه ولش کرد و رفت. از همون روز دلش از مریضخونه وحشت داره !
ظفر کلافه از حرف های تکراری نوچی گفت و جواب داد :
_ مسابقه داره شروع میشه کاری نداری ؟
خانمبزرگ با بغض نالید :
_ شاید بین همهی خان ها سوارکار قابلی باشی ... اما تا آخر عمرت شرمندهی این دختر میمونی !
این بار دل ظفر لرزید.
با اخمی که کمکم رنگ نگرانی گرفته بود، پرسید:
_ چی شده مگه ؟
صدای گریهی پیرزن بلندشد :
_ از ترس و استرس از حال رفته... بردنش اتاق عمل. میگن معلوم نیست بچه جون سالم به در ببره... اگه نجلا زنده موند، به خدا قسم خودم طلاقشو ازت میگیرم، بیرحم!
https://t.me/+LZekTkcnbdUzYjI0
https://t.me/+LZekTkcnbdUzYjI0
نفهمید چطور خودش رو به مریضخونه رسوند .
همین که پاشو به طبقهی دوم گذاشت، صدای پچپچ پرستارها توی راهرو پیچید.
_دختره ی بیچاره فوبیای بیمارستان داشته !
_ شوهرش خان ده پایینه ، امشب بازی سوارکاری داشته میگن زنشو بخاطر بازی ول کرده رفته !
_ دختره همش ۱۷سالشه! میگن تو پرورشگاه بزرگ شده !
_ طفلکی چقدر گریه کرد پشت شوهرش !
_ آره صداش کل بیمارستانو برداشته بود
منم شنیدم، میگفت توروخدا یکی پیشم باشه من میترسم !
_مُرده؟ بچهاش چی؟ اون زندست؟
ظفر بهتزده و نگران دیگه صبر نکرد برای شنیدن ادامه حرفاشون و سمت اتاق ته راهرو دوید و با دیدن تخت خالی فریاد کشید :
_ نجلاااااااا ... !
https://t.me/+LZekTkcnbdUzYjI0
https://t.me/+LZekTkcnbdUzYjI0
https://t.me/+LZekTkcnbdUzYjI0
خان مغرورمون دیر فهمید که عاشق زن اجباریشه 😭❌
#اربابرعیتی
#عاشقانه
#زناجباری | 486 |
| 15 | _ من چهار ماهه نور خورشیدو ندیدم چطوری جلوگیری کنم که حامله نشم؟
جلوگیری با مرده نه زن!
_پارسال گفتم تولهای که از تو شکم تو بیاد بیرونو نمیخوام... نگفتم حواستو جمع کن؟
بغض کرده خندیدم و چشم بستم که سرم سوخت
موهامو طبق عادت با شدت دور دستش پیچیده بود و با هر کلمهای که تو صورتم میگفت سرمو محکم تکون میداد
_آره عوضی بخند
تو نخندی کی بخنده؟
تویی که ریدی تو زندگی من بایدم بخندی
با درد پچ زدم
_من که داشتم زندگیمو میکردم نامرد
واسه پول شهریه دانشگام تا شب کار میکردم
تو یهو از ناکجا آباد پیدات شد
تو برای انتقام مسخرت دزدیدیم
من نمیخواستمت
تو دویست میلیون ریختی تو حلق اون بابای مفنگی و معتادم و منو خریدی
درد سرم بیشتر شد و صدای لرزونش بیشتر شد
_فکر میکردی آدمی
انتقاممو فراموش کردم
ازون منجلاب کشیدمت بیرون
عقدت کردم، تو عمرت کِی اینطوری خورده بودی و پوشیده بودی که هوا برت داشت و خودتو انداختی تو بغل رفیقم؟
خسته بودم
از اینکه بگم درسته بخاطر انتقامت زندگیمو سیاه کردی ولی منم داشتم عاشقت میشدم
که بگم خائن نیستم
تو بغل کسی نرفتم
دستمو روی شکمم گذاشتم و تو دلم پچ زدم
"شاید سرنوشت ما هم همینه مامانی!
من دلشو ندارم تو رو بکشم
کسی هم این بیرون منتظرمون نیست
چه بهتر که جفتمون زیر دست بابات بمیریم"
آروم زمزمه کردم
_ آره! عاشق رفیقت شدم تو هم اگر از منِ کثافت خائن بچه نمیخواستی باید جلوگیری میکردی!
سیلی اول رو که تو صورتم کوبید بینیام تیر کشید و روی زمین پرت شدم
صورت نه...
کاش تو شکمم میکوبید تا جفتمون خلاص شیم!
_چطوری حامله نمیشدم؟
میخواستی روزی چندبار نیفتی به جونم تا حامله نشم
با کدوم قرص جلوگیری میکردم؟
ضربات بعدیش هنوزم تو صورتم بود
سیلی های دردناک
با درد تیر آخرو زدم
_ شایدم رفیقت از تو باغیرت تر بود که به تو ترجیحش دادم!
با چشمای به خون نشسته سمتم حمله کرد و..
#پارت218 ( ۱۰۸ پارتِ بعد)
سر سینمو گاز گرفت که ناله کردم
ریز خندید و من با غم گفتم
_تو کِی دندون درآوردی جوجهی مامان؟
با ولع مشغول شیر خوردن شد
صدای در باعث شد از جا بپرم
کارو هم تو بغلم پرید و بغض کرد
باید قوی میبودم
بخاطر پسرکم
آروم از انباری بیرون رفتم و خیرهاش شدم
بازم ماهیچه خریدم بود برای ناهار
سهم منی که به بچهاش شیر میدادم چی بود؟
شاید نصفه شب یه تیکه نون با مونده های ماست و سالاد و کمی برنج
آروم زمزمه کردم
_سلام
جوابمو نداد
لرزون ادامه دادم
_قرار بود شیرخشک بگیری
پوزخندی زد و بالاخره نگاهم کرد
کارو تو بغلم داشت شیر میخورد
_توله ات گشنه مونده؟ این که هروقت دیدمش از سینهات آویزونه
دوست داشتم گوشای کوچولوی کارو رو بگیرم تا نشونه اما نمیشد
_شیرم کمه دکتر که گفت
عصبی ظرف غذا رو روی میز پرت کرد و از جا بلند شد
فکر کردم دوباره قراره کتک بخورم اما چشمش که به بچه افتاد دست بالا رفتشو پایین آورد
در عوض محکم هلم داد
پهلوم به گوشه ی سنگ کابینت گیر کرد و از درد نفسم رفت
_زنگ بزن همونی که رفتی زیرش واسه تولهاتون شیرخشک بگیره بفرسته
اینبار کوتاه نمیومدم
پسرکوچولوم شبا از گرسنگی خوابش نمیبرد!
بچه رو که حالا گیج خواب بود روی زمین انباری خوابوندم و بغض کرده سمت اتاقی رفتم که یه روزی اتاق مشترکمون بود
پشت در اتاق شلوار و لباسمو درآوردم
لباس خوابی نداشتم که تحریکش کنم
آروم در اتاق رو باز کردم و با بغضی به بزرگی یه گردو وارد شدم
شاید اگر قبول میکرد با فروش تنم به شوهرم میتونستم یه شیرخشک برای پسرم به دست بیارم!
#پارت568 ( ۳۵۰پارتِ بعد)
هاشم جلوش نشست و عکس و پرونده هارو پخش کرد
_خیلی سخت بود آق وکیل! پدرم در اومد تا فهمیدم گذشته زنت چی به چیه
طوفان با خشکی اشاره زد
_برو سر اصل مطلب!
هاشم چاییشو هورت کشید و اشاره زد
_زنت بچه اون معتاده نیس
اون یارو تو نوزادی بچه رو از خانواده اصلیش دزدیده بفروشه ولی بچه بیماری قلبی داشته کسی نخواسته و دبه کردن پولشو ندادن
یارو هم مجبور شده بچه رو خودش بزرگ کنه
طوفان بهت زده پچ زد
_چی؟
هاشم چشمک زد
_خانوادش پولدارن حسابی
ولی اصل کاری این نیست
اصل کاری اینه زنت قُل دوم بوده! اونم همسان
ینی یکی عینهو زنت هست که پیش خانواده اصلیش بزرگ شده
طوفان عصبی دست به کمر سمت پنجره رفت و کرواتشو باز کرد
نمیتونست نفس بکشه
زیرلب غرید
_چی زر میزنی تو؟
هاشم ریلکس جواب داد
_ داداش من چندسال پیش گفتم اون عکس و فیلمای زنت با پسره فتوشاپ نیست و واقعیه
تو هم تایید کردی زنته ولی رنگ موهاش یکم فرق داره که من گفتم ممکنه واسه نور و اینا باشه
طوفان با چشمای سرخ شده سمتش برگشت
احساس میکرد اکسیژن توی اتاق نیست
_خب؟!
هاشم قندی توی دهنش انداخت
_ عرضم به حضورت خب ممکنه طرف خواهرزنت بوده باشه که با رفیق جونت ریخته رو هم
زنتم روحش خبر نداشته که چه خبره!
https://t.me/+qDU9OVAa_z81YThk | 1 101 |
| 16 | ریپلای پارت جدید امشب❤️🩹✨
خلاصهی رمانهای نویسنده🌻 | 62 |
| 17 | ریپلای پارت جدید امشب❤️🩹✨
خلاصهی رمانهای نویسنده🌻 | 1 |
| 18 | ریپلای پارت جدید امشب❤️🩹✨
خلاصهی رمانهای نویسنده🌻 | 58 |
| 19 | ریپلای پارت جدید امشب❤️🩹✨
خلاصهی رمانهای نویسنده🌻 | 97 |
| 20 | ریپلای پارت جدید امشب❤️🩹✨
خلاصهی رمانهای نویسنده🌻 | 113 |
