شیـ♠️ـطانیعاشقفـرشـــتـه
﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد میکند❌
Ko'proq ko'rsatish📈 Telegram kanali شیـ♠️ـطانیعاشقفـرشـــتـه analitikasi
شیـ♠️ـطانیعاشقفـرشـــتـه Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 53 029 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 432-o'rinni va Eron mintaqasida 6 481-o'rinni egallagan.
📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika
невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 53 029 obunachiga ega bo‘ldi.
29 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 2 332 ga, so‘nggi 24 soatda esa -178 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.
- Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
- Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 1.70% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 6.96% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
- Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 903 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 3 691 ta ko‘rish yig‘iladi.
- Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 32 ta reaksiya keladi.
📝 Tavsif va kontent siyosati
Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
“﷽
درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨
تمام بنرا پارت رمانه🤍
پارت گذاری هر روز🌙
زنجیری به دور ماه: به زودی❄️
@Novels_tag
❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد.
نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد میکند❌”
Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 30 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.
Ma'lumot yuklanmoqda...
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 30 Iyul | 0 | |||
| 29 Iyul | 0 | |||
| 28 Iyul | 0 | |||
| 27 Iyul | 0 | |||
| 26 Iyul | 0 | |||
| 25 Iyul | 0 | |||
| 24 Iyul | +35 | |||
| 23 Iyul | 0 | |||
| 22 Iyul | +239 | |||
| 21 Iyul | +1 046 | |||
| 20 Iyul | 0 | |||
| 19 Iyul | +1 011 | |||
| 18 Iyul | +128 | |||
| 17 Iyul | +135 | |||
| 16 Iyul | 0 | |||
| 15 Iyul | 0 | |||
| 14 Iyul | 0 | |||
| 13 Iyul | 0 | |||
| 12 Iyul | +381 | |||
| 11 Iyul | +696 | |||
| 10 Iyul | 0 | |||
| 09 Iyul | 0 | |||
| 08 Iyul | 0 | |||
| 07 Iyul | 0 | |||
| 06 Iyul | +1 | |||
| 05 Iyul | 0 | |||
| 04 Iyul | +399 | |||
| 03 Iyul | +143 | |||
| 02 Iyul | 0 | |||
| 01 Iyul | +1 699 |
| 2 | پارت جدید امروز آپ شد🖤😀 | 78 |
| 3 | ✨#Part_401
_جان. تولهی عموشاهی چرا عرق کرده؟ این چه رنگ و روییه؟ | 145 |
| 4 | Matn yo'q... | 84 |
| 5 | -دختره خونریزی داره ایزد
چه غلطی کردی؟
آفاق خانوم از دختری میگفت که امانتی خان بابا بود.
ایزد دست توی جیب هاش فرو برد و با خونسردی گفت:
-زنمه...ادم با زنش چکار میکنه؟
منم همونکار و کردم
آفاق خانوم جلوتر رفت و گفت:
-اون هنوز بچه ست نره غول
از پشت باهاش...
آفاق خانوم راست میگفت ،به دخترک تاخته بود.
از پشت و بدون آمادگی.
از درد به بالش چنگ زده بود اما صدایی از طفل معصوم بیرون نمیآمد.
همین مظلومیتش مرد رو عاصی کرده بود:
-پشت و جلو نداره مادر من
دختره زیادی نازنازیه
نمیتونه از پس یه سکس معمولی بربیاد
نگاه کلافه اش را به اطراف چرخاند تا دخترک را پیدا کند.
هنوز گریه های معصومانه ان شب دخترک زیر گوشش بود.
حتی گلایه هم نکرده و فقط با ان تیله های طوسی پر اب زل زده بود به مرد تا عذاب وجدان گلویش را ول نکند
بعد از ان شب دخترک را ندیده بود:
-کجاست ؟...بگو بیاد میخوام ببرمش
امشب مهمون دارم
بعدش باید به شوهرش برسه
از وقتی دخترک به زندگیش آمده بود غذا همیشه آماده و خانه تمیز بود.
بدون شکایت خانوم خانه بود اما مرد نامردش بی محلی میکرد.
آفاق خانوم با تاسف سری تکان داد:
-بسه ایزد
ول کن طفل معصوم و
خونریزی داره ...بچه نمیتونه حتی بشینه
دخترک از توی اتاق صدای مرد را میشنید که گفت :
-پس چرا طفل معصومت و انداختی تو دامن من؟
فکر کردی حوصله زر زر و بچه داری دارم؟
نفسی گرفت و گفت:
-بگو بیاد میخوام ببرمش
-دیگه نمیدم ببریش...
خیانت کردی تو امانت پسر
طلاقش و بده واسش خاستگاری پیدا کردم
میخوام شوهرش بدم
ایزد انگار دیوانه شده بود.
روی دخترکی که دوست نداشت غیرتی میشد
با چشمای به خون نشسته به طرف اتاق رفت:
-گه خورده ...میخواد شوهر کنه؟
یه شوهری امشب بهش نشون بدم...
آفاق دنبال مرد دویید اما در را قفل کرد و دخترک رو با همان طوسی های پر اب گوشه اتاق پیدا کرد:
-پس دلت شوهر میخواد...ها؟
با صدای فریادش شانه های ظریف دخترک پرید
-ب...بخدا...من نمیخوام...
من...من میترسم...جلو...نیا
از دیدن اشک های دخترک مرد به خودش لعنت فرستاد
همان اشک ها شده بود عذاب وجدان شب های بدون دخترک
-که دلت شوهر میخواد ...
من امشب یه شوهری به تو نشون بدم
دست هایش را زیر تن نحیف دخترک انداخت و به طرف تخت....
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0 | 135 |
| 6 | _ دارم از شق درد میمیرم، پاشو بریم خونه خانم!
با لبخندی موذیانه چشم از پیام حمیدرضا گرفت و به خودش زل زد.
موهای کوتاهش را پشت گوش زد و عمدا زبانی روی لبهای سرخش کشید.
_ آقا حمیدرضا چرا عرق کردی؟ درد داری؟!
نگاه پدر و مادرش سمت حمیدرضا که رنگ به رنگ میشد برگشت و پدرش با نگرانی گفت:
_ راست میگه حاجی، حالت خوب نیست؟
رنگ به رو نداری؟
حمیدرضا معذب در جایش تکانی خورده و کوسن مبل را روی پایین تنه اش میفشارد.
سعی میکند لبخندش مانند همیشه عادی باشد.
_ نه پدر جان، یکم هوای خونه گرمه... من به گرما عادت ندارم.
گلویی صاف کرده و نگاه غضبناکی به دخترک خندان می اندازد.
_ با اجازتون برم حیاط یه آب و هوایی عوض کنم برگردم.
با همان کوسنی که سفت و سخت مقابل خشتک باد کرده اش گرفته بود سمت حیاط رفت.
بانو از خنده منفجر میشد و دست روی دهانش گذاشت.
شیطنتش گل کرده بود که گوشی به دست شد و پیامی برای آن مرد دیوانه فرستاد.
_ رفتی کف دستی بزنی حاجی؟!
بلافاصله پیام حمیدرضا مقابل چشمانش نقش بست.
_ من یه پدری از تو درآرم پدرسوخته، دعا کن دستم بهت نرسه بانو!
ریز خندید و در جواب حمیدرضا نوشت:
_ آخ یادم رفت بهت بگم حمیدرضا جونم، مامان میخواد خونه تکونی کنه یه ماهی قراره بمونم اینجا!
دختر مختر نیاری تو خونه ها، من میفهمم!
_ درد دارم بانچ... اذیتم نکن... پاشو بریم خونه.
با پیام آخر حمیدرضا، دلسوزی اش گل کرده و لب گزید. نگاهی به پدر و مادرش انداخت و آرام سمت در خزید.
پایش را از در بیرون نگذاشته پهلویش چنگ شد و در آغوش گرم و آشنای حمیدرضا فرو رفت.
انگشتانش را با خشونت در پهلوی دخترک فرو کرده و از پشت دندان های چفت شده اش غرید:
_ همین الان میری وسایلتو جمع میکنی، برمیگردیم خونه!
_ آخ حمیدرضا... دردم میاد ولم کن...
دست دور گردن حمیدرضا انداخت و اخم کمرنگی از درد روی صورتش نشست.
هنوز هم هوس شیطنت داشت که گفت:
_ نمیشه قربونت برم، گفتم که یه ماه قراره بمونم کمک مامان!
در یک آن او را چرخاند و کمرش به دیوار چسبید. آخ آرامی گفت و دست حمیدرضا بین پایش رفت.
_ غلط میکنی توله سگ، شده بندازمت رو کولم و برگردونمت خونه این کارو میکنم بانو... با زبون خوش برو خداحافظی کن تا بریم.
#پایین تنه ی برجسته اش را به شکم بانو فشرد و تو گلو غرید:
_ داره واسه تو خودشو جر میده، حس میکنی؟!
دخترک با #شهوت ناله ی آرامی کرده و سر مرد را پایین کشید.
لب روی لبهایش کوبید و میان بوسه شان دست سمت کمربند مرد برد.
حمیدرضا خمار از بوسه ی شیرین یار، چشم گشود و دستش را چسبید.
_ چیکار داری میکنی بانو؟ اینجا جاش نیست...
دخترک لباسش را پایین کشیده و سینه های درشتش را مقابل چشمان تشنه ی مرد به نمایش میگذارد.
_ ولی من همین الان میخوامت، تا خونه دووم نمیاری حمیدرضا...
همینجا کارو تموم کن!
راست میگفت، حالا که آن بدن نرم و مخملی را دیده بود دوام نمیاورد.
شلوار بانو را پایین کشید و دست زیر پاهایش انداخت.
تنش را روی دیوار بالا کشید و خودش را به پایین تنه ی تنگ و کوچکش فشرد.
ناله ی پر از لذت بانو که بلند شد شدت ضربانش را بیشتر کرد.
در حال و هوای خودشان بودند که صدای ناباور پدرش را شنیدند.
_ چه غلطی میکنی سید؟
قرار بود مواظب بیوه ی برادرت باشی...
https://t.me/+wPdC2ruEx-Q2MjM8
https://t.me/+wPdC2ruEx-Q2MjM8
https://t.me/+wPdC2ruEx-Q2MjM8
https://t.me/+wPdC2ruEx-Q2MjM8
https://t.me/+wPdC2ruEx-Q2MjM8
https://t.me/+wPdC2ruEx-Q2MjM8
#ممنوعه🔞#بزرگسال🔞 #زناشویی🔞 | 29 |
| 7 | ـ با چهل سال سن هنوز دوست دخترم ندارین رئیس؟
با اخم وحشتناکی نگاهم کرد
ـ برو رد کارت بچه جون به تو ربطی نداره
بی اهمیت به تشری که زد نزدیکش شدم و سرم و کج کردم
اگه نمی تونستم شماره شو ازش بگیرم
بدبختم می شدم
در اصل پیدا کردن شماره این مرد با نفوز و قدرتمند برای خیلی ها مشکل بود
ـ به نظرتون من بچه ام؟
توی شرکتت که خوب همه چی و میسپارین به من
جرئه ای از نوشیدنیش خورد
ـ کم ور ور کن حوصله تو ندارم
لبم و گاز گرفتم و تو دلم گفتم
ـ به جهنم که نداری
نگاه منظور داری به سرتاپاش انداختم
رئیس و مالک اصلی هلدینگ آیین شاه ، با وجود چهل سال سن اونقدر جذاب بود که همه ی نگاه ها و توجه ها رو سمت خودش جلب می کرد
دروغ چرا
منم دلم می خواست همچین مردی تو زندگیم داشته باشم
اما علاقه ی شدید یلدا که عمه ام بود و حتی از منم خوشگل تر بود باعث می شد سعی کنم جلوی خودم بگیرم تا مبادا دلم سُر بخوره
الآنم به خاطر یلدا اینجا بودم
اما من می خواستم یواشکی شماره شو بگیرم که خوب به خاطر یه شرط بندی مسخره مجبور شدم خودم شخصا ازش شماره بخوام
دلم به دریا زدم
ـ میشه شماره تون و بدین؟
چنان نگاهی بهم انداخت که رنگم پرید یهو بازوم و گرفت و غرید
ـ این لاس زدن ها و شماره خواستن ها بهت نمیاد خانم مظلوم
لعنت به فامیلی که داشتم و همه به سخره اش می گرفتن
به زور سعی کردم ناز تو صدام بریزم
ـ آقا کهزاد؟ مگه چیه ؟ یه شماره اس دیگه
اونم عادی که من شماره رئیس مو داشته باشم
ابرو هاش بالا پرید و نیشخند زد
ـ چند وقته کارمند منی الان یادت افتاده شماره مو بگیری بچه؟ فکر کردی من زیادی کودنم که نفهمم هدفت چیه؟
لب های کلفت شو نزدیک گوشم آورد که مور مورم شد
خوش حال بودم که صدای موزیک اونقدر زیاده که صدای قلبم و نتونه بشنوه
بی حواس و هول کرده از اینکه چیزی بفهمه گفتم
ـ نه ..فقط.. آخه..می دونید شما خیلی جذابین..من
ـ یه کلمه دیگه ادامه بدی قول نمیدم تو همین مهمونی و جلوی این همه آدم لب هاتو بخورم
نفسم از حرفاش قطع شد و در دم لال شدم
عقب کشید وقتی چشم های وق زده مو دید با رضایت سر تکون داد
ـ خوبه. حالام برو رد کارت
می خوام یه قرارداد مهم ببینم خودم صدات می کنم
****
- شرط و باختی حالا بوس منو رد کن بیاد
با چشم های ترسیده به عطا زل زدم
مریم خواهرش گفت
- ول کن عطا این دختر پخمه تر از این حرفاس که همچین چیزی ازش می خوای
- نه دیگه یا بوس میده یا شماره ی کهزاد و
شرط مون از اول همین بود
مهمونی تقریبا تموم شده بود
هیچ کس نبود که حواسش به ما باشه با ترس نگاهی به دور بر پارکینگ انداختم
با لرز به عطا گفتم
- این بار و بی خیال شو
قول میدم زود شماره شو برات بیارم
پوزخندی زد و تا به خودم بیام بازوم گرفت
وای خدایا قرار بود اولین بوسه ام باز زور و اجبار باشه؟
وحشت زده جیغ زدم
- نــه ولم کن عوضی..کــمــک
گرمی نفس هاش و که رو لبم حس کردم بیشتر تقلا کردم
چشم هامو بستم و با ترس منتظر بوسه اش شدم اما یهو عقب کشید و بعدش صدای خشن و خشک کهزاد آیین شاه و شنیدم
- چه گوهی می خوری پفیوز؟
ول کن ببینم دختره رو
با حسی بین هیجان و ترس چشم ها مو باز کردم و با دیدن مشت محکمی که به عطا کوبید دلم خنک شد
مریم جیغ زد
- آقا کهزاد ولش کن
اما کهزاد اونقدر عصبی بود که دو تا مشت پشت سر هم کوبید تو صورت عطا
- یه بار دیگه دور و برش ببینمت پدر تو درمیارم
یقه عطا که خونی شده بود و ول کرد با قدم های محکم و چشم های سرخ سمتم اومد
وای خدا
تا حد مرگ صورت جذابش ترسناک شده بود
مچم گرفت که ترسیده نگاهش کردم
من از مرد بیشتر از هر آدم دیگه ای وحشت داشتم
-راه بیفت ببینم
- کـ...کجا می برین منو...
نگاه ترسناک شو بهم دوخت
- خونه ی مجردیم
تا تکلیفت و روشن کنم
گفت و منو دنبال خودش کشید
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
پاندول اثر جدید عالیه جهان بین
نویسنده رگ پنهان و مارتینگل 😍 | 41 |
| 8 |
- با اولین پسری که بهم بگه خوشگلم میخوابم....! قسم میخورم.
میخندد...
دستش همچنان دور کمر باریک حدیث حلقه شده!
من اما نمیدانم چرا صورتم خیس است...
- واقعا؟! فکر کردی یکی رقبت میکنه باهات بخوابه؟! برو گمشو از زندگیم محنا! ببین نمیخوامت!
شکستن همین شکلی بود؟!
قفسهی سینهام داشت تیر میکشید
مردمک چشمانم میچرخند...
همه داشتند با تحقیر نگاهم میکردند! رستوران پر بود از آدمهایی که...
آن مرد تنها...
فقط او بود که گوشهی سالن، ایرپاد توی گوشش گذاشته و خیره به لپتاپش بود.
خشم بود یا نفرت؟!
یا هم غرور له شدهام که قدمهایم را به آن سو هُل داد!
- داره کجا میره احمق؟!
- زده به سرش!
- تو رو خدا ببینش، دلم سوخت واسش!
صداها و پچ پچ ها مهم نبود!
من همه چیزم را مقابل این آدمهایی که بدون هیچ خجالتی حتی فیلم هم میگرفتند، باخته بودم!
ایرپادش را از گوشش که میکشم سمتم میچرخد...
با اخم و خشونت!
- چته؟!
- میشه باهام بخوابی؟!
ابروهایش بیشتر توی هم قفل میشود و نگاه گیجش میچرخد...
- مزاحم نشو دختر خانوم! کار....
لپتاپش را با خشونت بستم...
نگاهش داشت سرخ میشد، داشتم عصبیاش میکردم انگار....
- تو رو خدا باهام بخواب...
- احمق نشو محنا! بیا اینور خودت و کوچیک نکن!
صدای او بود!
احمق بودم، نه؟!
شاید هم حق با او بود، کسی رقبت نمیکرد با من....
سویچ ماشینی روی میز میگذارد و از میان دندانهای کلید شدهاش میغرد
- تو ماشین منتظر بمون میریم خونه!
صدایش خشمگین است و چشمانش پر از ابهام!
عماد مداخله میکند
- حالش خوب نیست آقا... یعنی چی میخوای از فرصت استفاده کنی!
قبل از اینکه منتظر بمانم برای جواب،سویچ را چنگ زده از رستوران بیرون میزنم...
https://t.me/+Nx3w2Ld9x6BjN2Q8
https://t.me/+Nx3w2Ld9x6BjN2Q8
https://t.me/+Nx3w2Ld9x6BjN2Q8 | 125 |
| 9 | پارت جدید امروز آپ شد🖤😀 | 119 |
| 10 | پارت جدید امروز آپ شد🖤😀 | 146 |
| 11 | پارت جدید امروز آپ شد🖤😀 | 200 |
| 12 | پارت جدید امروز آپ شد🖤😀 | 95 |
| 13 | پارت جدید امروز آپ شد🖤😀 | 141 |
| 14 | پارت جدید امروز آپ شد🖤😀 | 174 |
| 15 | پارت جدید امروز آپ شد🖤😀 | 97 |
| 16 | ✨#Part_401
_جان. تولهی عموشاهی چرا عرق کرده؟ این چه رنگ و روییه؟ | 811 |
| 17 | ✨#Part_401
_جان. تولهی عموشاهی چرا عرق کرده؟ این چه رنگ و روییه؟ | 1 |
| 18 | Matn yo'q... | 812 |
| 19 | -دختره خونریزی داره ایزد
چه غلطی کردی؟
آفاق خانوم از دختری میگفت که امانتی خان بابا بود.
ایزد دست توی جیب هاش فرو برد و با خونسردی گفت:
-زنمه...ادم با زنش چکار میکنه؟
منم همونکار و کردم
آفاق خانوم جلوتر رفت و گفت:
-اون هنوز بچه ست نره غول
از پشت باهاش...
آفاق خانوم راست میگفت ،به دخترک تاخته بود.
از پشت و بدون آمادگی.
از درد به بالش چنگ زده بود اما صدایی از طفل معصوم بیرون نمیآمد.
همین مظلومیتش مرد رو عاصی کرده بود:
-پشت و جلو نداره مادر من
دختره زیادی نازنازیه
نمیتونه از پس یه سکس معمولی بربیاد
نگاه کلافه اش را به اطراف چرخاند تا دخترک را پیدا کند.
هنوز گریه های معصومانه ان شب دخترک زیر گوشش بود.
حتی گلایه هم نکرده و فقط با ان تیله های طوسی پر اب زل زده بود به مرد تا عذاب وجدان گلویش را ول نکند
بعد از ان شب دخترک را ندیده بود:
-کجاست ؟...بگو بیاد میخوام ببرمش
امشب مهمون دارم
بعدش باید به شوهرش برسه
از وقتی دخترک به زندگیش آمده بود غذا همیشه آماده و خانه تمیز بود.
بدون شکایت خانوم خانه بود اما مرد نامردش بی محلی میکرد.
آفاق خانوم با تاسف سری تکان داد:
-بسه ایزد
ول کن طفل معصوم و
خونریزی داره ...بچه نمیتونه حتی بشینه
دخترک از توی اتاق صدای مرد را میشنید که گفت :
-پس چرا طفل معصومت و انداختی تو دامن من؟
فکر کردی حوصله زر زر و بچه داری دارم؟
نفسی گرفت و گفت:
-بگو بیاد میخوام ببرمش
-دیگه نمیدم ببریش...
خیانت کردی تو امانت پسر
طلاقش و بده واسش خاستگاری پیدا کردم
میخوام شوهرش بدم
ایزد انگار دیوانه شده بود.
روی دخترکی که دوست نداشت غیرتی میشد
با چشمای به خون نشسته به طرف اتاق رفت:
-گه خورده ...میخواد شوهر کنه؟
یه شوهری امشب بهش نشون بدم...
آفاق دنبال مرد دویید اما در را قفل کرد و دخترک رو با همان طوسی های پر اب گوشه اتاق پیدا کرد:
-پس دلت شوهر میخواد...ها؟
با صدای فریادش شانه های ظریف دخترک پرید
-ب...بخدا...من نمیخوام...
من...من میترسم...جلو...نیا
از دیدن اشک های دخترک مرد به خودش لعنت فرستاد
همان اشک ها شده بود عذاب وجدان شب های بدون دخترک
-که دلت شوهر میخواد ...
من امشب یه شوهری به تو نشون بدم
دست هایش را زیر تن نحیف دخترک انداخت و به طرف تخت....
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0 | 622 |
| 20 | _ این دختره کیه واست عکس سینه و باسن فرستاده؟!
با حرص بالاسرش ایستادم و گوشی را مقابلش گرفتم.
نگاه بی تفاوتی به عکس های تقریبا لخت دخترک انداخت.
_ شاگردمه!
بی تفاوتی اش عصبی ترم کرد.
یک سال بود که زنش بودم و دست به من نمیزد.
امروز که دایرکتش را با دخترهای رنگ و وارنگ دیدم خونم به جوش آمد.
_ مربی مرد میتونه شاگرد دختر داشته باشه؟!
زنگ بزنم گزارشتو بدم پدرتو دربیارن مرتیکه ی هول هیز؟!
نگاه متعجبش روی صورتم نشست.
تا به حال اینطور مستقیم حسادت نکرده بودم.
_ آنلاین باهاشون در ارتباطم.
باید عکس از اندامشون بفرستن تا بتونم تغییرشونو ببینم و برنامه ی متناسب براشون بنویسم.
چشم ریز کرد و گوشی را از دستم گرفت.
_ صبر کن ببینم، اصلا به تو چه که من چیکار میکنم؟!
به چه حقی تو گوشی من سرک کشیدی موش فضول؟!
من برایش همین بودم؟ موش فضول؟
اصلا به چشمش نمی آمدم. ازدواجمان صوری بود و انگار فقط تحملم میکرد.
عصبی بودم. برای اینکه گریه نکنم حرصم را سر او خالی کردم.
_ خوب شد فهمیدم.
منم میرم یه مربی مرد جذاب پیدا میکنم عکس با بیکینی براش میفرستم که بهم برنامه بده!
صدای فریادش قلبم را لرزاند.
فکر نمیکردم برایش مهم باشم.
_ تو خیلی خیلی غلط میکنی، بی صاحابی مگه؟!
بغض کرده لب برچیدم.
_ به تو چه من میخوام چیکار کنم؟
کارای ما بهم ربط نداره، خودت میگفتی...
بلند شد و پهلویم را چنگ زد.
تنم را سمت خودش کشید و تقریبا در آغوشش بودم.
تا به حال اینقدر نزدیک به او نبودم و تنم گر گرفته بود.
_ تا وقتی زن منی همه چیزت بهم ربط داره توله سگ!
حتی سعی نکردم خودم را عقب بکشم.
مدتها بود که همین را میخواستم، نزدیکی به او را...
اما هنوز از دیدن آن عکسها و تعریف و تمجیدهای حمیدرضا در دایرکت دختران عصبی بودم.
_ چطور واسه تو خوبه که با هزار نفر لاس بزنی، به من میرسه میشه غلط؟!
دندان قروچه کرده و پهلویم را بیشتر فشرد.
حرف که میزد نفس های گرمش صورتم را آتش میزد.
_ کارمه احمق جون، میفهمی؟!
با کسی لاس نزدم، باید تشویقشون کنم که روحیه بگیرن.
لب برچیدم و مظلوم پچ زدم:
_ منم میخوام ورزش کنم، عکس بفرستم واسه مربیم تشویقم کنه روحیه بگیرم.
کار بدی که نمیکنم!
حرصش داده بودم که نوچی کلافه کرد.
_ مربی بغل گوشته، هم خوشگل و جذابم، هم کاربلد!
با خودم ورزش کن.
پشت چشمی نازک کردم. عکس های دخترها از یادم نمیرفت.
_ مربی خصوصی میخوام، نه تویی که هر روز با هزار نفر کار میکنی!
لبخندش را دیدم.
کم پیش می آمد بخندد.
همیشه اخم و تخم داشت برای من.
خیره ی لبخندش بودم که سرش را کمی پایین کشید.
_ مربی خصوصیتم میشه توله ی حسود من!
دستپاچه شدم. حسادتم را فهمیده بود؟ ای وای!
تقلایی کردم از او جدا شوم. داشتم خراب کاری میکردم.
_ ولم کن حمیدرضا، نمیخوام با تو ورزش کنم.
حسودم خودتی، من اصلا حسودی نکردم توهم زدی.
دستش را پشت گردنم برد و ثابت نگهم داشت.
نوک بینی اش را به بینی ام مالید و خنده ای جذاب کرد که دلم برایش ضعف رفت.
_ خوشگل خانم حسود من، حالا که خودت سمتم اومدی فکر کردی ولت میکنم؟
میدونی از کی منتظر این روزم بانو جانم؟
گفتی هیچوقت عاشقم نمیشی، گفتی ازم متنفری، نخواستم زوری خودمو جا کنم تو دلت که ازت فاصله گرفتم...
شوکه خشکم زده بود که دستش میان موهایم رفته و سرم را بالا کشید.
نگاهمان در هم قفل شد که بیتاب و مخمور پچ زد:
_ نمیدونستم منو میخوای، جونمو برات میدم خانم کوچولو...
آنقدر گیج بودم که زبانم قفل شده بود.
باورم نمیشد حمیدرضا من را دوست داشته باشد.
دستش را حرکت داده و زیر لباسم برد. حین بالا کشیدن لباسم نفس زنان گفت:
_ واسه اینکه مربی خصوصیت بشم باید لختتو ببینم، ببینم؟!
ناله ی آرامم مجوزش شد و لباسم را بالا کشید.
_ حالا وقتشه با مربیت ورزش کنی، ورزش سخت!
و سینه ام را با خشونت چنگ زد که جیغم درآمد و...
https://t.me/+lRE_MVqgeyhkYTQ0
https://t.me/+lRE_MVqgeyhkYTQ0
https://t.me/+lRE_MVqgeyhkYTQ0
https://t.me/+lRE_MVqgeyhkYTQ0
میخوان ورزش سخت کنن😔😂🔥
بوکسور سگ اخلاق و وحشیمون بعد یه سال لخت زن صوریشو میبینه و...😂🔞 | 241 |
