Souvenir
Kanalga Telegram’da o‘tish
161
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-230 kun
Postlar arxiv
161
ترسم از تنهایی ترسم از بیپناهی، ترس از اینکه آسیب بببینم، از دلچسب نبودن و موردقبول واقعا نشدن ترسم از به اندازه کافی در یک کاری خوب نبودن، یا درست انجامش ندادن. و میدونم هرچقدم بهش غلبه کنم بازم وجود داره و تنها چیزی که در مقابلش یک هیچ من میتونم جلو باشم عملگرایی هست. باید بدونم همون لحظهای که ترس بهم میگه ولی من که به اندازه کافی هنوز خوب نیستم، عمل کنم.
161
احساسی که هیچوقت تو سینما نداشتم متاسفانه. به کامیونتی احساس تعلق ندارم. گاهی حس میکنم باید تظاهر کنم ولی تو گیم اینطوری نیستم.
161
یعنی خدا وکیلی هر پنجشبه جمعه چهارساعت کلاس و من حتی یک لحظه احساس بیحوصلگی نکردم هر مطلب جدیدی که یاد میگرفتم شوقم برای گیم بیشتر میشد و یه حسی تو قلبم میگفت آره آره آره. میدونی اون حسی که مطمعن میشی به یه کامیونتی تعلق داری چه شکلیه؟ احساس میکنی تو خونهای. احساس راحتی میکنی. حس میکنی هر لحظه میتونی خودتو ابراز کنی. و انجامش میدی با ترس، غم یا شک و هی با خودت میگی این ارزشش رو داری این حس خوبی بهم میده میخوام اینجا بمونم. میخوام با این مردم کار کنم. و امیدوارم بمونم امیدوارم این شوق رو یادم نره. و قطعا مسیر گیم رو ادامه میدم.
161
And that small town's even smaller now in your rear view
You ran with all the wild things
A liberated libertine who then longed for home.
161
You're using nostalgia as a weapon to hurt yourself
But darling, you end up hurting everybody else The self-harm of never being where you are It's bedtime, but you're sitting in your car You're missing all the best parts
161
واقعا اگر یه روز بتونم داستانهایی بنویسم که مردم رو میخکوب کنه یا احساسی درشون ایجاد کنه، دیگه هیچ چیز دیگهای از دنیا نمیخوام. یعنی به نظرم هیچ چیزی تو زندگیم برام بالاتر از این نیست. اینکه استعدادم در نوشتن تا جایی رشد کنه که احساسی خلق کنم. شخصیتها و دنیایی خلق کنم که کسی حس کنه مثل یک آیینه در اون اثر خودش رو میبینه. گاهی با خودم میگم من برای خودم مینویسم، اما نه هیچوقت اینطور نبوده و نخواهد بود. اگر روزی کلماتم در قلب کسی نشینه، پس اصلا کی میتونه بگه اون مخلوق وجود داره یا نه؟ معلومه که من برای دیگری خلق مینویسم. معلومه که خلق میکنم تا با اجتماع صحبت کنم. تا جهان بینیم رو به اشتراک بذارم. و واقعا دلم میخواد در این راه تلاش کنم و حتی اگر لازم شد از همه چیز به خاطرش بگذرم، چون واقعا نمیتونم به هیچ چیز دیگهای فکر کنم جز اون لحظهای که بدونم چیزی که خلق کردم، تنها، یا با دیگران قلب کسی رو در جایی لمس میکنه یا احساسی هرچند کوچیک در کسی ایجاد میکنه یا تفکری رو برانگیخته میکنه. در گیم دیزاین یک چیز خیلی جالب یاد گرفتم، اساسا یکی از مهمترین پرسشها در گیم دیزاین این هست که به دنبال ایجاد چه احساسی در مخاطب هستید؟ دوست دارید مخاطب چیو حس کنه؟ و این میشه یکی از پایههایی که گیم رو روش میسازید. در هرچیز که خلق میکنیم بنظرم باید این سوال رو بپرسیم. به دنبال ایجاد چه احساسی هستیم؟ و اون موقع قطعا بقیه راه روشنتر میشه و اون احساس میرسه به کسی که باید.
161
یه سری شخصیتاش انقدر رو اعصابم میرن که کاش نویسنده تیکهتیکهاشون کنه چطوری تونسته انقدر خوب رو مخ و منزجر کننده بنویسشون؟😭
